ازآتوسا بيشتر بدانيم

آتوسا دختر کورش وهمسر دوم پادشاه هخامنشی کمبوجیه و داریوش و مادرخشایارشاه برجسته ترین زن درتاریخ ایران قدیم است.درایران قدیم ازدواج خواهروبرادرمرسوم بود وعلت آن هم نگه داشتن ثروت درخانواده سلطنتی بود.هوتوسا کیانی وآتوسای هخامنشی نخستین کسانی هستند که با خویشاوندان خودازدواج کرده اند.هوتوسا علاقه مند به ازدواج با گشتاسب بود. با اوازدواج کرد و چندین فرزند به دنیا آورد.اواولین شخصی بود که به دین زرتشت گروید زرتشت ادعا کرد که هوتوسا به آیین مزدیسنا گرویده است.سپس هوتوسا ازشوهرخودگشتاسب درخواست کرد که دین زرتشت را بپذیرد.ازاین پس دین زرتشت به طور رسمی پذیرفته شد.از اینجا هوتوسای افسانه ای به عنوان یک زن سیاسی وبا نفوذ و با قدرت معرفی شد.از آن پس به خاطر احترام به وی پارسیان نام او را بر دختران خود می گذاشتند.از میان آن دختران مهمترازهمه آتوسا دخترکورش بود.خواهرو همسراردشیردوم وهمسراردشیرسوم زنان دیگری هستند که آتوسا نام داشتند زندگی سیاسی آتوسای هخامنشی هیچ زن دیگری از هم دوره های او با او برابری نمی کند. پس ازآناهیتا اودومین کسی بود که لقب بانوکه یک عنوان مذهبی بود،گرفت.زیرا اینچنین لقبی کمتر به ملکه ها داده می شد.آشیلوس نمایشنامه نویس قرن پنجم پیش از میلاد دریکی ازنمایشنامه های خود تحت عنوان ایرانیان که اختصاص به جنگ خشایارشاه با یونانیان دارد ازآتوسا به عنوان بانوی بانوان یاد می کند. آتوسا خواندن و نوشتن را به خوبی میدانست. ونقش تصمیم گیرنده درآموزش خود ودیگردرباریان داشت.کمبوجیه عاشق خواهرخود آتوسا شد ومغهای زرتشتی را جمع کرد وازآنها خواست که این ازدواج را برای او قانونی کنند. بخوبی میتوان حدس زد که آتوسا علیرغم موقعیت اجتماعی ونفوذی که داشته اززیبایی نیزبرخوردار بوده است.پس از اینکه کمبوجیه درمصرخودکشی می کند داریوش شاه با آتوسا ازدواج می کند. این ازدواج چند دلیل داشته است.

1- ازدواج با آتوسا که از سلاله هخامنشی بود حکومت او را قانونی جلوه می داد.

2- از آنجا که آتوسا با هوش، با فرهنگ ، با قدرت و تفکر سیاسی بود درموقع لزوم کمک خوبی برای داریوش شاه به حساب می آمد.

3- از آنجا که آتوسا زنی جاه طلب و قدرت طلب بود از طریق این وصلت میتوانست به آرزوهای خود جامه عمل بپوشاند.

ازاینجاست که آتوسا لقب بانوی بانوان میگیرد .هرودوت می گوید آتوسا ازقدرت فوق العاده ای برخوردار بود ودردوره جنگ با یونان که به توصیه او انجام شده بود داریوش شاه همواره از نصیحتهای اوبهره می جست. اوحتی علاقه مند بود که در میدان کارزارنیزشوهرش راهمراهی کند.هرودوت ازقول آتوسا نقل می کند که آتوسا به داریوش شاه می گوید" چرا نشسته ای وعازم جنگ نمی شوی و سرزمینهای دیگر راتسخیر نمی کنی پادشاهی به جوانی و ثروتمندی تو شایسته است که عازم جنگ شود و به پیروزیهایی نائل شود تا به ایرانیان ثابت شود مرد قابلی برآنها حکمرانی میکند. " اگر گفته هرودوت اغراق آمیزهم باشد بازهم بیانگر نفوذ آتوسا برشوهرش می باشد. گفته شده است که آتوسا به خوبی ازاوضاع فرهنگی زمان خود آگاه بود. وازحضوریونانیان و دیگرملیتها به درباربسیاربهره میبرد.آتوسا ازصلب داریوش شاه دارای 4 فرزند شد.که بزرگترین آنها خشایار شاه بود.اما آتوسا همسر اول داریوش شاه نبود. وداریوش شاه ازهمسراولش دارای پسرانی بود که همگی ازخشایارشاه بزرگتربودند.مطابق قانون سلطنت پسربزرگ شاه پس ازاو به سلطنت میرسید.اما آتوسا آنقدر برشوهرخود نفوذ داشت که توانست خشایار شاه را پس ازداریوش به سلطنت برساند.درزمان سلطنت خشایار شاه آتوسا به عنوان مادر پادشاه دراموردولت دخالت میکرد.همانطورکه قبلا گفتیم آشیلوس درنمایشنامه خود همواره ازاوبه عنوان بانوی بانوان یاد میکرد. میتوان گفت که درنمایشنامه آشیلوس پس ازخشایارآتوسا بیشترین نقش را بازی می کند. آتوسا جنگ ایران و یونان را به صلاح نمی دانست و ازجمله کسانی بود که با این جنگ مخالفت کرد. وقتی خبر شکست پسرش را شنید به شدت خشمگین شد. از زمان مرگ او هیچ اطلاعی دردست نیست. تنها میدانیم تا زمانی که خشایارازجنگ یونان برمیگردد زنده بوده است. احتمالا" آرامگاه اودرکنار آرامگاه داریوش کبیردرنقش رستم میباشد.

 

+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 20:42 |

شاه اسماعیل صفوی و حماسه ملی ایرانیان در چالدران

اول شهریور هر سال سالروز حماسه ملی ایرانیان در چالدران است . یاد تمامی سرداران و شهیدان راه ایران را در این روز گرامی میداریم . چهارصد و نود وسه سال پیش در چنین روزی بود که ندایی از ضمیری برخواست .ندایی که سخن از جاودانگی سر می داد .ندایی که برخواسته بود تا شرف و حیثیت یک ملت بزرگ را در آوردگاهی بس دهشتناک حفظ کند . آری چهارصدو نودو سه سال پیش در همین زمان بود که آن ایرانی غیرتمند و آن مرد صلابت پیشه با تمام قوا و با تمام وجود پا به عرصه ای گذاشت که حافظ ایران شود . حافظ غیرت و وجودی که همه وجودش از او بود . 

پس از این ۴۹۳ سال که از آن حماسه جاودان گذشته است ایران ما در سال 1386 دچار جمودی عجیب گشته است  جمود و خمودگی که یکبار دگر ایران را در آستانه جنبشی نوین قرار داده است . آن زمان حماسه ای رخ داد و تبعات ناشی از آن بود که ایرانی متحد و قدرتمند در عرصه گیتی دگر باره ظهور  کرد و اکنون نیز دگر باره حماسه در شرف وقوع است .حماسه ای که خیزشی قدرتمند را در میان ملت ایران به ارمغان خواهد آورد . ایران بزرگ در انتظار غرش شیران خفته در بیشه زارش است که باردیگر سرزمینهای اشغالی اش را آزاد سازند و این کشور را با کوشش و تلاش روز افزون در زمره مدرن ترین و باشکوه ترین کشورهای گیتی نمایند .  شاه اسماعیل صفوی آن دلاور مرد ایرانی در آوردگاه چالدران حضور یافت تا سد و مانعی سازد که اندیشه و تفکر منحط و متجاوز عثمانی به خاک مقدس ایران ره نیابد و چنان با تمام وجود علیرغم نیروهای اندکش ایستادگی کرد که نامش برای همیشه در تاریخ ایران به ثبت رسید. حکومت صفویه برترین دولت بزرگ ایرانی پس از اسلام است که هویت ملی و قدرت از دست رفته ایران را بازستاند . از سویی دیگر اینکه این سلسله اندیشه شیعه را بر فلات ایران گسترش دادند از آنان خرده می گیرند ولی این یک موفقیت دیگر در تاریخ بود . زیرا با پیدایش شیعه ایران بار دیگر کشوری جدا از اعراب شد . باردیگر ایران برترین قدرت خاورمیانه شد و حتی شیعه سدی بزرگ در مقابل اندیشه سنی های عثمانی و تازی گشت . شاه اسماعیل یکم صفوی بنیان گذار سلسله قدرتمند و ایران دوست صفویان است . شاه اسماعیل یک روز از زندگی را آرام نشست و برای سربلندی ایران و بازپس گیری خاکهای اشغال شده اش تا آخرین نفس نبرد کرد . نخست باکو را در جمهوری ساختگی آذربایجان گرفت . آنگاه در سال 914 راهی عراق عجم شد که در دست اعراب بدوی اشغال شده بود و آنجا را مجدد به خاک ایران افزود . سپس ازبکهای متجاوز را شکست داد . آنگاه مرو و هرات و بلخ را که امروز با بی لیاقتی در افغانستان و ترکمستان و ازبکستان واقع شده را جزوی از خاک ایران کرد . در سال 920 پس از تجاوز سلطان سلیم به خاکهای ایران راهی نبرد با امپراتوری متجاوز عثمانی ( ترکیه کنونی ) شد . چالدران اهمیت فراوانی در تاریخ ایران دارد . از یک سو به دلیل آنکه شاه اسماعیل از تمام اقوام ایرانی گیلکی - کرد - لر - بختیاری - آذریها - بلوچها - خوزیها و . . . یاری خواست و ایرانی یکپارچه پس از حدود هزار سال پدید آورد و از سوی دیگر به دلیل آنکه در چالدران ایرانیان هیچ اسیری ندادند و همگی تا آخرین نفس ایستادگی کردند و کشته دادند حائز اهمیت است . ایرانیان در چالدران حماسه ای از خود آفرید که تا ایران باقی است حماسه چالدران نیز پابرجاست . شوربختانه مهمترین بخشهای کرد نشین ایران به اشغال ترکان عثمانی ها در آمد و هرگز دیگر به ایران مسترد نشد . امروزه خاک حدود 20 میلیون کورد ایرانی نژآد در ترکیه است که همگی بخشی از ایران هستند . شاه اسماهیل راهی گرجستان نیز شد و این سرزمین آریایی نژآد را نیز به ایران متصل کرد . در سال 929 گرجستان باردیگر بخشی از خاک ایران شد . وی تمامی حکومتهای ملوک الاطوایفی را دوباره متحد کرد و متجاوزان را بر سر جای خود نشاند و ایرانی متحد , یکپارچه و قدرتمند در تاریخ به جای گذاشت .  وسعت مملکتش شاه اسماعیل در تاریخ : در ايام سلطنت شاه اسماعيل بنابر تجاوزات مداوم بیگانگان به ایران شمشير بيشتر از قلم بکار مي آمد . بنابر قول احسن التواريخ مملکت ایران شامل آذربايجان‚ عراق عجم‚ خراسان‚ فارس‚کرمان ‚ خوزستان ‚ بلوچستان و . . .  بود و بلاد دياربکر و بلخ و مرو نیز به قلمرو حکمراني او در آمد. در ميدان رزم شيري خنجرگذار و در مجلس بزم ابري لولوبار بود.

لياقت و کرمش: احسان و جودش بدرجهاي بود که زر ناب و ريگبي مقدار در چشمش يکسان مينمود‚ و پيش همت بلندش ذخيره کان ودفينه دريا براي عطاي يکروزه کفايت نميکرد. ميل مفرط به شکار: ميلي مفرط به شکار داشت و اغلب به تنهايي شير نر را از پاي درميآورد. منادي درداده بود که هر کس نشاني از شيربدهد صاحب منصبان لشکر اسبي بازين به وي انعام خواهند داد و هرکس پلنگي نشان بدهد اسبي بيزين به وي عطا خواهد گشت. شاه خود يکه سوار بجلو رفته شير يا پلنگ را شکار ميکرد.چالدران نام يکي از دهستانهاي دوگانه بخش سيه چشمه شهرستان ماکو در حومه بخش‚ که از شمال به دهستان قلعه درهسي و آواچيق و از جنوب به دهستان سگمن آباد و الند و از خاور به دهستانبه به جيگ و از باختر به مرز ايران و ترکيه محدود ميباشد. موقع طبيعي‚ کوهستاني و هوايش بواسطه وجود سلسله جبال ساري چمن که مرزايران و ترکيه است متغير ميباشد. قسمتهاي مرزي سردسير و ييلاقي و ساير قسمتهاي آن معتدل است. آب قراء اين دهستان ازرودخانه هاي قزلچاي و چالدران و قنات و چشمه سار تامين ميشود.محصول عمده اش غلات و حبوبات و شغل سکنه اش زراعت و گله داري است و صنايع دستي جاجيم بافي و جوراب بافي ميباشد. صادراتش غلات و پشم و لبنيات و در قراء مرزي تربيت زنبور عسل متداول است.دهستان چالدران از 84 آبادي بزرگ و کوچک تشکيل شده. قريه هاي مهم آن عبارت است از قصبه سيه چشمه مرکز بخش و دهستان و قرخ بلاغ‚ بابالو‚ سعدل‚امامقلي کندي‚ زيوه و خذرلي.

نقشه ایران در زمان صفویان

جنگ چالدران از دید پرفسور ادوارد برون در کتاب تاريخ ادبيات ايران ترجمه استاد رشيد ياسمي :

اوايل رجب سال 920 ه . ق. برابر با 23 اوت 1514 میلادی ميان سلطان سليم پادشاه عثمانيان و شاه اسماعيل صفوي پادشاه ايرانيان در چالدران جنگی عظيم واقع گشت. در اين محل که قريب بيست فرسخ از تبريز مسافت دارد سه هزار عثماني و دو هزارايراني کشته شدند ليکن توپخانه عثمانيان جنگ را بنفع ترکها ختم کرد وشاه اسماعيل با وجود شجاعتي کم نظیر که خود و همراهانش ابراز داشتند مجبور شد از ميدان رو برگردانده و عقب نشسته حتي تبريز را هم بجاگذارد .  سلطان سليم در سنه 918 ه . ق. با لشکري فراوان رو به آذربايجان نهاد و شاه اسماعيل که مترقب چنين جنگي نبود با عده معدودي که همراه داشت درعشر اول رجب از همدان عزيمت نموده با بيست هزار قشون درصحراي چالدران با لشکر عثماني مصاف داد... در آن معرکه شاه اسماعيل خود بنفسه رشادت تمامي بروز داده جنگ ميکرد... اگر چه شکست بقشون شاه اسماعيل وارد آمد اما رشادت و شجاعتي که شخصااز او در اين معرکه ظاهر گرديد سبب اشتهار او شد.

 

+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 20:30 |

ارتش اشکانی

ارتش اشکانی از زمان آغاز شدن شاهنشاهی اشکانی تشکیل شد و دارای ساختاری فئودالی بود.

 سازمان ارتش

سازمان ارتش اشکانی دارای ضعف مرکز بود. سپاه اشکانی از تربیت نظامی و صفوف متشکل٬ متمرکز و سازمان یافته ترکیب نمی‌یافت. در نبردها سپاه دولت اشکانی از سربازانی تشکیل می‌شد که زیر دست آزادگان و فرمانروایان محلی هر کدام از گوشه‌ای از کشور به درگاه شاه می‌آمدند و بیشتر به فرمانروایان محلی خود وفادار بودند تا به شاه. این جوهر فئودالی و نداشتن نظام فرماندهی متمرکز در نبردهای اشکانیان بارومیان و به خصوص در دوره‌هایی که دچار جنگ‌های داخلی بودند تأثیر گذار بود. بسیاری این شیوهٔ سازماندهی را به خاطر پیشینهٔ تاریخی و زندگی قبیله‌ای و دشت‌نشینی اشکانیان می‌دانند.

شیوهٔ نبرد

اشکانیان نخست روش جنگی سلوکیان را به کار بستند و پیاده‌نظامی سنگین‌اسلحه و سواره‌نظامی مرتب پدید آوردند. یکی از دلایل این کار استفادهٔ اشکانیان از سربازان مزدور در نبردها بود. در تاریخ آمده است که مهرداد یکم ششمین شاه اشکانی که وی را بانی عظمت و اقتدار دولت اشکانی پیروزی‌های خود را مرهون استفاده از این روش بود. ولی اشکانیان به زودی این روش را کنار گذاشته و شیوهٔ دیرینهٔ خود را به کار بردند. در این شیوه پیاده‌نظام تنها برای نبرد در بلندی‌ها استفاده می‌شد و سواره‌نظام نیروی اصلی سپاه را تشکیل می‌داد. سواره‌نظام اشکانی به نیزه‌داران سبک‌اسلحه و سواران سنگین‌اسلحه تقسیم می‌شدند. سواران سبک‌اسلحه ماهرترین تیراندازان زمان خود بودند. سواران سنگین‌اسلحه زرهی داشتند که سرتاپای ایشان را میپوشانید و اسبانشان نیز چنین زرهی داشتند. از آنها برای درهم شکستن صفوف دشمن و از سواران سبک‌اسلحه برای پشتیبانی و نیراندازی از دور استفاده می‌شد. شیوهٔ مخصوص اشکانیان و به خصوص سواران سبک‌اسلحهٔ ایشان شیوهٔ جنگ و گریز بود. اگر دشمن ایشان را تعقیب می‌کرد و یا فشار خود را بیشتر می‌کرد نیزه‌داران اشکانی از مقابل آنها گریخته، صفوق خود را می‌گستردند و شاخه شاخه می‌شدند. این کار دشمن را نحریک به تعقیب کردن آنها می‌کرد و دشمن به ناچار در جهات مختلف به دنبال آنها می‌تاخت. به این شکل سپاه دشمن پراکنده می‌شد و تیراندازان اشکانی در حال گریز از پس شانه به سوی دشمن تیر می‌انداختند. چون به این ترتیب دشمن پراکنده و ضعیف می‌شد بازگشته و آغاز به حمله می‌کردند. به خاطز این که برد کمان‌های اشکانی بیشتر از کمان‌های دشمنانشان بود در هنگام تیراندازی متقابل تیرهای دشمن به سواران اشکانی نمی‌رسید ولی کمانداران اشکانی به راحتی دشمن را هدف قرار می‌دادند. در آن زمان و به خصوص در نزد رومیان تیراندازی اشکانی مفهومی هراس‌انگیز یافته بود.

روش نبرد اشکانیان موثر بود به طوری که رومیان بعدها تلاش کردند تا از این شیوه در نبردها استفاده کنند. اشکانیان با استفاده از این شیوه در نبردهای بسیاری به پیروزی رسیدند.

 

اسبهای اشکانی

اسبهایی که اشکانیان پرورش می‌دادند از بهترین اسبهای زمان خود و مایهٔ رشک دیگران بودند. این اسب‌ها در نسا نخستین پایتخت اشکانیان و مناطق همجوار آن پرورش داده می‌شدند. همانطور که گفته شد سواران سنگین‌اسلحهٔ اشکانی و اسبانشان زره‌های فلزی سنگینی بر تن داشتند که سرتاپایشان را می‌پوشاند. آنها همچنین ساز و برگ و اسلحهٔ بسیاری حمل می‌کردند. اشکانیان اسب‌هایی را پروش می‌دادند که بتواند این سنگینی را تحمل کنند و در کارآییشان نیز خللی ایجاد نکند. اشکانیان بخش بزرگی از پیروزی‌های خود را مدیون این اسب‌های چالاک، قوی و باهوش می‌دانستند. پس از انحطاط اشکانیان ساسانیان نیز از این اسب‌ها در نبردها استفاده می‌کردند.

ضعف ارتش اشکانی

ضعف ارتش اشکانی در جوهر و ساختار فئودالی آن و عدم داشتن مرکزیت بود. این ضعف باعث گاهی باعث اختلال در کار ارتش می‌شد. به خصوص در دورهٔ پایانی فرمانروایی اشکانیان که نبردهای داخلی گریبانگیر دولت اشکانی بود این ضعف بیشتر نمایان

 

+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 20:29 |

میرزاتقی‌خان امیرکبیر

مهین پرست ایرانی و دوستدار نادرشاه بزرگ

میرزاتقی‌خان امیرکبیر صدراعظم ایران در دوره ناصرالدین‌شاه قاجار بود. میرزا تقی خان امیر کبیر, صدراعظم مشهور دوره  ناصرالدین شاه قاجار.نام اصلی امیرکبیر محمد تقی بود که بعدها تقی گفته می‌‌شد و عناوین و القابی که به دست آورد بدین قرار است: کربلایی محمد تقی- میرزا محمدتقی خان- مستوفی نظام- وزیر نظام- امیر نظام- امیر کبیر- امیر اتابک اعظم(شوهر خواهر ناصر الدین شاه نیز شد). محمد تقی پسر کربلایی قربان، آشپز میرزا عیسی قائم مقام اول بود که در خانه قائم مقام تربیت یافت و در اوایل جوانی به سمت منشی قائم مقام اول به خدمت مشغول گشت و مورد عنایت رجل سیاسی دانشمند قرار گرفت و بعداٌ در دستگاه قائم مقام دوم نیز مورد توجه واقع شد تا جایی که وی را همراه هیاتی سیاسی به روسیه فرستاد و در نامه‌ای در مورد هوش و نبوغ میرزا تقی خان چنین نوشته:

خلاصه این پسر خیلی ترقیات دارد و قوانین بزرگ به روزگار می‌‌گذارد. باش تا صبح دولتش بدمد.

در این ماموریت که برای عذرخواهی از قتل گریبایدوف که در ایران رخ داده بود، انجام می‌‌شد، از تزار روسیه معذرت خواست و طوری عمل نمود که مورد تائید و پسند تزار و دربار ایران قرار گرفت.

 امیرکبیر در سفر به روسیه به مؤسسات فرهنگی، نظامی و اجتماعی آنجا توجه نمود و به این فکر بود که راه ترقی ایران نیز داشتن دانشگاه و تشکیلات نظامی و فرهنگی منظم است. دومین ماموریت وی رئیس هیات سیاسی ایران به ارزنة‌الروم برای حل اختلاف مرزی بین ایران و امپراتوری عثمانی بود. در این ماموریت که نزدیک به دو سال طول کشید علاوه بر آشنایی با زدو بندهای سیاسی شرق و غرب با دلیری خاصی توانست اختلاف مرزی را به نفع ایران پایان دهد و محمره و اراضی وسیع طرف چپ شط العرب را که مورد ادعای عثمانی‌ها بود به ایران ملحق کرد. این اقدام و پیشنهادهای مفید امیرکبیر، مورد عناد و حسادت حاجی میرزا آغاسی قرار گرفت. چون محمد شاه مرد، ناصرالدین میرزا که قصد حرکت به تهران و نشستن بر تخت سلطنت را داشت نمی‌توانست حتی هزینه سفر خود و همراهان را به تهران تهیه کند در این هنگام که امیرکبیر در تبریز و ملقب به امیر نظام بود با ضمانت شخصی پول فراهم کرد و ناصرالدین شاه را به تهران آورد اما درباریان حتی مهد علیا مادر ناصرالدین شاه که در زد و بندهای سیاسی خارجی دست داشت مخالف امیر بودند، ولی ناصرالدین شاه هر روز بر مرتبه و مقامش می‌‌افزود تا جایی که ملقب به امیرکبیر و صدراعظم گردید. در مدت کوتاهی که امیرکبیر صدراعظم بود(در حالی که ناصرالدین شاه در آغاز سلطنت فقط 16 سال داشت) با نبوغ خاص و احساسات پر شور میهن پرستی خود، اقداماتی بس ارزنده کرد.

نخست به امنیت داخلی پرداخت. سالار را که در خراسان گردنکشی می‌‌کرد و از جانب روس‌ها و انگلیسی‌ها حمایت می‌‌شد سرکوب کرد. در نامه‌هایی که به نمایندگان سیاسی و نظامی روس می‌‌نوشت و در جواب‌هایی که می‌‌داد، دلیری و ثبات رای و میهن پرستی موج می‌‌زند. پس از برانداختن سالار از خراسان، فارس و بلوچستان را آرام ساخت و در همه مناطق عشیره نشین و هر جا که ممکن بود آشوبی برخیزد قراول خانه ایجاد نمود و در سراسر مملکت امنیت برقرار گشت.

 در دوره صدارت امیرکبیر ترکمانان که همواره از مدتها پیش به نقاط دور و نزدیک مناطق اطراف خود حمله می‌‌کردند به هیچ اقدام خلافی دست نزدند. امیرکبیر اقدامات فراوانی در دوره کوتاه صدارت خود به شرح زیر نمود:

ایجاد امنیت و استقرار دولت.

تنظیم قشون ایران به سبک اروپایی.

ایجاد کارخانه‌های اسلحه سازی.

اصلاح امور قضایی.

جرح و تعدیل محاضر شرع.

تأسیس چاپارخانه.

تأسیس دارالفنون.

نشر علوم جدید.

فرستادن ایرانیان به خارج برای تحصیلات وتدریس در ایران.

استخدام استادان خارجی و تصمیم به جایگزینی آنها با ایرانیان.

ترویج ترجمه و انتشار کتب علمی.

ایجاد روزنامه و انتشار کتب.

ترویج ساده نویسی و لغو القاب.

بنای بیمارستان و رواج تلقیح عمومی آبله.

مرمت ابنیه تاریخی.

 مبارزه با فساد و ارتشاء(که چون مرضی مزمن در همه شئون زندگانی ایران رخنه کرده بود).

تقویت بنیه اقتصادی کشور.

ترویج صنایع جدید.

فرستادن صنعتگر به روسیه و مقابله صنعتی با روسیه توسط دست توانای استاد کاران اصفهانی.

استخراج معادن.

بسط فلاحت و آبیاری.

توسعه تجارت داخلی و خارجی.

کوتاه کردن دست اجانب در امور کشور.

تعیین مشی سیاسی معینی در سیاست خارجی.

اصلاح امور مالی و تعدیل بودجه.

 اقدامات مذکور در واقع شامل همه شئون کشوری می‌‌شد. با لغو یا کسر مقرری‌ها و مستمری ها، عده‌ای با وی دشمن شدند اما چون همین مستمری‌ها که قبلاٌ دیر به دست صاحبان آن می‌‌رسید در روزگار امیر مرتباً بدانها داده می‌شد، تا حدی آنها را راضی کرد. وضع بودجه مملکتی سر و صورتی یافت تا جایی که امیرکبیر حقوق ناصرالدین شاه را نیز محدود کرد. جلو بذل و بخشش‌های او را گرفت و اگر حواله‌ای از شاه می‌‌رسید جواب می‌‌نوشت که اگر این پول پرداخت شود از بودجه بسیار کم می‌شود.

 در برقراری مستمری برای اشخاص دولتهای خارجی اعمال نفوذ می‌‌کردند تا به موقع بتوانند از وجود آنها در بروز شورش و آشوب و اخلال استفاده کنند.

در این نامه که ملاحظه می‌شود: گاهی به خاک پای همایونی معلوم می‌شود فدوی در وجوه مخارج التفاتی قبله عالم مضایقه و خودداری می‌کند این قدر بر رای همایون آشکار باشد که به خدا من جمیع عالم را برای راحتی وجود مبارک همایونی می‌‌خواهم اگر گاهی جسارتی شود از این راه است. می‌‌خواهد که خدمت شما از جهت پول مخارج لازمه معطل نماند… خود فدوی دیناری به احدی نخواهد داد. آن وجه را که باید به مردم بدهید به مخارج لازمه قشون پادشاهی می‌‌دهد. قبله عالم انشاء الله عیدی مرحمت می‌‌فرمائید … زیاده جسارت نمی‌ورزد. امیرکبیر علاوه بر وصول مالیات معوقه و افزودن به درآمد دولت بر توسعه کشاورزی و تجارت نیز افزود، از اسراف و تبذیرها جلوگیری می‌‌کرد. در گماشتن افراد صالح و صدیق بر سر کارها و طرد اشخاص نالایق اهتمام بسیار می‌‌نمود. با متحداشکل کردن سپاه ایران – کارخانه اسلحه سازی در ایران تأسیس کرد که روزانه 1000 تفنگ می‌‌ساخت. در بسط فرهنگ و استخدام استادان خارجی دقت بسیار می‌‌کرد و برای استخدام استادان شرایط خاصی وضع نمود. در چاپ و انتشار کتب و تأسیس روزنامه وقایع اتفاقیه کوشش بسیار نمود. اقدامات انقلابی و ملی امیرکبیر سبب شد که گروهی استفاده جو، بنای تحریک نسبت به وی بگذارند تا جایی که فرمان عزل و قتل امیر کبیر را از ناصرالدین شاه گرفتند او را در حمام فین کاشان در ربیع الاوّل سال 1268 توسّط حاجی علی خان حاجب الدوله کشتند.

می گویند او شدیدا عاشق نادر شاه افشار بود به همین خاطر پرچم سه رنگ ایران را از رنگ پرچم نادری الهام گرفت که همچنان این پرچم در ایران بکار گرفته می شود .


روزى که امیرکبیر به شدت گریست


 سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود.

هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند.

روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم.

 اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز. چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند. امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند.

+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 20:28 |

لشکرکشی اسکندر به ایران

داریوش تصور نمی‌کرد که پسر جوان فیلیپ برای ایران خطرناک باشد. اما هنگامی که شنید یونانیان او را سپهسالار کل یونان کرده‌اند ناچار شد در تدارک مقابله با او برآید و حتی از خود یونانیان سپاهیان مزدور گردآوری و شخصی را بنام «مم‌نن» از آنها بسرکردگی برگزیند. در چند جنگ کوچک محلی در آسیای صغیر و کرانه‌های داردانل ایرانیان پیروزیهایی بدست آوردند. اما چون دربار ایران طبق معمول به مقدونیه و یونان اهمیت نمیداد و دشمن را ناتوان می‌شمرد به اسکندر فرصت داده شد که بسوی این سرزمین پیش آید. اگر دربار ایران بموقع ایالات مختلف یونان را با پول و تجهیزات تقویت می‌کرد هرگز مقدونیان بر یونان چیره نمی‌شدند. اسکندر برای حمله به ایران بیشتر املاک خود را به نزدیکانش بخشید و هرچه داشت هزینهٔ تجهیز سپاه کرد و آنتی‌پاتر مقدونی را بجای خود در مقدونیه گذاشت. بیست روز پس از عزیمت، اسکندر به کرانه‌های داردانل رسید و باز چون در بار و سرداران ایران به اسکندر با دیدهٔ حقارت نگریستند و برای مقابلهٔ با او بموقع اقدام نکردند او موفق شد پای در خاک آسیا گذارد و آنها را غافل‌گیر کند. سرداران شکست خورده ایرانی یا گریختند و یا خودکشی کردند و قسمت وسیعی از آسیای‌صغیر را به دست اسکندر دادند. و جنگ معروف به «گرانیک» بدین ترتیب منجر به شکست سپاه ایران شد. در جنگ دیگر شهر «میلت» نیز که در کنار دریا واقع بود محاصره و تسخیر شد. اسکندر پس از این پیروزی قسمت عمدهٔ نیروی خود را برداشت و بسوی شهر هالیکارناس مرکز ایالت کاریه رهسپار شد و شهرهای یونانی بین میلت و هالیکارناس را گرفت. با اینکه «مم‌نن» توانست اعتماد دربار ایران را جلب کند و فرمانداری صفحات آسیای‌صغیر را بگیرد و پس از آن نیز برای دفاع از هالیکارناس و نقاط دیگر کوشش و زیرکی بسیار از خود نشان داد باز هم قدرت و پایداری اسکندر او را ناچار کرد که با مشاوره سرداران ایرانی تصمیم به تخلیهٔ شهر بگیرد. پس از آنکه اسکندر دیگر ایالت آسیای‌صغیر را یک یک تسخیر کرد «مم‌نن» برآن شد که جنگ را به هرترتیب که بتواند به مقدونیه بکشاند و به این ترتیب اسکندر را وادار کند که به مقدونیه بازگردد و آسیای صغیر را واگذارد و داریوش نیز جز او بکسی امیدوار نبود. «مم‌نن» قسمتی از جزایر میان آسیا و اروپا را تسخیر کرد و هنگامی که نزدیک بود اسکندر را بوحشت اندازد و به مقدونیه بازگرداند ناگهان درگذشت. ظاهراً این واقعه در سال ۳۳۳ ق. م. پیش آمده‌است. پس از درگذشت «مم‌نن» داریوش خود فرماندهی سپاه را بعهده گرفت و در این حال اسکندر پیوسته پیش می‌آمد. در شهر تارس که حاکم نشین کیلیکیه بود اسکندر بدنبال یک آب تنی بیمار شد و حالش چنان رو به وخامت نهاد که سپاهیان مرگ او را حتمی دانستند. اما اسکندر که از نزدیکی سپاه داریوش آگاه بود از پزشک خود خواست که او را با داروهای تند درمان کنند و معالجه را طول ندهند. سپاه داریوش با زیورها و آرایش‌های بسیار چشم‌ها را خیره می‌کرد. لباسهای زربفت سپاهیان، جامه‌های گوناگونی که بر آنها هزاران دانهٔ گرانبها دوخته شده بود و طوقهای مرصعی که بر گردن مردان جنگی افتاده بود سرمایهٔ این سپاه عظیم را تشکیل می‌داد و در مقابل یاران اسکندر بدون هیچ زیور و آرایشی در پشت سپرهای خویش آمادهٔ شنیدن فرمان حمله بودند. پیداست که در جنگ سپاهیانی بهتر پیش می‌روند که از قید زیورها و جامه‌های فاخر آسوده باشند. در جنگ ایسوس که نخستین برخورد سپاهیان اسکندر و داریوش بود، پس از شروع جنگ اسکندر با سواره نظام خود بسوی جایگاه داریوش تاخت و میان سواره‌نظام دو طرف جنگ سختی درگرفت و هر یک کشته‌های بسیار دادند. برادر داریوش بنام اکزات‌رس برای دفاع از شاهنشاه ایستادگی و شجاعت بسیار از خود نشان داد اما چون پیوسته بر شمار کشتگان افزوده می‌شد، اسبان گردونهٔ داریوش رم کردند و نزدیک بود آن را واژگون کنند و هنگامی که داریوش می‌خواست از آن گردونه به گردونهٔ دیگر سوار شود، اختلاف میدان نبرد بیشتر شد و وحشتی در دل شاه راه یافت. سواره‌نظام ایران عقب نشست و بدنبال آن پیاده نظام راه فرار پیش‌گرفت. یونانی‌های اجیر که در سپاه ایران بودند در پناه کوهها سنگر گرفتند و اسکندر چون جنگ با آنها را دشوار دید از تعقیب آنها صرف‌نظر کرد. هنگام شب مقدونی‌ها بخیال غارت اردوگاه ایران و بویژه بارگاه داریوش افتادند. شبیخون زدند و اشیاء گرانبهایی را که در خیمه‌ها یافتند غارت کردند. این زیورها و جامه‌های فاخر بقدری زیاد بود که مقدونی‌ها توانایی حمل آن را نداشتند. بنا برسم مقدونی تنها خیمهٔ داریوش را که می‌بایست سردار فاتح (اسکندر) در آن منزل کند از آسیب مصون داشتند و در پایان این شبیخون آن را آراستند و برای اسکندر حمامی آماده کردند و مشعل‌ها را افروختند و چشم براه دوختند. اسکندر داریوش را که با اسب می گریخت دنبال کرد اما چون نتوانست او را دستگیر کند بازگشت و هنگامی که خود را در خیمهٔ داریوش دید و تجمل و شکوه او را مشاهده کرد گفت: معنی شاه بودن این است!اسکندر پس از فتح با زنان دربار ایران مؤدبانه روبرو شد و بی اینکه به آنان نظری داشته باشد وعده داد که رفاه ایشان را پیوسته در نظر گیرد. اسکندر عشق و آسایش را حرام می‌شمرد زیرا خستگی و شهوت را نشانهٔ ضعف انسان می‌دانست. پس از تسخیر اردوگاه ایران اسکندر به‌طرف سوریه رفت و خزاین شاه را که در دمشق بود بدست سردار معروفش پارمن‌ین گرفت. سرداران داریوش در آسیای‌صغیر هر یک بطریقی برای جبران شکست‌ها کوشش کردند اما این کوشش‌ها چنانکه خواهیم گفت بی‌ثمر ماند. اسکندر شهر صور مرکز فنیقیه را هم که حاضر به قبول اطاعت او نشد محاصره و در سال ۳۳۲ ق. م. آن را تسخیر کرد. داریوش پیش از این نامه‌ای به اسکندر نوشته بود و در آن خود را شاه خوانده و از این سردار جوان مقدونی آزادی خانوادهٔ خود را خواسته بود. پس از تسخیر فنیقیه داریوش نامهٔ ملایم‌تری به او نوشت و تذکر داد که چون هنوز سرزمینهای وسیعی در اختیار من است و تو نمی‌توانی سراسر آنها را تسخیر کنی بهتر است راه آشتی را برگزینی و در این نامه داریوش وعده کرده بود که دخترش را به اسکندر دهد و تمام سرزمینهای میان بغاز داردانل و رود هالیس (قزل‌ایرماق کنونی) را به‌عنوان جهاز عروس واگذارد. اسکندر در پاسخ او به پیک شاه گفت: من برای این کشورها وارد قارهٔ آسیا نشده‌ام. من بقصد پرسپولیس (تخت جمشید) آمده‌ام. اگر این مضمون کاملاً درست و دقیق نباشد باز هم باید گفت که حقیقت امر با آنچه گفته شد چندان تفاوت ندارد. یعنی آنچه مسلم است داریوش نامه‌ای نوشته و اسکندر پاسخ این نامه را بدرشتی و غرور داده‌است. اسکندر در همان سال ۳۳۲ ق. م. به مصر رفت و پس از تسخیر آنجا بنای شهر اسکندریه را آغاز نمود. سپس مصر را بدست یکی از سرداران خود سپرده بسوی ایران رهسپار شد. مینویسد در راه، درگذشت زن داریوش که زیباترین ملکه جهان شناخته شده بود او را متأثر کرد و دستور داد این بانوی بزرگ را با شکوهی هر چه بیشتر بخاک سپارند اما دربارهٔ درستی این روایت تردید باید کرد. هنگامی که اسکندر دومین پیشنهاد آشتی با داریوش را رد کرد، شاه ایران در صدد آمادگی برای جنگ برآمد. اما بنا بنوشتهٔ «کنت کورث» مورخ معروف در مقابل نرمی و محبتی که اسکندر نسبت بخانوادهٔ اسیر او نمود بار دیگر سفیرانی برای صلح فرستاد، و این بار حاضر شد تمام ممالک خود را از آسیای صغیر تا ساحل فرات به اسکندر سپارد. اما اسکندر که پیروزی خود را مسلم میدانست گفت: این که داریوش می‌خواهد بمن بدهد در اختیار من است و نیازی نیست که او این سرزمین را بمن سپارد، و از طرف دیگر من جز جنگ با او کاری ندارم. بناچار داریوش آمادهٔ جنگ شد و هر چه می‌توانست سپاهیان خود را تجهیز کرد و در دشت نینوا، نزدیک شهر اربیل اردو زد. اسکندر از دجله گذشت و سردار داریوش بنام «مازه» که میبایست مانع او گردد در برابرش عقب نشست و بیشتر مورخان می‌گویند اگر مازه عقب نمی‌نشست، با بی‌نظمی موقتی که هنگام عبور از دجله در سپاه اسکندر پدید آمده بود، بخوبی می‌توانست بر آنها غلبه کند. پس از گذشتن از دجله باز هم مازه جلوگیری مؤثری از آنها نکرد. در این حال شبی ماه گرفت و این مقدونیان را، که به پیش‌بینی‌های نجومی عقیده داشتند و این نکته با عقاید دینی آنها نیز مربوط میشد، بوحشت انداخت. میان سربازان اسکندر گفتگوهایی درگرفت که نزدیک بود به شورش بینجامد اما تعبیر کاهنان مصری که بلا و مصیبت بزرگی را برای ایران پیش‌بینی کرده بودند آرامشی در سپاه اسکندر بوجود آورد. پلوتارک می‌گوید: «جنگ بزرگ اسکندر با داریوش برخلاف آنچه اکثر مورخین نوشته‌اند در گوگمل روی داد، نه در اربیل» این دو شهر هر دو در نزدیکی موصل است و در اختلاف این دو محل نباید زیاد کنجکاو شد. بهرحال در این دشت بزرگ سپاهیان اسکندر بار دیگر از کثرت سپاه ایران ترسیدند و از طرف داریوش که گمان می‌کرد مقدونیان بار دیگر به او شبیخون می‌زنند سپاهیان خود را در هنگام شب زیر سلاح نگاه داشت و دستور داد لگام ستوران را بر ندارند و به این ترتیب شبیخونی پیش نیامد و اراده هر دو طرف بر این قرار گرفت که بمیدان درآیند و بجنگند. در این جنگ نیز پس از زد و خوردهایی که میان سربازان اسکندر و داریوش درگرفت و بدنبال حمله‌ای که اسکندر به گردونهٔ داریوش کرد او را مجبور ساخت از میدان بگریزد، سرداران بزرگ ایران و مقدونیه هر یک برای پیروزی خویش کوششها کردند اما سرانجام فرار داریوش و هراس مازه موجب شد که سپاه ایران درهم شکسته شود و همهٔ سپاهیان راه فرار پیش‌گیرند. مقدونیان آنها را دنبال کردند و گروه بسیاری را کشتند. در اینجا داریوش فهمید که تجمل بی‌حساب و وجود زنان و خواجه‌سرایان جز کندی و سستی کارها، ثمری ندارد و تصمیم گرفت که با سپاه اندکی که در اربیل داشت بنقاط دیگر ایران رود و بار دیگر بگردآوری سپاهیان تازه پردازد. اسکندر از گوگمل بسوی بابل رفت. در راه مازه پیامی فرستاد و به او اظهار انقیاد کرد و بدین ترتیب خیانت بزرگ دیگری را از خود نشان داد. هنگامی که اسکندر به شهر بابل رسید کوتوال ارگ بابل به استقبال او رفت و چنان او را بگرمی پذیرفت که شرح گلها وریاحین و عود سوزهایی که بر سر راهش بپا شده بود در تاریخ بجا ماند. در خلال این وقایع، یونانیان – که از تسلط اسکندر چندان خشنود نبودند – در انتظار شکست او از داریوش نشسته بودند. اسکندر از بابل رهسپار شوش شد و پس از بیست روز به آنجا رسید. والی شوش پسرش را به پیشباز اسکندر فرستاد و بدنبال او خودش تا کنار رود کرخه به استقبال آمد. اسکندر در شوش بر جایگاه فرمانروای پارسی تکیه زد و چند روزی در آن شهر ماند و سپس عازم پارس گردید. در دربند پارس، کوچ‌نشین‌های نقاط کوهستانی و عشایر پارس برای او دردسر زیادی ایجاد کردند اما سرانجام اسکندر با دادن تلفات زیاد توانست از این مهلکه بگریزد. اسکندر هنگام ورود به تخت جمشید به سربازان خود گفت: اینجا مرکز قدرتی است که سالیان درازمدت ملت یونان و مقدونیه را عذاب داده و لشکریان خود را بسرکوبی آنها فرستاده‌است و اکنون باید با ویران کردن این شهر روح اجداد خود را شاد کنیم. سربازان هنگام غارت و چپاول خزاین عظیم تخت جمشید آنقدر پارچه‌ها و اشیاء گرانبها دیدند که بحقیقت نمیتوانستند تمام آن را بربایند و به این سبب هر یک می‌کوشید که غنیمت بهتری را برای خود برگیرد و میان آنها بر سر غنایم ارزنده‌تری زد و خورد درمیگرفت. بموازات این غارتگری کشتار و خونریزی در شهر ادامه داشت. و مردم برای اینکه به اسارت نیفتند خود را از بامها فرومیافکندند و خانه‌هایشان را به آتش میکشیدند. اسکندر جشن پیروزی خود را در کاخ شاهان هخامنشی برپا کرد و در آن جشن به هنگام مستی کاخ عظیمی را که سالیان دراز بر جهانی فرمان رانده بود آتش زد و چنانکه می‌نویسند زنی بنام تائیس، که یونانی بود او را بدین کار واداشت. اسکندر پس از این فتح وحشیانه در تعقیب داریوش از راه ماد و مغرب ایران کنونی به‌طرف شمال راند و از دربند خزر (درّه خوار امروز) گذشت و بسوی شمال شرقی رفت. در اینجا میان تاریخ‌نویسان اختلافی هست. یکی از آنها (آریان) می‌گوید دو تن از سرداران داریوش بنام ساتی برزن و رازانت او را با زخمهای کشنده مصدوم کردند و گریختند کنت کورث مورخ دیگر می‌گوید ساتی برزن و بسوس تصمیم گرفتند که او را با حیله دستگیر کنند و سپس یا به اسکندر تحویل دهند و یا خود بر جای او نشسته با اسکندر بجنگند و آنگاه چون اسکندر آنها را دنبال می‌کرد داریوش را در گردونه‌اش مصدوم کردند و خود گریختند. آنچه مسلم است داریوش در اثر خیانت سرداران خود مصدوم شده و در آخرین لحظات زندگی او اسکندر بر بازماندهٔ سپاهیانش چیرگی یافته‌است.

اسکندر و رُکسانه

کنت‌کورث گوید (کتاب۸ بند۳): پس از آن اسکندر بولایتی رفت که کوهورتانوس نامی والی آن بود و از وُلات ممتاز پارس بشمار می‌رفت. او اظهار انقیاد کرد و اسکندر وی را بحکومت ابقاء داشته از سه پسرش دو نفر را برای خدمت در لشکر مقدونی طلبید و حاکم مزبور پسر سوّم خود را هم باختیار اسکندر گذاشت. کوهورتانوس خواست ضیافتی برای اسکندر با تجملات مشرق‌زمین بدهد و با این مقصود ۳۰ نفر از دختران خانواده‌های درجهٔ اول سغدیان را باین ضیافت طلبید. دختر خود والی هم جزو آنها بود. این دختر از حیث زیبایی و لطافت مثل و مانند نداشت و بقدری دلربا بود که در میان آنهمه دختران زیبا توجه تمام حضار را بخود جلب میکرد. اسکندر که مست بادهٔ عنایتهای اقبال و ابخرهٔ شراب بود عاشق وی گشت. کنت‌کورث گوید: «پادشاهی که زن داریوش و دختران او یعنی زنانی را دیده بود که کسی جز رُکسانه در وجاهت بآنها نمیرسید و با وجود این نسبت بآنها حسیاتی جز محبت پدر باولاد نپرورده بود، در این‌جا عاشق دختری شد که نه در عروقش خون شاه جاری بود و نه از حیث مقام می‌توانست قرین آنها (یعنی زن داریوش و دختران او) باشد» بزودی اسکندر بلند و بی‌پروا گفت: لازم است مقدونیها و پارسیها با هم مزاوجت کنند تا مخلوط گردند و این یگانه وسیله‌ایست برای اینکه مغلوبین شرمسار و فاتحین متکبر نباشند. بعد برای آنکه این فکر خود را ترویج کند آشیل پهلوان داستانی یونان را که از نیاگان خود میدانست مثل آورده گفت مگر او یکی از اسراء را ازدواج نکرد؟ بنابراین مقدونیها نباید ازدواج زنان پارسی را برای خود ننگ دارند. پدر رُکسانه از این سخنان اسکندر غرق شادی گردید و بعد اسکندر از شدت عشق در همان مجلس امر کرد موافق عادات مقدونی نان بیاورند و آن را با شمشیر بدو نیم کرده نیمی را خودش برداشت و نیم دیگر را به رُکسانه داد تا وثیقهٔ زناشویی آنان باشد. مقدونیها را این رفتار اسکندر خوش نیامد زیرا در نظر آنان پسندیده نبود که یک والی پارس پدرزن اسکندر گردد ولی از زمان کشته شدن کلیتوس سرداران مقدونی از اسکندر میترسیدند و هر آنچه از او سر میزد با سیمای خوش تلقی میشد.

+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 20:25 |

خيزش کاوه آهنگر  

سردار بزرگی که روحیه ظلم ستیزی را در ایرانیان گسترش داد

رمز و راز و در پرده سخت گفتن درونمايه زبان اسطوره ايست. اين زبان ذهن انسان را از ظاهر به باطن معطوف ميکند و از گذشته ها به حال و از حال به آينده توجه ميدهد و به درستي که بيانگر آرزوها ايدآل ها و آرمانهاي يک قوم است. اسطوره ها غايت آرزوهاي اقوام و آنچه ايشان به آن عشق ميورزند و دوست ميدارند تعريف ميکند. شناخت اسطوره ها شناخت آرمانهاست و بي شک کاوه آهنگر از پرآوازه ترين اسطوره هاي پارسيست. ماجراي ضحّاک ماردوش از شنيدني ترين داستانهاي شاهنامه اثر فردوسي ، اين بزرگ مرد  آزاده ايراني است که در آن به کاوه آهنگر اشاره ميشود و فردوسي اين شخصيت را دوباره ميپروراند تا امروز ما از آزادگي و دادگري کاوه درس بگيريم و زير پرچم ستم و بيداد نرويم. باهم به مروري کوتاه بر اين داستان ميپردازيم. مرداس از فرمانروايان قدرتمند عربي بود که پسري بد گوهر و بد ذات به نام ضحّاک داشت. ضحّاک با همفکري شيطان که در لباس پيرمردي خيرخواه بر او آشکار ميشود، پر انگيزه به کشتن پدر و رسيدن به قدرت و فرمانروايي ميشود و پدرش را که در حال نيايش از پاي در مي آورد.ضحّاک اين چنين بر تخت شاهي و فرمانروايي نشست ميکند و به مدت هزار سال حکم راني ميکند. دوران حکومت ضحّاک دوراني تيره و سياه بود. خرافات و گزند بر خرد و راستي چيره گر شده بودند و بيداد و پليدي ايران زمين را فرا گرفته بود. شيطان روزي در لباس آشپز به دربار مي آيد. بعد از اينکه چيره دستي شيطان در خواليگري بر درباريان آشکار ميشود وي را به آشپزخانه دربار راه مي يابد. شيطان پاداش خود را براي مهارتش در خواليگري بوسه زدن بر شانه هاي پادشاه- ضحّاک ميخواند و درباريان به وي اجازه ميدهند که شانه هاي ضحّاک را ببوسد.

از جاي بوسه اي که شيطان بر شانه هاي ضحّاک ميزند دو مار ميرويند. ضحّاک درمانده به دنبال پزشک بود که شيطان اينبار در لباس پزشک براي تيمار وي آشکار شده و به او ميگويد که بايد هر روز مغز دو جوان را براي آن دو مار پخت کنند و به آنان بخورانند.  دژخيمان ضحّاک براي زنده نگاهداري ماران ضحّاک روزانه دو جوان را از پارسيان بر ميگزيدند و ميکشتند. اين کشتار بر پارسيان گران افتاد و دو دليرمرد يکي ارمايل و ديگري گرمايل به چاره انديشي بر آمدند. بعد از راه يابي به دربار ضحّاک به خواليگري پرداختند. چون دژخيمان دو جوان به نزد ايشان مي آوردند يکي را رهايي ميدادند و به او بز و ميش ميدادند تا راه دشت و کوه را پي گيرند و دوباره به دست دژخيمان ضحّاک نيافتند. به گفته فردوسي کردهاي امروزي از همان تخمه و نژاد از همان جوانان نجات يافته از دست دژخيمان ضحّاک به دست دو خواليگر پارسي هستند. خواليگران به ناچار جوان ديگر را قرباني ميکردند و به مارهاي ضحّاک خوراکي از مغز انسان و گوسفند ميدادند. بنابر اين شمار قربانيان مارهاي ضحّاک از شصت نفر در ماه به سي نفر در ماه رسيد.

 شبي ضحّاک که در کنار ارنواز يکي از دختران جمشيد-پادشاه ايران زمين قبل از ضحّاک که وي به نزد خود آورده بود خوابيده بود، که خوابي آشفته وي را با نعره اي از خواب پرانيد. ضحّاک روياي خود را چنين بازگو ميکند که سه مرد جنگي به وي حمله بودند، و او را کت بسته در مقابل مردم به سوي دماوند ميراندند. اختر شناسان و موبدان را از ترس ياراي تعبير خواب ضحّاک نبود، اما سرانجام به او گفتند که تاج و تخت او دير نخواهد پاييد. چون فريدون بالغ شود و به مردي رسد با گرز پولادين و گاونشانش را که نشان خاندان اثفيان است بر سر تو خواهد کوبيد و تورا به خواري خواهد بست و بر تخت تو خواهد نشست. ضحّاک پرسيد کينه او از چيست؟ و به او گفتند که پدر فريدون و گاوي به نام برمايه که دايه او نيز باشد به دست تو کشته خواهند شد و اين کشتار تو کينه اي سخت بر دل فريدون خواهد افکند. ضحّاک با شنيدن اين سخنان از هوش رفت و از آن روز به بعد ديگر آرام و قرار نداشت و هراسيمه به دنبال فريدون ميگشت تا او را نيست کند.

آبتين پدر فريدون در هنگام گريز به دست دژخيمان ضحّاک کشته ميشود و فرانک مادر فريدون وي را در روستاي ورک در ناحيه لاريجان مازندران به دنيا مي آورد. فرانک هراسان فريدون را به نگهبان مرغزاري ميسپارد و از او ميخواهد که فريدون را تيمار کند. فريدون سه سال از برمايه گاوي که هر موي او همچون طاووس نر از يک رنگ بود شير ميخورد، تا اينکه همه جا صحبت از اين گاو ميشود و ضحّاک از اين مکان آگاه ميشود. پس فرانک به دنبال فريدون مي آيد و اورا به البرز کوه ميبرد تا از گزند ضحّاک به دور باشد. فريدون در البرز کوه به دست پيرمردي سپرده ميشود تا اورا پدر و نگاهبان باشد. ضحّاک در اين ميان به آن مرغزار ميرود و برمايه را ميکشد و خانه آبتين را به آتش اهريمني خويش ميسوزاند.

فريدون بعد از شانزده سال سراغ مادرش را ميگيرد و از البرز کوه به نزد فرانک مي آيد تا از او در مورد خودش سوال کند. فرانک براي او تمامي آنچه بر ايشان گذشته داستان ميکند و به او ميگويد که پدرش آبتين خردمندي بي آزار از نژاد تهمورث بوده و از نسل پادشاهان بوده است و به دست ضحّاکيان کشته و از مغزش براي ماران ضحّاک خورش درست شده است. فريدون بعد از آگاهي يافتن از سرگذشت خود بسيار خشمگين ميشود و به مادر ميگويد که شمشير بر دست خواهد گرفت و ضحّاک را از تخت پايين خواهد کشيد، اما مادر به او هشدار ميدهد که ضحّاک قدرتمند است و سپاهي بزرگ و نيرومند دارد و از او ميخواهد که جهان را با بينشي فراتر از بينش جواني اش ببيند تا سر خود را بيهوده و به خامي بر باد ندهد.

ضحّاک همچنان از فريدون هراسان بود و از هراس وي شب و روز نداشت. سرانجام براي مشروعيت بخشيدن به حکومت اهريمني خويش بزرگان و مهتران را فراخواند و از آنان خواست که بر نوشته اي گواهي دهند که ضحّاک جز نيکي و داد نجسته و نخواسته است. بزرگان و پيران در حال گواهي دادن بودند که به ناگاه فريادي از ميان جمعيت برميخيزد و جمعيت را خروش و هم همه اي مي افتد. کاوه آهنگر به ضحّاک ميخروشد که من کاوه دادخواه، آهنگري بي آزار هستم و تورا نيکخواه و دادگر نميدانم. کاوه با جسارت به ضحّاک ميگويد که اگر تو پادشاه هفت کشوري چرا همه رنج و سختي آن بر گردن ماست؟. وي به ضحّاک ميخروشد که مغر فرزندان من خوراک ماران تو شده اند و اکنون هم يکي از پسران من در نزد تو گرفتار است. ضحّاک که هرگز نمي انديشيد مردي با چنين زهره و گفتاري به وي آنچنان بخروشد، سراسيمه دستور ميدهد فرزند وي را آزاد کنند و به وي بازگردانند. کاوه روي به پيران و بزرگان که در حال گواهي دادن به دادگري ضحّاک بودن ميکند و ميخروشد که شما دل به ضحّاک سپرده ايد و ز يزدان ترسي به دل و شرمي به سر نداريد و بسوي دوزخ روانه ايد که ايگونه نا دادگرانه گواه بر دادگري ضحّاک ميشويد.

 کاوه ميگويد من نه بر اين گواهي پوچ گواهي ميدهم نه از ضحّاک هراسي دارم و گواهي را پاره کرده بر زير پاي مي افکند و از مجلس خارج ميشود. اطرافيان ضحّاک تعجب زده از وي ميپرسند که چرا به کاوه هيچ نگفت و به او اجازه چنين جسارتي را داد اما ضحّاک ميگويد گفتار کاوه آنچنان او را هراسان و آشفته کرد که تو گوئي کوهي آهنين ميان من و او پديد آمد و من نتوانستم هيچ بگويم.

پس از آنکه کاوه از مجلس ضحّاک خارج شد مردم به دور وي گرد آمدند. کاوه برخروشيد و آواز دادخواهي سرداد و مردميان را به دادخواهي و ظلم ستيزي فراخواند. کاوه پيشبند چرمي آهنگري خود را به در مي آورد و بر سر نيزه اي ميکند. نيزه اي که بر آن چرم آهنگري کاوه قرار داشت در فرهنگ فارسي به درفش کاوياني نامدار است و نشانه وطنپرستي و ناسيوناليسم ايراني است. کاوه از مردم ميخواهد که فريدون را حمايت کنند و بر ضحّاک بشورند. همان چرم بر نيزه بي ارزش سبب خير شد و ضحّاکيان را از دادخواهان جدا کرد، و اين همان کاري است که اميدداريم پرچم شير و خورشيد انجام دهد !

مردم به نزد فريدون رفتند و فريدون چرم برنيزه را به فال نيک گرفت و به ابريشم روم و زربافت و گوهرهاي سرخ و زرد و بنفش بياراست. از آن پس هر کس به پادشاهي ايران زمين ميرسيد درفش کاوياني را با گوهري نو مي آراست. فريدون چون روزگار را بر ضحّاک آشفته ميبيند کلاه کياني به سر ميکند و نزد مادر مي آيد به او ميگويد که به سوي ميدان خواهد رفت و از مادر ميخواهد که برايش نيايش کند. فرانک فريدون را به دادار پاک ميسپارد و از او ميخواهد که فرزندش را از بدي و پليدي به دور نگه دارد. فريدون به دو برادر خود کيانوش و شادکام ميگويد که روز پيروزي دور نيست و تاج تهمورث و جمشيد را باز پس خواهيم گرفت، و ايران را دوباره پر از داد خواهيم کرد. فريدون آهنگران را فرا ميخواند و نقش گرزي گاو نشان را برروي خاک مينگارد تا ايشان از روي آن نگارش گرزي گاونشان برايش بسازند. آهنگراني چيره دست گرز گاونشاني را براي فريدون ميسازند.

در خرداد روز (روز ششم ماه) فريدون با سپاهيان به جنگ ضحّاکيان ميرود. از اروند رود ميگذرد به دژ ضحّاک در بيت المقدس ميرسد و بدان راه ميابد اما ضحّاک را نمي يابد، زيرا وي براي اينکه پيشگويي فالگيران درست از آب در نيايد به هندوستان رفته بود. کندرو دست نشانده ضحّاک در بيت المقدس مي آيد و فريدون را مي ستايد، اما شبانه راه هندوستان به پيش ميپگيرد و به نزد ضحّاک ميشود. ضحّاک را از آنچه بر او رفته آگهي ميدهد. ضحّاک با سپاهي از بيراهه به دژ مي آيد اما به اسارت فريدون در مي آيد. به فريدون الهام ميشود که وقت نيستي و نابودي ضحّاک هنوز فرانرسيده، پس اورا دست بسته و خوار به لاريجان و سپس البرزکوه ميبرد و در غاري که بن آن ناپيدا بود مي آويزد. روز پيروزي فريدون بر ضحّاک روزيست که جشن مهرگان در آنروز برگذار ميشود. مهرگان جشني است که در آن سپيدي بر سياهي و جهل پيروز ميشود و روزيست که ايرانيان آزادي و رهايي از ستم ظالمان و ضحّاکيان و پيروزي نيکي بر پليدي را جشن ميگيرند.

و اما سرور و جشن از يک طرف و ترس از اينکه زنده شدن ياد کاوه و دادخواهي وي در ميان ايرانيان آنان را دوباره و چند باره به دادخواهي تشويق کند، آدمخواران و ضحّاکيان اين زمانه را آنچنان مي هراساند که قدرت دوزخي خويش را به رخ مجسمه بي جان کاوه آهنگر در اصفهان بکشند و تبر هاي دشمني با فرهنگ ايراني را بر تکه سنگهاي تکه تکه شده فرو بياورند .

+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 20:24 |

نگاهي به اقدامات خسرو انوشيروان عليه مزدك

 

 

 

 

 

در دوره پادشاهی او فرقه مزدكی سركوب شد. اینكه پسران اول و دوم كواد جانشین پدر نشدند و پسر كوچكتر یعنی خسرو (به عربی: كسری) پادشاه شد نیز علتی داشته است كه در ذیل خواهد آمد. به دلیل اهمیت نهضت مزدكیه و نقش آن در تحولات آن زمان ابتدا باید به آن پرداخت. «چون منابع موجود تاریخی را به دقت مطالعه كنیم و كیفیت دعوت مزدكیه را تحقیق نماییم، تقریباً آگاه می شویم كه دامنه این دعوت در طول مدت سلطنت كواد تا چه اندازه وسعت پیدا كرده است. شریعت مزدكی بدون شك در آغاز جنبه دینی داشته و بانی آن شخصی بوده عاشق اصلاحات نظری و طالب بهبود احوال زندگی مردم نبوده است. جنبه اجتماعی این دعوت از حیث اهمیت در درجه دوم بوده و فرمان هایی كه كواد در دوره اول پادشاهی خود برای اجرای مرام دنیوی مزدكیان صادر كرده، هر چند انقلابی محسوب می شده، ولی آنقدرها كه مورخان خارجی مبالغه كرده اند، تازگی نداشته است.»۲ به این ترتیب می بینیم كه به دلیل انقلاب مزدك در زمان كواد اصلاحات از زمان پادشاهی او آغاز شده است. درباره جامعه طبقاتی ساسانی گفته می شود كه چهار طبقه عمده وجود داشته است كه به ترتیب مقام و اولویت عبارت بودند از: ۱- مغان زرتشتی كه خود دارای طبقاتی بوده اند كه در رأس آنها موبدان موبد (بزرگ موبدان) قرار داشته است. ۲- ارتشتاران یا نظامیان ۳- دهگانان (دهقانان) یا روسای كشاورزان ۴- پیشه وران و دست ورزان. آن طور كه از منابع پیدا است در دوران اولیه تشكیل سلسله ساسانی پادشاه بیشتر جزء دسته یكم قرار داشته است. به طوری كه اردشیر بنیانگذار ساسانیان مغ برجسته معبد آناهیتای استخر پاس بوده است. رفته رفته با تشكیل و سازماندهی شدن روحانیان زرتشتی شاه اعتبار روحانی خود را از دست می دهد و بیشتر به عنوان بزرگ ارتشتاران و رئیس نظامیان محسوب می شود كه این موجب نارضایتی و ناخشنودی پادشاه شده بود. شاید دلیل اصلی حمایت كواد در ابتدا از قیام مزدك نیز كاستن از قدرت روحانیون زرتشتی و دفع خطر آنها بوده است. در واقع آنچه كه از جانب مزدكیه روحانیان را تهدید می كرد، بیش از جنبه دینی و ایدئولوژی مذهبی جنبه سیاسی و ایدئولوژی ضدطبقاتی آن بود. در زمان قباد (كواد) نیز مغان و موبدان زرتشتی در اوج قدرت و توانایی بودند و بخش مهمی از زمین داران بزرگ محسوب می شدند و حتی در برخی موارد می توانستند شاه را از مقام خود خلع نمایند و پسر او را جانشین كنند. همین امر سبب حمایت شاه از نزدیكان شد. ولی رفته رفته مزدك در طبقات پایین جامعه نفوذ كرد و این مسئله نه تنها مغان بلكه شاه و شاهزادگان و دربار را نیز تهدید می كرد و احتمالاً شورش ها و هرج ومرج هایی كه به دلیل هجوم مزدكیان و مردم به انبارهای دولتی و اموال بزرگان انجام گرفت، علاوه بر فشار موبدان بر شاه دلیل مهم دیگر برای عدم حمایت كواد و پسرش خسرو از مزدكیان بود.«می توان حدس زد كه هرج ومرج به كجا رسیده است و همچنین از روایاتی كه مورخان عرب راجع به اصلاحات خسرو اول و ترمیم خرابی ها ذكر كرده اند، پیدا است كه ویرانی كشور به چه میزان بوده است. اگرچه كیش مزدك پس از ورود به طبقات پایین اجتماع تدریجاً صورت یك مسلك سیاسی انقلابی گرفت، ولی اساس دیانتی آن باقی بود و پیروان این آئین در میان طبقات بالا هم وجود داشته اند.»۳ كواد سه پسر داشت. فرزند نخست او كاووس نام داشت كه پیش از خلع و زندانی شدنش به وسیله بزرگان زرتشتی تربیت او را به مزدكیان سپرده بود، بنابراین كاووس تحت تاثیر اندیشه های مزدكی قرار گرفته و روحانیون مخالف پادشاهی او بودند. «فرزند دوم كواد، جم از یك چشم نابینا بود و این نقص جسمانی معمولاً موجب محرومیت از سلطنت می شد. پسر سوم او خسرو نام داشت و پدر خصالی كه شایسته پادشاهان است، در او جمع می دید، جز بدگمانی كه نقص او محسوب می شد. اینكه كواد فرزند كوچك خود خسرو را بر پسر ارشد یعنی كاووس پدشخوارگرشاه كه علناً پیرو كیش مزدك بود، ترجیح داد تبدیل و تغییر عقیده شاهنشاه را نسبت به این فرقه كه در آغاز به آن گرویده بود، به طور وضوح آشكار می كند.»۴ «واقعه قلع وقمع مزدكیان در آخر سال ۵۲۸ یا اوایل سال ۵۲۹ رخ داد. علت آن نقشه ای بود كه مزدكیان راجع به ولیعهدی كاووس پدشخوارشاه پسر كواد كشیده بودند و می خواستند به رغم تصمیم شاهنشاه به وسیله توطئه و تحریك این شاهزاده مزدكی را بر تخت ایران جای داده، خسرو را از سلطنت محروم كنند. این آخرین قطره ای بود كه جام صبر را لبریز كرد.»۵ به این ترتیب تمام بزرگان زرتشتی و مسیحی به همراه روسای فرقه مزدكیه در مجلسی كه ریاست آن به عهده كواد بود، شركت كردند و پس از چندی بحث و مجادله افراد مسلح بر سر مزدكیان ریختند و ظاهراً تمام سران این فرقه را كشتند. یقیناً این مجلس به بهانه مباحثه میان ادیان گوناگون صورت گرفته است، زیرا در غیر این صورت بزرگان مزدكی خود را به دام نمی انداختند. به هر حال پس از این ماجرا مزدكیان كه روسای خود را از دست داده بودند، پراكنده شدند، دارایی آنها ضبط و كتب دینی آنها سوزانده شد.

«به درگاه كسری یكی باغ بود / كه دیوار او برتر از راغ بود / همه گرد بر گرد آن كنده كرد / مر این مردمان را پراكنده كرد / بكشتندشان هم بسان درخت / زبرپای و سرزیر آكنده سخت»۶

«گرچه ممكن است اشعار شاهنامه درباره پایان كار مزدكیان كه می گوید خسرو آنها را مانند درخت وارونه بر زمین كاشت، اغراق آمیز باشد، ولی در ذهن ایرانیان تا امروز همین تصویر باقی مانده است. به روایت فردوسی، خسرو سپس به مزدك گفت به درون باغ رو و میوه بذرهایی را كه كاشته ای ببین و هنگامی كه مزدك موبد پیروانش را در چنین وضعی دید، خروشی برآورد و بی هوش شد. سپس شاه او را زنده بر دار كرد و با باران تیر بكشت. فردوسی در پایان می افزاید: تو گر باهُشی راه مزدك مگیر.»۷

همان طور كه مشاهده می شود در منابع اختلافاتی وجود دارد، گروهی كشتن مزدكیان و مزدك را به كواد و دسته ای از جمله شاهنامه و منابع پهلوی آن را به خسرو نسبت می دهند. به هر حال نهضت مزدكیه عامل مهمی در وادار كردن قباد و خسرو به دست زدن به اصلاحات و اقداماتی بود. از یك سو مردم عادی و پایین دست به حقوق خود آگاه شده بودند و جریان روشنفكری در میان طبقات پایین و متوسط و حتی در بین شاهزادگان ایجاد شده بود و از سوی دیگر برای كنترل اوضاع پس از سركوبی قیام مزدك، راهكارهای نوینی ایجاب می كرد. برای دستیابی به دو هدف مذكور خسرو دست به یك سری اقدامات زد. البته ذكر این نكته لازم است كه قیام مزدك تنها عامل این اصلاحات نبود بلكه اقتضای زمان و پیشرفت هایی كه در رم و نقاط دیگر رخ داده بود و از طرف دیگر اندیشه های نوگرانه خسرو از عوامل تاثیرگذار دیگر بودند. اینكه فردوسی مردم را از پیمودن راه مزدك باز می دارد و جانب خسرو را می گیرد، دلیل نسبتاً واضحی دارد، زیرا او یك دهقان زاده بود و دهقان ها (یا دهگان ها) بزرگان و نمایندگان كشاورزان در زمان ساسانی بوده اند كه مورد لطف و توجه ویژه انوشیروان قرار می گیرند.

• اقدامات خسرو یكم

«خسرو یكم انوشیروان (۵۷۹-۵۳۱ میلادی) در تاریخ ساسانیان مظهر شاه فیلسوف است و گفتارها و كردارهای بسیاری در این زمینه به او نسبت داده اند كه اثباتشان دشوار است. با این حال مسلم است كه او به كار كاووس [برادر بزرگترش] و اشراف مخالف خود پایان داد و قدرت مزدكیان را در سراسر شاهنشاهی از بین برد.او سلسله باروها یا دیوارهایی (وَر) در چهارگوشه شاهنشاهی به منظور دفاع از كشور بنا كرد. یكی در شمال شرقی در امتداد دشت گرگان، یكی در گذرگاه قفقاز، یكی در غرب و آخری به نام دیوار اعراب (وَرتازیگان) در جنوب غربی كشور در عصر او ساخته شد.»۸«گرچه تقسیم چهارگانه شاهنشاهی را به خسرو یكم نسبت داده اند، گمان می رود كه انجام یا آغاز آن با قباد یكم [پدر خسرو] بوده است. وقتی خسرو یكم در مقام شاه ضد مزدكی به سلطنت رسید، قدرت اشراف و زمین داران بزرگ را به آنها بازنگردانید، بلكه سیاستی به سود زمین داران كوچك مرفه (دهقانان) در پیش گرفت. دهقانان از نظر نظامی ستون فقرات ارتش ساسانی را تشكیل می دادند و از لحاظ اقتصادی نیز گردآوری مالیات یعنی شالوده اقتصاد كشور برعهده ایشان بود. آنان همچنین تا سده های بعد یعنی تا قرن یازدهم میلادی (قرن چهارم هجری) به عنوان امانتدار گنجینه فرهنگ ایرانی باقی ماندند و یكی از ایشان (فردوسی) در ملك كوچك خود شاهنامه را تدوین كرد.»۹ خسرو به دو نوع اقدام عمده دست زد: یكی مالی و اقتصادی و دیگری نظامی. «در شماری از منابع روایت شده است كه مالیات ها بر میزان برداشت از زمین ها و میوه ها و غلات برآورد می شد، ولی بیشتر محصولات پیش از آنكه ارزش آنها از نظر مالیاتی برآورد شود فاسد می شدند. بنابر نظام جدید، زمین مساحی می شد و حقاً تعیین می شد و برای زمین ها معدلی سالانه برای حاصل غلات برآورد می شد و برای زمین هایی كه دارای حاصل خرمابن و زیتون بودند براساس شمار درخت ها برآورد می شد.»۱۰ در واقع می توان نتیجه گرفت كه خسرو دریافت مالیات را سهل و آسان تر از گذشته در نظر گرفت و به نوعی با مردم مدارا كرد. «پس از اصلاحات مالیاتی به اصلاحات نظامی پرداختند كه در آن شیوه پیشین آمدن فئودال های بزرگ كه با خود ساز و برگ و فرودستان و پیروان خویش را به میدان می آوردند دگرگون شد و دولت مركزی نیروی جدید دهقان ها یا «پهلوانان» مزدور و تجهیز شده را فراهم آورد.»۱۱ این اصلاح نظامی، ناشی از زیركی خسرو است. زیرا با این كار هم توان ارتش ایران را در برابر هجوم بیگانگان افزایش داد و هم به دلیل استفاده از عناصر وابسته دهقانی می توانست به طور غیرمستقیم بر اوضاع داخلی مسلط باشد و از شورش های طبقات پایین دست به ویژه به دلیل نفوذ مخفیانه مزدكیان در میان آنها جلوگیری نماید. به جز اصلاحات مالیاتی و نظامی، اقدامات دیگری نیز به انوشیروان منسوب است، از جمله آوردن كتاب های معتبر رمی و هندی و ترجمه آنها به پهلوی كه نمونه آن كتاب كلیله و دمنه است و برزویه طبیب آن را از سنسكریت به پهلوی (فارسی میانه) ترجمه كرد. به هر حال خسرو یكم با به كارگیری سیاست میانه روی سعی كرد اقتدار خدشه دار شده ساسانی را بازگرداند و در این كار نیز تا حدود بسیاری موفق شد و نام او به عنوان شاه عادل یا دادگر در میان مردمان، تاكنون باقی مانده است.

پی نوشت ها:

۱- به معنی روح جاودان و روان پاینده است.

۲- ایران در زمان ساسانیان، آرتور كریستنسن، ص ۲۵۸.

۳- همان، صص ۲۵۸ و ۲۵۹.

۴- همان، ص ۲۵۶.

۵- همان، ص ۲۵۹

۶- شاهنامه فردوسی، قطع رحلی، دفتر هشتم، انتشارات ققنوس. ص ،۴۶۰ ابیات ۳۴۱-۳۳۹

۷- شاهنشاهی ساسانی، تورج دریایی، ترجمه: مرتضی ثابت فر، انتشارات ققنوس، ص ۴۵.

8- شاهنشاهی ساسانی، تورج دریایی، صص ۴۷ و ۴۸.

9- تاریخ باستانی ایران، ریچارد نلسون فرای، ترجمه: مسعود رجب نیا، انتشارات علمی و فرهنگی، صص ۵۱۹ و ۵۲۰.

10- همان، ص ۵۲۰.            

 

+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 20:23 |

 موزا (ملکه)

 موزا ملکهٔ اشکانی (۲ ق.م- ۴ م) و مادر و همسر فرهاد پنجم اشکانی بود. فلاویوس جوزفوس مورخ یونانی او را تراموزا می‌نامد.

او کنیزی رومی بود که اوگوست٬ امپراتور روم (۲۷ ق.م- ۱۴ م) او را به‌عنوان هم خوابه و در ازای استرداد درفشهای روم که سپاه کراسوس آنها را در جنگ حران در ۵۳ ق.م از دست داده بود و هنوز در ایران مانده بودند به فرهاد چهارم (۲ ق.م- ۳۷ م)٬ پادشاه اشکانی هدیه کرد.

استرداد این درفشها موجب جشن و شعف فوق‌العاده‌ای در روم گشت و شاعران روم، که قصدشان خوشامدگویی برای اکتاویوس بود، این کار را به منزلهٔ جبران شکست‌های گذشته یا همچون فتحی درخشان تلقی کردند. تراموزا کنیزک رومی که در این هنگام زوجهٔ فرهاد چهارم و در واقع ملکهٔ دربار وی شده بود نیز در این کار نقش عمده‌ای داشت‌. چند سال بعد هم، این زن که کودکی به نام فرهادک برای شاه زاییده بود، به بهانهٔ لزوم تأمین جان این فرزند و اجتناب از هر گونه توطئه احتمالی داخلی، فرهاد را وادار کرد تا سایر پسران خود را از دربار دور سازد. فرهاد هم چهار پسر را با اقربای آنها که در حرم وی بودند به روم فرستاد تا در آنجا تربیت شوند (ح ۷ ق‌.م‌). فقط فرهادک را با مادرش نزد خود نگه داشت‌. وقتی که فرهادک به سن بلوغ رسید، به تحریک مادر و از بیم آنکه برادرانش عنوان ولیعهدی را به دست آورند، پدر را زهر داد و خود به نام فرهاد پنجم با مادرش موزا بتخت نشست (ح ۲ ق‌.م‌).

 

آغاز قدرت مشترک موزا- فرهادک (۲ ق-‌م تا ۴ میلادی)

در سال ۲ ق-‌م تراموزا آخرین قدم را به منظور تأمین تاج و تخت اشکانی برای فرزندش فرهادک برداشت و همانگونه که گذشت، فرهاد چهارم، که در آن زمان به سن کهولت رسیده بود با زهر هلاک شد. پس از آن که زن رومی فرهاد، پسران فرهاد را از دربار دور کرد، فرهادک یگانه معاون فرهاد در اداره مملکت گردید و پدرش از جهت نفوذ موزا، او را به قدر کافی مورد توجه قرار داد به طوری که همه فرهادک را ولیعهد می‌دانستند، لکن فرهادک تصور کرد که ممکن است پدرش چندین سال دیگر زنده بماند و در این مدت بر او تغییر رأی حاصل شود و برادرانش نیز برضد او دسیسه بنمایند. بنابراین نخواست منتظر مرگ طبیعی پدر شود و با مادر خود زهری تهیه کردند و به پدر خورانید. آن‌گاه مادر و فرزند بلامنازع به سلطنت نشستند (۲ ق-‌م). حکومت روم، جلوس فرهاد پنجم را به تخت سلطنت پارت تأئید کرد به شرطی که از اهداف خود در ارمنستان صرف‌نظر کند.

ازدواج با پسر

در سال دوم میلادی فرهادک با مادر خود موزا ازدواج کرد. این عمل که در نزد یونانیان و رومیان بسیار ناپسند بود نشان می‌دهدکه درعقاید مذهبی زرتشتی مردم ایران درآن زمان تغییرات عمده‌ای به ظهور پیوسته‌است، زیرا رسم ازدواج با نزدیکان که تا آن زمان فقط محدود به مغان بوده‌است، ظاهراً در آن وقت عمومیت یافته، همچنین رسم دفن کالبد اموات در دخمه‌های سنگی نیز متروک شده و طریقه عرضه‌کردن اجساد به هوا و آفتاب و ریختن استخوانها در چاله‌های سنگی (استودان) معمول شده‌بود.

ازدواج با مادر، با آنکه بدعت و ناپسند عصر نبود، در نزد بزرگان پارت چندان با نظر قبول تلقی نشد. اینکه اشک در یک سمت سکهٔ خود تصویری هم از این زن رومی نقش زد ظاهراً در نزد بزرگان، رمزی از اظهار تابعیت وی نسبت به دشمن محسوب شد و سخت ناپسند افتاد. بالاخره شورشی بر ضد وی طرح شد که موجب فرارش به روم گردید - و ظاهراً در راه کشته شد (۴ م‌).

 منبع

+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 20:21 |

 شیرین  شاهزاده ارمني

 زندگی عاشقانه خسرو و شیرین بر اساس زندگی پر فراز و نشیب شاهنشاه ساسانی و شیرین شاهزاده ارمنی رقم خورده است . خسروپرویز در سال 590 میلادی تاجگذاری نمود و رسما شاهنشاه ایران شد . اتفاقات بسیاری در طول حکومت وی رخ داد که در این مکان نمی گنجد ولی زندگی زناشویی این پادشاه حماسه ای را در کشور ما رقم زد که امروزه نیز جای خود را در تاریخ ما به شکل زیبایی حفظ کرده است . بسیاری از بزرگان شعر و ادب و تاریخ ایران پیرامون این حماسه سروده های را از خود به جای گذاشتند تا نسلهای آینده از آن بهره ببرند . همچون فردوسی بزرگ - نظامی گنجوی - وحشی بافقی و چند تن دیگر از بزرگان نکته جالب این ماجرا در این است که مادر شیرین که شهبانوی ارمنستان بوده به دختر خویش در این مورد هشدار می دهد که از جریان ویس و رامین عبرت بگیرد و آن را تکرار نکند . ماجرا در بسیاری وقایع همچون ویس و رامین در صدها سال قبل از خسرو و شیرین است . فردوسی می فرماید خسرو فرزند هرمزد چهارم از دوره کودکی از خصایص برجسته ای برخوردار بود . وی پیکری ورزیده و قامتی بلند داشت . از دیدگاه دانش و خرد و تیر اندازی وی بر همگان برتری داشت . به گفته تاریخ نگاران او می توانست شیری را با تیر به زمین بزند و ستونی را با شمشیر فرو بریزد . در سن چهارده سالگی به فرمان پدرش وی به فیلسوف بزرگ ایرانی بزرگمهر ( به زبان تازی بوذرجمهر) سپرده شد . خسرو شبی در خواب پدر بزرگ اندیشمند و فریهخته خود انوشیروان دادگر را به خواب دید که به او از دیدار با عشق زندگی اش خبر می داد و اینکه به زودی اسب جدیدی به نام شبدیز را خواهد یافت که او از طوفان نیز تندرو تر است . سپس او را از نوازنده جدیدش به نام باربد که میتواند زهر را گوارا سازد آگاهی داد و اینکه به زودی تاج شاهنشاهی را بر سر خواهد گذاشت روزی خسرو از دوست خویش شاهپور که هنرمندی شایسته بود درباره زنی به نام مهین بانو در قلمرو حکومتی ارمنستان که جزوی از خاک ایران بوده است سخنهایی می شنود . از دختر زیبایش شیرین می شنود که شاهزاده ای برجسته و با کمالات است . شاهپور وی را به خسرو پیشنهاد میکند و خسرو که از تمجید های وی شگفت زده شده بود پیشنهاد وی را می پذیرد . روزی شاپور تصور نقاشی خسرو را به ارمنستان می برد و در حکم دوست نقش واسطه را برای خسرو ایفا میکند . شیرین نیز با نگاهی به فرتور با ابهت خسرو عاشق و دلباخته وی می شود . شاپور حلقه ای را با خود برده بود تا در صورت پاسخ مثبت از شاهزاده آن را به وی تقدیم کند و چنین نیز کرد و شیرین را به تیسپون مدائن در بغداد امروزی که پایتخت ساسانی بود دعوت نمود . شیرین روزی به بهانه شکار از مادر درخواست اجازه نمود و با اسبی تندرو به نام شبدیز همراه با یارانش راهی تیسفون می گردد . در میان راه به دریاچه ای کوچک ( به نام سرچشمه زندگانی ) برخورد میکند و از فرط خستگی همانجا توقف میکند . شیرین برای خنک کردن خویش لباسهایش را از تن بدر میکند و برای شنا راهی آب میگردد . به گفته مورخین چهره شیرین و اندام وی چنان زیبا و محسور کننده بوده که چشمان آسمان پر از اشک می شده است . شیرین در روزگار خویش در زیبای چهره و اندام سرآمد روزگار خود بود و نمونه بارزی از یک زن ایرانی از نسل آریا  در این میان خسرو که در تیسفون درگیری شخصی به نام بهرام چوبین بود ( بهرام از سرداران به نام ایران بود که برای گرفتن تاج و مقام بر ضد شاه شورش کرده بود و سکه هایی به نام خود ( بهرام ششم ) ضرب کرده بود . ) به اندرز بزرگ امید یا بزرگمهر پایتخت را برای مدتی ترک میکند . به همین به یارانش در تیسپون می سپارد که اگر شیرین شاهزاده ارمنستان به دیدار وی آمد از او به مهربانی پذیرایی کنند . خسرو پس از این وقایع سوار بر اسب خویش تیسفون را به همراه سپاهی بزرگی با درفش کاویانی به دست ترک میکند و از قضای روزگار خسرو به همان منطقه ای می رسد که از نظر سبزی و زیبایی بر دیگر مناطق برتری داشته است و شیرین نیز همانجا با بدن عریان مشغول آب تنی بوده است . شیرین با خود اندیشه میکند که این شخص چه کسی می تواند باشد که چنین احساساتی را در وی بوجود آورده است بیگمان تنها خسرو است که مرا گرفتار خویش کرده است . ولی از طرفی خسرو شاه شاهان - شاه ممالک بزرگ ایران چگونه ممکن است با چنین لباس و ظاهری عادی در دشت ها و مزارع حاضر شود . پس لباس خویش را بر تن میکند و بر سوار بر اسپ خویش میگردد و دور می شود . خسرو نیز که تصویر وی را توسط شاپور دیده بود او را شناخت و دقایقی که مهو زیبایی شیرین شده بود او را از دست داد و هنگامی که در پی او جستجو کرد وی را نیافت . خسرو اشکی از دیدگانش فرو می ریزد و خود را سرزنش میکند و به راه خود ادامه می دهد شیرین نیز به پایتخت ایران رسید و خود را به دربار معرفی نمود . زنان دربار که از زیبایی او شگفت زده شده بودند وی را احترام گذاشتند و او را راهنمایی کردند . شیرین پس از ساعتی متوجه آشوبهای پایخت می شود و از اطرافیان می شنود که خسرو به همین منظور دربار را ترک کرده است . در این لحظه متوجه می شود که شخصی که در میان راه در حال آبتنی مشاهده کرده بود کسی نبوده جز خسروپرویز معشوقه خود در همین حال خسرو به ارمنستان رسید ( ارمنستان یکی از شهرهای ایران بود که خودش شاهی داشت و شاه آنجا زیر نظر شاه شاهان ایران بود ) و به دیدار مهین بانو شهبانوی ارمنستان رفت و در کنار وی شرابی نوشید و از فقدان شیرین ابراز ناراحتی نمود . خسرو پس از چند روز اقامت در ارمنستان پیکی از تیسپون دریافت میکند که بزرگان ایران برای وی نوشته بودند . متن نامه حکایت از آن داشت که پدر خسرو ( هرمزد ) درگذشته است و حال تاج و تخت کشور در انتظار اوست . خسرو راهی تیسپون می شود و پس از رسیدن به آنجا مشاهده میکند که شیرین تیسفون را ترک کرده است . شیرین نیز پس از مدتی به ارمنستان باز میگردد تا با خسرو دیدار کند ولی هر دو در یک روز ترک مکان کرده بودند و موفق به دیدار یکدگیر نشدند در این میان بهرام چوبین از وقایع عاشق شدن خسرو بر شیرین آگاه می شود و در ایران شایع می کند که شاهنشاه از عشق وی دیوانه شده است و توانایی اداره کشور را ندارد . پس از چنین شایعاتی شورشهایی بر ضد شاه صورت میگیرد و بر اثر همین شایعات خسرو با مشورت بزرگان ایران پایتخت را دگر بار ترک میکند و راهی آذربایجان و سپس ارمنستان میگردد و در همانجا با معشوقه خود دیدار میکند . وقایع این دو دلداده باعث میگردد که مادر شیرین ( مهین بانو ) به دخترش تذکر بدهد که یا بایستی به همسری وی دربیایی یا وی را ترک کنی . مادر بار دگر شیرین را از راهی که ویس رفت بر حذر می دارد و به عواقب غیر اخلاق آن هشدار میدهد ولی او نمی دانست که دست روگاز دقیقا همان ماجرا را باردیگر رقم می زند و او نمی تواند مانع از وقوع آن شود . خسرو نیز از سخنان آنان آگاهی یافت و این امر مایه کدورت هایی بین آنان شد که در نهایت با سخنانی تند خسرو آنان را ترک میکند و راهی قسطنطنیه ( در استانبول ترکیه کنونی ) شد . خسرو آنجا از ارتش بیزانس درخواست یاری کرد تا شورش غاصب تاج و تخت بهرام چوبینه را خاموش کند . برای این امر مجبور به گزیدن مریم - دختر امپراتور روم به همسری شد تا پیمان خانوادگی خود را با امپراتور مستحکم کند و از او درخواست ارتش کند . پس از درگیری میان بهرام چوبین و خسرو بهرام شکست میخورد و به چین می گریزد  پس از آرام شدن پایتخت و تاجگذاری پادشاه - خسرو باردگیر به اندیشه معشوقه خود می افتاد و برای همین امر به نوازندگان مشهور خود نکسیا و باربد فرمان میدهد سرودها و موسیقی هایی را در ستایش این عشق جاودانه بنوازند . در این میان مادر شیرین میهن بانو که شاه ارمنستان بود با زندگی بدرود حیات میکند و تاج شاهی به شیرین دختر وی می رسد . ولی در این برهه از زمان شخصی به نام فرهاد که به فرهاد سنگ تراش مشهور بود وارد جریان می شود . روزی که شیرین در شکار بود با فرهاد رودر روی می شود و فرهاد ناخواسته عاشق و دلباخته شیرین می شود و از زیبایی او حیران می گردد . فرهاد برای رسیدن به شاهزاده ارمنی دست به هر کاری می زد و این تلاشهای در نهایت به خسرو گزارش شد . خسرو در مرحله نخست با او سخن گفت و کوشش کرد که وی را از ادامه این راه منصرف نماید . ولی فرهاد نپذیرفت . خسرو کیسه های طلا و جواهراتی را به او هدیه داد تا اندیشه شیرین را از یاد ببرد . ولی فرهاد هیج یک از این پاداشها را نمی پذیرد . در نهایت خسرو مجبور به دادن فرمانی می شود که شاید فرهاد را منصرف کند . خسرو به فرهاد می گوید که اگر میخواهی به شیرین برسی بایستی شکافی بزرگ در کوه بیستون در کرمانشاهان ایجاد کنی تا کاروانها بتوانند از آن عبور کنند . فرهاد این کار غیر ممکن را به شرطی می پذیرد که خسرو دست از شیرین بردارد . فرهاد شروع به کندن بیستون میکند . شیرین روزی برای فرهاد شیر تازه می آورد تا خستگی را از تن بدر کند . ولی در هنگام بازگشت اسبش از پای می افتد و هلاک می شود . فرهاد از این امر آگاهی می یابد و شیرین را بر دوش می گیرد و شاهانه به قصرش می رساند و خبر این ماجرا به خسرو می رسد . خسرو که استقامت فرهاد را در ربودن شیرین می بیند و به این اندیشه می افتاد که شاید وی روزی بتواند بیستون را شکاف دهد پس اخبارهای جعلی در شهر پراکنده می کند و قاصدی نزد فرهاد می فرستد که شیرین فوت شده است . فرهاد که در بالای کوه مشغول کندن بیستون بود با شنیدن خبر درگذشت شیرین دیگر ادامه راه برایش غیر ممکن بود و هیچ تمایلی به زندگی نداشت پس خود را از بالای کوه به پایین پرت میکند و جان می سپارد . امروزه نام قصر شیرین در کرمانشاه به همین روی بر این شهر گذاشته شده است زیرا شیرین بناهایی را برای خویش در آنجا ساخته بود مریم همسر خسرو پس از مدتی فوت یا مسموم می شود. خسرو راهی اصفهان میگردد . آنجا دختری به نام شکر که در زیبایی ومعصومیت در شهر خود مشهور است را به همسری برمیگزیند . ولی پس از مدتی دوباره به اندیشه شیرین می افتد . پس دست به نوشتن نامه هایی برای شیرین می زند . شیرین پس از مدتی به دعوت خسرو راهی تیسپون می شود و به سرودهای مشهور باربد و نکیسا که در ستایش این دو عاشق قدیمی سروده بودند گوش فرا می دهد . همین امر باعث میگردد تا آنها کدورتهای گذشته را کنار بگذارند و با اجرای مراسمی با شکوه و سلطنتی به عنوان ملکه ایران برگزیده می شود و همسری خسرو را با جان و دل بپذیرد . روزگار این دو عاشق قدیمی پس از بدنیا آمدن چند فرزند به نقطه های پایانی رسید و شیرویه پسر خسرو ( از مریم ) برای کسب تاج و تخت پدر شبی به کنار وی رفت و پدر را برای رسیدن به مقام پادشاهی با ضرب چاقویی می کشد . این اتفاق در سال 628 میلادی رخ داد صبح آن روز خبر کشته شدن خسرو شاهنشاه ایران تمام شهر را پر کرد و او را با مراسمی رسمی به خاک سپاردند و آرامگاهی برایش بنا کردند . پس از این ماجرای شیروی درخواست ازدواج با شیرین را می دهد ولی شیرین که دیگر معشوقه اش را از دست داده بود به در پاسخ به نامه شیروی چنین گفت که من زنی آبرومند هستم و عاشق همسرم و اینک تنها یک خواهش از جانشین خسروپرویز دارم و آن این است که درب آرامگاه همسرم را یک بار دیگر باز کنید شیروی که در اندیشه رسیدن به شیرین بود موافقت کرد . شیرین به کنار کالبد بیجان خسرو رفت که با پارچه ای پوشیده شده بود . سپس خود را بروی بدن همسر و معشوقه اش انداخت و ساعتها گریه کرد و در نهایت برای اثبات پایداری در عشق اش زهری که با خود آورده بود را نوش کرد و آرام و جاودانه پس از دقایقی به روح خسرو پیوست و با زندگی بدرود حیات گفت . خودکشی شیرین تا سالها زبان زد مردمان منطقه بود و استواری راستین او به همسر و عشق دیرینه اش درس عبرت برای جوانان آینده این مرز و بوم گشت ... 

 

+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 20:19 |

زندگینامه و بیوگرافی مختصری از نادر شاه بزرگ

 نادر شاه افشار از ایل افشار بود او از مشهورترین پادشاهان ایران بعد از اسلام است ، ابتدا نادر قلی یا ندرقلی نامیده می شد موقعی که افغانها و روس ها و عثمانی ها از اطراف بایران دست انداخته بودند و مملکت در نهایت هرج و مرج بود یکعده سوار با خود همراه کرد و به طهماسب صفوی که کین پدر برخواسته بود همراه شد فتنه های داخلی را خواباند افغانها را هم بیرون ریخت ، شاه طهماسب صفوی از شهرت و اعتبار نادر در بین مردم دچار رشک و حسادت گشت و برای نشان دادن قدرت خود با لشکری بزرگ به سوی عثمانی تاخت ترکان عثمانی کردستانات ایران را اشغال کرده بودند .  

در آن جنگ هزاران سرباز ایرانی را در جنگ چالدران بدلیل عدم توانایی به کشتن داد و خود از میدان جنگ گریخت نادر با سپاهی اندک و خسته از کارزار از مشرق به سوی مغرب ایران تاخت و تا قلب کشور عثمانی پیش رفت و سرزمینهای ایرانی را  به خاک ایران برگرداند و از آنجا به قفقاز تحت اشغال روس ها رفت که با کمال تعجب دید

 روسها خود پیش از روبرو شدن با او پا به فرار گذاشته اند در مسیر بر گشت در سال 1148 در دشت مغان در مجلس ریش سفیدان ایران از فرماندهی ارتش استعفا نمود و دلیلش اعمال پس پرده خاندان صفوی بود . و خود عازم مشهد شد در نزدیکی زنجان سوارانی نزدش آمدند و خبر آوردند که مجلس به لیاقت شما ایمان دارد و در این شراط بهتر است نادر همچنان ارتش دار ایران باقی بماند و کمر بند پادشاهی ایران را در سن 48 سالگی بر کمرش بستند . او  سه بار به هند اخطار نمود که افسران اشرف افغان که جزو غارتگران بودند (حدودا 800 نفر بودند) و در قتل عام مردم ایران نقش داشتند را به ایران تحویل دهد که در پی عدم تحویل آنها سپاه ایران از رود سند گذشتند و هندوستان را تسخیر نمود ند 800 متجاوز افغان را در بازار دهلی به دار زدند و بازگشتند و نادر شاه با مردانگی و دلاوری حکومت محمد گورکانی را به هندی ها بخشید و گفت ما متجاوز نیستیم اما از حق مردم خویش نیز نخواهیم گذشت محمد گورکانی بخاطر این همه جوانمردی نادر از او خواست هدیه ای از او بخواهد و نادر قبول نکرد و در پی اسرار او گفت جوانان ایران به کتاب نیازمندند سالها حضور اجنبی تاریخ مکتوب ما را منهدم نموده است  محمد گورکانی متعجب شد او علاوه بر کتابها جواهرات بسیاری به نادر هدیه نمود که بسیاری از آن جواهرات اکنون پشتوانه پول ملی ایران در بانک مرکزی  است . نادر شاه بزرگ 12 سال سطنت نمود و ایران را باردگیر سرافراز در جهان نشان داد وی در سال 1160 بوسیله عده ای خائن  کشته شد . نکته قابل ذکر آنست که  او از 15 سالگی تا 25 سالگی بهمراه مادرش در بردگی ازبکان گرفتار بود و با مرگ مادرش از اردوگاه ازبکان گریخت و پس از آن با جوانان آزادیخواهی همپیمان شد. نادر مردی خستگی ناپذیر - دلاور - میهن دوست - مبارز - ضد استعمار و بزرگ منش بود . آرامگاه وی در مشهد است و با همت رضا شاه بزرگ ساخته شد . در همین مکان آرامگاه بزرگ مردی دیگر کنل محمد تقی خان پسیان نیز است . دلاور بزرگ ایران از آذربایجان . در ساخت این بنای سترگ و  جاوید استادان و فرهیختگانی همچون : استاد ابوالحسن

 صدیق ( طراح تندیس سنگی نادر ) حسین علاء - سید حسن تقی زاده - ابراهیم حکیمی - علی هیبت - علی اصغر حکمت - سپهبد امان الله جهانبانی - دکتر عیسی صدیق - سپهبد فرج الله آق اولی - سرلگشر محمد حسین فیروز - دکتر رضا زاده شفق - دکتر محمود مهران - اللهیار صالح - دکتر غلامحسین صدیقی - مهندس محسن فروغی - سید محمد تقی مصطفوی - در کل وزارت جنگ - وزارات دارائی - وزارت فرهنگ - کمکهای مردمی و دولت شاهنشاهی از مهم ترین عوامل ساخت این مجوعه سترگ و به یاد ماندنی است . در زیر نقشه ایران در زمان نادر شاه افشار نشان داده شده است ( اصل نقشه در موزه نادرشاه موجود است ) . بزرگ مردی که کشور ایران را دگر بار به صورت متحد و بزرگ گردآوری کرد . نادر اقوام ایرانی را متحد و منسجم در زیر پرچم ایران درآورد و باردگیر ایران قدرتمندترین کشور آسیا گشت . شهرهای ایرانی در دوره نادر به شرح زیر بودند : جمهوری آران یا آذربایجان - ترکمنستان - افغانستان - بلوچستان ( پاکستان ) - گرجستان - داغستان - ارمنستان - بحرین - قطر - کشمیر و . . .

  در اینجا گزیده ای از سخنان نادر شاه افشار پادشاه ایران زمین را تقدیم می کنم :

 میدان جنگ میتواند میدان دوستی نیز باشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند . سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام . تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری  ابدی برای  کشورم کسب کنم . باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم  همیشه به دنبال نوری بودم نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو می توانی این تنها نیروی است که از اعماق و جودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود  که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ . از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت . جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است. اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید . خردمندان و دانشمندان  سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود .  وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند .و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند . هر سربازی  که بر زمین می افتد و روح اش به آسمان پر می کشد نادر می میرد و به گور سیاه می رود نادر به آسمان نمی رود نادر آسمان را برای سربازانش می خواهد و خود بدبختی و سیاهی را ، او همه این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان می خرد پیشرفت و اقتدار ایران  تنها عاملی است که فریاد حمله را از گلوی غمگینم بدر می آورد و مرا بی مهابا به قلب سپاه دشمن می راند …

 شاهنامه فردوسی خردمند ، راهنمای من در طول زندگی بوده است . فتح هند افتخاری نبود برای من دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم . که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود . کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است . هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ  کشور و امنیت آن است . لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم . برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم . گاهی سکوتم ، دشمن را فرسنگها از مرزهای خودش نیز به عقب می نشاند .

کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند انتقام از خراب کننده  و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم  .

آرامگه شهریار توانای ایران زمین نادر شاد افشار در مشهد - بنایی در شان و بزرگی این پادشاه دلاور و میهن دوست ایرانی 

+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 20:18 |

ابو شجاع فنا خسرو

ابو شجاع فنا خسرو، ملقب به عضدالدوله بدون شک از نامدارترین چهره‏های آل بویه و همانند سلطان محمود غزنوی، سرآمد جباران عصر خویش بود. این نکته که خواجه نظام الملک طوسی، علی رغم تعصبی که در تسنن داشت، در طی حکایت سیاست نامه‏اش، تصویر این شخصیت را به نحو بارزی قابل تحسین ارائه می‏کند، اهمیت نقش او را در ایجاد دولتی قوی و حکومتی شایسته مردان با اراده نشان می‏دهد. اشارت ابو منصور ثعالبی، نویسنده خراسانی عصر هم که به رغم علاقه خاص به دستگاه غزنوی، وی را از جهت بسط قلمرو و کسب قدرت میان فرمانروایان دنیای اسلام بی نظیر می‏خواند، خود گواه دیگری از حیثیت و اعتبار ممتاز او درعصر خویش است. در بین اوصاف قابل ملاحظه‏ای که از او شخصیتی ممتاز می‏ساخت، تا حدی باید از قساوت فوق العاده‏اش یاد کرد که کینه جویی و یک دندگی وی، او را گاه تا حد حیوانی درنده خو می‏رساند. گویند غلامی را به خاطر خربزه‏ای که از مال غیر به زور ستانده بود، بی رحمانه به هلاکت سپرد و کنیز خوبروی خود را فقط بدان سبب که عشق و علاقه او، وی را زیاده از حد به خود مشغول می‏داشت، نابود کرد. ابن بقیه، وزیر عزالدوله بختیار را به جهت بی حرمتی که در حق وی کرده بود به پای پیل افکند و این مایه خشونت و قساوت که حتی پسر عمویش؛ عزالدوله، هم از گزند آن ایمن نماند، از این پر آوازه‏ترین چهره آل بویه، موجودی مهیب به وجود آورد که حتی هیبت ملوکانه‏اش را هم در خورِ نفرت می‏ساخت. این هیئت ملکانه تا بدان حد بود که یکی از وزرایش به نام ابوالقاسم مطهر بن عبدالله، به جهت شکستی که در جنگ خورد از بیم بازخواست او، اقدام به خودکشی کرد. با آن که در اواخر عمر به بستر بیماری افتاد اما کسی را جرأت آن نبود تا از احوال وی پرس و جو کند. حتی پسرش ابوالفوارس شیردل «شرف الدوله» چون خواست در آن بیماری از احوال پدر جویا شود، دستور داد تا فوراً او را به کرمان تبعید کنند. حاصل این اندازه خشونت و سنگدلی البته جز استبدادی خشن و جز ارتکاب خطاهای جبران ناپذیر نمی‏توانست باشد. در واقع سوء تفاهمهای دو پسرش شرف الدوله و صمصام الدوله که تاریخ خاندان عضدی را در کشمکشهای خونین به پایان رساند، حاصل همین استبداد و ناشی از قساوت قلب و خشونت بی حد و حصر عضدالدوله بود.

امارت عضدالدوله در سن پانزده سالگی

دوران امارت طولانی عضدالدوله با وفات عمویش عمادالدوله «جمادی الثانی 338 ق / دسامبر 949 م» در فارس آغاز گشت. هنگام جلوس به مسند امارت پانزده بهار از عمر را بیشتر پشت سر نگذاشته بود و فقط یک سال پیش از مرگ عمادالدوله از اصفهان به شیراز آمده بود. عمادالدوله نیز پیش از مرگ و به خاطر تأمین آینده او تصفیه‏ای بی گذشت در بین امراء سپاه کرده بود. به علاوه توقف طولانی پدرش رکن الدوله که بلافاصله پس از دریافت خبر درگذشت برادر به فارس آمد، و سعی و اهتمام ابو جعفر صیمری وزیر عمویش معزالدوله که او نیز برای شرکت در مراسم عزاداری به شیراز سفر کرده بود، برای حل و فصل دشواریهای دیوانی و اداری فنا خسرو در آغاز امارت، بسیار مؤثر افتاد و موجب شد که مقارن بازگشت آنها، فناخسرو در اداره فارس به قدر کافی محکم و قابل اعتماد باشد و بدین گونه امیر جوان با ارشاد پدر و وزارء کار دیده، امارت را به دست گرفت.

در 345 ق / 956 م و همزمان با حادثه روزبهان پسر وندا خورشید دیلمی که در عراق بر معزالدوله شوریده بود، فنا خسرو هم در فارس مواجه با نافرمانی ملکا، برادر روزبهان شد. در این واقعه تنها حسن کفایت ابوالفضل بن العمید، وزیر پدرش بود که توانست شورش ملکا را فرو نشاند و او را که حتی موفق به تسخیر شیراز نیز شده بود، دفع نماید.


برقرار کردن رابطه دوستی با خلیفه بغداد

چند سال بعد، فنا خسرو که با وجود جوانی، درایت و تدبیر مردان را داشت، با خلیفه و وزیر او در بغداد رابطه دوستی برقرار کرد چنان که المستکفی، کاتب خود ابو احمد شیرازی را نزد او فرستاد و عضدالدوله با جلب این فرستاده خلیفه، اعتماد او را به خود جلب نمود «349 ق / 960 م». سالها بعد و در همان ایامی که عمویش معزالدوله واپسین روزهای زندگی خو را سپری می‏کرد، عضدالدوله با شرکت در تسخیر سیراف و عمان «355 ق / 966 م»، توانست لیاقت جنگی خود را اثبات کند و حتی اندک زمانی پس از درگذشت معزالدوله «ربیع الاول 356 ق / فوریه 967 م»، با غلبه بر کرمان «357 ق / 968 م» خود را لایق جانشینی او در دستگاه خلافت و امیرالامرایی بغداد نشان داد. مع هذا، استقرار امنیت در کرمان و سرکوبی عصیان طوایف کوچ و بلوچ که با عضدالدوله از در مخالفت درآمدند حدود سه سال به طول انجامید و سردار دیلمی که در آن جا از جانب امیر فارس به نیابت پسر عضدالدوله - ابوالفوارس شیر دل - امارت داشت سرانجام به دنبال کشمکشهای طولانی موفق شد. طوایف نافرمان را سرکوب و کافران این طوایف را به قبول اسلام وادار کند «حدود صفر 360 ق / دسامبر 970 م مقارن این ایام بغداد در حکومت عزالدوله بختیار در آتش تفرقه ترک و دیلم و شیعه و سنی می‏سوخت «361 ق / 971 م». چون عزالدوله از کنترل اوضاع بر نمی‏آمد، ناچار از عموی خود رکن الدوله و پسرعمویش عضدالدوله در رفع این دشواریها یاری خواست.

پذیرش ترک مخاصمه با دولت سامانیان

عضدالدوله که به دنبال فتح کرمان، برای اجتناب از درگیری با آل سامان پیمان صلحی را با امیر منصور بن نوح منعقد ساخته و با دادن دختر خود به امیر بخارا و مبادله هدایا، ترک مخاصمه با دولت سامانیان را پذیرفته بود «361 ق / 971 م»، با شنیدن اخبار ناخوشایند بغداد و گرفتاریهای عزالدوله، به اشارت پدر عازم آن دیار شد، اما به سبب کینه‏های دیرین وی با بختیار، عجله‏ای نشان نمی‏داد. سپاه ترک به رهبری البتکین هم اوضاع را برای عزالدوله بیش از پیش دشوار ساخته بود که به هر حال پس از ورود دیر هنگام عضدالدوله به بغداد این شورشها فرو نشست و خاتمه یافت.

بالا رفتن حشمت عضدالدوله در انظار مردم بغداد

در ورود به بغداد، خلیفه الطایع به همراه سپاهیان ترک برای خوشامد گویی به عضدالدوله به پیشواز آنان رفت. عضدالدوله نیز با حرمت و احترام و ارسال پیک و نامه، خلیفه را به بغداد باز گرداند. بازگشت خلیفه که عضدالدوله در بغداد با احترام فراوان و با تقدیم هدایا و اموال بسیار به وی از او دلجویی کرده بود، امیر دیلمی فارس را مورد توجه ترکان سپاه و تحسین اهل سنت ساخت و ملاقات خلیفه هم که با تشریفات مجلل انجام یافت «رجب 364 ق / مارس 975 م»، حشمت عضدالدوله را در انظار مردم بغداد فوق العاده افزود. در همین اوقات، عضدالدوله دست به توطئه‏ای علیه عزالدوله زد که با انجام وی را محترمانه از مقامش خلع نمود

. داستان این نیرنگ به گوش پدر عضدالدوله - رکن الدوله - رسید و وی از این توطئه ناجوانمردانه پسر به شدت ناراحت گشت و به تهدید عضدالدوله پرداخت. عکس العمل رکن الدوله که تا حدودی برای عضدالدوله نیز خلاف انتظار بود، او را مجبور ساخت تا بار دیگر عزالدوله را در مقامش ابقاء و خود برای دیدار با پدر عازم اصفهان شود.

انتخاب عضدالدوله به عنوان جانشین رکن الدله

حاصل این ملاقات که چندی پس از آن رکن الدوله در گذشت، باعث رفع کدورت بین پدر و پسر و انتخاب عضدالدوله به عنوان جانشین رکن الدله و الزام دو پسر دیگرش؛ مؤید الدوله و فخرالدوله به قبول طاعت از عضدالدوله گشت. به علاوه در تقسیم قلمرو آل بویه، فارس و کرمان و اهواز به عضدالدوله، اصفهان و توابع آن به مؤید الدوله و همدان و دینور را نیز به فخرالدوله سپرد. ری را ظاهراً برای خود نگه داشت و پسر کوچکش را هم به نام ابوالفوارس خسرو فیروز، به فرزند ارشد عضدالدوله سپرد. درست است که این تقسیم قملرو عضدالدوله نیفزود، اما فایده مهمی که از این دیدار نصیب عضدالدوله شد، دریافت عنوان امیرالامرایی خاندان آل بویه بود که به حکم آن، حکومت برادرانش مؤیدالدوله و فخرالدوله در واقع به نیابت او تلقی می‏شد و در تمام قلمرو آل بویه که غیر از میراث معزالدوله، به طور رسمی به او واگذار می‏شد، حکم و رأی وی نمی‏توانست مورد اعتراض واقع شود.

وفات رکن الدوله در ری

به هر حال وفات رکن الدوله «محرم 366 ق / سپتامبر 976 م» که در ری و اندک زمانی بعد از ملاقاتش با فنا خسرو در اصفهان روی داد، عضدالدوله را در ادامه دشمنی با عزالدوله و در تعقیب طرح تسلط بر بغداد و تصرف میراث معزالدوله آزاد گذاشت. اما خود عزالدوله نیز بنا بر تحریک وزیرش ابن بقیه، به این ماجرا دامن می‏زد و بهانه لازم را برای عضدالدوله فراهم می‏ساخت. به عنوان مثال چون از نارضایتی فخرالدوله برادر عضدالدوله آگاه بود خلیفه را واداشت تا فرمان و منشوری بفرستد و قلمرو ری را که از جانب رکن الدوله به او واگذار شده بود و در واقع به حکم خلیفه منصوب سازد نه نایب عضدالدوله باشد. عضدالدوله هم که در پی فرصت و بهانه‏ای می‏گشت، برای درگیری با عزالدوله و تجدید حمله روانه آن دیار گشت. در جنگی که بین عزالدوله و سپاه عضدالدوله در گرفت، سپاه عزالدوله به سختی شکست خورد و وی به همراه وزیرش ابن بقیه به واسط گریخت.


واگذاری امر خلافت به عضدالدوله توسط خلیفه

با خروج عزالدوله از بغداد، عضدالدوله با تشریفات تمام به تختگاه خلیفه وارد شد و مقارن ورود او اعلام کردند که امیر الامراء بختیار، نسبت به وی از در تسیلم درآمده است و اکنون امیر الامراء عضدالدوله است. خلیفه نیز تمامی امر خلافت و رسیدگی به امور مردم را در شرق و غرب قلمرو خویش به طور رسمی به عضدالدوله واگذاشت «367 ق / 977 م» و عنوان تاج المله را بر دیگر القاب وی اضافه نمود. اما عزالدوله دست از کینه توزی و توطئه علیه عضدالدوله بر نداشت تا آن که در نبردی با طلایه دار سپاه عضدالدوله شکست خورد و به اسارت افتاد. او را به نزد عضدالدوله بردند و وی دستور به قتلش داد. ابن بقیه را نیز که وسوسه‏گر بختیار بود و چشمانش را قبلاً نابینا کرده بودند، به دستور عضدالدوله به زیر پای پیلان انداختند. ابو تغلب که محرک دیگر عزالدوله در واپسین نبرد این دو امیر بویه بود، نیز از مکافات نرست. عضدالدوله در تعقیب او از بغداد لشکر به موصل برد و آن جا را تسخیر کرد. ابو تغلب به شام گریخت و در آن جا به دنبال جنگها و سرگردانیها، سرانجام در کشمکش با قبایل محلی کشته شد «صفر 370 ق / آگوست 980 م». در همین ایام، عمران بن شاهین و حسنویه کُرد هم که در این ماجرا با عزالدوله همراهی کرده بودند، هر دو به مرگ ناگهانی هلاک شدند «369 ق / 979 م» در این هنگام که عضدالدوله امیرالامراء خلیفه و حاکم واقعی تمام عراق محسوب می‏شد. با آن که بر خلیفه مسلط بود، برای ایمنی از تحریکات داخلی و مخصوصاً بدان قصد که خلافت را در آینده به یک نواده دختری خود منتقل کند، دختر خود به نام شاهباز را به عقد خلیفه درآورد. هر چند از این وصلت «جمادی الثانی 370 ق / دسامبر 980 م» طرفی نسبت و دختر بی فرزند ماند، لا اقل وصلت ظاهری با خاندان خلافت، موضع عضدالدوله را در خارج از سرای خلیفه بیش از پیش مورد تکریم و احترام ساخت.

اقدامات عضدالدوله

عضدالدوله در مقام امیرالامرایی دارالخلافه، در احداث عمارتها و بستانها و ایجاد پلها و نهرها در بغداد و همچنین در توسعه زراعت در اطراف آن، اهتمام قابل ملاحظه‏ای نشان داد و برای تحکیم اساس حکومت به سرکوبی راهزنان عرب و غیر عرب که در اطراف دجله و فرات موجب سلب امنیت راهها شده بودند، اقدام نمود. از جمله؛ سردار وی به نام ابوالعلاء عبیدالله بن الفضل المسیحی، اعراب بنی شیبان را در نواحی شرق دجله متهور کرد و سپاه دیگرش، ضبة بن محمد اسدی، سرکرده بنی اسد را مغلوب و «عین تمر» را از دست آنها خارج نمود. در نواحی جنوب هم هر چند سردار و وزیر وی به مطهر، موفق به دفع حسن پسر و جانشین عمران بن شاهین نشد و از بیم مؤآخذه امیر الامراء، اقدام به خودکشی نمود، اما ابو العلاء، سردار دیگر، موفق شد حسن را از تجاوز به راهها باز دارد و با تحمیل قرارداد صلح او را وادار به پرداخت خراج و اطاعت نماید.

کار دیگری که نزد عضدالدوله برای تأمین مرزهای عراق ضرورت داشت و در عین حال تدبیر کار فخرالدوله هم آن را الزام می‏کرد، خاتمه دادن به تحریکات کردهای برزکانی و بنی حسنویه در بلاد کوهستانی مجاور عراق بود که پدر آنها حسنویه در ماجرای درگیریهای عضدالدوله، با عزالدوله و فخرالدوله نیز همکاری کرده بود. با آن که حسنویه مقارن پیروزی عضدالدوله بر عراق، خود به مرگ ناگهانی درگذشت، باز نزد عضدالدوله این لشکر کشی همچنان ضرورت داشت، از آن که به وی امکان داد تا فرمانروایی خود را به عنوان امیر الامرایی خاندان بویه در ولایات جبال نیز همچون ولایات فارس و عراق تثبیت نماید. اختلافات پیش آمده بین فرزندان حسنویه باعث شد که عضدالدوله با سود جستن از آن، به آسانی قلعه‏های آنها را تسخیر کند و به دنبال بازداشت بختیار بن حسنویه، سرکرده طایفه، ریاست طایفه را به برادرش بدر بن حسنویه واگذاشت و ذخایر حسنویه را هم در قلعه سرماج به تصرف درآورد. به دنبال این لشکرکشیها و چون سپاه عضدالدوله بر همدان مستولی شد و برخی اطرافیان فخرالدوله، ظاهراً با تبانی قبلی به عضدالدوله پیوستند، فخرالدوله از بیم جان، قلمرو خود را رها کرد و به نزد قابوس بن وشمگیر که شوهر خاله وی بود، پناه برد.

مرگ عضدالدوله در سن 48 سالگی

عضدالدوله در پی این درگیریها با برادر خود فخرالدوله و نیز درگیری با قابوس و امیر بخارا بود که بیمارش شدت یافت. گفته می‏شود که وی به بیماری صرع دچار بود و به هنگام مرگ بیش از 48 سال نداشت. مرگ عضدالدوله در شوال 372 ق / مارس 983 م روی داد. اطرافیانش تا دو ماه پس از مرگش، این واقعه را پنهان داشتند و تنها پس از بیعت به جانشینی پسرش کالیجار مرزبان بود که موضوع را آشکار کردند. خلیفه نیز جانشینی پسر عضدالدوله را با ارسال خلعت و لقب صمصام الدوله تأیید نمود و مراسم تعزیت عضدالدوله را در محرم 373 ق / ژوئن 983 م بر پا داشتند. جسد او را به حکم وصیت در تربت نجف در کنار مشهد امام و در محلی که از پیش تعیین شده بود دفن کردند.

 

+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 20:17 |

نگاهي بر زندگينامه ابومسلم خراساني

چنانكه در تاريخ نهضت هاي ملي ايرانيان ديده ايم ملت ايران براي رهايي از قيد اسارت تازيان از راههاي مختلف استفاده كرد كه يكي از آنها طريق جنگ و عصيان و ديگري ادبيات و ديگر دين بود. ابو مسلم از جمله كساني است كه در عين توجه به مليت، درحاليكه قيام او براي تحكيم مباني مليت و استقلال ايران مفيد و موثر بود از طريق مذهب استفاده بردو با تقويت يكي از مذاهب اسلامي يعني تشيع بر ضد خلفاي اموي كه از مخالفين جدي شيعه بوده اند، قيام كرد و آنان را از ميان برد تا سرانجام مخالفين جدي ايران و ايرانيان و طرفداران سيادت نژادي عرب يعني بني اميه را برانداخت و حكومت را بدست ايرانيان داد.

نام و نسب او را در مآخذ مختلف به وجوه گوناگون آورده اند چنانكه بعضي او را ابو مسلم عبدالرحمان بن مسلم و برخي ابو مسلم عبدالرحمن بن عثمان بن سيار و بعضي ديگر ابو اسحاق ابراهيم بن عثمان بن بشار بن شيدوش پسر گودرز دانسته اند و در كتاب محاسن اصفهان( تاليف مفضل بن سعد ما فروخي اصفهاني) وي از نوادگان رهام پسر گودرز از پهلوانان بزرگ شاهنامه شمرده شده است. در مورد محل تولد ابومسلم نيز اختلاف است، چنانكه گروهي وي را از اهل «فريدن» اصفهان دانسته اند و دسته اي وي را از ناحيه «فاتق» اصفهان مي دانند كه بعدها به خراسان رفته است و عده اي وي را اهل روستاي «سنجرد» يا« ماخوان» مرو دانسته اند. ضمناً بايد دانست كه درايراني بودن ابو مسلم ترديدي نيست زيرا پدر او اصلاً ونداد هرمز ( بنداد هرمز) نام داشت و پس از آنكه قبول اسلام كرد به عثمان و يا مسلم موسوم گرديد.

ابو مسلم در كودكي نزد عيسي بن معقل در اصفهان زندگي مي كرد، دراين زمان چند تن از مبلغين ابراهيم بن محمد، امام بني عباس ، نزد عيسي رفتند و چون استعداد و هوش ابو مسلم را مشاهده كردند او را پيش ابراهيم امام در مكه بردند و ابو مسلم در نزد امام به خدمت پرداخت تا سر انجام در سال 128 هجري هنگامي كه جواني نوزده ساله بود از جانب ابراهيم امام مامور خراسان گشت تا در آنجا كه در آن زمان از مراكز مهم تشيع بود به تبليغ شيعه عباس بپردازد. از جمله سفارشهاي ابراهيم به ابو مسلم آن بود كه: « اگر بتواني در خراسان هيچكس را كه به عربي تكلم كند باقي مگذار.» و ازاين فرمان به خوبي معلوم  مي شود كه بني عباس پيشرفت خود را تنها در جانبداري از ايرانيان مي دانسته اند و ابو مسلم نيز در عين تظاهر به تشيع خالي از تعصب ملي نبود.

در اين مدت دعوت شيعه بني عباس مخفيانه انجام مي شد اما در سال 129 هجري هنگاميكه ابو مسلم همراه با هفتاد تن از روساي شيعه عازم مكه بود در كومش ( نام قديم ناحيه سمنا و دامغان) نامه اي از ابراهيم دريافت كرد كه فرمان ان نامه چنين بود:« از هر كجا كه نامه را يافتي بازگرد و به دعوت آشكار شيعه آل عباس بپرداز.»از اين رو ابومسلم به يكي از روستاهاي مرو به نام فنين بازگشت و روساي آل عباس را نيز به مرو رود و طالقان و خوارزم و تخارستان و اطراف بلخ فرستاد تا دعوت خود را آشكار سازند.

دراين زمان ابو مسلم نامه اي به نصر بن سيار  عامل بني اميه در خراسان نوشت و او را به كتاب خدا و سنت پيامبر دعوت كرد اما نصر هجده ماه پس از قيام ابو مسلم سپاهي به سرداري يكي از اطرافيان خود به نام «يزيد» براي جنگ با ابو مسلم فرستاد و اين سردار در جنگ با سپاه ابو مسلم اسير شد و سپاهيان نصر گريختند.

ابومسلم خلاف معمول نسبت به اين اسير نيكي كرد و در مداواي جراحات وي كوشيد. هنگامي كه يزيد از نزد ابو مسلم مي رفت، سردار خراسان گفت: بازگشت اين مرد باعث خواهد شد كه مردان پرهيزكار نزد ما آيند، زيرا دشمنان ما، ما را بت پرست و خون ريز و معترض به مال و جان مردم معرفي كرده اند و بيان مشاهدات اين مرد ما را از اين تهمتها بر كنار خواهد داشت. و به اين ترتيب نخستين جنگ ابو مسلم با عمال بني اميه علاوه بر فتح ظاهري منجر به پيروزي بزرگي از لحاظ معنوي براي وي گشت.

موضوع مهمي كه در آن هنگام در خراسان جلب نظر مي كرد اختلافات شديد ميان قبايل عرب بخصوص مخالفت‌هاي سخت ميان نصر بن سيار و سردسته فرقه يماينين معروف به «كرماني» بود. ابو مسلم چون دشمني و سرگرمي شديد اين دو فرقه را ديد به فكر افتاد كه از طرفي بر شدت دشمني اين دو دسته نسبت به يكديگر بيفزايد و از طرفي از يك دسته بر ضد دسته ديگر استفاده كند و چون يكي را از ميان برد ديگري را نيز از پاي در آورد. به همين منظور شروع به نوشتن نامه هايي به هر دو طرف كرد. مثلاً نامه اي به كرماني نوشت و در ان از نصر بن سيار به نيكي ياد مي كرد و به پيك خود دستور مي داد كه از راه سكونت قبايل طرفدار نصر بگذرد و طوري رفتار كند كه آنها او را  دستگير كنند و نامه را بخوانند و همين كار را نسبت به طرف ديگر انجام مي داد. نتيجه اين كار اين شد كه هر دو طرف دوستار وي گرديدند.

از طرف ديگر ابو مسلم در حاليكه مردمان شهرهاي مختلف خراسان مانند نسا و ابيورد و مرو رود را با خود همراه كرده بود تصميم گرفت كه در جنگ نصربن سيار و كرماني شركت نمايد و از يكي براي ضعيف ساختن ديگري استفاده كند. كرماني در اين جنگ به حيله نصر از بين رفت و ابو مسلم بر آن شد تا با پسر كرماني يعني علي براي خونخواهي پدرش هم دست شود تا بيش از پيش باعث ضعيف ساختن حاكم دولت اموي در خراسان گردد. مبارزه شديد حاكم اموي خراسان با ابو مسلم از همين هنگام آغاز شد و نصر بن سيار براي مبارزه با سردار جوان ايراني از دستگاه خلافت در دمشق تقاضاي كمك كرد اما مروان خليفه اموي به علت گرفتاري انقلابات در شام نصر را از فرستادن نيروي كمكي مايوس كرد.

اين حوادث و مشكلات امويان. فرصت نيكي براي ابو مسلم در تحكيم مباني نيات خويش و تشديد اشكالات بني اميه در خراسان به وجود آورد و او را چنان مقتدر ساخت كه بسياري از مردم خراسان گروه گروه به بيعت او در مي آمدند. نصر چون از اين امر آگاهي يافت پيكي به نزد مخالفين خود مانند پسر كرماني و شيبان خارجي فرستاد . آنها را به اتحاد در مقابل دشمن مشترك يعني ابو مسلم فرا خواند.

اگر اين اتحاد صورت مي گرفت فتح ابو مسلم و غلبه ايرانيان غير ممكن بود اما سردار جوان ايراني به سرعت در صدد جبران اين حوادث بر آمد و علي بن كرماني و شيبان را با تحريك انان به خونخواهي كرماني از قبول پيشنهاد نصر بن سيار باز داشت. از اين هنگام تا آغاز سال 130 هجري ابو مسلم همواره مشغول ايجاد تفرقه بين قبايل عرب بود به طوريكه با اين سياست ابو مسلم قبايل عرب به دو دسته تقسيم شدند: گروهي طرفدار علي بن كرماني و دسته اي ديگر به نام مضريين جانب نصر بن سيار را گرفتند و كار اختلاف اين دو گروه به جايي كشيد كه هريك به فكر استمداد از ابو مسلم بر ضد طرف ديگر افتادند و به اين منظور منتخبيني نزد ابو مسلم فرستادند. ابو مسلم پيش از دادن پاسخ صريح به منتخبين. با سران سپاه خود صحبت كرد و به آنان تعليم داد كه هنگامي كه من بعنوان مشورت از شما سوال كردم همگي جانب علي بن كرماني را بگيريد زير اگر به به نصر ياري كنيم حكومت اموي را تقويت كرده ايم. پس از اين امر ابو مسلم علي بن كرماني را به جنگ با نصر تحريك كرد و هنگامي كه علي و نصر در مرو سرگرم مبارزه بودند او با سپاهيان خويش به شهر هجوم آورد و بر انجا چيره شد و به طرفين جنگ فرمان داد تا به لشگرگاههاي خود باز گردند و علاوه بر اين پيكي به نزد نصر فرستاد تا او را به اطاعت از خويش فرا خواند و نصر چون چاره اي نديد شبانه با زن و فرزند و يكي از نزديكان به حيله از دست ابو مسلم گريخت.

پس از فرار نصر ابومسلم عده اي را مامور تعقيب او كرد و سپس به تحكيم وضع خود در مرو و از بين بردن سران قبايل عرب همچون شيبان خارجي و علي بن كرماني پرداخت. «قحطبه» يكي از سران بزرگ شيعه بني عباس به همراه خالد بن برمك از خاندان برامكه از كساني بودند كه از طرف ابوسلم مامور تعقيب نصر شدند. آنها در طوس و حوالي نيشابور به پيشرفتهاي شگرفي نايل شدند و تميم پسر نصر را به قتل رساندند و نصر چون از اوضاع اطلاع يافت از نيشابور به كومش و از آنجا به گرگان گريخت. قحطبه نيز در تعقيب وي به گرگان رفت و در جنگ خونيني كه در همان سال روي داد باز هم غلبه با خراسانيان بود و گرگان نيز بر قلمرو حكومت ابو مسلم افزوده شد.نصر بن سيار در حال گريز به نواحي مركزي ايران و با انجام جنگهايي به كمك «ابن هبيره» عامل معروف بني اميه بر ضد خراسانيان كه منجر به شكست او شد نهايتاً به ساوه رفت و در آنجا درگذشت.

هنگاميكه خبر فتوحات سريع ابومسلم به ابن هبيره رسيد سپاه بزرگي را كه در كرمان به فرماندهي ابن ضياره داشت مامور جنگ با ابو مسلم كرد و در اين نبرد كه در نزديكي اصفهان روي داد در مدت كوتاهي سپاه بزرگ ابن هبيره از بيست هزار تن از سپاهيان ابو مسلم شكست خورد و غنائم زيادي نصيب همراهان ابو مسلم گرديد.پس از اين فتح به سرعت زور و حلوان و مداين و جلولاء و انبار و خانقين و بسياري از نواحي ديگر به دست سپاهيان خراسان افتاد. سپاه ابومسلم پس از گذشتن از فرات و شركت در جنگ شديدي كه منجر به كشته شدن قحطبه شد توانست كوفه را نيز فتح كند.

در همين اوقات در كوفه ابوالعباس سفاح به جانشيني امام انتخاب شد و به اين طريق حكومتي كه قسمت اعظم اولياي امور آن ايراني و يا از معاشرين ايرانيان بودند به وجود آمد و حكومت متعصب و عربي اموي بر لبه پرتگاه فنا رسيد. هنگامي كه مروان بن محمد خليفه اموي از كيفيت كار بني عباس و پيشرفت خراسانيان اطلاع يافت خود با سپاهي عظيم به جنگ آنان شتافت و سفاح نيز سپاه بزرگي از خراسانيان به مقابله مروان فرستاد.دو لشكر در «زاب» به هم رسيدند كه نهايتاً با پيروزي خراسانيان پايان يافت و مروان در حاليكه به مصر گريخته بود توسط سپاهيان خراسان كه او را رها نكرده بودند كشته شد. پس از كشته شدن مروان و قتل عام بني اميه دولت عباسيان به قدرت رسيد كه از همان ابتداي كار در عين همكاري با ايرانيان در فكر بر انداختن سران ايراني همچون ابومسلم و ابو سلمه بود.آنان ابتدا ابو سلمه را با دسيسه در نزديكي كوفه كشتند و سپس براي از بين بردن ابو مسلم به تكاپو افتادند.

پس از قتل ابو سلمه، سفاح برادر خود ابو جعفر منصور را نزد ابو مسلم به خراسان فرستاد و هنگامي كه منصور قدرت و عظمت ابو مسلم را مشاهده كرد هنگام بازگشت برادر خود سفاح را به قتل ابو مسلم ترغيب كرد. اولين خيانت خليفه: سفاح براي عملي كردن نقشه قتل ابومسلم. يكي از رجال عرب نژاد به نام سباع بن نعمان الازدي را به خراسان فرستاد. در همان هنگام مردي به نام زياد بن صالح در ماوراء النهر بر ابومسلم طغيان كرده بود. ابو مسلم به سرعت براي فرونشاندن اين شورش به همراه سباع بن نعمان به شهر «آمل» عزيمت كرد و در آنجا دريافت كه علت قيام زياد بن صالح تحريكات سباع بن نعمان بوده است. پس چون از قصد خائنانه سفاح خليفه عباسي آگاهي يافت دستور داد فرستاده  او را در آمل به قتل برسانند. ابومسلم پس از آن تا سال 136 هجري هيچگاه از خراسان بيرون نرفت و همواره ترجيح مي داد تا از مركز حكومت عباسيان دور باشد. اما سفاح كه نتوانسته بود به وسيله «سباع بن نعمان» دشمن قدرتمند خود را از پاي در آورد به فكر افتاد تا ابومسلم را به پايتخت بكشاند از اين روي به وسيله وزير خود « ابوالجهم بن عطيه» ابو مسلم را بر آن داشت تا براي ملاقات خليفه و انجام حج به سمت پايتخت حركت كند. هنگام عزيمت ابومسلم، سفاح به او فرمات داده بود كه بيش از پانصد تن از سپاهيان را با خود نياورد اما ابو مسلم به بهانه عدم اطمينان به مردم از قبول اين فرمان عذر خواست و سرانجام با هشت هزار تن سپاهي به سمت پايتخت حركت كرد. هنگاميكه ابو مسلم به پايتخت رسيد، منصور كه دشمني سختي با ابومسلم داشت، خليفه را براي قتل ابو مسلم تحريم كرد و از وي خواست زمانيكه ابومسلم براي گفتگو به خدمت خليفه رسيد چند تن را مامور كند تا او را از پشت مورد حمله قرار دهند و از پاي در آوردند. سفاح ابتدا اين راي را پذيرفت و منصور را مامور انجام اين كار كرد اما بعد پشيمان شد و برادر را از اين كار بازداشت. منصور اگر چه موفق به عملي ساختن نقشه شوم خود نشد اما بعدها در دوره خلافت خويش آنرا با قساوت و نامردي عجيبي به انجام رساند.    آخرين توطئه در سال 136 هجري صورت گرفت و در همين سال ابوالعباس خليفه عباسي بدرود حيات گفت و ابو جعفر منصور به جانشيني وي قرار گرفت.

در ان زمان ابو مسلم پس از زيارت حج آهنگ بازگشت به سمت خراسان كرد و چون اين خبر به منصور رسيد بسيار بيمناك شد، زيرا مي دانست كه اگر ابو مسلم به خراسان برسد دست يافتن به او كاري بسيار دشوار خواهد بود. پس نامه اي به او نوشت و گفت كه ولايت مصر و شام را به وي واگذار كرده است تا او را از رفتن به سمت خراسان منصرف سازد، اما ابومسلم به نامه منصور توجهي نكرد و راه خراسان را ادامه داد. منصور بار ديگر نامه اي نوشت و به او فرمان داد كه به خدمت خليفه برگردد اما ابومسلم باز هم از قبول فرمان او سر باز زد.

منصور باز دست از اصرار نكشيد و نامه اي ديگر مشتمل بر وعده هاي بسيار به ابو مسلم فرستاد اما اين نامه نيز در ابومسلم موثر نيفتاد. سپس منصور به عموي خود عيسي بن علي و برخي از بزرگان بني هاشم گفت تا نامه اي از جانب خود به ابومسلم بنويسند و او را به اطاعت از امر خليفه دعوت كنند. منصور آن نامه را به دست يكي از معتمدان خويش به نام «ابو حميد مرورودي» نزد ابو مسلم فرستاد و به او سفارش كرد تا در ابتدا با ابومسلم به نرمي و ملاطفت صحبت كند و اگر ابو مسلم نا فرماني كرد به او بگويد كه منصور خود به جنگ با وي خواهد آمد، تا يا كشته شود و يا ابو مسلم را از ميان بردارد.ابو حميد نيز چنين كرد و در حلوان به خدمت ابومسلم رسيد. ابو مسلم پس از مشاوره كامل با ياران خود از جمله «ابو نثر مالك بن حيثم» و «نيزك» به ابو حميد مرو رودي پاسخ داد كه به نزد صاحب خود برگرد و بگو كه من به خدمت او نخواهم آمد. هنگامي كه ابو حميد از بازگشت وي مايوس شد پيام منصور را به وي داد وقتي ابو مسلم سخنان تهديد آميز منصور را شنيد بيمناك شد و در تصميم خود ترديد كرد.  در همين زمان «ابو داوود» نايب ابومسلم در خراسان به تحريك و به دستور منصور نامه اي به ابومسلم نوشت مبني بر اينكه اگر تو با ابو مسلم آغاز جنگ كني ما حاضر نخواهيم بود در عصيان به خليفه خدا با تو همدست شويم.

پس ار دريافت اين نامه ابومسلم از ياري خراسان مايوس شد ودومين اشتباه بزرگ در زندگي خويش را مرتكب شد كه باعث عقب افتادن استقلال ايران تا يك قرن گرديد. بدين معني كه از يك طرف بر اثر فشار و تهديد خليفه  و از طرف ديگر با مشاهده آثار خيانت از جانب نايب خود در خراسان، مجبور شد كه علي رغم نصايح مشاورين خود كه پيوسته او را از توجه به خدمت خليفه منع مي كردند، از راه خراسان بازگردد و به سمت مداين حركت كند. هنگامي كه به نزديك مداين رسيد گروهي از بني هاشم با شكوهي فراوان از او استقبال كردند و او را با حرمت بسيار به پيشگاه خليفه بردند.

فرداي آنروز منصور به يكي از خادمان خود به نام عثمان بن نهيك دستور داد كه با چهار نفر از سربازان كه همگي عرب بودند با شمشيرهاي آماده در پشت اطاق وي حاضر باشند و وقتي منصور سه بار دست بر دست زد به داخل اتاق آمده و در حضور خليفه ابو مسلم را از پاي درآورند. سپس شخصي را نزد ابومسلم فرستاد تا او را به خدمت منصور آورد و هنگامي كه ابومسلم حاضر شد به او گفت مي خواهم شمشيري را كه در جنگ با عبدالله داشتي ببينم. ابو مسلم شمشير را به او داد آنرا زير تشكي گذاشت و آنگاه شروع به تندي و عقاب با ابو مسلم كرد و آتش خشم و كدورت ديرينه خود با ابومسلم را شعله ور ساخت و چون پاسخهاي قاطع ابو مسلم را شنيد بسيار خشمگين شد و دست بر دست زد.گماشتگان منصور هنگامي كه صداي دست وي را شنيدند با شمشيرهاي آخته بر سر ابو مسلم ريختند و او را از پاي در آوردند. كه اين واقعه در بيست و پنجم ماه شعبان سال 137 هجري اتفاق افتاد. به اين ترتيب يكي از بزرگترين سرداران ايران، در حاليكه همه وسايل استقلال و تجزيه ايران از حكومت عرب را در دست داشت، در نتيجه يك خبط و اشتباه نابخشودني (از نظر ملت و مليت ايراني) خود را به قتلگاه كشانيد و در آنجا به دست دشمن ضعيف. اما حيله گر و ناجوانمرد خود كشته شد.

 

+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 20:15 |

مانی

مانی پیامبر، در سال ۲۱۶م در نزدیکی تیسفون به دنیا آمد و پیام‌آور آیین مانی بود.او از سوی برادران شاپور یکم پشتیبانی شد و شاپور به او اجازه تبلیغ دینش را داد. اما مورد خشم موبدان زردشتی دربار ساسانی قرار گرفت و سرانجام در زمان بهرام دوم کشته شد.مانی، از پدر و مادر ایرانی منسوب به بزرگان اشکانی در نزدیکی بابل در میان‌رودان (بخشی از عراق کنونی) که در آن زمان بخشی از شاهنشاهی ساسانی بود، در (۲۷۶ - ۲۱۰) پس از میلاد مسیح، زاده شد. او واعظ مذهبی و بنیان‌گذار آیینی شد که زمانی دراز در سرزمین‌هایی از چین تا اروپا پیروان فراوانی داشت ولی بیش از ششصد سال است که منسوخ شده‌است. مانی رتبه شماره ۸۳ در سیاهه موثرترین اشخاص تاریخ، رده‌بندی شده توسط مایکل اچ هارت را دارد.[۱]

زندگانی

پدر مانی، به نام فاتک یا پاتیگ، از همدان و مادر وی از خاندان کامسراگان با خویشاوندی با دودمان پادشاهی اشکانیان پارتی بود. برخورد نخستین مانی با ادیان و فرقه‌های دینی گنوسی رایج در بین النهرین ناشی از گرویدن پدرش به آنها بود. چرا که جذب آنان شده و به میان‌رودان نقل مکان کرده بود. زمانی‌که مانی شش ساله بود، پدرش ترک همسر کرد و به همراه فرزندش زندگی در میان الخسائیه (گنوسیان) را آغاز کرد، چرا که دوری گزیدن از زن و شراب و گوشت بخشی از باورها و وظایف دینی بسیاری از فرقه‌های گنوسی بود. بنابراین کودکی مانی در میان گنوسیان سپری گشت و آموزه‌های کودکی او متأثر از باورهای آنان شد، همچنانکه بعدها دین خودش نیز متأثر از باورهای گنوسی بود. او در نوجوانی ادعا کرد که به او وحی شده‌است و او فارقلیط، موعود عهد جدید است و واپسین فرستاده و پایان پیامبران، که فرمانروایی آدم را با هدایت الهی به سرحد نهایت می‌رساند، که در بر گیرنده کسانی چون شیث، نوح، ابراهیم، سام پسر نوح، نیکوتئوس، خنوخ، زرتشت، هرمس، افلاطون، بودا و عیسی است.مانی کودکی با استعدادهای ویژه بود که سرشت تصوف گون را از پدر به ارث برده بود. گفته می‌شود که شخصی فراطبیعی با وی ارتباط برقرار کرده بوده‌است. او سفرهای دور و درازی به ایران، هندوستان باختری و شمال خاوری ایران کرد و به تبلیغ دینش پرداخت. پس از چهل سال سفر به همراه یاران خود به پارس بازگشت و پیروز برادر شاپور شاه را به آیین خود درآورد. مانی تحت تأثیر ماندایی یا مندایی‌گران، موعظه‌های خود را در سال‌های جوانی آغاز کرد. بنابر زندگی‌نامه‌های بیرونی که در دانش‌نامه سده ۱۰ام: الفهرست ابن ندیم نگهداری می‌شود، در دوران جوانی خود، مانی از روحی که بعدها سیزیگس یا همزاد نامیده شده، وحی دریافت کرده بود و به او حقایق الهی دیانت را آموخته بود. در این دوره گروه‌های بسیار موجود به ویژه مسیحیان و زرتشتیان برای قدرت اجتماعی-سیاسی قوی‌تر با هم در حال رقابت بودند. مانی همچنین از کتاب‌های مقدسی چون پوران و کورال نیز پیروی کرد.گرچه پیروان آیین مانی کمتر از زرتشتیان بودند، برای نمونه، مانی‌گرایان از پشتیبانی اشخاص بلندرتبه سیاسی برخوردار شدند و به یاری شاهنشاهی ساسانی، مانی می‌توانست فرستادگان فراوانی به دیگر بخش‌های جهان بفرستد.نخستین فرستاده مانی به امپراتوری کوشانیان در شمال باختری هندوستان بود (چنانچه نقش‌های فراوان دینی در بامیان در توصیف اویند)، جایی که باور بر آن است که برای مدت زمانی زندگی کرده و به آموزش پراخته‌است. گفته می‌شود که به سمت درهٔ ایندوس در هندوستان در ۲۴۰ یا ۲۴۱ پس از میلاد با کشتی حرکت کرده‌است و پادشاه بودایی: توران شاه هندوستان را به آیین خود درآورده‌است. در آن زمان است که به نظر می‌رسد اثرات گوناگونی از بودایی‌گری به مانوی‌گری سرایت کرده‌است :"نفوذ بودایی‌گری بر ساخت اندیشه دینی مانی قابل توجه است. حلول ارواح، باور مانی‌گران شد و ساختار چهار جانبهٔ اجتماع مانوی، میان راهبان مرد و زن، (گزیدگان) و پیروان غیر روحانی (نیوشندگان) که ایشان را پشتیبانی می‌کردند، تقسیم گردید، که به نظر می‌رسد این هم بر پایه سنگ‌های بوداییان باشد. پس از شکست در برابر بردن هواداری نسل بعدی و مرتد اعلام شدن او توسط موبدان زردشتی، گزارش شده‌است که مانی در زندان در انتظار فرمان اعدام شاهنشاه ایران، بهرام یکم، در گذشت. در حالی که در شرح‌های دیگر، مرگ او را کندن پوست یا بریدن سر وی اعلام می‌کنند.

نوشته‌های مانی

بخش نخستین یکی از نوشته‌های مانی: "دین من وزید که آباریگان (از دیگر) دین پیشینیان باد ده چیز فرای و بهتر است"[۲]پارسی میانه و سریانی زبان‌های مادری مانی بود و در نزدیکی بابل به دنیا آمد که یکی از شهرهای ایران آن روزگار بود. او شش کتاب مقدس خود را به زبان سریانی، زبان اصلی رایج در میان‌رودان (باختر عراق، لبنان و سوریه کنونی پیش از یورش تازی - اسلامی) نوشت. همچنین کتاب شاپورگان خود را به پهلوی (فارسی میانه) نوشت و روز تاج‌گذاری شاپور یکم ساسانی به او تقدیم کرد و از پشتیبانی شاپور برخوردار شد.مبلغان و پیروان او از ترکستان چین تا روم و مصر فعال بودند و کتاب‌هایش را به زبان‌های ایرانی پهلوی (فارسی میانه ساسانی)، پهلوانیگ (پهلوی اشکانی یا پارتی) و سغدی و زبان‌های همسایه ایران همچون چینی، ترکی اویغوری، قبطی و یونانی برگردان می‌کردند. آنان این دین را از راه برگردان کتاب‌های مقدس مانی به زبان مردم همان بخش‌ها تبلیغ می‌کردند و این کار را برتری برای دین خود می‌دانستند.در آغاز قرن بیستم نوشته‌های بسیاری از پیروان مانی در پرستش‌گاه‌های مانوی (مانستان‌های) مدفون در شن‌زارهای تورفان در چین پیدا شد که بخش بزرگی از آن‌ها در انستیتوی خاورشناسی برلین نگهداری می‌شوند. بخش‌هایی از این دست‌نوشته‌ها خوانده شده‌است و تلاش برای خواندن بقیه آن‌ها همچنان ادامه دارد. آن‌ها به زبان‌های گوناگون و به خط مانوی که از نوآوری‌های خود مانی بوده‌است، نوشته شده‌اند. بیشتر این نوشته‌ها به زبان فارسی میانه (پهلوی) و پهلوانیگ (پهلوی اشکانی) هستند. برگردان‌هایی قبطی از مصر و ترجمه‌هایی یونانی نیز از کتاب‌های مانی بر جای مانده‌است. تا در سال ۱۹۶۹ در مصر شمالی یک دست‌نوشته خطّی کهن یونانی متعلق به ۴۰۰ پس از میلاد پیدا شد و امروزه «نسخه مانی کلن» نامیده می‌شود چرا که در دانشگاه کلن نگهداری می‌شود. این نوشته، بازگویی زندگانی مانی و نمو روحانی به همراه آگاهی‌هایی دربارهٔ آموزه‌های دینی مانی و دربرگیرنده بخش‌هایی از انجیل زندهٔ او و نامهٔ او به ادسا می‌باشد. مانی خود را ناجی و حواری عیسی مسیح معرفی می‌کرد. در پاپیروس قبطی مانی‌گری قرن چهارم، مانی به عنوان فارقلیط - روح القدس و عیسای نوین شناخته می‌شود.این دین تا سده ۱۴ میلادی زنده بود و سپس پیروان خود را زیر فشارهای گوناگون سیاسی و دینی از دست داد.

شرح نویسندگان مسیحی

بنا بر سیریل اورشلیم، دانش اندوخته شده مانی از سفرهای مردی هندی به نام سیتانوس در ۵۰ پس از میلاد سرچشمه گرفته‌است. پس از مرگ سیتانوس، شاگرد او تربینتوس به فلسطین و یهودا («در آنجا شناخته شد و در یهودا محکوم گردید») و بابل رفت. او از نام بوداس استفاده می‌کرد که می‌توانست خود را بودا معرفی کند و رابطه‌ای نیز میان فلسفه خود و بوداییگری بیان نماید. تربیتوس با خود تالیفاتی از سیتانوس آورده بود که پس از مرگش آن‌ها را به مهماندار خود، بیوه‌ای با یک برده به نام کابریسوس هدیه داد که بعدها نام خود را به مانی دگرگون کرد. مانس در پارسی به معنای سخن‌ران است.گفته می‌شود مانی آن کتاب‌ها را مطالعه نمود که بعد از آن بن‌مایه‌ای برای دکترین مانی شد.هم‌چنین در سده چهارم، افرائیم به مانی پرخاش کرد که چرا گذاشته مغلوب «دروغی» از هند شود که دو نیرویی که در برابر یکدیگر هستند را معرفی کند.

مرگ مانی به گفته نوشته‌های مانویان

مانی آموخته است که هنگامی که جان آدم نیکوکاری از تن بیرون می‌رود، ایزدی به پذیرهٔ او می‌آید که سه فرشته همراه اوست که یکی جامه‌ای و دیگری دیهیمی و سومی پُساکی در دست دارند. جان آدم نیکوکار جامه و دیهیم و پُساک (تاج گل) را می‌گیرد و از راه کهکشان به ماه و از آنجا به خورشید و از راه خورشید به بهشت نو می‌رود و در آنجا می‌ماند تا پایان جهان. در پایان جهان، بهشت نو به بهشت کهن پیوند می‌خورد: «چونان شهریاری که سلاح و جامه از تن به در کند و دیگر جامهٔ شاهوار بپوشد، آن سان فرستادهٔ جهان روشنی، جامهٔ رزمگاهی از تن به در کرد و نشست به ناوی از نور و پذیرفت جامه، دیهیم نور و پساک زیبا، و با شادی بسیار با ایزدان روشن که از راست و چپ شوند، با چنگ و سرود شادی پرواز کرد به اعجاز ایزدی؛ چونان آذرخشی تندرو و شهابی درخشان و تیزرو به سوی کهکشان و [خورشید] انجمن ایزدی.» [۳]

پس از مرگ مانی

نظر بر این است که پیروان مانی تلاش بسیاری برای مشمول کردن همه آیین‌های دینی شناخته شده کردند؛ در نتیجه بسیاری از رسائل ساختگی مسیحی را از جمله: اعمال توماس را حفظ کردند که در غیر این صورت امکان داشت از میان برود. مانی مایل بود که خود را به عنوان «حواری عیسی مسیح» تشریح کند، اما کلیسای ارتدوکس او را مرتد خواند. برخی خرده‌نوشته‌های یک کتاب مانی‌گرایی به زبان ترکی اویغوری می‌آورد که در سال ۸۰۳ پس از میلاد خان سلطنت ایغوریان به تورفان می‌رود و سه دادرس مانی‌گرا را برای ادای احترام به یک روحانی ارشد مانی در بمبئی می‌فرستند. یک سرود مانی‌گرا از سده ۸ میلادی در تورفان نوشته شده در پارسی میانه می‌آورد که بیشتر خویشاوندان خان دوست‌دار آیین مانی بودند. بیشتر نوشته‌های مانوی که در تورفان پیدا شده‌اند، به خط مانوی و به زبان‌های ایرانی رایج یعنی پارسی میانه، پارتی و به ویژه سغدی می‌باشند. این نوشتارها اثبات می‌کند که سغد (شمال خاور ایران) مرکز بسیار مهم مانی‌گرایی در آغاز دوران میانی بوده‌است و شاید هم که بازرگانان سغدی بوده‌اند که این آیین را به آسیای مرکزی و چین گسترش دادند.در آغاز سده دهم میلادی، اویغور امپراتوری نیرومندی را تحت اثر بوداییگری پدید می‌آورد و برخی از پرستش‌گاه‌های مانی‌گرایان را به صومعه‌های بودایی تبدیل می‌کند. با این حال، این حقیقت تاریخی را که اویغوریان مانی‌گرا بوده‌اند، نمی‌توان انکار کرد. مورّخ تازی (عرب) ابن ندیم می‌گوید: که اویغورخان همهٔ تلاش خود را برای برجسته کردن آیین مانی در قلمرو پادشاهی آسیای میانه (سامان) کرد. نوشتارهای چینی نیز ثبت کرده‌اند که روحانیان مانی‌گرا به چین آمدند و به بارگاه امپراتوری در سال ۸۳۴ میلادی باج پرداختند. فرستادهٔ خاندان سونگ به نام ونگ از پرستش‌گاه‌های مانی‌گرایان در گائوچنگ بازدید کرده‌است.شواهد حاکی از آن‌اند که از محبوبیت مانی‌گرایان پس از سده ده میلادی در آسیای مرکزی به آهستگی کاسته شد. برخی پژوهشگران یافته‌اند که اندیشهٔ مانی‌گرایان زیرکانه بر باورهای مسیحی تأثیر داشته‌است، در بحث تضاد نیکی و بدی (خیر و شر) و شکل واضح شیطان. سبب این اثر تا حدودی آگوستین هیپو است که پس از مدت کمی که به آیین مانی گرویده بود، به مسیحیت روی آورد و نوشته‌های او هنوز هم در میان الهیات‌دانان کاتولیک، پرنفوذ و تأثیرگذارند. جالب است که میان مانی و محمد، پیامبر اسلام توازی بر قرار است. مانی ادعا می‌کرد که جانشین پیغمبرانی چون عیسی و دیگرانی که آموزه‌هایشان موضعاً یا به دست پیروانشان تحریف شده است، می‌باشد. مانی اظهار پیامبری کرد و هم‌چنین خود را منسوب به فارقلیط می‌دانست، عنوانی از انجیل به معنای کسی که تسلی می‌بخشد یا کسی که بر طرف ما میانجی‌گری می‌کند که بنابر رسم ارتودکسی خود شخص روح‌القدس بدین نام درک می‌شود و در دیدگاهی دیگر فارقلیط پیامبری است که از پس عیسی می‌آید و او را تصدیق می‌کند؛ که این با ادعای مانی بیشتر هماهنگی دارد.مانی ادعا کرد که: آخرین پیامبر است، و رسالت او را فرشته‌ای بر او آشکار ساخته‌است. محمد، نیز مانند ادعای جانشینی پیامبران به ویژه پیامبر عبری، عیسی را داشت. او نیز ادعا کرد که آموزه‌ها و کتاب‌های پیامبران پیشین به دست پیروانشان دستکاری و تحریف شده‌است. برای نمونه اینکه مسیحیان باور دارند که عیسی پسر خداست. او هم‌چنین ادعا کرد که واپسین پیامبر موعود بشریت است، همان گونه که مانی گفته بود. با این حال، بیشتر دین‌شناسان و تاریخ‌نگاران بر این باورند که آن چه در اینجا خواندید، بی پایه و سست است.

آیین مانی

عرفان مانوی ریشه در کیش گنوسی دارد و شناخت، خودآگاهی و خرد مهم‌ترین ویژگی کیش مانوی است. به همین سبب مانی جهان شناختی گسترده و ژرف داشت. جهان‌شناسی او هر چند با اساطیر در آمیخته بود، اما ساختار پیچیده و ژرفی داشت و متکی به اخترشناسی و دانش‌های دیگر بود.[۴] در نگره مانوی همان اندازه که روح والاست، تن فاسد، اهریمنی، حقیر و پلشت است.[۵]یکی از بارزترین باورهای مانویان، باور به سمسارا - به معنی تناسخ - است، یعنی روان‌هایی که هنوز از رده نیوشندگان به رده برگزیدگان ارتقا نیافته‌اند، محکومند آنقدر در دنیای مادی از جسمی به جسم دیگر منتقل شوند تا به مرحله برگزیدگی یا بالاتر برسند.[۶]

 

مانوی‌گری

دین مانی (مانوی) ترکیبی است از آیین‌های مسیحیت و زرتشتی که مانی[۱] (پسر فاتک/پاپک؟ همدانی) آن را در سدهٔ سوم میلادی بنیان گذارد[۲]. که در این دین از مسیحیت ایده مسیح وارد شده است و همچنین از دین زرتشتی اعتقاد دوگانه به نیکی و بدی. در مانویت جنگ میان دو دنیای تاریکی و نور منجر به نابودی ماده و رهایی روح می‌شود. دنیای مادی در دین مانویت نماد تاریکی و شر است و انسان که موجودی دوگانه است (روح از دنیای روشنایی و جسم از دنیای تاریکی) می‌تواند به نیروهای روشنایی برای پیروزی نهایی کمک کند.[۳] این آیین در مدت کوتاهی بر پهنهٔ وسیعی از جهان آن روزگار مانند خاورمیانه، اروپا و مصر و هند و چین و آسیای مرکزی سایه گستراند. این آیین تا سدهٔ دهم میلادی کماکان قدرت خودعالمگیری خود را داشت و پس از آن اندک اندک از همه‌گیری‌اش کاسته شد. کلیسای مسیحی مانویت را الحاد اعلام کرد.

تاریخچه

این آیین در ایران دوران ساسانیان مخصوصا در دوره پادشاهی یکساله هرمز هواخواهان و پیروانی داشته است. پیش از چیرگی اعراب بر ایران و سرنگونی دودمان ساسانی، پیروان مانی در زمان بهرام محکوم به مرگ گشتند و بسیاری از آنان ناچار به مهاجرت از ایران شدند. مانویت از جمله فرقه‌های گنوسی (gnostic) است که به درونگرایی و سیر عرفانی گرایش دارند. این آیین به مدت هشتاد سال دین رسمی دولت اویغورستان در چین بود. دین مانی تا پایان سال ۲۷۳ میلادی در سرتاسر ایران منتشر شد و پس از آن با سرعت بیشتری سایر سرزمین‌های متمدن آن زمان را نیز در برگرفت. از آنجا که مانی خود را فارقلیط بشارت داده شده می‌نامید، آیینش هرجا که می‌رسید بسرعت بر اساس زبان و فرهنگ و اساطیر آن منطقه درمی‌آمد و به گونه‌ای بومی می‌شد. همین ویژگی کی از عوامل اساسی پیشرفت و گسترش آن بود[۴]. خود مانی این مهم را به زبان پارسی میانه به اینصورت بیان کرده است:

den ig man wizid az abarigan den i peshinigan pad dah xir fray ud wihtar ast...den i ahenagan pad yak shahr ud yak izwan bud.den i man ad ku pad harw shahr ud wisp izwan paydag bawad ud pad shahran duran keshihed

ترجمهٔ فارسی امروزی:

دینی که من گزیدم از دیگر دین پیشینیان به ده چیز برتر و بهتر باشد...دین پیشینیان به یک شهر و یک زبان بود. پس دین من چنان است که به هر شهر و همه زبان‌ها پیدا خواهد بود و به کشورهای دور آموخته خواهد شد.

 

نقشه نمایانگر نفود آیین مانی در سده‌های سوم تا پنجم بعد از مسیح

مانی که در دوران فرمانروایی شاپور یکم ظهور کرده بود در پیشگاه وی حاضر شد و با ارائهٔ کتاب دینی خود به زبان پارسی بنام شاپورگان از وی اجازهٔ تبلیغ گرفت. در دورهٔ هرمز یکم که جانشین شاپور ساسانی بود نیز مخالفتی با وی نشد ولی در دورهٔ بهرام یکم به دلیل مخالفت شدید روحانیون زردشتی، تحت تعقیب قرار گرفته کشته شد و پیروانش نیز اسیر پیگرد و ایذاء گشتند.[۵] در دورهٔ اسلامی نیز این مخالفت‌ها وجود داشت و به عبارتی شدیدتر شد. مهدی عباسی به فرزندش هادی سفارش می‌کند نسل زنادقه و مانویان را از جهان براندازد، یا مثلا خلفای عباسی برای پیداکردن مانویان روش خاصی داشتند. بدینگونه که آنها را وادار می‌کردند که مرغی را سر ببرند و ازآنجا که آزار جانداران در آئین مانی روا نیست آنان با سرباز زدن از این فرمان ماهیت مانوی خود را آشکار نموده و کشته می‌شدند.[۶] بهرحال بنظر می‌رسد آیین مانی تا دهه‌های هفدهم یا هجدهم نیز دوام آورده باشد. به ویژه اینکه در چین معبدی نسبتا جدید کشف شده که بر روی آن نوشته شده است: «بنام پدر روشنایی» و این نامی نیست که در آیینی دیگر بجز مانوی بکار رفته باشد.[۷]

اسطورهٔ آفرینش

در آیین مانی آمده که در آغاز جهان بر دو بخش بود که خوبی و نور در بالا بود و از سه جهت شمال و شرق و غرب نامحدود و تاریکی و بدی در زیر بود و از سمت جنوب و شرق و غرب نامحدودی داشت. جهان نور جهان شادی و پاکی و جای خدای آسمانی یا «زروان» بود و در زیر که محلی کثیف و پلیدش خوانده بود اهریمن بسر می برد. میان نور و ظلمت جنگی در گرفت که در نهایت اهریمن پیروز شد و نور و روح به اسارت تاریکی و ظلمت و جسم رفتند. مانی بر این باور بود که این اسارت تاکنون باقی مانده است.طبق آراء مانویان، نور از مکان اصلی خود به سرای جسمانی و تاریکی جهان مادی سقوط می‌کند. در مانویت نور و ظلمت هر دو ازلی و قدیمی بوده و پیش از آفرینش وجود داشته‌اند و «بوده‌اند و هستند و خواهند ماند». چگونگی سقوط نور به این صورت است که زمانی شهریار تاریکی به مرز جهان روشنی آمده و با دیدن فروزه‌های نور به وجد آمده دچار حسد و رشک شد و بنا را بر فتح دیار روشنایی گذارد. زروان پدر بزرگی برای مقابله مادر زندگی را فرا خواند و وی نیز «هرمزدبغ» را آفرید تا رهبر سپاه روشنی برابر ظلمت گرایان باشد. در این نبرد هرمزدبغ اسیر شد و همین اسارت موجب شد که او در ادبیات مانوی به نماد انسان دربند جهان خاکی مبدل شود. او که مدهوش بر روی خاک افتاده بود به همراه پنج فرزندش یعنی امهرسپندان به اسارت نیروهای اهریمنی رفتند. اینگونه بود که ظلمت رگه‌های نور را یافت و جهان جسمانی دارای فروزه‌های نور که ناشی از وجود هرمزدبغ و امهرسپندان است، شد. برای همین بگفتهٔ مانی لازم بود که ایزد یا ایزدانی این دو را از هم جدا نمایند. ایزدانی به رهبری مهرایزد برای نجات هرمزدبغ روانه سرزمین تاریکی شدند. مهرایزد پس از نبردی سنگین هرمزدبغ را از اسارت رهانده و جهانی با پیکرهٔ دیوان شکست خورده در سرزمین ظلمت فراهم آورد و به امید رهایی از جهان مادی نشست. هرمزدبغ همان کیومرث اساطیری ایران است. انسان دور افتاده از سرزمین نور همیشه در غصه و مویهٔ جهان نورانی و زادگاه و خاستگاه اصلی خویش است که درد هجران داشته و همیشه را در آرزوی وصال می‌گذراند. هرمزدبغ در نهایت رهایی یافت اما ذرات نورانی امهرسپندان بوسیله نیروهای اهریمنی بلعیده شدند.

نگارگری مانوی بدست آمده از خوچوی چین

آرزوی مانویان جدایی کامل نور از سرزمین ظلمت است که انسان گرفتار آن است. دو ایزد دیگر بنام‌های نریسه ایزد و دوشیزه روشنی مامور اینکار شدند که نر و ماده بوده و ظاهری اغواگر داشتند. آنها موفق شدند که از طریق تهییج دیوان نر و ماده ذرات نور را از تنشان خارج کنند اما برخی از این ذرات نور بر زمین ریخته و جهان جسمانی امروزی شکل گرفت که علاوه بر اهریمنی بودن جنبه‌های نورانی نیز دارد. اهریمن که آرزوی داشتن فرزندانی مانند نریسه ایزد را داشت دو انسان بنام‌های گهمرد و مردیانه آفرید. گهمرد دارای گرایش‌های نورانی بود و مردیانه اسیر شهوات. گهمرد از آمیزش با مردیانه پرهیز کرد تا اینکه در نهایت اغوا شد و از آمیزش آن دو شیث بوجود آمد. سپس عیسای درخشان از جهان نورانی به نزد گهمرد آمد و او را مصمم کرد که از درخت زندگی بخورد. گهمرد از آن درخت خورد و بهوش آمده و حقیقت خود را باز یافت و بدنبال عیسای درخشان راهی دیار روشنایی گردید.[۸]

باورهای مانوی

مانی بر این عقیده بود که هستی بر مبنای روشنایی و تاریکی است و از همین رو است که خوبی و بدی وجود دارد. همچنین پیروان این آیین باور دارند که در نهایت روشنایی (خوبی) است که چیره خواهد شد و همه جا را فرا خواهد گرفت. بنابر گزارش مردان فرخ اوهرمزدادان در کتاب شکند گمانیک ویچار، مانی جهان مادی را آفریدهٔ اهریمن و جهان معنوی و روحانی را آفریدهٔ خدای روشنایی یا همان زروان می دانست. از این رو همیشه کشمکش میان جسم و ماده وجود دارد.[۹] مانی راه نجات را افزایش معرفت و شناخت و خودآگاهی می‌دانست و براین باور بود که به این وسیله بشر به گمراهی خود در شناخت واقعی که بر اثر پیوستگی با ماده به او دست داده آگاه شده و می‌تواند پس از مرگ به سرای جاودانهٔ نور -که همان بهشت مانوی است- بشتابد. او روح و آرامش حاکم بر بهشت جاودان را «نیروانا» می‌نامید.در عقاید مانوی روح در اسارت ماده وجود دارد و رگه ها و آثار نور الهی را در تمامی پدید ها ی طبیعت میتوان یافت و با پایان جهان این انوار آزاد و به ذات اصلی خود که سرزمین روشنایی است باز خواهند گشت. خدای بزرگ همان خدای روشنایی است که زروان نام دارد و پنج تجلی اصلی او عبارتند از:عقل, فهم, هوش, تفکر, تامل.انسان می بایست به پاره های نور خود توجه کرده و با پرهیز از هرچه به جسم مربوط می شود روح خود که حاوی نورالهی است را از درون بدن آزاد نماید.بنظر می رسد که این گونه تفکر حاصل معاشرت مانی با هندیان در زمان پیش از آغاز رسالتش است که به هندوستان سفر کرده بود.این طرز تفکر میان برهمنان نیز وجود دارد[۱۰].

مراتب و رده‌های دینی

تصویر یک عابد مانوی مربوط به قرن دهم میلادی که در موزه برلین نگهداری می شود

پیروان مانی همگی در یک سطح نبودند و رده‌ها و مراتب خود را داشتند.رهبری جامعه مانوی جهان دست رهبری بود که مقام اول را داشت و جانشین مانی محسوب میشد.مقر اصلی رهبر در بابل بود.در دوره عباسیان این مرکزیت به آسیای میانه منتقل شده بود.ابن ندیم در الفهرست آورده که : در زمان ما ریاست به سمرقند منتقل شده است[۱۱]. از آنجا که کمک به جهان مادی که ماهیتی اهریمنی داشت مذموم و ناپسند بود ازدواج چندان سفارش نشده بود، به این نحو که مانویان رده بالا اجازه زناشویی نداشتند اما برای مانویان عادی مانعی نداشت. مانویان بر اساس علم و زهد و پرهیزگاری به پنج درجه تقسیم می‌شدند:

۱-آموزگاران: بالاترین ردهٔ دینی بودند و در هرزمان بیش از دوازده نفر نمی‌شدند.

۲-ایسپسگان: در هرزمان ۷۲ نفر بودند.

۳-مهستگان: در هر دوره ۳۶۰ نفر از آنان وجود داشت.

۴-گزیدگان: که به خواص مانوی نیز مشهورند و گاهی نام صدیقان برآنها گذارده شده است.

۵-نیوشایان: مستمعینی بودند که آموزه‌ها را نیوش می‌کردند. احتمالا نام عرفانی سماع نیز از همین ریشه است.[۱۲]

کسی که مانوی می‌شد می‌بایست آزمون جدال با هواهای نفسانی را موفق بگذراند و در آن صورت از ابتدا بصورت گزیده شناخته می‌شد. اگر در این آزمون ترک علائق نفسانی شکست می‌خورد اما باز هم دوستدار آیین مانوی می‌بود در ردهٔ نیوشایان قرار می‌گرفت.

احکام و آداب مانوی

در کیش مانوی ایذا و آزار جانداران، خاموش نمودن و آلودن آتش، تخریب منابع گیاهی و آلودن آب ناپسند است. بر طبق عقاید مانویان، داشتن برده و کنیز و غلام مجاز نبوده و اصول دهگانه‌ای را برای نجات خود قائل بودند که عبارت بود از ایمان به خدا و بزرگی‌های چهترگانه‌اش (روشنایی و قدرت و خداوندی‌اش و دانش و پاکی‌اش)، دوستی، بردباری، عقل، راستی، آشتی، شادی، مهربانی، خوش اخلاقی، پاکدامنی و عفت. نیوشاگان با اینکه رده پایین بودند و سختگیری‌های رده‌های بالاتر بر آنها نبود اما می‌بایست از عواملی مانند بت پرستی، دروغ، زنا، بخل، کشتن، دزدی و سحر و جادو پرهیز نموده و اعمال مهم مذهبی مانند نماز و روزه و صدقه را بجای می‌آوردند. نماز مانویان چهار نماز بود که دو بار در روز رو به خورشید و دوبار در شب رو به ماه گزارده می‌شد. آنها می‌بایست با آب مسح می‌کردند. دو نوع روزه داشتند که یکی از آنها دو روز کامل و دیگری از صبح تا غروب بود و زمانش بر اساس شواهد نجومی تعیین می گشت. آنها عیدی نیز داشتند که در روز پایانی ماه روزه برگزار می‌شد. در روز عید، مردم تصویر مانی را در دست گرفته و به گناهان خود اعتراف می کرند و یک تخت یا کرسی برای مانی خالی می‌گذاشتند. آنان این عید را « بما » می‌نامیدند.[۱۳]

زندگی پس از مرگ

در کیش مانوی صحبت چندانی از نظام جزا و پاداش نمی شود.باورهای آنان بر این استوار است که اصل نور از اصل ظلمت جداست و کسی سزاوار رسیدن به نور و سرزمین روشنایی است که از بدیها منزه شده باشد.از این رو انوار پاک و روح انسانهای معتقد به دین که در رده دینی برگزیدگان و یا بالاتر باشند و سختی ها و مشقت های زندگی پرهیزگارانه را تحمل کرده باشند توسط فرشته ای که از جانب هرمزدبغ آمده به سوی بهشت نو و از آنجا به سوی منشا ابدی نور که همان جایگاه زروان است رهسپار می شود.افرادی که معتقد به دین مانوی هستند ولی تاب تمامی ریاضت هارا نداشته و هنوز بطور کامل دل از لذات و دلبستگی های دنیوی نگسسته اند در رده دینی نیوشایان قرار میگیرند.نیوشایان بدلیل اینکه هنوز دارای ناپاکی های دنیوی هستند و دلبستگی دارند پس از مرگ با یک فرشته و یک دیو مواجه می شوند.او جانب فرشته را میگیرد و فرشته در یک کشمکش اورا از دست دیوان نجات میدهد.با اینحال فرد نیوشاگ هنوز شایستگی ورود به بهشت روشنایی را ندارد و برای همین باید در دنیا بماند چندان تا پاک شود و مجدد به جهان بازگردانده میشود و در جسمی دیگر حلول می کند و این پدید را تناسخ میگویند و در مانوی این تناسخ را درناک خوانده و در اصطلاح سمسارا می نامیدند.روان افرادی که در دین مانوی نباشند خوب یا بد همگی به سرزمین ظلمات یا همان دوزخ مانوی افتاده و از رسیدن به سرزمین روشنایی محروم می شوند[۱۴].

هنر و ادبیات مانوی

مانویان در ثبت و نوشتن آثار دینی خود بسیار فعال بودند. عمدهٔ آثار آنها به زبانهای سریانی، پارسی میانه، پهلوی اشکانی، ترکی اویغوری، سغدی، چینی و زبان قبطی نوشته شده است. در این میان سروده‌ها و اشعار و داستان کوتاه نمادین نیز در آسیای میانه به نگارش درآمده است. اکثر این آثار در آسیای میانه بدست آمده است و در کل مجموعه آثاری که از مانویان تا به امروز بجای مانده بیش از هفت هزار نوشته مختلف می‌باشد. نخستین نمونه‌های شعر سپید را به مانویان نسبت داده‌اند.موسیقی نقاشی و خط خوش میان مانویان بسیار رایج و پسندیده بود.وجود اشعار هجایی در آثار مانوی ترفان نشان میدهد که متون مذهبی و عبادی مانوی به سرود و بصورت ترانه خوانده می شده است[۱۵]. حاشیه نگاری کتاب‌هایی که بر روی چرم نوشته می‌شد در میان مانویان امری رایج بوده و بهمین جهت آنان به نگارگری نیز در ایران شهره بودند. از آثار مانوی بجز نوشته‌های مانی میتوان به اسناد بدست آمده از تورفان چین و کتاب خوستووانیفت و ترجمهٔ اویغوری آن و نیز برخی آثار قبطی بدست آمده در مصر اشاره کرد.[۱۶]

منابع

  1. مهری باقری ادیان ایران باستان
+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 20:14 |

اردوان پنجم

اردوان پنجم (اشک بیست و نهم) بیست و هشتمین و آخرین شاه ایران از خاندان اشکانی است که از سال ۲۱۳ تا ۲۲۴ یا ۲۲۶ میلادی شاهی کرد. با کشته شدن او دولت اشکانی منقرض شد و جای خود را به ساسانیان داد.

رسیدن به شاهی

پس از مرگ بلاش پنجم میان دو پسر او به نام‌های بلاش ششم و اردوان پنجم برای رسیدن به شاهی نزاع درگرفت. در ابتدا بلاش به شاهی رسید ولی در سال ۲۱۳ میلادی اردوان قیام کرد و توانست نفوذ خود را افزایش دهد، تا جایی که برای بلاش ششم فقط بخشی از بابل باقی ماند. از این زمان به بعد می‌توان با اطمینان اردوان پنجم را شاه ایران دانست.

نبرد با روم

پس از این که اردوان پنجم قدرت خود را تثبیت کرد کاراکالا قیصر وقت روم سفیری را به همراه هدایای زیاد به دربار اردوان فرستاد و خواستار ازدواج با دختر او شد و وانمود کرد که با این کار قصد دوستی و صلح با دولت اشگانی را دارد. اردوان به خاطر وضع ناآرام داخلی که از زمان مرگ بلاش یکم در داخل کشور بود و نبردهای بسیاری که در این دوران میان دو کشور درگرفته بود و ویرانی‌هایی را که به خاطر شکست ایرانیان در این نبردها در بخش غربی ایران به وجود آمده بود خواهان صلح و آرامش بود و با این درخواست موافقت کرد.

اردوان شاد از اینکه نبرهای ویرانگر میان ایران و روم می‌رفت تا با این پیوند پایان پذیرد جشنی بزرگ را تدارک دید و از همهٔ بزرگان دعوت کرد و آمادهٔ پذیرایی از کاراکالا و همراهانش شد. کاراکالا که توطیهٔ گسترده‌ای را سازمان داده بود با سپاهی گران روانهٔ ایران شد. هنگامی که اردوان و همراهانش به جهت خوش آمد گویی به محل استقرار رومیان رفتند رومیان آنان را غافلگیر کرده و و به آنها یورش بردند و بسیاری از از ایرانیان را که عاری از هر گونه سلاح بودند از بین بردند ولی اردوان توانست جان سالم بدر برد. کاراکالا پس از این کار زشت و ناجوانمردانه در سال ۲۱۷ میلادی در نزدیکی حران کشته شد.

اردوان برای انتقام‌گیری سپاهی گرد آورد ولی پیش از رسیدن به مرز ایران و روم نمایندگان مارکرینوس جانشین کاراکالا به آنها رسیده و خواستار آشتی میان دو دولت شدند. در این گفتگوها اردوان خواستار ترک میان‌رودان توسط رومیان و پرداخت غرامت از طرف ایشان به دولت ایران شد. رومیان این پیشنهاذها را نپذیرفتند و به دنبال آن نبردی دیگر میان ایران و روم درگرفت. اشکانیان در این پیکار پر اهمیت از روش جنگ و گریزی که مخصوص آنها بود و به کمک آن در نبرهای بزرگی مانند نبرد حران پیروز شده بودند استفاده کردند. دو روز آغازین نبرد هیج یک از دو سپاه بر دیگری چیره نشد ولی در روز سوم سپاه ایران کاملاً پیروز شد. رومیان در پی این شکست درخواست صلح نموده و حاضر به پرداخت غرامتی سنگین به اشکانیان شدند. رومیان درخواست دیگر اردوان مبنی بر نخلیهٔ میان‌رودان را رد کردند و دولت اشکانی چون با بهران‌های بسیاری روبه‌رو بود از این درخواست چشم‌پوشی کرد.

انحطاط اشکانیان و کشته شدن اردوان پنجم

اشکانیان پس از مرگ بلاش یکم یعنی از سال ۷۸ میلادی همواره دچار نبردهای داخلی بودند که برخی میان اعضای خاندان اشکانی برای رسیدن به شاهی و برخی دیگر بر اثر شورش‌های فرمانروایان محلی بود. این مشکلات داخلی اشکانیان را به مرور زمان ضعیف کرد. در این دوران رومیان که اشکانیان را دچار آشوب‌های داخلی می‌دیدند از فرصت استفاده کرد و پیاپی دست به تهاجم به مرزهای ایران می‌زدند. به غیر از نبردی که اردوان پنجم با رومیان کرد در همهٔ نبردهایی که در این دوره میان ایران و روم درگرفت برتری با رومیان و آنان در همهٔ این نبردها خرابی‌هایی زیادی را باعث شدند. این مشکلات بحران‌های اقتصادی را نیز در بر داشت ارزش پول اشکانیان به شدت پایین آمد. به این ترتیب در زمان پادشاهی اردوان پنجم دولت اشکانی از همه نظر آمادهٔ سقوط بود.

اردوان تلاش بسیاری برای نجات دولت اشکانی کرد ولی سرانجام این تلاش‌ها بی‌نتیجه ماند. وی پس از این مشکل رومیان را همانطور که گفته شد از میان برداشت دچار شورش‌های گوناگونی در مناطق مختلف ایران شد. او بر بیشتر این شورش‌ها و شورشگران را از میان برداشت ولی شورشی که در پارس صورت گرفت سرانجام به شاهنشاهی اشکانی پایان داد. این شورش در سال ۲۲۰ میلادی و به دست اردشیر بابکان آغاز شد. مصاف اردشیر و یارانش با اردوان پنجم و فرمانروایان ایالت‌ها چندین سال به درازا کشید. اردشیر ابتدا مناطقی در شرق ایران مانند کرمان را مورد تاخت قرار داد و سپس به ماد و آدیابن حمله کرد و آنجا را نیز به زیر پرچم خود آورد. هنگامی که اردشیر و یارانش آغاز به درنوردیدن میان‌رودان کردند اردوان پنجم به مقابله با آنان پرداخت ولی در سه نبرد پشت سر هم شکست خورد. اردوان احتمالاً از زمان اعلام حکومت خودمختار اردشیر در سال ۲۲۴ دیگر پادشاه ایران به شمار نمی‌آمد. مرگ و یا به روایتی کشته شدن اردوان پنجم بین سال‌های ۲۲۴ و ۲۲۶ میلادی در تاریخ ثبت شده است و با مرگ او شاهنشاهی اشکانی رسماً پایان یافت. به این ترتیب شاهنشاهی اشکانی جای خود را به ساسانیان داد.

مقاومت‌های پس از اردوان

پس از مرگ اردوان و سقوط شاهنشاهی اشکانی به دست اردشیر ساسانی هنوز هم مقاومتهای باقی اشکانیان فروکش نکرده بود. مهمترین این مقاومت‌ها از سوی بلاش ششم و ارتوازد بود. ارتوازد در بلندی‌های غرب و مرکز ایران به مبارزه ادامه می‌داد. اردشیر توانست بر تمامی این مقاومت‌ها چیره شود و اشکانیان را به طور کامل براندازد.

 منبع

  • خدادادیان،اردشیر،اشکانیان،نشر به‌دید،۱۳۸۰
+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 20:10 |

زندگی نامه سورنا سردار اشكاني

 مجسمه یک فرد پارتی که اعتقاد بر این است که شمایل سردار سورنا می‌باشد. این مجسمه در موزه ملی ایران موجود است.

بر پایه گفتهٔ پلوتارک [۱] «سورنا در دلیری و توانایی پیشروترین پارتی/ایرانی دوران خود بود.»

سورنا سردار پارتی معاصر اشک سیزدهم، ارد اول (قرن اول ق م.) وی از نظر نژاد و ثروت و شهرت پس از شاه رتبهٔ اول را داشت و بسبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری پادشاه حق داشت که کمربند شاهی را بکمر بندد. سورنا ارد را به تخت نشانید و شهر سلوکیه را متصرف شد و اول کسی بود که بر دیوار شهر مذکور بر آمد و با دست خود اشخاصی را که مقاومت می‌کردند بزیر افکند. وی در این هنگام بیش از ۳۰ سال نداشت، بااین وجود به احتیاط و خردمندی شهره بود و بر اثر این صفات کراسوس سردار رومی را مغلوب کرد، چه نخست جسارت و تکبر کراسوس و یأسی که بر اثر بدبختیها سورنا را دست داده بود، به آسانی وی را در دامهایی افکند که سورنا برایش گسترده بود. با وجود این ارد بجای اینکه سورنا را پاداش نیک دهد، بر او رشک برد و نابودش کرد.[۲]

سورنا (سورن پهلو) یکی از سرداران بزرگ و نامدار تاریخ در زمان اشکانیان است که سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان فرماندهی کرد و رومی‌ها را که تا آن زمان در همه جا پیروز بودند، برای اولین بار با شکستگی سخت و تاریخی روبرو ساخت.

وی از خاندان سورن یکی از هفت خاندان معروف ایرانی (در زمان اشکانیان و ساسانیان) بود. سورن در زبان فارسی پهلوی به معنی نیرومند می‌باشد. (نمونه دیگر این واژه در کلمه اردیسور آناهیتا یعنی ناهید بالنده و نیرومند بکار رفته‌است).[۳] از دیگر نام‌آوران این خاندان ویندهفرن (گندفر) است که در سده نخست میلادی استاندار سیستان بود؛ قلمرو او از هند و پنجاب تا سیستان و بلوچستان امتداد داشت. برخی پژوهشگران او را با رستم دستان قهرمان حماسی ایران یکی می‌دانند. ذکر نام رستم در منظومه پهلوی اشکانی درخت آسوریک ارتباط او را با اشکانیان نشان می‌دهد[۴].

ژول سزار (Julius)، پومیه (Pompee) و کراسوس (crassus) سه تن از سرداران و فرمانروایان بزرگ روم بودند که سرزمینهای پهناوری را که به تصرف دولت روم در آمده بود، بهطور مشترک اداره می‌کردند. آنها در سوم اکتبر سال ۵۶ پیش از میلاد در نشست لوکا (Luca) تصمیم حمله به ایران را گرفتند.[۵]

کراسوس فرمانروای بخش شرقی کشور روم آن زمان؛ یعنی شام بود و برای گسترش دولت روم در آسیا، قصد حمله به ایران و هند را داشت.کراسوس (رییس دوره‌ای شورا) با سپاهی مرکب از۴۲ هزار نفر از لژیون‌های ورزیده روم که خود فرماندهی آنان رابرعهده داشت به سوی ایران روانه شد و ارد (اشک۱۳) پادشاه اشکانی، سورنا سردار نامی ایران را مامور جنگ با کراسوس و دفع یورش رومی‌ها کرد. نبرد میان دو کشور در سال ۵۳ پیش از میلاد در جلگه‌های میانرودان و در نزدیکی شهر حران یا کاره (carrhae) روی داد. در جنگ حران، سورنا با یک نقشه نظامی ماهرانه و به یاری سواران پارتی که تیراندازان چیره دستی بودند، توانست یک سوم سپاه روم را نابود و اسیر کند. کراسوس و پسرش فابیوس Fabius (پوبلیوس) دراین جنگ کشته شدند و تنها شمار اندکی از رومی‌ها موفق به فرار گردیدند.

روش نوین جنگی سورنا، شیوه جنگوگریز بود. این سردار ایرانی را پدیدآورنده جنگ پارتیزانی (جنگ به روش پارتیان) در جهان می‌دانند. ارتش او دربرگیرنده زرهپوشان اسبسوار، تیراندازان ورزیده، نیزه داران ماهر، شمشیرزنان تکاور و پیاده نظام همراه با شترهایی با بار مهمات بود.[۶]

افسران رومی درباره شکستشان از ایران به سنای روم چنین گزارش دادند: سورنا فرمانده ارتش ایران در این جنگ از تاکتیک و سلاحهای تازه بهره گرفت. هر سرباز سوار ایرانی با خود مشک کوچکی از آب حمل می‌کرد و مانند ما دچار تشنگی نمی‌شد. به پیادگان با مشکهایی که بر شترها بار بود آب و مهمات می‌رساندند. سربازان ایرانی به نوبت با روش ویِِژهای از میدان بیرون رفته وبه استراحت می‌پرداختند. سواران ایران توانایی تیر اندازی از پشت سر را دارند. ایرانیان کمانهایی تازه اختراع کردهاند که با آنها توانستند پای پیادگان ما را که با سپرهای بزرگ در برابر انها و برای محافظت از سوارانمان دیوار دفاعی درست کرده بودیم به زمین بدوزند. ایرانیان دارای زوبینهای دوکی شکل بودند که با دستگاه نوینی تا فاصله دور و به صورت پیدرپی پرتاب می‌شد. شمشیرهای آنان شکننده نبود. هر واحد تنها از یک نوع سلاح استفاده می‌کرد و مانند ما خود را سنگین نمی‌کرد. سربازان ایرانی تسلیم نمی‌شدند و تا آخرین نفس باید می‌جنگیدند. این بود که ما شکست خورده، هفت لژیون را به طور کامل از دست داده و به چهار لژیون دیگر تلفات سنگین وارد آمد.[۷]

جنگ حران که نخستین جنگ بین ایران و روم به شمار می‌رود، دارای اهمیت بسیار در تاریخ است زیرا رومیها پس از پیروزیهای پیدرپی برای اولین بار در جنگ شکست بزرگی خوردند.پس از پیروزی سورنا بر کراسوس و شکست روم از ایران، دولت مرکزی روم دچار اختلاف شدید شد. پس از این جنگ نزدیک به یک قرن، رود فرات مرز شناخته شده بین دو کشور گردید و مناطق ارمنستان، ترکیه، سوریه، عراق تبدیل به استانهایی از ایران گردیدند. رومیها برای جلوگیری از شکستهای آینده و به پیروی از ایرانیان ناچار شدند به وجود سواره نظام درسپاه خود توجه بیشتری بنمایند.[۷]

بد نیست یادآوری شود که سورنا پس از شاه مقام اول کشور را داشت؛ وی ارد را به تخت سلطلنت نشانید و به سبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری شاهنشاه ایران کمربند شاهی را به کمر پادشاه بست. او به هنگام گرفتن شهر سلوکیه نخستین کسی بود که برفراز دیوار دژ شهر برآمد و با دست خود دشمنانی را که مقاومت می‌کردند بزیر افکند. سورنا در این هنگام بیش از ۳۰ سال نداشت.[۸]

اما سورنا هیچ بهره‌ای از پیروزی بزرگ خود نبرد. ارد شاهنشاه اشکانی سورنا را به قتل رساند. پس از این رویداد ارتش اشکانی دچار ضعف گردید و دیگر نتوانست در خاورمیانه و شام پیشروی نماید و در برابر روم تنها به مقاومت و دفاع پرداخت.[۷]

در جنگ

سورنا در زمان پادشاهی اشک سیزدهم اُرد اول اشکانی، سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان(نبرد حران) فرماندهی کرد و رومیان را که تا آن زمان در همه جا پیروز بودند، برای اولین بار به سختی شکست داد. در این جنگ کراسوس، پسرش و بیشتر سربازانش نابود شدند که این، بزرگ‌ترین شکست رومی‌ها از ایرانیان در طول تاریخ بوده‌است.

کراسوس که قصد داشت به مانند اسکندر، ایران و هند را فتح کند، از سورنا، سردار ایرانی، شکست خورد و خود و اغلب سربازانش کشته شدند.

منابع

1.      سورنا بزرگ اشکانی

2.      فرهنگ معین

3.      دکتر بهرام فره‌وشی. ایرانویچ. چاپ سوم، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۶۵.

4.      مجله دانشکده ادبیات، سال ۱۲، شماره ۲، بهمن سرکاراتی

5.      تاریخ ایرانیان در این روز، دکتر نوشیروان کیهانی زاده

6.      ↑ ۶٫۰ ۶٫۱ دکتر عبدالحسین زرین‌کوب. «اشکانیان». روزگاران (تاریخ ایران). چاپ سوم، ۱۳۸۰، ص..

7.      ↑ ۷٫۰ ۷٫۱ ۷٫۲ ر. گریشمن. «اشکانیان». ایران از آغاز تا اسلام. ترجمهٔ محمد معین.

8.      دکتر محمد معین. فرهنگ معین جلد پنجم. ترجمهٔ م. انتشارات امیرکبیر،

9.      پرسه در خیابان سورنا

10.  رباتهای انسان نما و نگاهی به سورنا

+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 20:9 |

نگاهي به زندگي نامه مرداويج ديلمي مؤسس سلسله آل زيار

از ميان بزرگترين رجال طبرستان و ديلم كه مدتهاي متمادي با سامانيان و سپاهيان خليفه عباسي براي تحصيل قدرت و استقلال در زد و خورد بودند ، ابوالحجاج مرداويج پسر زيار پسر مردانشاه ، از همه بزرگتر و شجاعتر بوده است . وي منسوب هب خاندان امراي گيلان بوده كه از طرف مادري از اعقاب سپهبدان رويان به شمار مي رود.

آغاز شهرت مرداويج از اوايل سلطنت نصربن احمد ساماني (‌301 – 331 )‌بوده كه در آغاز امر در خدمت قراتكين يكي از امراء احمد بن اسمعيل و نصر بن احمد در خراسان به سر مي برد و چون اسفار پسر شيرويه در گرگان قدرت يافت ، مرداويج از خدمت قراتكين به نزد اسفار آمد و به عنوان سپهسالار به خدمت وي در آمد و از اسباب مهم فتوحات اسفار در جنگهاي مختلف شد . مرداويج پس از ورود به خدمت  اسفار ، با او از گرگان  به فتح طبرستان رفت و آن منطقه را فتح كرد و سپس به همراهي اسفار به ري رفته و آنجا و زنجان و ابهر و قزوين و قم را نيز به تصرف اسفار در آورد . به قولي در همين سال ( 316 )  اسفار در نتيجه شورش مرداويج مردي كشته شد . بدين ترتيب كه اسفار مرداويج را نزد سالار ، صاحب شميران و طارم فرستاد تا او را به اطاعت در آورد و چون مرداويج به نزد او رسيد ، با يكديگر همداستان شدند و سوگند خوردند و پيمان بستند كه اسفار را به سبب جور و ستمي كه به مردم مي كرد ، از ميان بردارند .

بعد از اين واقعه و مرگ اسفار ، مرداويج در حكمراني از هر منازعه اي فارغ گشته و به قزوين رفت و با مردم آن نيكي كرد و وعده هاي نيك به آنان داد . سلطنت مرداويج از اين تاريخ شروع شده و او در پايان عمر خود قزوين و ري و همدان و كنگاور و دينور و يزدْجرد و قم و اصفهان و كاشان و گلپايگان و بلاد ديگري را دراختيار داشته و و در اصفهان رفتار سختي نسبت به اهالي آن كرد و از آنان مال فراوان گرفت و فرمان داد كه براي او تختي از زر بسازند و چون بر تخت برنشست ، سربازان او از دو جانب صف مي كشيدند و هيچ كس نمي توانست با وي سخن گويد مگر حاجباني كه براي اين كار گماشته بود و با يان اعمال هراس او در دل مردم افتاد و سخف قدرت و نفوذ يافت .

با آنكه مرداويج از آغاز امر خود از ماكان پسر كاكي ، كه بر طبرستان و گرگان استيلا داشته ، ياري گرفته و به كمك او بر اسفار چيره شده بود ، ليكن بعد از آنكه قدرتي تحصيل كرد و مال ولشكر بسيار گرد آورد ، طمع در طبرستان و گرگان بسته و بر آن شد كه آن دو ناحيه را زا چنگ ماكان پسر كاكي بيرون آرد و در اين كار نيز به سرعت توفيق يافت .

در اين روزگار بغداد وضع خوشي نداشت ؛ بدين معني كه غلامان ترك كه از عهد المعتصم به بعد سپاهيان مركزي خلافت عباسي را تشكيل مي داند ، بعد از آن خليفه و از دوره فرمانروايي المتوكل علي الله ، شروع به دخالت در امور كرده و تا اين روزگار آسيب فراواني به مركزيت و قدرت حكامت اسلامي رسانيده بودند . در موقعي كه كار مرداويج در عراق عجم قوت مي گرفت و خطر او به بغداد نزديكتر مي شد ، سرداران ترك نژاد و غلامان ترك همچنان به جنگهاي داخلي در عراق و آزار خلفا و نزديكان ايشان اشتغال داشتند . پيداست كه قدرتي براي خليفه نمي ماند تا از عهده جلوگيري مخالف شجاع ديلمي خود بر آيد و عين اين ضعف ، نسبت به ساير سركشان نيز وجود داشت . با اين همه پيشرفتهاي سريع مرداويج ، كارگردانان خلافت يغداد را به وحشت افكند و بر آن داشت كه از پيشرفت او پيشگيري كنند .

از طرفي مرداويج ژون نسبت به سپاهيان به نيكي رفتار مي كرد و مال بسيار به آنان مي بخشيد ، مردم شجاع ديلم پياپي در لشكرگاه او گرد مي آمدند و چون عدد سپاهيان او فزوني يافت ، با اراضي متفوحه از عهده مخارج آنان بر نيامد و به فكر افتاد كه دامنه فتوحات خود را توسعه دهد و از اين نيرو استفاده هاي بيشتري ببرد .

تا اين هنگام تنها ري و قزوين و رنجان و طبرستان و گرگان در تصرف مردداويج در آمده بود . پس به فكر افتاد كه همدان را نيز بر متصرفات خويش بيفزايد و بدين منظور خواهرزاده خود را با لشكر بسيار به فتح آن شهر گسيل داشت . بين حكومت دست نشانده خليفه و نيروهاي مرداويج چندين جنگ در نزديكي همدان رخ داد . خواهرزاده او با همه شجاعتش از عهده فتح شهر بر نيامد و خود در معركه كشته شد و مرداويج ناگزير شخصاً به فتح آن شهر همت گماشت . در اين جنگها مردم همدان عامل خليفه را ياري دادند و مرداويج پس از ورود به شهر گروه بزرگي را به سبب ياوي آنها به قتل رسانيد .

از بغداد لشكر بزرگي به به سرداري هرون بن غريب ، به مقابله مرداويج آمد و اين نخستين مقابله ميان مرداويج و لشكريان خليفه بود . دو لشكر در نواحي همدان با يكديگر مصاف دادند و جنگي سخت كردند ، هرون ؟ گشت و مرداويج در نتيجه اين فتح بر همه شهرهاي ناحيه جبل و اطراف همدان استيلا يافت و سرداري به نام ابن علان قزويني به دينور فرستاد و آن را نيز گشود و لشكريان او تا ؟ پيش رفتند و غنائم بسياري با خود آوردند .

مرداويج بعد از آنكه تا حدود ؟ پيش راند و غنائم بسياري به دست آورد ، بر آن شد كه فتوحات خود را ؟ در داخله ايران توسعه دهد و حمله بر بغداد را به موقعي موكول كند كه نيروي كافي به اختيار در آورده باشد .

شهر اصفهان بعد از جنگهاي متمادي بين عمال خليفه و يكي از سرداران ديلمي ، باز به دست خليفه افتاد و اين هنگام مصادف بود با موقعي كه مرداويج به لشكركشي خود به اصفهان مبادرت مي جست . پادشاه ديلمي به زودي اصفهان را مسخر ساخت و با چهل هزار و به قولي با پنجاه هزار  سپاه ، به آن شهر وارد شد ( 319 ) . مرداويج در سال 320 برادر خود ” وشمگير “ را به نزد خود آورد .

از حدود سال 321 ، براي مرداويج گرفتاري جديدي پيش آمد و آن اختلاف او با پسران بويه است . پسران بويه ، كه بزرگتر و شجاعتر از همه آنها علي نام داشت ، بعد از شكست ماكان پسر كاكي از نزد او به خدمت مرداويج در آمدند و علي از طرف مرداويج حاكم كرج شد . ولي به زودي ميان آنان خلاف افتاد و علي از قلمرو حكومت مرداويج بيرون رفت و بر اصفهان تاخت و آن را در سال 321 فتح كرد و قدرت و شوكتي به دست آورد .

چون اين خبر به مرداويج رسيد ، بيمناك شد ؛ زيرا از شجاعت و تدبير و كارداني علي ايمن نبود . پس بر آن  شد كه او را به نحوي اسير سازد و براي اجراي نقشه خويش ، نخست نماينده اي با نامه نزد علي فرستاد و وعده داد كه سربازان بسيار در اختيار او خواهد نهاد تا شهرهاي ديگر را نيز فتح كند و در همين حال برادر خود وشمگير را با سربازان بسيار به جانب اصفهان فرستاد تا علي را كه هنوز به نامه وي سرگرم و مطمئن است ، اسير كند . ليكن علي از اين امر آگاه شد و از اصفهان به ارجان (بهبهان) رفت . وشمگير هم بي منازعه ، وارد اصفهان شد و بدين طريق اصفهان دوباره جزء متصرفات مرداويج در آمد .

مرداويج اندكي پس از فتح اصفهان خود به آن شهر رفت و برادر خويش را به حكومت ري فرستاد . تا اين وقت علي بن بويه بر فارس تسلط يافته و قدرت و مال بسيار فراهم آورده بود . مرداويج چون از اين پيشرفتهاي پياپي علي آگاهي يافت ، تصميم به قلع و فتح او گرفت و بر آن شد كه به اهواز تازد و آن شهر را تصرف كند تا اگر علي خواست از فارس به بغداد رود ، مانع او شود .

لشكريان مرداويج در سال 322 بر رامهرمز و اهواز مسلط شدند و آنها را از دست عمال خليفه بيرون آوردند و چون علي بن بويه از اين حال خبر يافت ،‌ از ترس مرداويج بر آن شد كه با او از در مدارا در آيد . پس به عامل وي در اهواز نامه نوشت و از او خواست كه بين او و مرداويج واسطه شود و او نيز چنين كرد تا آخر مرداويج با علي بر سر لطف آمد ، مشروط بر آن كه در فارس به نام او خطبه خوانده شود .

علي اين شرط را پذيرفت و هداياي بسيار در مصاحبت برادر خود ، حسن فرستاد و حسن را هم به رسم گروگان به مرداويج سپرد و فرمان داد تا در تمام بلاد تابعه او ، خطبه به نام مرداويج و خوانند و به اين ترتيب مرداويج بر قسمت بزرگي از ايران كه از شمال تا جنوب امتداد داشت و همچنين بر غالب نواحي غربي اين كشور تسلط يافت و آنها را از تحت اطاعت خليفه عباسي بيرون آورد . مرداويج بر اثر علاقه اي كه مانند همه سرداران ديلمي و مردم شمال ايران به آداب و رسوم ملي داشت ، در اقامه جشنهاي ملي مبالغه مي كرد و از آن جمله در جشن سده سال 323 كه در اصفهان بر پا داشته بود ، تكلف بسيار به كار برد و چون اعمال او در آن جشن نمونه اي از مراسم باشكوه سده در ايران است ، ذكر آن خالي از فايده به نظر نمي آيد

چون شب جشن سده فرا رسيد ، مرداويج فرمان داد تا از كوهها و نواحي اطراف اصفهان هيزم بسيار گرد آوردند و آنها را در دو طرف زنده رود ( زاينده رود ) به شكل منبرها و قبه هاي بزرگ قرار دهند و همين كار را هم در كوه معروف به ” كريم كوه “ ، كه مشرف بر اصفهان است ، بكنند و از پاي كوه تا قله آن را به هيزم بپوشانند ؛ چنانكه چون اين هيزمها افروخته شد ، همه كوه را آتش فرا گيرد و از دور چون توده اي عظيم به نظر آيد . و همچنين فرمان داد تا نفت بسيار فراهم كنند و نفت بازان را حاضر سازند و شمعهاي بسيار گرد آوردند و دو هزار پرنده تهيه كنند تا نفت بر پاي آنها بمالند و آنها را رها سازند . و نيز دستور داد تا سفره عظيمي بيفكنند . مرداويج در پايان روز ، خود تنها سوار شد و غلامانش نيز پياده در مركب او بودند و به آن حال بر دور سفره گشت و و اين چيزها و نيز هيزم ها را به دقت وارسي كرد ، ولي همه اينها بر اثر فراخي صحرا در نظر او بي نهايت حقير آمد ؛ چنانكه ، به شدت خشمگين و دلتنگ شد و كساني را كه مأمور اين تشريفات بودند ، دشنام داد . همه حاضران از اين امر بيمناك شدند و او خود بازگشت و بخفت و هيچ كس را زهره آن نبود كه با وي سخن گويد .

مرداويج همواره به تركان بدبين و بدانديش بود و مي گفت : « تركان به منزله شياطين و راندگان درگاه خدايند ، بايد با آ‌نان درستي كرد و برايشان سخت گرفت ، وگرنه تباه مي شوند . » و با همين نيت بد ، در كشتن و آزار ايشان مبالغه مي كرد . به هر حال ، پيش از اين واقعه نيز مرداويج چند تن از بزرگان ترك را كه در شمار غلامان او خدمت مي كردند مجازات كرده بود و آنان كينه وي را در دل گرفته بودند و بر قتل او همداستان شده بودند و چون اين واقع اتفاق افتاد ، بيش از پيش در عقيده خود راسخ گشتند و سپس در قتل او هم پيمان شدند و سوگند خوردند . يكي از غلامان ترك مأمور حفظ مرداويج در خلوت و حين استحمام بود . مرداويج پس از ورود به قصر خود در اصفهان و قصد حمام ، اين غلام ترك را از خود راند و از شدت غضب ، هيچ يك از نگهبانان خود را نيز براي حفاظت خود نخواند .

مرداويج را غلام سياهي هم براي حفاظت خويش در گرمابه بود كه همواره سلاح او را در حمام حمل مي كرد . غلامان ترك ، او را نيز بفريفتند . عادت مرداويج آن بود كه هرگاه به حمام مي رفت ، خنجري بلند كه در پارچه اي پيچيده بود ، با خود مي برد و آن روز غلامان ترك تيغه آن شمشير را شكستند و دسته آن را به غلاف پيوستند و مرداويج شمشير را به همان صورت از غلام سياه گرفت و با خود به حمام برد و كسي جز استاد حمام ، بر در حمام براي حفاظت او نبود .

غلامان ترك پس از آنكه مرداويج به گرمابه رفت ، بر آن هجوم بردند . نخست ضربتي بر استاد حمامي زدند . چنانكه دست او قطع شد و چون او فرياد برداشت ، مرداويج  دست به خنجر برد . ليكن ، تيغه آن را شكسته يافت . ناچار تخت چوبي را كه هنگام شستشو بر آن مي نشست ، برداشت و پشت در حمام قرار داد . چنانكه تركان نتوانستند در را بگشايند . اما غلاملان سر سخت ترك مأيوس نشدند و چند تن از آنان بر بام حمام رفتند و جامهاي بام را شكسته ،

 از آنجا به تيراندازي پرداختند . مرداويج به گرمخانه حمام پناه برد و شروع به اظهار لطف و مدارا با آنا كرد و ايشان را مالهاي فراوان وعده داد تا دست از او بر دارند . اما تركان ؟ نمي دادند و همچنان در بدسگالي خود اصرار مي ورزيدند تا آنكه در حمام را شكستند و مرداويج را كشتند . غلامان بعد از فراغت از كار خود به ميان جمع آمدند و ديگران را از واقعه آگهي دادند و قصر او را غارت كرده و راه گريز پيش گرفتند تا به دست ديلميان نيفتند . طبري مي گويد : « تابوت مرداويج را از اصفهان به ري بردند و هنگامي كه تابوت به ري رسيد ، ازدحامي غريب بود وهمه ديلمان و مردم گيل با پاي برهنه تا چهار فرسنگ جنازه سردار شجاع خود را استقبال كردند . قتل مرداويج يكي از بزرگترين زيانهايي بود كه ملت ايران برد . زيرا اين امر باعث شد كه مرداويج نقشه وسيع و مهم خود يعني ايجاد حكومت بزرگي در ايران و تجديد دوره ساساني و برانداختن حكومت بني عباس را به پايان نرساند . اجراي چنين نقشه بزرگ و مهمي براي مرداويج شجاع و جنگاور ، امر دشواري نبود ، اما براي ديگران به آساني ميسر نمي گرديد .او بزرگترين مردي بود كه آمال ديلمان و مردان شجاع كوهستاني گيلان و مازندران را در برانداختن قدرت تازيان و از ميان بردن ” سياه پوشان “ مي توانست برآورد . زيرا وي عاليترين نمونه شجاعت و دلاوري اين مردان پرخاشجوي رزمسار بود . 

+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 20:7 |

 

سردار بي بي مريم بختياري، زن مبارز عصر مشروطه

 بي بي مريم بختياري دختر حسينقلي خان ايلخاني، خواهر عليقلي خان سردار اسعد و همسر ضرغام السلطنه بختياري اززنان مبارز عصر مشروطيت است. او اززنان تحصيلكرده و روشنفكر عصر بود كه به طرفداري ازآزاديخواهان برخاست و در اين راه ازهيچ چيز دريغ نورزيد.وي به مثابه زندگي ايلياتي در فنون تيراندازي و سواركاري ماهر بود و چون همسر و جانشين خان بود عده اي سوار در اختيار داشت ودر مواقع ضروري به ياري مشروطه خواهان مي پرداخت.سردار بي بي مريم بختياري، يكي ازمشوقين اصلي سرداراسعد بختياري جهت فتح تهران محسوب مي شد.

وي طي نامه ها و تلگراف هاي مختلف بين سران ايل وسخنراني هاي مهيج و گيرا،افراد ايل راجهت مبارزه با استبدادصغير(استبداد محمدعلي شاهي)آماده مي كردوبه عنوان يكي ازشخصيت هاي ضداستعماري و استبدادي عصر قاجار مطرح بوده است.

سردارمريم بختياري قبل ازفتح تهران مخفيانه با عده اي سوار وارد تهران شده ودرخانه پدري حسين ثقفي منزل كرد و به مجرد حمله اي سردار اسعد به تهران، پشت بام خانه را كه مشرف به ميدان بهارستان بودسنگربندي نمودوباعده اي سوار بختياري،ازپشت سربا قزاق ها مشغول جنگ شد.اوحتي خود شخصا تفنگ به دست گرفت و با قزاقان جنگيد. نقش او در فتح تهران، ميزان محبوبيتش را در ايل افزايش داد و طرفداران بسياري يافت به طوري كه به لقب سرداري مفتخر شد. 1

سردار مريم بختياري درجنگ جهاني اول با وجود آنكه ايل بختياري از انگليس ها حمايت مي كرد به مخالفت باانگليس هاپرداخت وبا عده اي ازتفنگچيان و سرداران خودجانب متحدين را گرفت.

 او پاره اي ازخوانين جزءبختياري چون خوانين پشتكوه را با خود يار ساخت و در يورش هاي مداوم خودبه انگليس هاصدماتي واردساخت به طوري كه پليس جنوب مبارزات دائمي وپيگيري را با او شروع كرد.اوازسربازان وافسران آلماني وسركوب وقلع وقمع راهزنان كهگيلويه وكنترل خوانين كوچك استفاده نمود. 2

قدرت سردارمريم درمنطقه به حدي بودكه روس ها به هنگام فتح اصفهان خصمانه به منزل او تاختند و اثاثيه او را به يغما بردند و كليه اموال و املاك او را در اصفهان مصادره كردند. 3

رشادت و دلاوري اين زن بختياري به حدي بود كه آوازه شهرت و آزادگيش در سرتاسر ميهن پيچيد و منزل او مأمن و پناهگاه بسياري از آزاديخواهان عصر مشروطه شد به طوري كه هنگام فتح اصفهان توسط روس ها (در جنگ جهاني اول)؛ فن كاردف، شارژ دافر سابق آلمان به خانه سردار مريم بختياري پناه برد و مدت سه ماه و نيم در پناه او بود تا اينكه پس از شكست بختياري ها از روس ها و كشته شدن 58 نفر راهي كرمانشاه شد و از آنجا به برلن رفت. به پاس حمايت هاي سرسختانه بي بي مريم از فن كاردف، امپراطور آلمان، كمان تمثال ميناكاري و الماس نشان و همچنين صليب آهنين خود را كه مهمترين نشان دولت آلمان بود، براي او فرستاد و او تنها زني بود كه در دنيا توانست به دريافت اين نشان نائل آيد. 4

جريان مبارزات سردار مريم بختياري با انگليس ها در طي قرارداد 1919 و كودتاي 1299 همچنان ادامه يافت به طوري كه دكتر محمد مصدق حاكم فارس در زمان كودتاي 1299 پس از مخالفت و عزل از اصفهان راهي بختياري شد و مدتها مهمان سردار مريم بود.

سردار مريم بختياري در سال 1316هـ. ش سه سال پس از شهادت فرزندش علي مردان خان در اصفهان به دستور رضاشاه، زندگي را بدرود گفت. 5

 1- ابوالفتح اوژن بختياري، تاريخ بختياري (تهران، بي نا، 1345) ص 219

2- رالف گارثويث، بختياري در آئينه تاريخ ترجمه مهراب اميني (تهران، سهند، 1345) ص 228-227

3- نورالله دانشور علوي، جنبش وطن پرستان اصفهان و بختياري (تهران، آنزان، 1377) ص 179

4- سپهر. عبدالحسين: ايران در جنگ بزرگ (تهران، بانك ملي، 1336) ص308-304

5- بختياري، مريم: خاطرات سردار مريم بختياري از كودكي تا آغاز انقلاب مشروطه (تهران، آنزان، 1382) ص21

+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 20:5 |

سرداران , دلاوران و مبارزین ایران زمین

آذربرزين : پسر فرامرز که با بهمن پسر اسفنديار جنگيد که يکي از پهلوانان ايراني ميباشد و آتشکده اي هم به همين نام وجود دارد

آرش : آرش نام پهلواني کماندار از لشکر منوچهر شاه است . منوچهر در آخردوره حکمراني خويش از جنگ با فرمانرواي توران افراسياب ناگزير گرديد. نخست غلبه افراسياب را بود و منوچهر به مازندران پناهيد لکن سپس بر آن نهادند که دلاوري ايراني تيري گشاد دهد و بدانجاي کهتير فرود آيد مرز ايران و توران باشد آرش نام پهلوان ايراني از قله دماوند تيري بيفکند که از بامداد تا نيمروز برفت و بکنار جيحون فرودآمد و جيحون حد شناخته شد. در اوستا بهترين تيرانداز را ارخش ناميده که مراد همان آرش است. طبري اين کماندار را آرش شاتين مينامد و نولدکه حدس ميزند اين کلمه تصحيف جمله اوستائي خشووي ايشو باشد که معني آن خداوند تير شتابنده است که صفت يا لقب آرش بوده است. و بروايت ديگر فرشته و نگهبان زمين - اسفندارمذ - تير و کماني به آرش داد و گفت اين تير دورپرتاب است لکن هرکه آنرا بيفکند بجاي بميرد و آرش با اين آگاهي ( در راه وطنش ایران ) تن بمرگ درداد و تير اسفندارمذ را براي سعه و بسط مرز ايران بدان صورت که گفتيم بيفکند و درحال بمرد.  

افراسياب تاختن ها آورد و منوچهر چند بار زال را پذيره فرستاد تاايشان را از جيحون زان سوتر کرده پس يک راه افراسياب با سپاهي بي اندازه بيامد و چند سال منوچهر را حصار داد اندر طبرستان و سام و زال غائب بودند و در آخر صلح افتاد به تير انداختن آرش و از قلعه آمل با عقبه مزدوران برسيد و آن مرز را توران خواندند . مجمل التواريخ .  

آريه : سردار معروف و بزرگ ايراني که به حمايت از پادشاهي کورش صغير برخواست .

آيين گشسب : سردار بزرگ ايران که در زمان هرمز چهارم فرماندهي لشگر ايران را بر عهده داشت .
آريوبرزن : سردار بزرگ ايران که با شهامتي در خور ستايش و ماندگار لشگر ايران را تا آخرين لحظه در برابر ارتش اسکندر نگهداشت , مقاومت نمود , جان سپرد و حماسه اي بزرگ در تاريخ ايران از خود بر جا گذاشت .

ابولولو : يا همان فيروز نهاوندي قهرمان ملی ایران در برابر یورش اعراب به ایران است . وی عمر ابن خطاب خلیفه مسلمین را با خنجر خویش از پای در آورد و خشم ملت ایران که کشورشان توسط اعراب ویران شده بود را جبران نمود . ابولولو یا فيروز غلام مغيرةبن شعبه بود . طبري گويد: روزي فيروز سوي عمر آمد و او بامردي نشسته بود گفت ياعمر مغيره بر من غله نهاده است و گران است و نتوانم دادن بفرماي تاکم کند. گفت چند است گفت روزي دو درم: گفت چه کار داني گفت درود گري دانم و نقاشم و کنده وآهنگري نيز توانم پس عمر گفت چندين کار که تو داني دو درم روزي نه بسيار بود. چنين شنيدم که توگوئي من آسيا کنم برباد که گندم آس کند. گفت آري. عمر گفت مرا چنين آسيا بايد که سازي. فيروز گفت اگر زنده باشم سازم ترا يک آسيا که همه اهل مشرق و مغرب حديث آن کنند و خود برفت و عمر گفت اين غلام مرا بکشتن بيم کرد... بماه ذيالحجة بود بامداد سفيدهدم عمر بنماز بامداد بيرون شد بمزگت ( مسجد ) رفت و همه ياران پيغمبر صف برکشيده بودند و اين فيروز پيش صف اندر نشسته کاردي حبشي داشت دسته بميان اندرچنانکه تيغ هردو روي بود و راست و چپ بزند و اهل حبشه چنان دارند. چون عمر پيش صف اندر آمد فيروز او را شش ضرب بزد از راست وچپ بر بازو و شکم و يک زخم از آن بزد بزير ناف. از آن يک زخم جان سپرد . فيروز از ميان مردم بيرون جست... چون ديگر روز بود عثمان بمزگت آمد و مردمان گرد آمدند و نخستين کاري که کرد عبيدالله بن عمر را بخواند و از همه پسران عمر عبيدالله مهتر بود و آن هرمزان که ازاهواز آورده بودند پيش پدرش و مسلمان شده بود همه باترسايان نشستي و جهودان و هنوز دلش پاک نبود و اين فيروز که عمر را کشت ترسا بود و او هم با هرمزان همدست بود و غلامي بود ازآن سعدبن ابي وقاص حنيفه نام و هرسه بيک جاي نشستندي و ابوبکررا پسري بود نامش عبدالرحمن با عبدالله بن عمر دوست بود و اين کاردکه عمر را بدان زدند سلاح حبشه بود و بسه روز پيش از آنکه عمر رابکشتند عبيدالله با عبدالرحمن نشسته بود عبدالرحمن گفت من امروزسلاحي ديدم برميان ابولولو بسته عبيدالله گفت بدر هرمزان گذشتم اونشسته بود و فيروز ترسا غلام مغيرة بن شعبه واين ترساغلام سعد بن ابي وقاص بود و هرسه حديث همي کردند و چون من بگذشتم بر خاستند . آن کارد از کنار فيروز بيفتاد عبيدالله گفت آن سلاح حبشه دارند پس آن روز که فيروز عمر را آن زخم زد و از مزگت بيرون جست وبگريخت مردي از بني تميم او را بگرفت و بکشت و آن کارد بياوردعبيدالله آن کارد بگرفت و گفت که من دانم که فيروز اين نه بتدبيرخويش کرد والله که اگر اميرالمومنين بدين زخم وفات کند من خلقي رابکشم که ايشان اندرين هم داستان بوده اند پس آن روز که عمر وفات يافت عبيدالله از سرگور بازگشت بدر هرمزان شد و او را بکشت و بدرسعد شد و حنيفه را بکشت سعد از سراي بيرون آمد و گفت غلام مرا چرا کشتي عبيدالله گفت بوي خون اميرالمومنين عمر از تو ميآيد تو نيزبکشتن نزديکي عبيدالله موي داشت تا بکتف پس چون سعد را بکشتن بيمکرد سعد بن ابي وقاص فراز شد و مويش بگرفت و برزمين زد وشمشير از دست وي بستد و چاکران را فرمود تا او را بخانه کردند تاخليفه پديد آيد که قصاص کند پس چون عثمان بنشست نخستين کاريکه کرد آن بود که عبيدالله عمر را بيرون آورد از خانه و ياران پيغمبر نشسته بودند گفت چه بينيد و او را چه بايد کردن علي گفت او را ببايد کشتن بخون هرمزان که هرمزان را بيگناه بکشت و اينهرمزان مولاي عباس بن عبدالمطلب بود زيرا که آن روز که ويمسلمان شد گفت کسي خواهم که از اهل بيت پيغمبر باشد تا بردست وي مسلمان شوم و او را بعباس راه نمودند و بردست عباس مسلمان شد و قرآن و احکام شريعت آموخته بود و همه بني هاشم را در خون او سخن بود پس چون علي عثمان را گفت عبيدالله را ببايد کشتن عمروبن عاص گفت اين مرد را پدر کشتند و تو او را بکشي دشمنان گويند خداي تعالي کشتن اندر ميان ياران پيغمبر افکند و خداي ترا از اين خصومت دور کرده است که اين نه اندرسلطاني تو بود عثمان گفت راست گفتي من اين را عفو کردم و ديت هرمزان از خواسته خويش بدهم و عبيدالله را دست بازداشت -انتهي و بعضي ابولولو فيروز را ايراني و از مردم نهاوند گفته اند و آنگاه که عمر را بکشت مردمان در عقب وي شدند تا او را دستگير کنند و او چون گرفتاري خويش بدانست خود را باهمان خنجر که عمر را کشته بود بکشت و اين به سال بيست و سوم از هجرت در ماه ذي الحجة بود و غلات شيعه به او لقب شجاع الدين داده اند و هم گويند که وي از مدينه بگريخت و بسوي عراق شتافت و در شهر کاشان درگذشت. رجوع به حبيبالسيرج 1 ص 761 شود. اکنون آرامگاه وی در مسیر راه کاشان به اصفهان است و هرساله صدها هزار نفر به زیارت وی می روند .

 ابومسلم خراسانی :  سردار ایرانی و داعی معروف عباسی مشهور به امین آل محمد و صاحب الدعوه است که در راس سیاه جامگان خراسان بر بنی امیه خروج کرد و مروان بن محمد خلیفه اموی را مغلوب و منهزم کرده و دولت خلفای بنی عباسی را تاسیس کرد ابومسلم به سال 124 ه.ق در کوفه بادعاء بنی عباس آشنایی پیدا کرد و چندی بعد به پیروزیهای شگفت آوری دست یافت و کارش به جایی رسید که خلیفه از قدرت او و محبوبیت اش در بین ایرانیان مرعوب شد در خلافت سفاح برادرش منصور اجازه خواست که ابومسلم را به قتل رساند ولی سفاح جایز ندانست وقتی منصور به خلافت نشست به دسیسه هایی دست یافت و عاقبت ابومسلم را ناجوانمردانه به قتل رسانید وی یاران و پیروان جان برکف بسیاری داشت و فرقه های مسلمیه راوندیه به خاطره او را گرامی می داشتند و کسانی مانند سنباد اسحاق ترک مقنع و بابک خرم دین داعیه خونخواهی او را داشتند بابک خرمدین تا به آن حد پیش رفت که می گفت روح ابومسلم در او حلول پیدا نموده است .

استاذسيس : سردار دلير ايران که در نواحي هرات و بادغيس و سيستان بر ضد منصور خليفه ستمگر عباسي قيام کرد و عاقبت به فرمان منصور در بغداد به دار آويخته شد و يکي از سمبلهاي عرب ستيزي را در ايران به جاي گذاشت و درس وطن پرستي در برابر يورش بيگانگان براي جوانان به جاي گذاشت .  استاسيس بسال 150 ه . ق. در خراسان بنام ابومسلم قيام کرد و درمدتي اندک چنانکه طبري و ابن اثير روايت کرده اند سيصد هزار مردبد گرد آمدند. از نسب استاسيس در منابع موجوده چيزي بدست نمي آيد از زندگي او نيز قبل از سال 150 که آغاز خروج اوست چيزي معلوم نيست فقط از فحواي قول سيوطي در تاريخ الخلفاء چ مصر ص 174 چنين برميآيد که وي در خراسان امارت داشته و ظاهرا ازحکمداران و فرمانروايان محتشم و بانفوذ آن سامان بشمار ميرفته است حتي وقتي بنا بقول يعقوبي از اينکه مهدي را به وليعهدي خليفه منصور بشناسد سر فروپيچيده است. از اين دو نکته برميآيد که قبل ازحادثه خروج نيز در ميان مردم خراسان که روزي در فرمان بومسلم بوده اند نفوذ وي بقدري بوده است که در اندک مدتي ميتوانسته است صدها هزار سپاه را بمخالفت خلفا تجهيز کند. ماجراي جنگهاي او رابيشتر مورخين از طبري گرفته اند. وي در طي حوادث سال 150 مينويسد: ديگر از وقايع اين سال خروج استادسيس با مردم هرات وبادغيس و سيستان و شهرهاي ديگر خراسان بزرگ ایران بود. گويند با وي نزديک سيصد هزار مرد جنگجو بود و چون بر مردم خراسان دست يافتند بسوي مرو رود رفتند اجثم مروروذي با مردم مروروذ بر آنان بيرون آمد و با وي جنگي سخت کردند. اجثم کشته شد و بسياري از مردم مروروذ هلاک شدند و عدهاي از سرداران نيز که معاذبن جبل وجبرئيلبن يحيي و حمادبن عمر و ابوالنجم سيستاني و داودبن کراز ازجمله آنان بودند هزيمت شدند. منصور که بدين هنگام در برذان مقيمبود خازمبن خزيمه را نزد پيش آمدند تا خندق را بينبارند و بدان درآيند. پس بدروازهاي که بکاربر آن گماشته بود روي آوردند و آنجا چنان در حمله بسختي پاي فشردند که ياران را ندا داد که اي فرومايگان ميخواهيد که اينان ازدروازهاي که بمن سپرده اند بر مسلمانان چيره گردند. اندازه پنجاه کس از پيوندان وي که آنجا با وي بودند فرود آمدند و از آن دروازه دفاع کردند تا قوم را از آن سوي براندند پس مردي سگزي که از ياران استادسيس بود و او را حريش ميگفتند و صاحب تدبير آنان بشمارميرفت بسوي دروازهاي که خازم بر آن بود روي آورد. خازم چون آن بديد کس پيش هيثمبن شعبة که در ميمنه بود فرستاد و پيام داد که تواز دروازه خويش بيرون آي و راه ديگري جز آنکه ترا به دروازه بکاررساند در پيش گير اينان سرگرم جنگ و پيشروي هستند چون برآمدي و از ديدگاه آنان دور گشتي آنگاه از پس پشتشان درآي. در آنروزها سپاه وي خود رسيدن ابيعون و عمروبن سلمبن قتيبه را ازطخارستان مي بيوسيدند. خازم نزد بکار نيز کس فرستاد که چون رايات هيثم را بينيد که از پس پشت شما برآمد بانگ تکبير برآوريد و گوئيدسپاه طخارستان فرارسيده. ياران هيثم چنين کردند و خازم بر حريشسگزي درآمد و شمشير در يکديگر نهادند. در اين هنگام رايت هيثم ويارانش را بديدند در ميان خود بانگ برآوردند که اينک مردم طخارستان فراز آمدند. چون ياران حريش را تنها بديدند ياران خازم بسختي بر آنها بتاختند مردان هيثم با نيزه و پيکان بديدارشان شتافتندو نهاربن حصين و يارانش از سوي ميسره و بکاربن مسلم با سپاه خود از جايگاه خويش بر آنان درافتادند و آنان را هزيمت کردند. پس شمشير در آنها نهادند و بسياري از آنان بر دست مسلمانان کشته شدند. نزديک هفتاد هزار نفر از ایرانیان درين معرکه تباه شد و چهارده هزار تن اسير گرديد. استادسيس با عده اندکي از ياران به کوهي پناهبرد. آنگاه آن چهارده هزار اسير را نزد خازم بردند. بفرمود تا آنان را گردن زدند و از آنجا بر اثر استادسيس برفت تا بدان کوه که وي بدان پناه گرفته بود برسيد. آنگاه خازم استادسيس و اصحاب وي را حصارداد تا وقتي که بحکم ابي فرعون آمدند و جز بدان راضي نشدند. خازم بپذيرفت. چون بر حکم ابي فرعون خرسند گشتند وي بفرمود تااستادسيس را با فرزندانش بند کنند و ديگران را آزاد نمايند. آنان سي هزار تن بودند و خازم اين از حکم ابي فرعون اجرا کرد و هر مردي رااز آنان دو جامه درپوشيد و نامهاي بسوي مهدي نوشت که خدايش نصرت داد و دشمنش را تباه کرد و مهدي نيز اين خبر را به اميرمومنان منصور نوشت. اما محمدبن عمر چنين ياد کرده که بيرون آمدن استادسيس و حريش در سال 150 بود. و استادسيس در سال 151 ه ق بگريخت . ج تاسع ص 278

 بابک خرم دين : سردار دلير و پيشواي نهضت خرمدينيان يا سرخپوشان که بر ضد حکومت عرب قيام کرد و 22 سال دست يورش گران عرب را از کشور ما کوتاه کرد و مبدل به سمبلي از مقاومت ايرانيان در برابر حمله بيگانگان به کشور شد . وی در تاریخ 2 صغر سال 223 هجری قمری در سامرا به دستور خلیفه تازی تکه تکه شد . پس از وی خانواده و همسرش نیز کشته شدند .

برزمهر : پهلوان و دلير مرد ايران در زمان پادشاهي بهرام گور .

بهرام چوبين : سردار دلير ايران که در زمان پادشاهي هرمز چهارم ايران را از حمله وحشيانه ترک های مغول نجات داد و با لشگر کشي و حمله به آنان ارتش آنان را شکست داد . که بعدها در جنگ با روميان شکست خورد .

پيروزان : يکي از سرداران ايراني در زمان يزدگرد سوم . که در جنگهاي ايرانيان با اعراب رشادتهاي از خود بر جاي گذاشت.

برازه : دوره ساسانی زمان فرمانروائی اردشیر( 241-226 م) مهندس و احیا کننده شهر فیروز آباد یا اردشیر خوره .

رستم : ملقب به تهمتن . پهلوان بزرگ ايران . فرزند زال و رودابه . نواده سام و مهراب کابلي که در عهد کيقباد و کيکاوس و کيخسرو با تورانيان جنگيد و از خود دلاوري ها و رشادتهاي شگفت انگيز بر جاي گذاشت .

رستم فرخزاد : سردار کبير ايران که در جنگ با اعراب کشته شد . او سپهسالار بزرگ ارتش ايران در زمان شاهنشاهی يزدگرد سوم بود که حماسه اي در جنگ قادسيه بوجود آورد که تاريخ نياکانمان را زيبا تر از هميشه ساخت در نهایت به دست سپاه اسلام کشته شد .دکتر محمد معین می گوید : رستم فرخزاد یا رستم سپهبد یا رستم فرخ هرمز پسر سپاهبد فرخهرمزد سردار معروف و مدبر و دليراواخر عهد ساساني متولد 630 - مقتول 636 م. که مورخان ارمني پدر و پسر را ايشخان شاهزاده  ياد کرده اند. در زمان سلطنت آزرميدخت پدر رستم فرخ هرمز مدعي سلطنت شد و ملکه را به زني خواست. چون آزرميدخت نمي توانست علنا مخالفت کند در نهان وسايل قتل او را فراهم آورد. آنگاه رستم با سپاه خويش پيش راند و پايتخت را تصرف و آزرميدخت را خلع کرد. در زمان يزدگرد سومرستم نايب السلطنه حقيقي ايران محسوب ميگشت . وي کاملا از خطرعظيمي که درنتيجه حمله عرب بکشور ايران روي داده بود اطلاع داشت پس فرماندهي کل نيروي لشکري را به عهده گرفت و در دفع دشمن جديد کوشش دليرانه کرد. با سپاهي بزرگ در پيرامون پايتخت حاضرشد اما خليفه عمر پيشدستي کرد. در سال 636 م. سپاه ايران درقادسيه نزديک حيره با سعدبن وقاص سردار عرب روبرو شد جنگ سه روز طول کشيد و به شکست ايرانيان خاتمه يافت. رستم که شخصاحرکات افواج را اداره ميکرد و درفش شکوهمند کاويان را در برابر خود نصب کرده بود کشته شد. 

سنباد : يکي ديگر از قيام کنندگان بر عليه حکوتهاي غارتگر اعراب در ايران که به جان و مال و ناموس ايرانيان تجاوز ميکردند . او اهل نيشابور بود و پس از اينکه منصور خليفه عباسي - ابومسلم خراساني را کشت وي در نيشابور به خونخواهي از ابومسلم که فردي ايراني و وطن پرست بود برخواست و قيام کرد که در نهايت با شصت هزار نفر از يارانش توسط اعراب بيابانگرد و کشتارگرکشته شد .

سورنا : سورنا یکی از بزرگترین سرداران تاریخ است که سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان فرماندهی کرد و رومیها را که تا آن زمان قسمتی از ارمنستان و آذربادگان را تصرف نموده  بودند، را  با شکستی سخت و تاریخی روبرو ساخت. «ژول سزار» Julius Caesar و «پومپه» Pompee و «کراسوس» Crassus سه تن از سرداران بزرگ روم بودند که کشورهای پهناوری را که به تصرف این دولت درآمده بود، اداره می‌کردند. «کراسوس» فرمانروای شام (سوریه) بود و برای گسترش دولت روم در آسیا، سودای چیرگی بر ایران و سپس هند را در سر می‌پروراند و سرانجام با حمله به ایران این نقشه خویش را عملی ساخت. «کراسوس» با سپاهی مرکب از 42 هزار نفر از لژیونهای ورزیده روم که خود فرماندهی آنان را بر دوش داشت به سوی ایران روانه شد و « ارد Orod » ( اشک 13) پادشاه اشکانی که خود در شرق ایران در جنگ با مهاجمین بود ، سورنا  فرمانده ارشد خود را به جنگ رومیها فرستاد. نبرد میان دو کشور در سال 53 پیش از آذربادگان آغاز و تا قلب میان رودان ادامه یافت . در جنگی که در جلگه‌های میان رودان ( بین‌النهرین ) و در نزدیکی شهر «حران» ( کاره Carrhae ) روی داد. در جنگ «حران»، سورنا با یک نقشه نظامی ماهرانه و به یاری سواران پارتی که تیراندازان چیره دستی بودند، توانست یک سوم سپاه روم را نابود و دستگیر کند. «کراسوس» و پسرش «فابیوس» Fabius در این جنگ کشته شدند و تنها شمار اندکی از رومیها موفق به فرار گردیدند. جنگ حران که نخستین جنگ میان ایران و روم به شمار می‌رود، دارای اهمیت بسیار در تاریخ است زیرا رومیها پس از پیروزیهای پی‌درپی برای نخستین بار در جنگ شکست بزرگی خوردند و این شکست به قدرت آنان در دنیای آن روز سایه افکند و نام ایران و دولت پارت را بار دیگر در جهان پرآوازه کرد.،دولت روم  در پیشرفت مرزهای خود در شرق، با سد نیرومند ایرانی روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسیا، پایان پذیرفت. پس از پیروزی «سورنا» بر «کراسوس» و شکست روم از ایران، نزدیک به یک سده، رود فرات مرز شناخته شده میان دو کشور گردید و رومیها برای جلوگیری از شکستهای آینده و به پیروی از ایرانیان ناچار شدند به وجود سواره نظام در سپاه خود توجه بیشتری بنمایند.

شاهين : يکي از بزرگ سرداران و سپهسالاران ايران در زمام پادشاهي خسرو پرويز ساساني .

شهربراز : شهروراز.  نام اوفرخان بود . فرمانده ايراني که در زمان خسرو پرويز با روم جنگيد و مصررا در سال 616 م تسخير کرد . رجوع به فارسنامه ابن البلخي ص 109.  

کاوه آهنگر : آهنگري که چرم پاره خود را بر سر نيزه زد و ضحاک تازي را از تخت پادشاهي ايران به زير افکند و بعدها چرم وي به درفش ملي کاوياني مبدل گشت . کاوه با ياري مردم ضحاک تازي را در کوه دماوند حبس کرد و فريدون را به سمت پادشاه ايران نشاند . کاوه در پهلوي کاوغ است . کريستنسن کوشيده است که ثابت کند ماجرای کاوه در اوستا و کتب ديني زردشتي سابقه نداشته ومتعلق به عهد ساساني است و آن را به طرز داستانهای بسيار قديم ديگر ساخته اند تا بتوانند اصطلاح درفش کاويان را تعبير کنند و حال آنکه معني حقيقي آن درفش شاهي است و کاويان منسوب به کوي = شاه =  ماجرای کاوه آهنگر قهرمان ملی را فردوسي طبري بلعمي مسعوديثعالبي خوارزمي و ابن خلدون و تواريخ ديگر آورده اند. نام آهنگري بوده مشهور که فريدون راپيدا کرد و بر سر ضحاک آورد و درفش کاوياني منسوب به اوست. برهان. نام مردي است که در شهر سپاهان ( اصفهان کنونی ) که لشکر ايران در آن جمع و از آنجا به هرجا مامور ميشده اند - رياست صنعت اسلحه رزم داشته و جباخانه که زره و مغفر و آلات جنگ مي ساخته در دست او بوده و به سلسله پيشداديان ارادت و اعتقاد صادقانه داشته. بعد از غلبه ضحاک علواني بر جمشيد جم و هلاکت جمشيد ظلم و بيداد ضحاک اهالي ايران را بستوه آورد و بدو دل بد کردند و چاره نداشتند. او نيز ازايرانيان آسوده دل نبود چون فريدونبن آتبين - يا آبتين - از فرانک بزاد در لارجان مازندران در بيشه بشير گاو پرورش يافت تا به حد رشد رسيد و ضحاک بر وي دست نيافت. هواخواهان در انتظار خروج ويبودند. کاوه با دانايي که صاحب علوم غريبه بود آشنايي گرفت. او برنطعي از چرم شکل صد در صد برنگاشت و بکاوه سپرد و بدو گفت: اينرا علمي بساز که با هر که روبرو شوي غالب گردي و اگر از نژاد جمشيد تني پيدا کني کارها رونق خواهد گرفت. کاوه پسران خود قارن و قبادرا بتحريک سپاهيان مامور نمود و با گماشتگان ضحاک محاربه کرد و باسپاهي به ري آمد و فريدون را آگاه کرد و سپس گرزي به ترکيب سرگاو براي او ساخت و خروج کردند و ضحاک را گرفتند و در چاهسار کوه دماوند نگونسار کردند. فريدون استقرار يافت و کاوه را با سپاه به تسخير قسطنطنيه فرستاد. وي مدت بيست سال بتسخير بلاد پرداخت وحکومت شهر سپاهان خاصه وي گرديد. از انجمن آراي ناصري  .

صور اسرافيل : ميرزا جهانگيرخان شيرازي فرزند آقارجبعلي. مدير روزنامه صور اسرافيل که بخاطر نام روزنامه اش بهصور اسرافيل ملقب گرديد. ملک زاده ترجمه او را چنين آورده است : وي در سنه 1292 ه . ق. در شهر شيراز متولد شد. خانواده او درشيراز مردمان فقيري بودند. در اوان کودکي پدرش آقا رجبعلي درگذشت و عمه وي سرپرستي او را به عهده گرفت پنج ساله بود که باعمه و جده خود به تهران رفت.  چهاردهساله بود که به شيراز بازگشت و در آنجا به تحصيل پرداخت. مقدمات ادبيات منطق و رياضي را نزداساتيد زمان فراگرفت و بسال 1311 ه . ق. با عمه خود به تهران رفت و در دارالفنون و ديگر مدارس عاليه تهران به تحصيل علوم و فنون جديد پرداخت و يکي از دانشمندان زمان گرديد. و اين هنگام بود که نهضت آزاديخواهي آغاز شده بود. در انجمنهاي سري و مجامع خفائي ايرانيان راه يافت و با بزرگان سياسي ايران آشنا گشت و يکي از ارکان عمده آزادي طلبان به شمار رفت. بسال 1324 ه . ق.آزادي طلبان ايران موفق شدند مشروطيت را در ايران برقرار سازندپس از فوت مظفرالدينشاه محمدعليشاه با مشروطيت مخالفت کرد.ميرزا جهانگيرخان بهم داستاني چند نفر از دانشمندان بمقاومت برخاست و روزنامهاي موسوم به صور اسرافيل ايجاد کرد. تا آن وقت ادبيات وانشاء ايراني عموما و روزنامه ها خصوصا بطرز نگارش قديم سراسرالفاظ مسجع باطم طراق و بي حقيقت و معني و خالي از سود و اثر بود.اين روزنامه تاثيري فراوان کرد. روزنامه صور اسرافيل به مشکلاتي دچار شد چندين بار نويسنده او را تکفير کردند و چند بار بساط روزنامه نويسيش را فروپيچيدند. از تاريخ انقلاب مشروطيت ايران ج2 صص240 . پس از اشغال مجلس جهانگيرخان نيز بوسيله قزاقان دستگيرشد و او را به باغشاه بردند. احمد کسروي نويسد: هنگامي که از مقابل سفارت انگليس ميگذشتند يک دسته ارمني و اروپائي ايستاده بودندميرزا جهانگيرخان ايشان را ديد و آواز برداشت: ماآزاديخواهانيم . قزاقي از پشت سر شوشکه بر پشت سر او فرودآورد و خون روان گرديد. سپس آنان را به باغشاه بردند و روز چهارشنبه سوم تير ماه 1326 ه . ق. او را خفه کردند. تاريخ مشروطيت تاليف احمد کسروي ص 639

مازيار : يکي ديگر از قيام کنندگان بر عليه حکومت اعراب در ايران . وي در طبرستان بنايي عظيم ساخت و در جهت بازگرداندن عظمت ايران به قبل از يورش تازيان تلاش کرد . وي در زمان معتصم عباسي قيام خود را آغاز کرد و در صدد بر آمد همگام با بابک خرميدن هویت ملی ایرانی را زنده کنند که در نهايت با جنگهاي معتصم دستگير و در بغداد کشته شد . او نيز يکي ديگر از تنديس هاي ملي گرايي ايرانيان در برابر تهاجم ديگر کشورها است . بخشی از متون تاریخی درباره مازیار به شرح زیر می باشد :

مازيارنام سرداری بزرگ است از حکام مازندران که در اصل از پارسيان اصیل ايرانی بوده و آيين زردشتي داشته و  پسر قارن بوده . وی از جانب خليفه حکومت مازندران را تحویل گرفت ومولاي اميرالمومنين از مامون لقب يافت و بعد از تسلط در تبرستان خلع اطاعت خليفه تازی کرده بعد از مامون ابراهيم معتصم در فکر استيصال اوافتاده و به عبدالله بن طاهر والي خراسان حکمي نوشته آخرالامر او راگرفته بند برنهادند و به بغداد بردند و معلوم شد که مازيار با افشين که به حيدر بن کاوس معروف بوده معاهده دارند که خليفه را خلع کنند وخلافت را به ایرانیان اصیل باز گردانند لهذا خليفه مازيار و افشين و بابک را درسال دويست و بيست و چهار هجري بکشت و بسوخت. انجمن آرا آنندراج. مازيار محمد قارن بن بنداد هرمز اسپهبد طبرستان پس ازآنکه مملکت طبرستان به دست عمويش افتاد نزد مامون آمد و مامون او را بر دو شهر از شهرهاي طبرستان حکومت داد و به عمويش نوشت تاآن دو را به وي تسليم کند مازيار رهسپار شد و چون خبر به عمويش رسيد او را بخشم آورد و نگرانش ساخت و چنانکه گويي به استقبال وي ميشتابد بيرون آمد تا مازيار را غافلگير کند و بکشد اما مازيار به اشارت غلامي هوشمند که از آن پدرش بود حربه در سينه عموي خود زد و او را بکشت و مملکت بدست وي افتاد و نامهاي به خليفه نوشت وخود را مولاي خليفه خواند و چون کارش بالا گرفت خود را برتر از تازیان مهاجم دانست .

مولاي اميرالمومنين گويد و نافرماني آغاز کرد پس معتصممحمد بن ابراهيم را به جنگ وي فرستاد و به عبدالله بن طاهر نوشت که او را با لشکر کمک دهد پس محمد با وي به جنگ ايستاد و درهها و پشته ها را بر وي گرفتند و مازيار شبانه بيرون رفت تا دست خود را در دست خويشاوندي از عبدالله نهاد و او را در سال 226 به بغداد آوردند پس تازيانه ها بر او زده شد تا مرد و در پهلوي بابک به دار زده شد. ازتاريخ يعقوبي ترجمه محمد ابراهيم آيتي ج2 ص 502 و 503 . در سنه اربع و عشرين و ماتين 224  مازيار بن قارن سوخرائي که حاکم بعضي از جبال طبرستان بود به اغواي افشين آغاز مخالفت نمود سبب اين قضيه آنکه افشين مي خواست که امارت ولايت خراسان متعلق به اوشود و ميدانست که تا عبدالله بن طاهر به فراغت در آن مملکت باشد اين مدعا به حصول نپيوندد بنابراين ملک طبرستان را بفريفت تا با عبدالله اظهار مخالفت کرده مال مقرر را که در آن زمان تعلق به حکام خراسان ميداشت بازگرفت و عبدالله عم خود حسن بن حسين را به پيکار مازيارنامزد گردانيد و حسن بعد از کشش و کوشش بسيار بر مازيار ظفريافت و او را اسير کرده و به سامره فرستاد... و معتصم حاکم طبرستان را به ضرب تازيانه کشت. حبيب السير چ خيام ج2 ص 1267 - 266 . مازياربن قارن يکي از اسپهبدان طبرستان است که تعلق خاصي به کيش زردشت و آداب ايراني داشت و بر معتصم عرب عصيان کرد و معتصم عبدالله بن طاهر را از خراسان به دفع او فرستاد. عبدالله مازيار را بگرفت و به بغداد روانه داشت خليفه او را به ضرب تازيانه کشت و جسدش را درمقابل جسد بابک آويخت. سپس معتصم افشين را متهم نمود که بامازيار دست يکي داشته و در توطئه احياي دين مزدکي و خرمي با اوشريک بوده است و به همين تهمت او را هم بسال 227 به حبس انداخت تا در زندان مرد. تاريخ مفصل ايران تاليف اقبال ص 100

مرداويج : پسر زيار . سردار بزرگ ايراني که او نيز در جهت متلاشي کردن حکومت اعراب در ايران کوشيد و جان داد . وي فرمانده لشگر اسفار پسر شيرويه عامل نصر بن احمد ساساني بود  طبرستان را براي اسفار فتح کرد . پس از کشته شدن اسفار- مرداويج قزوين و همدان و اصفهان و اهواز را گرفت و لشگر المقتدر خليفه جنايتکار عباسي را شکست داد . وي در کمال تاسف در سال 323 هجری قمری در حمام اصفهان به دست غلامان ترک کشته شد             . 

مهران : يکي ديگر از سرداران بزرگ ايران . وي از سپهسالاران ارتش ايران ( يزدگرد ساساني ) بود و با اعراب بيابانگرد جنگيد و ابوعبيده سردار مشهور عرب را به قتل رسانيد .

يعقوب ليث : يکي ديگر از قيام کنندگان بر عليه حکومت اعراب در ايران که گامهاي اساسي در جهت بر اندازي تازيان در ايران برداشت وی نمونه ديگري از وطن پرستي ايرانيان در برابر هجوم بيگانگان به کشور شان بود . او پسر ليث رويگر بود . بواسطه کفايت و جوانمردي و دليري از رويگري و عياري به امارت سيستان رسيد . سپس هرات و کرمان و شيراز و خراسان را گرفت و در جهت پاکسازي ايران از دست اعراب گام برداشت . وي بر ضد معتمد خليفه کشتارگر عباسي قيام کرد و براي نابود ساختن حکومت عرب - جوانمردانه جنگيد . سپس قصد حمله به بغداد را کرد و در صدد آمد که خليفه ننگین عرب را بکشد ليکن عمرش کفاف نداد و در اثر بيماري در سال 265 هجری قمری در گندي شاپور یا جندی شاپور امروی خوزستان درگذشت  

ستارخان: سردار ملی ایران پسرحاج حسن قراچه داغی از آذربایجان و یکی از رهبران بزرگ انقلاب مشروطیت ایران .

سپهسالار اعظم : حاجي ميرزا حسينخان قزويني معروف به سپهسالار اعظم و ملقب به مشيرالدوله 1241 - 1298 ه . ق. يکي از رجال نيکنام و اصلاح طلب ايران در دوره قاجاريه بود که بعد از قتل اميرکبير مصلح و متفکر و مرد مبارز ايرانتا حد امکان دنباله اقدامات و اصلاحات آن مرد وطن پرست را در دوره سلطنت ناصرالدينشاه قاجار گرفت و در کسب تمدن جديد و پيش بردن مقاصد فرهنگي و اجتماعي اميرکبير قدم هائي برداشت. از  يادگارهاي سپهسالار مسجد بزرگ سپهسالار و عمارت بهارستان است که ساله امحل مجلس شوراي ملي بود.

سپهسالار تنکابني : نام او وليخان سپهسالار و پسر حبيباالله خان سردار ساعدالدوله از تنکابن است. وليخان سپهسالار دراوان جواني وارد خدمت نظام شد و با طي سلسله مراتب سپاهي به درجه سرتيپي ارتقا يافت. افواج تنکابن و مازندران به او سپرده شد و ملقب به نصرالسلطنه گرديد. از آن پس بتدريج مدارج ترقي امير اکرم سردارمعظم و بالاخره سپهسالار خوانده شد. وي مردي جسور و در عين حال خليق و متواضع بود. آداب و رسوم ملي اجتماعي را محترم ميشمرد ودر سلطنت ناصرالدينشاه بحکومت استراباد و تصدي ضرابخانه رسيد. و در دوران مظفرالدينشاه چند بار حکومت يافت پس از فتح تهران به وزرات جنگ برگزيده شد. در زمان سلطنت احمدشاه نزديک مدت يکسال رئيس الوزراء بود. در کودتاي 1299 ه . ش. دستگير گرديد وپس از چندي با ديگر زندانيان آزاد شد. و در اواخر عمر بعلت نپرداختن ماليات سخت تحت نظر قرار گرفت و اموال او توقيف و مصادره شد.روزي در باغ زرگنده ميخواست به پستچي انعام دهد ديناري در اختيار نداشت اين حال بر او گران افتاد و به زندگي خود خاتمه داد. اين واقعه بسال 1305 ه . ش. بود. از يادداشت معير الممالک مجله يغما شماره1 سال 10

باقرخان :  باقر خان سالار ملّي ایران قبل از مشروطيت بنّا بود. پس از مشروطيت مجاهد شد. رياست مجاهدين محله خيابان (خيابان يکي از محلات قديمي تبريز است مشتمل بر بخش هاي واقع در جنوب رودخانه آجي در شرق شهر که تا جنوب شرقي نيز ميرسيد)، تبريز به دست او افتاد.

آراباس - آراباسس : از سرداران نامی ایران که از سوی سارداناپال فرمانروای بخشهای ماد ایران شد . به سال 600 پیش از میلاد .

آرمان : یکی از اسپهبدان نامور در زمان ساسانیان که در دلاوری و جنگ آوری سرآمد روزگار خود بود است . فردوسی بزرگ در مورد وی چنین می فرماید :

                              سپهدار آرمیه و آرمان            چو کردوی  شاپور  و چون  اندیان

                               نشستند  با شاه ایران راز              بزرگان فرزانه رزم ساز

آرتاباز : از سپهسالاران داریوش سوم از سلسله هخامنشیان است . پس از یورش اسکندر گجستک آرتاباز از سوی اسکندر به فرمانروایی ارمنستان برگزیده شد .

آزین : پسر هرمزان . یکی از سرداران ایران که پس از یورش تازیان در مدائن تا آخرین دم با سعد و قاص جنگید و سرانجام در سال 16 هجری در راه ایران کشته شد .

ارتاباذ : ارته باذ از سرداران نامی ایران در زمان خشایارشاه هخامنشی است . وی فرمانده یکی از لشگرهای ارتش ایران هخامنشی در نبرد با یونانیان بود . آرته باد  نام سرداری دیگر در زمان شاهنشاهی داریوش سوم نیز هست .

بارزانی ها : تیره ای از کردهای غرب ایران که مردمانی دلاور و مبارز دارد و شخصیتهای ادبی و فرهنگی بسیاری را در خود جای داده است .

خبیر الملک : میرزا حسن خان از مردان آزایخواه و مبارز ایران بود که از نزدیکان میرزا آقاخان کرمانی محسوب میشد . مدتی ژنرال کنسول ایران در اسلامبول بود . در سال 1274 خورشیدی به فرمان محمد علی میرزا به قتل رسید .

داریت رث : از سرداران ایران باستان که در اوستا نامش ذکر شده است . فروهر وی را ستوده اند و نامش با فرایت رث و سکاریت رث آمده که هردو از سرداران بزرگ ایران هستند .

رام برزین : از سرداران نامور خسرو انوشیروان دادگر که مرزبان مدائن ایران ( عراق کنونی ) بود . نوشزاد پسر انوشیروان هنگام بیماری پدر سرکشی کرد و انوشیروان به رام برزین نامه نوشت و درخواست فرونشاندن شورش پسر شد .

سپهرداد : داماد داریوش هخامنشی . فرمانروای شهر ینیانی و سردار بزرگ ایرانی در جنگ گرانیک که دلاوریهای بسیاری به همراه40 هزار تن از خویشاوندانش در مقدونیه از خود نشان داد و بسیاری از سپاهیان دشمن را شکست دادند . دیودور سیسیلی نام او را سپیتربات و آریان سیپیردات نوشته است . در نهایت وی به دست سپاه مقدونی کشته شد .

سردار اسعد : حسین قلی خان پسر حسینعلی خان یکی از سران آزادیخواه دوره مشروطیت است . وی از تیره های بزرگ بختیاری بود که در سال 1286 خورشیدی با 3000 سوار بختیاری راهی تهران شد و در جهت تحقق آرمانهای آزادیخواهانه مشروطیت گیلان و آذربایجان و تهران و . . . را تحت کنترل گرفت . سپس چند دوره نیز نماینده مجلس شورای ملی شد و در نهایت در سال 1295 خورشیدی در سن 62 سالگی درگذشت .

زال : پدر رستم است چون او سفيدموي بوجود آمد به اين نام خوانند. ماجرای متولد شدن زال پدررستم و پرورش يافتن او بدست سيمرغ در شاهنامه چنين آمده :

از سام نريمان فرزندي آمد سپيدموي                        بچهره نکو بود برسان شيد
وليکن همه موي بودش سپيد

سام چون فرزند خود را سپيد موي ديد با خود گفت گردن کشان و مهاناز اين بچه بر من خواهند خنديد فرمود او را جائي دور از ديار در بالاي کوه بگذارند.

يکي کوه بد نامش البرزکوه                    بخورشيد نزديک و دور ازگروه

بدان جاي سيمرغ را لانه بود                    که آنجا نه از خلق بيگان بود

نهادند بر کوه و گشتند باز                         برآمد بر اين روزگاري دراز

روزي سيمرغ آن بچه را برهنه و گرسنه روي پاره سنگي گريان ديد.او را برگرفته به آشيانه خود برد و با بچگان خود بپروريد. روزگاري دراز بدين گونه بگذشت و آن کودک که زال خوانندش مردي گرديد ونام و نشانش در جهان پراکنده شد. شبي سام نريمان جواني را درخواب ديد با درفش برافراشته و سپاه بزرگي پشت سرش بخرد وموبدي از سوي دست راست و چپ وي. يکي از آن دو مرد پيش سامآمده زبان بسرزنش گشاد و گفت:

که اي مرد بيباک ناپاکراي                      ز ديده بشستي تو شرم از خداي

ترا دايه گر مرغ شايد همي                       پس اين پهلواني چه بايد همي

گر آهوست بر مرد موي سپيد                    ترا موي سر گشت چون مشک بيد

سام نريمان هراسان از خواب برخاست و خروشان از براي جست نفرزند خود روي بکوهسار آورد. سيمرغ از فراز کوه سام وهمراهانش را بديد و دانست که از پي بچه خود آمده آن بچه را که سيمرغ دستان ناميد برگرفته نزد پدرش آورد و پري از خود به او داد:

ابا خويشتن بريکي پر من                    هميشه همي باش با فر من

گرت هيچ سختي به روي آورند               ز نيک و ز بد گفتگو آورند

بر آتش برافکن يکي پر من                    که بيني هم اندر زمان فر من

زالدختر مهراب پادشاه کابل را بزني برگزيد اين دختر که رودابه نام دارد روزي رنجور شد. زال پريشان و افسرده گرديد و پر سيمرغ بيادش آمد:

يکي مجمر آورد و آتش فروخت                            وزان پر سيمرغ لختي بسوخت

هم اندر زمان تيرهگون شد هوا                              پديد آمد آن مرغ فرمانروا

به زال گفت اندوه مدار. زنت آبستن است پزشک دانائي بايد او را به مي بيهوش کند و تهيگاه او را بشکافد و بچه بيرون کشد:

وزان پس بدوزد کجا کرد چاک                   ز دل دور کن ترس و تيمار و باک

گياهي که گويم ابا شير و مشک                   بکوب و بکن هر سه در سايه خشک

 

بساي و بياي بر خستگيش                       ببيني هم اندر زمان رستگيش

بر آن مال از آن پس يکي پر من                    خجسته بود سايه فر من

اين بگفت و پري از بازوي خود بدو داد و بپرواز درآمد آنچنان که سيمرغ گفته بود موبد پزشک چيره دستي بچه از شکم مادر بيرون آورد و آن نوزاد را رستم نام دادند. فرهنگ ايران باستان ص 309  مولف مجمل التواريخ و القصص آرد: و اندر عهد منوچهر زال از مادر بزاد و سام او را بينداخت چون پيش حکيم زاهد بزرگ گشت و بعد سالها سام او را بازآورد منوچهر زال را بخواست و ازديدار او خيره ماند و خرم گشت از طالع او و پس از اين عاشقي زالبود با دختر مهراب تا منوچهر و سام بدان رضا دادند و از بعد مدتي رستم بزاد. مجمل التواريخ و القصص ص 42

کيخسرو تهمتن بر زال سيستان               در ملک نيمروز شبستان تازه کرد

خاقاني

بيياري زال و پر عنقا                          بر خصم ظفر نيافت رستم

خاقاني

داني که چه گفت زال با رستم گرد                       دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد

سعدي گلستان زاذويه حاکم سيستان : وی از مبارزین ایرانی بود که بر علیه حکومت عرب در ایران دست به قیامهایی زد . طبري آرد: در زمان عمرپس از فتح مصر سلطنت اسلام استوار شد ولکن در پارهاي از نواحي مردم بر امراء دست نشانده خليفه عرب ميشوريدند چنانکه اهل مصر براجل و اهل مکران بر راسل و اهل سجستان بر زادويه .

+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 20:5 |

 آريوبرزن

 اسکندر در سومین جنگ خودبا ایران به سوی بابل روان شد  و بدون جنگ به آن شهر وارد شد.مردم بابل وی را گرمی داشتند .اسکندر که وضع را این چنین دید به تقلید از کوروش به سوی معبد بل مردوک رفت  و با مردم بابل مهربانیها کرد  و از بابل گذشت و بین النهرین را تسخیر نمود  و به خوزستان آمد  و شهر شوش را نیز که به عنوان پایتخت دولت هخامنشی شناخته میشد تسخیر نمود و خزائن داریوش را متصرف گشت . پس از آن به سوی تخت داریوش رفت که بر آن بنشیند و تکیه زند.گویندهنگامی که خواست بر تخت پادشاهی بنشیند , چون قامت کوتاهی داشت  و تخت هم بلند بود پایش از پله آخر به زمین نمیرسید به همین واسطه  سکوی کوچکی در زیر پای وی نهادند تا پای وی معلق نباشد . پس از آن وی فرمانروای شوش را که به جهت حمایت از مردم شهر و جلوگیری از کشتار  تسلیم اسکندر گشته بود را در شغل خود ابقا نمود  و به سوی پارسه( پرسپولیس) روان شد.اسكندر برای فتح پارسه سپاهيان خود را به دو پاره بخش كرد : بخشي به فرماندهی «پارمن يونوس» از راه جلگه رامهرمز و بهبهان به سوی پارسه روان شد؛ و خود اسكندر با سپاهان سبك اسلحه راه كوهستان كهگيلويه را در پيش گرفت و در تنگه هاي دربند پارس با مقاومت ايرانيان روبرو شد. آن هنگام که اسکندر بر تنگ تکاب وارد گشت , سرداری دلیر به نام   "آریو برزن" را به اتنظار خود دید.گروهی بر تنگه با شمشیرهای آخته و گروهی بر فراز معبر سنگها را غلطانیده  و سپاه مقدونی را  به زیر گرفته بودند ،گروهی دگر  با فلاخن ( ابزار پرتاب سنگ) و تیر و کمان  بر آنان فرود می آمدند .عرصه بر اسکندر تنگ گشت ،شکست را به پیشواز رفته بود که چوپانی از مردمان" لیکیه " که به دست اسکندر اسیر بود ، آزادی خویش را با نشانی از بیراهه راه با وی معامله نمود . اسکندر بدین طریق خود و سپاهیان را به پشت لشکر ایرانیان رسانید .سپس آنان را دور زده و به شکل نعل اسبی از دو جهت آنان را محاصره نمود . گویند که آریو برزن بی پروا بر آنان تاخت و با معدود یاران باقی مانده  از آن فوج بیرون جست و ره به سوی پارسه سپرد.  در میانه راه با لشکری دیگر از اسکندر که از پیش بر جلگه پارس اسکان یافته بودند مواجه گشت ، راه دگری در پیش نبود ، سردار پارسی نبرد را آغاز نمود  و آنقدر  ادامه داد ، تا به همراه  دگر یارانش جان سپرد .

تندیسی از این سردار رشید وطن در ورودی شهر " باشت" (استان کهگیلویه و بویر احمد) نصب شده است

+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 20:3 |

کتاب سوزان در تاریخ ایران باستان

فرهنگ و تمدن بی مانند فلات ایران و اندیشه های اهورایی بنیان گذاران هنجارهای نظام جامعه ی آریایی، از آنجا که دارای دیرپایی و ایستایی ( ثبات) چندین هزار ساله و ژرفای شگفتی است، همواره در برابر یورش ها و کینه ورزی ها و ژاژگویی های انیران و بیگانگان در پهنای گیتی است که درد رازنای سرگذشت شگفت آوراین کهن بوم و بربارها و بارها نمودار گشته است. چه بسا سرها و مغزها و اندیشه های خجسته و گرانسنگی که بر زیر شمشیر سترگ دژخیمان یونانی( اسکندر گجستک)، تازیک (اعراب)، مغول (چنگیز و تیمور) و ترک (غزنویان و قاجاریه) از تن ها بر زمین افکنده گشته و چه بسا بناها و سازه های ورجاوند و شگفت انگیزی که در زیر سم ستوران ددمنشان و صحرانوردان، با خاک یکسان و چه بسا دانشگاه ها و دبستان ها و کتاب سراهای بسیاری که طعمه ی آتش رشک ورزان و کینه جویان اهرمن خویی گشت که آه را از نهاد هر دانشورز ونیک اندیشی در هر زمان به گستره ی اندیشه ی ایرانی به در خواهد آورد. سوختن و نابودی ادبیات و دانش نوشتاری ایرانیان باستان که به راستی و جرات توان گفت پربارترین دانش های معاصر و دانش نامه ها را دارا بودند، به هنگام یورش بیگانگان دانش ستیز چنان دچار آسیب و ویرانی گشتند که شوربختانه تا به امروز نیز هر گونه آگاهی درست و دقیق ما را از چگونگی و سیر دگرگونی اندیشه ای آن و چگونگی آن دانش های بسیار و گرامی که جهانیان از آن ها برخوردار و بدان ها وام دار بودند، بی بهره و نادان کرده است؛ که برای نمونه می توان تنها اشاره به نشانی بسیار کوچک (پس از اسلام) در برابر تاریخ جانکاه نابودی اندیشه های نوشته شده ی ایرانیان پیشین کرد و آن کتاب سوزی غزان در حمله به نیشابور و آتش زدن پنجاه هزار دفتر ایرانی در مدرسه  صابونی که از آن میان تنها یکی به نام «ابانه» یا کتاب الصناعتین در علم فصاحت و بلاغت نوشته ابوهلال، حسن بن عبداله عسگری، بردست رونده ای از آتش رهایی یافته و با شرح واقعه به کتابخانه  رضوی تقدیم شده است. و این یکی از هفده کتابخانه و مدرسه نیشابور آن روز است که آگاهی سوختنش به ما رسیده. و یا کتاب سوزی محمود غزنوی پس از گشودن ری و یا آتش زدن مسعود غزنوی کتابخانه ی ابن سینا را در اصفهانکه جز آهی سرداینک دگر بهره ای از آن همه دانش، برای آیندگان برنمانده است. اما در این میان دردو برهه از تاریخ ایران باستان در دو یورش و پیکار خانمان برانداز از بیگانگان وحشی و دور از فرهنگ و بادیه نشین، سبب نابودی بسیاری از کتب و منابع مدون، پیرامون بسیاری از دانش های پیشرفته ی آن روزگاران گشت و چگونگی آن منابع در بزرگترین ترین کتابخانه های آن روزگار که مورد ستایش و نیایش مورخین ایرانی و انیرانی و یا رو دشمن قرار گرفته، در شعله های آتش آن دژخیمان و تاری غبار و آلودگی های برخاسته از سم ستورانشان که در مدت هزاره ها بر پیکره ی آن دانشنامه ها بنشسته، راه را برای پژوهش و دریافت آگاهی ها در این باره بسیار دشوار ساخته است. هم چنان که کماکان اشاره شد، دو رخداد گفته شده در تاریخ ایران باستان که در تناسب با روحیه ی زمخت و ستیزه جوی و روان بی رامش و دور از فرهنگ دشمنان، سبب نابودی تمامی ره آوردهای خرد و دانش ایرانیان در کتابخانه های بنام در گستره ی مرزهای فرهنگی ایران گشت، نخست: یورش اسکندر گجستک رومیک یونانی مآب در سالیان پیش از زایش مسیح و دودیگر هجوم شگفت آور تازیان بیابانی به مرزهای زرخیز ایران زمین در فرجام روزگار فرمانروایی دودمان ساسانیان بر ایران است که ما در این جستار به پردازش و پژوهش در اسناد و مدارک به یادگار مانده در این باره خواهیم پرداخت.

الف- مراسم کتاب سوزان اسکندر گجستک                                        
الکساندر مقدونی (316-332ق.م) فرزند فیلیپ مقدونی (مدت سلطنت: 336 )(مقتول)- 359 ق.م) که در پایان پادشاهی خجسته  هخامنشی و در هنگام فرمانروایی دارا (داریوش سوم) به ایران زمین و کتابخانه ها و دانشسراهای بی مانند آن تاختن گرفت، و پس از رویدادهای بسیار و ددمنشی ها و اهرمن خویی ها ی بسیار که از گستره ی این جستار برون است، فرمان داد که در روند آیینی با نام جشن کتاب سوزان (نه بدین معنا که در آن عصر این عنوان به کار برده شده است) بسیاری از کتابها و گفتارها و مدارک پیرامون دانش و پژوهش های ایرانیان و آگاهی های نیاکان را به کام آتش کشیده و باقی را بدان سوی دریاها و سرزمین یونان رهسپار کرده و به زبان ایشان ترجمه کنند. از جمله ی دفترهای علمی و کتاب های ویژه در کتابخانه های ایران، یکی متن دست نخورده وکامل اوستا و دانش های دینی و کیش مزدیسنا بوده است که برابر با متن پهلوی «دینکرت» (کتاب چهارم):« دارای دارایان (داریوش کبیر یا داریوش دوم؟) همه اوستا و زند، آن چنان که زرتشت از اورمزد پذیرفت، نوشته به دوپچین (نسخه)، یکی به گنج شیزیکان، یکی به دژنپشتک داشتن فرمود.» «گنج شیزیکان» و «دژنیپیشتک» نام دو کتابخانه و پژوهشگاه نامبردار در ایران بوده است که نخستین در شهر «شیز» جایگاه آتش گرامی در آتشکده ی آذرگشسب (تخت سلیمان) و دودیگر، گویا که پیرامون تخت جمشید (پرسپولیس) و به گمان برخی از دانشمندان همان بنای «کعبه ی زرتشت» در نقش رستم شیراز در برابر آرامگاه های پادشهان هخامنشی است. و به هیچگونه دور نیست که کتابهای کتابخانه ی تخت جمشید (دژنپشت= دژنیپشیتک= دژ(قلعه)+ نیپیشتک (نوشته)= دژنوشته ها و جایگاه نگهداری کتب و نامگان- دبیرخانه ی شاهنشاهی) به تمامی سوزانده و پژ.هش های کتابخانه ی شیز به فرمان سردار مقدونی همگی به یونان و زبان یونانی و نزدارستو (استاد اسکندر) برده شد. نوشته هایی که به زبان پارسی باستان و اوستایی، دارای گونه های گوناگون دانش های به روز و بررسی ها، به یونان و بدان زبان ترجمه و دگرگون گشت، و در روند زمان جزو بنیان نگره های فلسفی و دانش های دانشوران آن سامان گشت و بسیاری از اندیشمندان و فلاسفه و نویسندگان آتن و یونان باستان، بدین سان، از علوم و دانش های گرانسنگ فرهیختگان و یژوهندگان ایرانی بهره مند گشته و آن چه را که امروز فرزندان آنان، اروپاییان امروزی، دانش های نخستین جهان در یونان و باختر و وابسته به خود و نتیجه ی زایش اندیشه ی اندیشه ورزان مغرب زمین در جهان باستان دانسته و آنان را تنها مردمان دانش یار و علم گرا و متفکر روزگار نخست می دانند، دیگر بایسته است که نه تنها ایشان، که می باید تمامی مردمان گیتی به دانند و آگاه باشند که همه ی آن خردورزی ها و بیشینه ی آن دانش ها به راستی وابسته به اندیشه و دانشنامه های شرقیان است که به زور شمشیر خونخواران تاریخ (نه تنها در برهه ی یورش مقدونیان) از آنان ستانده و در ذهن و اندیشه ی اهالی آن سامان تزریق و آموزش داده شد. هر چند که نمی باید فراموش کرد، پیش از آن نیز نسیم دلاویز فرهنگ ایرانی بسیاری از آنان را به دامان ایران فرهنگی (ایران بزرگ- ایران نخستین) کشانده و آنان را پیشتر از حمله ی اسکندر گجستک نیز، کودکان دبستان فرزانگی خویش ساخته است. و این نه به گفته ی ما که، به گفتار آنان همی گوییم که:« شاگردی کردن فیثاغورس در نزد مغان ایرانی، شاگردی کردن دموکریتوس دز نیزد ایرانیان، و روابط افلاطون با مغان که دیوژن لائرتی (ج4- باب 7) هم یاد کرده خود مشهور است. در خصوص نظریات عناصر اربع، نگره ی آبی را طالس و هیپوناس و آناگیزماندر، نگره ی هوراآناکسین و دیوژن و آپولونیاک، نگره ی آتش (حریق کیهانی) راهراکلیتوس و نگره ی خاک را گزنوفان از تعالیم مغان اخذ کردند.

به هر روی گجسته اسکندر مقدونی پس از تازش به ایران زمین بدین ترفند دست یازید و این چنین افزون بر بهره مند گشتن از دانش ها و بینش های اهورایی ایرانی، نمکدان شکسته و آن رویه ها و برگ های گرانسنگ و دست نیافتنی را که فرآیند دست رنج وکوشش های دانشی مردان و پژوهش و نگرش ها وجستارهای بخردانه ی نیاکانمان بود، طعمه ی آتش ساخت.  

نامه ای به پارسیک (زبان پهلوی) به یادگار مانده از روزگار ساسانیان و هنگام اردشیر بابکان بنیان گذار این سلسله ، با نام «ارداویراف نامه» (ارتای ویراژنامک) که سفر مینوی و عروج عرفانی موبدی به نام «ویراف» به عالم ملکوت (بهشت ودوزخ درآئین مزدیسنی)می باشددیباچه ی خودرا این چنین می آغازد که (پرگردنخست):

1- چنین گویند که، زرتشت پاک و پرهیزگار یک بار، دینی که پذیرفت، در جهان روابکرد

2- تالسی سد سال تمام، دین، در ویژگی، و مردم در، بی گمانی بودند.

3- پس اهریمن پلید برای بی دین کردن مردمان، اسکندر پلید رومی مصر نشین را فریفت، و با رنج بسیار برای نبرد و ویرانی،به ایران شهر فرستاد.

4- او مرزبان ایران را بکشت و پایتخت شاهنشاهی را آشفته و ویران کرد. 

5- و این دین چون همه ی اوستا وزند بر پوست گاوهای آراسته، و به آب زرین نوشته، در استخر بابکان، به گنجینه نوشته ها، نهاده بود.

6- وی، اسکندر رومی مصرنشین پتیاره ی بدبخت بی دین بدکار بدکردار(اوستا و زند را) برآورد و به سوخت.
7- و چندتن از دستوران و دادوران و موبدان و دین برداران وافزارمندان و دانایان ایران شهر را بکشت. مهان و کدخدایان ایرانشهر را یکی با دیگری کین و نا آشتی به میان افکند، و خود شکست و به دوزخ دو بارست .

 و به راستی تهی از هرگونه زیاده روی است، این گفتار نگارنده ی بی نام کتاب ارزمند «مجمل التواریخ و القصص» که:«... در ایران هیچ دفتر علم قدیم نماندکه اسکندر نسوخت و آنچه خواست به روم فرستاد.

برابر با اسناد و مدارک، اوستای بزرگی که به فرمان دارای دارایان (داریوش دوم- darius codommanus) در دو کتابخانه ی بزرگ و بی مانند عصر نهاده شده دارنده ی تمامی دانش های زمان خویش بوده و بنابر گزارشی که «دینکرت» فرا دست ما گزارده، عبارت بوده است از پزشکی، داروسازی، نجوم، آئین کشورداری، حرکت، زمان، آفرینش، اخلاق، تاریخ، جغرافیا و فلسفه و مسائل دینی و آئینی و ... شگفتا که دست روزگاران چه ناجوانمردانه آن همه دانش را و چه آسان آن همه بخردی ها و مردمی ها را از دست فرزندان آن نیاکان، و آیندگان بازستاند. گفته ی دانشمند گرامی ایرانی، محمد بن اسحاق ندیم( سده ی سوم هجری) که از قول ابوسهل نوشته است، هم چنان ما را آگاه تر می سازد که افزون بر دگرگونی و انتقال کتابها و دفترهای گفته شده به غرب، در همان آغاز همگی به زبان های رومی و قبطی ترجمه گشته است! و پس از این «جنبش ترجمه و فرهنگ دزدی» بوده است که در زمان، جنبشی دگر با پاژنام (لقب) «جنبش کتاب سوزان» به فرمان آن فرزندان وحشی دوران روی می نماید. با بررسی آگاهی های رسیده در بالا، از گذشتگان دردمند، به نیکی در می یابیم که ایرانیان از این سردار باختری به چه اندازه بوده که پاژنام درخور «گجستگ»(= gagastak ) (= ملعون و نفرین شده) در آثار و دست نوشته های ایرانیان شایسته ی بررسی و هم چنان که می دانیم این واژه بیش از هر کس، در ادبیات تاریخی و سنت دینی ایران باستان به اسکند رو «اهرمن» وابسته است و بس. و با تیزنگری در این پندارهاست که درمی یابیم ژرفای آه و ناله ی نگارنده ی نامه ی باستانی و پهلوی «شگفتی و ارزشمندی سیستان»( afdin u sahigih I sacestan ) را که در برابر ما از دیدگاه زمانی به فاجعه نزدیک تر بوده است و چه دردمندانه، می سراید:

11- چاشتن (و) رواداشتن دین اندر سیستان را،(اوستا) نسک نسک به دوده ی بهان فراز رفت. 12- بسی بغان یسن خوانده شد چون یسن مهر بزرگ که زردشت به ویراستن آن (مصمم) بود و یافت. 13- چون گجسته اسکندر رومی به ایرانشهر آمد، آنان را که به آئین مغ مردی می رفتند گرفت و کشت.» بانگرش گفتارهای بالا بر گرفته از متون پهلوی و تواریخ اسلامی این چنین بر می آید که این کردار ددمنشانه ی اسکند ر و سرداران او برخواسته از اندیشه ای به راستی کینه جویانه و رشک ورزانه نسبت به آن همه علم و دانش و فرزانگی نهفته و آسوده در آن برگه ها بوده است که ایشان را یارای پذیرش این اندیشه های اهورایی در فراتر از مرزهای خویش نبوده و چاره ای جز سوختن و از میان برداشت و دزدی و «فرهنگ ربایی» برای پاسخ به این نیاز اهرمنی و درونی کینه ی چندین سده نبوده است. دانشور و پژوهنده نامی ایرانی مسلمان، حمزه پور حسن اصفهانی، نیز همگام با متون باستانی، انگیزه ی اسکندر را این چنین به آگاهی ما می رساند:« چون اسکندر بر بابل (مقصود ایران است) غلبه یافت چون دید که هیچ امتی را چنان دانش و علومی که ایشان دارند مسلم نیست، رشک برده، آن چه را که توانست و در دست رس یافت از کتب ایاشن بسوخت و سپس به کشتن موبدان و هیربدان و علما و حکما اشارت کرد و هر چه راکه از علوم آنان بایسته بود به زبان یونانی نقل نمود.» همین مورخ د رجایی دگر از کتا ب پر ارج خویش می نگارد که:«آن گاه (اسکندر) کتاب های علمی و دینی را بررسی کرد و کتب فلسفی و نجوم و پزشکی و کشاورزی را از زبان فارسی به یونانی و قبطی نقل کرد و به اسکندریه فرستاد و باقی کتاب ها را سوزانید.آری به راستی که :  سکندر که اوخون دارابریخ      چنان آتش کین به ما بر بریخت   (فردوسی )

  1و 2 و 3- عرفان ایرانی و ...، دکتر فرشاد، پیشگفتار،از فریدون  

  4- فهرست ما قبل الفهرست ، دکتر پرویزاذ کایی، ج نخست، رویه 88    

5- به ترجمانی دکتر رحیم عفیفی، رویه 22

6- به ویراسته شادروان ملک الشعرای بهار، رویه 61

7- تاریخ سنی ملوک الارض و الانبیا(تاریخ پیامبران و شاهان)، ترجمه ی دکتر شعار.

ب- « کتاب سوزی های تازیان » 

کجا رفت آن دانش های ایرانی که عمر به نابودی آن ها هنگام گشایش ایران فرمان داد؟ (ابن خلدون)

پس از به دوزخ شدن اسکندر مقدونی به سال 322ق.م، ایرانیان برابر با اندیشه ملی گرای و دانش اندوز خویش همگام با فرمانروایان همروزگار بار دگر در روند خیزشی ملی- فرهنگی که از گاه فرمانروایی فرخنده ی پادشهان اشکانی تا واپسین دم هنگامه ی دین مدار ساسانی گسترش یافت، به گرد آوری و زنده سازی دوباره ی دانش پیشین به ویژه اوستا که به دست یونانیان به آتش کین سوخته بود، پرداختند.  برابر با اسناد و روایات، نخستین کسی که بدین کار کمر همت گماشت، «بلاش» (ولخش) اشکانی بود که به گفته ی دینکرت: «فرمان داد که تا اوراق باقی مانده ی اوستا را که متفرق و پریشان شده بود اعم از آن چه که مدون بود و یا فقط در یادها و خاطرها باقی مانده بود گردآوری کند.                                           
ازآن پس تا به گاه پادشاهی موبد سالاری ساسانی، بنیان گذار و نخستین پادشاه این این دوره، «ارتخشتر بابکان»(اردشیر بابکان) با پشتوانه ای سیاسی- دینی راه اشکانیان را در این باره در پی گرفت و پس از او فرزندش شاپور نخست و زان پس دگر پادشاهان ساسانی با این جنبش ملی- حکومتی، فرهنگی همگام گشتند. نیک و بر جاست تا در چگونگی این کوشش ها در گاه ساسانیان بار دگر نگاهی به دفتر گرامی دینکرت(=دن کرت= کرده ی دینی= اثر مذهبی)(نسک های سه دیگر و چهارم) برافکنیم:«پادشاه بزرگ اردشیر بابکان(224-241یا 242) هیربد هیربدان، تنسر را به دربار خود خوانده به وی به فرمود مابقی اوستا را که تا آن روز گردآوری نشده بود مدون سازند.(2) پس از وی سپرش شاپور (242-272) فرمان داد تا قطعات راجع به طب و نجوم و جغرافیا و فلسفه را که نزد هندوان و یونانیان پراکنده بود به دست آورده جز اوستا سازند و نسخه ای از آن را در گنج شپیکان گذارند، بالاخره شاپور دوم پسرهرمز(310-379) برای از میان برداشتن گفتگوهای دینی که در بین دسته های گوناگون برخاسته بود آذربد پسر مهراسپند را بر آن داشت که به اوستا مرور نموده و انگیزه ای بر درستی آن به دست دهد.»  اما روزگار را نگر و ستیزه اش با فرزانگان جهان و بخردان دوران که هنوز چند سده از آن  کوشش های بی امان نگذشته بود که قفیز پادشاهان ساسانی به سر آمده، در آخرین روزهای دوره ی باستانی ایران، در سرآغاز پیدایی دین اهورایی اسلام، اعراب بدوی که در نوشتارهای پهلوی از آنان با نام «تازیکان» (و«دیوان ژولیده موی») یاد گشته یورش خویش را به سوی مرزهای بهشتی ایران زمین می آغازند و چگونگی پیکار و دیگر کردارهای شگفت آورایشان را که از گستره ی این جستار برون است، همچو ددمنشی های اسکندر مقدونی به سویی نهاده و به بررسی ویرانی های فرهنگی و از میان بردن نوشتار دانشی و دانش های مدون آن دوران به دست ایشان می پردازیم.

از آن جا که در آغاز این بخش (کتاب سوزان تازیان) از این جستار کلام را با سخنی از بزرگترین بینشور و جامعه شناس و تاریخنگار سده ی هشتم هجری، گرامی ترین اندیشه ورز جهان اسلام، عبدالرحمان پور حسن پور خلدون قاضی القضاه مشهور به «ابن خلدون»، آغاز کردیم؛ نیک و برجاست تا نخستین نگره را نیز از این تازش شگفت آور، از مورخین پس از اسلام، به او سپاریم.  ابن خلدون، نامبردار به «فیلسوف المورخین» و «مونتسکیوعرب» که به رمضان ماه سال 732(1332م) در شهر باستانی تونس پا به عرصه ی گیتی گذارد، به عنوان بنیانگذار فلسفه ی تاریخ در برهه ی اسلامی تاریخ شرق و جامعه شناسی تاریخی، هماره در نوشته های خویش با نفرت و دل گیری ویژه ای از نابودی تمدن علمی و دانش ایرانیان و شکوه آنان به دست و یورش یونانیان و به ویژه تازیان یاد می کند. و در جایی در تاریخ بسیار ارزمند و مشهور خویش(موسوم به کتاب«کتاب العبر و دیوان المبتداو...»)، درباره ی «علوم العقیله و اصنافها» بر آن است که : «.... اما ایرانیان برتری دانش های عقلی نزد ایشان بسیار بوده است و دامنه ی آن بسیار گسترده و به انگیزه ی بزرگی و شکوه دولت ایشان و بلندی فرمانروایی آنان؛ و گویند که این دانش ها به یونان از سوی ایران فرستاده شده است. آن گاه که اسکندر دارا را بکشت و فرمانروایی کیانیان را نابود ساخت و بر دفترهای ایرانیان که از شمار بیرون بود دست یافت و آن گاه که کشور ایران به دست عرب گشایش گردید کتاب های بسیاری در آن سرزمین به دست ایشان افتاد. سعد بن ابی و قاص به عمر بن خطاب درباره ی آن کتابها نامه نوشت و برای ترجمه نمودن آن کتب برای مسلمانان زمان خواست. عمر به او پاسخ داد که آن کتب را در آب افکند زیرا اگر آن چه را در آن ها راهنمائی است، خداوند ما را به راهنماینده تر از آن راهنمائی فرموده و اگر گمراهی است خداوند ما را از شر آن نگه داشته است. لاجرم آن گفتارها را در آب یا آتش افکندند و بررسی های ایرانیان که در آن کتاب ها نگاشته شده بود از میان رفت و به دست ما نرسید.» کردارهایی که در تمامی تواریخ از جمله گفتارهای بالا و همچنین در نوشته های پسین این بخش پیرامون سرداران و جنگاوران و مهاجمین و مجاهدین مسلمان عرب به هنگام گشودن ایران، خواهیم خواند، با همراه اندکی درنگ در سخنان و سیره و احادیث و گفتارهای دین گرامی اسلام، در می یابیم که روش برخورد خلیفه(عمر) و سرداران جنگجوی عرب، به راستی دگرگون و جدا از اندیشه های اسلامی و متضاد با کلام و احادیث بنیان گزاران این دین الهی به ویژه حضرت رسول اسلام(ص) وائمه(ع) و همچنین کلام خداوند(قرآن) است.

و ما در این جستار بر آن خواهیم بود که سخن بسیاری از نویسندگانی که گفته اند این کردار اعراب به پیروی از فرمان اولیا و احادیث و روایات بزرگان اسلام و پیامبر خدا(ص) انجام گشته، بی گمان پوچ و بی اساس است. نخست بزرگترین انگیزه ی ما خود از قرآن کریم است که به فرموده آن «دین زرتشت»(کیش مزدیسنا) یک کیش گرامی و به راست دانسته شده واز اهل کتاب و الهی شناخته شده و بنابر قوانین اسلامی، دین های دارای کتاب و شریعت و پیغامبر الهی به هیچ روی نباید که به زیر ستم امت اسلامی و ستیزه ی مسلمین باشند. همچنانکه سوره ی الحج (سوره ی بیست و دوم) به این سخن الهی در آیه هفدهم مزین است که پروردگار می فرماید: «همانا خداوند میان اهل ایمان(یعنی: ) و یهود و صابئین (ستاره پرستان ، مهرپرستان و پیروان کیش میترائیسم) و نصرانیان(= ترسایان و عیسویان) و «مجوسان» (= زرتشتیان و کیش مزدیسنا) و (با) آنان که به خدا شرک آورده اند در حقیقت در روز قیامت میان آنها جدائی افکنده که او بر احوال (و پاداش) همه ی موجودات جهان (بینا و) گواه است.»  آیا به راستی آن اعرابی که آن چنان دژخیمانه آن انبوه کوشش های دانشی و خردورزی را به کام آتش و آب دریاها می سپردند و فرزانه مردان و دانشوران ایران را گردن می زدند، هیچ گاه یک بارنیز، نگاهی بر این آیه ی شریفه نیفکنده اند؟ و یا هیچ گاه خویش را از امت اسلامی به شمار می آوردند؟ اگر ایشان به راستی و به گونه ی معنوی نیز صحابه ی راستین رسول ا.... و امت اسلامی او به شمار بودند باید با گوشی نیوشا می شنیدند، ندای اهورایی آن بزرگوار را که در میان مسلمین ندادر می دا که: «لوکان العلم معلقاً بالثریا لتناوله رجال من الفارس»:«اگر دانش بر ستاره ی پروین (ثریا) بسته باشد، ایرانیان بدان دست خواهند یافت.» این فرموده ی محمد(ص) در مسند ابن حنبل، جامع صغیر سبوطی (حرف لو)، فارس نامه ی ابن بلخی، ترجمه ی تاریخ نیشابور به روایت از صحیح مسلم صفحه ی سوم، و سفینه البحارماده‏ی «فرس» یاد شده است. اصل روایت را به این گونه آورده اند:  «از حضرت پیغمبر (ص) روایت کرده اند، که این آیه شریفه را تلاوت فرمود: وان تتولوا یستبدل قوماً «غیر کم». از آن حضرت پرسیدند کدام مردم به جای ما خواهند بود؟ حضرت دست بر دوش سلمان فارسی نهاده فرمود: این و قوم این (فارسیان= ایرانیان)، به خدایی که جان من در دست اوست، لوکان العلم...»  آری، به راستی اگر گوش فراداده بودند به فرموده های پیامبر خویش که: «زگهواره تا گور دانش به جوی» و «بجویید دانش را حتی اگر در چین باشد» این چنین اعراب، در میان ملت ها، اسلام ستیزترین، وحشی ترین و علم ستیزترین و بی دانش ترین اقوام به شناخت نمی آمده اند! این خود بزرگترین نشان برای دوری آنان از اندیشه ی اسلامی و مغز کلام مسلک اسلام است، اندیشه و مسلکی که هماره یک لحظه نیز از آزار ایشان (اعراب و خلفای اموی و عباسی) در زنهار و امان نبود!  ارزشگذاری و ستایش اندیشه ی ایرانی در ژرفای دین اسلام و پیامبر بزرگوار آن (ص) و حضرت امیر (ع) و مشروعیت کیش مزدیسنا از دیدگاه آن بزرگان در فرزندان و سلاله ی پاک ایشان نموداراست که نمونه ی بارز آن روایت و حدیثی است در پیوند با «اباعبدا.... حسین» (ع) درباره جهانبینی های ایرانیان باستان (مجوس= مزدیسنان): «یکی از اصحاب ابا عبدا... علیه السلام راجع به مجوس(زرتشتیان) سئوال کردند که آیا ایشان را پیغمبری بوده است؟ گفت آری مگر نه شنیده ای نامه ی پیغمبر (ص) را به اهل مکه که در آن نوشته بود باید مسلمان شوید و گر نه شما را به جنگ درافکنیم. پس به پیغمبر(ص) نوشتند از ما جزیه بستان و ما را به پرستش بتان واگذار.

پس پیغمبر (ص) در پاسخ ایشان نوشت که من جز اهل کتاب جزیه نگیرم (یعنی شما از اهل کتاب نیستید) پس باز نامه به سوی او نوشتند خواستند که گفته ی او را دروغ وانموده باشند، گفتند تو گمان کرده ای که جز از اهل کتاب جزیه نمی گیری و حال آن که از مجوس هجر ( که از اهل کتاب نیستند) جزیه می ستانی. پیغمبر (ص) پاسخ داد مجوس را پیمبری بوده است که او را بکشتند و کتابی آورد که آن را به سوزانیدند و بر دوازده هزار پوست گاو نوشته شده بود. پس ازبازکافت گوشه ای از اندیشه ها ونگرش های اسلامی در باره ی دانش اندوزی و کیش و اندیشه ایرانی، شایسته و بایسته است تا در این مقام خویش را داور قرار داده بپنداریم که آیا به راستی این کردار«قتیبه بن مسلم» سردار عرب و فرماندار خوارزم، همراه و همرای با دین اسلام و فرمان خدا بود؟ که : «هر کس را که خط خوارزمی خوب می نوشت و از اخبار ایشان آگاه بود و دانستنی های آنان را فرا گرفته بود به کلی فانی و معدوم نمود و پراکنده ساخت از این رو اخبار و اوضاع ایشان به درجه ای پوشیده و مستور مانده است که به هیچ وجه وسیله ای برای شناختن حقایق امور در آن کشور بعد از اسلام به دست نیست» گسترش اندیشه های خشونت گرا و نامردمی های خلفای اموی و عباسی درنگرش بسیاری از مسلمانان در آن سده ها برای پیشبرد انگیزه های اهرمنی و دژخیمانه ،و به ظاهر اسلامی، اما درباری می توان دید. همانانی که در راه تعصب بسیار می کوشیدند و باژگونه بزرگترین و سترگ ترین دشمنان اسلام و خاندان عصمت و طهارت(ع) به شمار بودند. سالیان متداوم این اندیشه ی «اندیشه سوز» و و توامان «ایدئولوژیک» بر ساخته به دست اسلام نمایان و اسلام ستیزان، سبب روند جنبش کتاب سوزان فرزندان خلف اعراب متهاجمی بود که فرسنگ ها از پیام اهورایی رسول گرامی و دانش پرور اسلام به دوربودند. نمونه ای از آن را از تذکره نویس نامی، «دولتشاه سمرقندی» می شنویم که می گوید: «حکایت کنند که امیرعبدا... بن طاهر که به روزگار خلفای عباسی امیر خراسان بود روزی در نیشابور نشسته بود شخصی کتابی آورد و به تحفه پیش او نهاد. پرسید که این چه کتاب است. گفت این قصه ی وامق و عذراست و خوب حکایتی است که حکما به نام انوشیروان جمع کرده اند. امیر فرمود که ما مردم قرآن خوانیم به غیر از قرآن و حدیث پیغمبر چیزی نمی خواهیم ما را از این نوع کتاب در کار نیست و این کتاب تالیف مغانست و پیش ما «مردود» است(!)، فرمود تا آن کتاب را در آب انداختند و حکم کرد که در قلمرو من هر جا که از تصانیف عجم و مغان کتابی باشد جمله را بسوزانید از این جهت تا روزگار آل سامان اشعار عجم را ندیده اند، اگر احیانا نیز شعری گفته باشند مدون نکرده اند»و در این راه دیرپا، چه بسا اندیشه ورزان وچه بسا فرزانگان خستگی ناپذیری نیز که جان سپردند و خجلت نپذیرفتند. همچنانکه از این دریای بی کران و خون رنگ اندیشه ی ایرانی می توان ابرمرد تاریخ ادب و اندیشه ایران و اسلام، روزبه پارسی (عبدا... ابن مقفع) فرزند دادگشنسب را نام برد هموکه با گذراز سرگذشت غرور آفرین و کارنامه شگفت آور ادبی او، شهادت آن بزرگوار به فرمان خلیفه ی وقت (منصور عباسی) و به نیرنگ سفیان بن معاویه امیر بصره (و از نوادگان مهلب بن ابی صغره امیر مشهور عرب) که سخت نسبت به روزبه کین و رشک می ورزید، اتفاق افتاد .

 

+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 20:1 |

جغرافياى تاريخى شهرهاى راه ابريشم

از بغداد تا كاشغر

سخن آغازين

بى گمان، انگيزه هاى گوناگونى مى تواند آدمى را از يك سوى كره خاكى به سوى ديگر بكشاند. «تجارت» و مبادله كالا، همواره انگيزه اى مهم براى انجام اين كارِ دشوار بوده است.

نام «جاده ابريشم» كه به راه قديمىِ «شرق تا غربِ» عالم ـ از چين تا اروپا ـ نهاده شده، برگرفته از تجارت بسيار سودآورى بوده كه از فروش ابريشم چينى در بازارهاى مغرب زمين تحقق مى يافته است.

براى نخستين بار، كاشف آلمانى قرن نوزدهم، «بارون فرديناندفون ريشتوفن» شاهراه سراسرى آسيا را «جاده ابريشم» ناميد; اگر چه مردمان امپراتورى بيزانس نيز نام مشابهى بر اين جاده نهاده بودند. خود ابريشم، تخيل اين ناظران را به خود جلب كرده بود; زيرا دست كم دو هزار سال بود كه چينيان راز كشت انبوه ابريشم را پنهان داشته بودند، و در اين سالهاى دراز، تنها فراهم آورنده بافته هاى لطيف تجملى براى غرب به شمار مى آمدند.

بارى، اين ابريشم بود كه مردم غرب را به خود جذب مى كرد و باعث مى شد كه امپراتوريها يكى پس از ديگرى از راه ابريشم به سوى شرق كشانده شوند.[1] از اين رو، «ابريشم» در نقش يكى از شاخص ترين فرآورده هاى چين، نام خود را به جاده مزبور بخشيده است. البته اين سخن هرگز بدان معنا نيست كه جاده مزبور، منحصر به حمل و نقل ابريشم بوده است; بلكه در چين، به جز ابريشم، كالاهاى ارزشمند ديگرى نيز توليد مى شده كه از همين جاده به ساير بلاد انتقال مى يافته است; چنان كه محصولات بلاد واقع در طول اين جاده نيز، با استفاده از همين جاده صادر مى شده است.

در اين جا بايد دانست كه كسانى چون «يول» (yule) و «رنه گروسه» (در گذشته 1952 م) بر اين باور بوده اند كه جاده ابريشم، در يك جهت انحصارى، از سمت غرب به شرق برقرار بوده است. به گونه اى كه مسافران از غرب به شرق ـ به تعبير گروسه، «از يونان به چين» ـ طى مسير كرده و سپس باز مى گشته اند. در حالى كه «على مظاهرى» در كتاب «جاده ابريشم» بر آن است كه اين جاده را از همان آغاز كار، چينيان كه در حدود 140 ق . م به جست و جو براى دستيابى به كشورهاى مغرب بر آمدند، گشودند، و از آن پس اين جاده را طى دوازده قرن، خواه ايشان، و خواه ديگران به كار گرفتند.[2] در اين باره مى توان به ديدگاه ميانه اى نيز دست يافت كه بر اساس آن، سال 105 يا 115 ق . م تاريخ سنتى گشايش اين جاده است.

در اين زمان، چينى ها تا نيمه راه آسيا به پيش رفتند، و به مسير مشابهى كه از مديترانه به آسياى مركزى كشيده شده بود، برخوردند.[3] بنابراين، در ديدگاه اخير، نقش هيچ يك از مشرق زمينيان و مغرب زمينيان در توجه به جانب مقابل، نفى و انكار نمى شود; بلكه براى هر كدام از دو طرف، نقش مستقل و مساوى منظور مى گردد.

همچنين به جز راه ابريشم كه خود يك راه زمينى ـ و گاه توأم با مسيرهاى كوتاه آبى ـ بود، يك راه دريايى نيز شرق و غرب عالم را به هم متصل مى ساخت. اين راه آبى به حسب عادت، «جاده ادويه» (راه فلفل و زنجبيل) يا «جاده هندوستان» ناميده مى شد.[4] راه مزبور، اگر چه مخاطرات سفرهاى بومى را به همراه داشت، به هر روى از رونق كافى برخوردار بود، و پس از اكتشافات دريايى اروپاييان ـ از قرن پانزدهم به بعد ـ ابعاد گسترده اى يافت; اما نبايد پنداشت كه جاده ابريشم با كشف و توسعه راه دريايى، براى هميشه محو شد; زيرا هر دو جاده در دراز مدت يكديگر را تكميل مى كنند.[5]

شايان يادآورى است كه راه آبى فوق الذكر در پژوهش حاضر بررسى نشده است. حال، بايد دانست كه بر اساس يك گزارش كهن از سفر به سرزمين چين،[6] راههاى «خُطاى» (چين)، بر سه مسير بوده است:

«از ديار اسلام، از جانب خشكى سه راه است: يكى راه كشمير، دوم راه مغولستان، سيّوم راه ختن. و آنچه راه ختن و كشمير است همه مردم به مردم است پر آب و علف، الاّ در آن سر پانزده روز كم آب و كم علف، الاّ در هر منزل بكاوند به قد مرد يا بيش آب به درآيد ... و آنچه راه مُغُل است يعنى ملك چغتى است راه نيك است ... .»[7]

بر اين اساس، جاده ابريشم داراى سه مسير شمالى، ميانى و جنوبى بوده است: مسير شمالى، «جاده جونغاريه مغولستان»; مسير ميانى، «جاده ختن» و مسير جنوبى، «جاده كشمير» نام داشته است.[8] روشن است كه نام اين مسيرها، با توجه به اسامى سرزمينهايى بوده است كه در سمت شرق، در ابتداى جاده ابريشم قرار داشته اند.

اينك، درباره بخشى از مسير جنوبى جاده ابريشم، در فاصله ميان «بغداد تا كاشغر» سخن مى گوييم. اين قسمت از مسير جنوبى، از بغداد تا بصره در سمت جنوب خاورى امتداد مى يافت، و سپس از مناطق جنوبى ايران ـ خوزستان، فارس، كرمان، كوير و سيستان ـ مى گذشت، و آن گاه به بلاد سند و هند وارد مى شد. سپس در كشمير، با عبور از گذرگاههاى كوهستانى به كاشغر و ختن ـ در چين ـ منتهى مى شد. البته اين مسير، در جهت غرب (از بغداد) نيز به سوى مناطق مغرب زمين كشيده مى شد و از اين رهگذر، يكى از راههاى ارتباط شرق و غرب عالم فراهم مى آمد، اما در اين جا، تنها همان قسمت فوق الذكر مورد بررسى قرار مى گيرد.

اين نوشتار با توجه به مناطق و استانهاى واقع در طول مسير، مشتمل بر هفت فصل است. در هر فصل، «راهها»، «شهرها» و «كليات» مسائل هر سرزمين، بررسى مى شود، و «جغرافياى تاريخى» بلاد مزبور ـ به طور مختصر و جامع ـ تبيين مى گردد.

اين پژوهش، مبتنى بر «روش تحقيق در تاريخ» و در اصل، مستند به آثار جغرافيدانان مسلمان در قرون ميانه پس از اسلام است. همچنين در اين پژوهش، تحقيقات اخير نيز مورد توجه و استفاده بوده است. مباحث استاد گرانمايه، جناب آقاى دكتر حسين قره چانلو نيز در بذل رهنمودها و نظريات اصلاحى، براى راقم، بسى مايه استفاده بوده است.

فصل اوّل: عراق (از بغداد تا بصره) بغداد

شهر بغداد را «امّ الدنيا» و «سيدة البلاد» لقب داده اند. «بغداد» واژه اى فارسى به معناى خداداد است.[9] در ضمن گزارش هاى مربوط به فتح ايران در تاريخ صدر اسلام، آمده است كه بغداد قريه اى بوده است كه همه ماهه در آن جا، بازار بزرگى بر پا مى شده و تاجران از فارس و اهواز و ديگر بلاد در آن گرد آمده، به داد و ستد مى پرداخته اند.[10]

سپس در فاصله سالهاى 145 ـ 149 ق، منصور دومين خليفه عباسى، در منطقه بغداد شهرى را بنيان نهاد و آن جا را «مدينة السلام» نام گذارد.[11] از آن پس، شهر بغداد كه در بيشتر دوران خلافت عباسى كرسى خلافت بود، به عنوان يك كانون سياسى و نيز اقتصادى شهرتى روز افزون و عالم گير يافت.[12]

از نظر جغرافياى طبيعى، برجسته ترين ويژگى بغداد اين است كه در كنار رود پر آب دجله ـ در كرانه غربى دجله ـ[13] واقع شده است كه ويژگى مزبور اين امكان را فراهم مى ساخت تا با كشتى و قايق بتوان به بغداد سفر كرد. گفتنى است كه در زمان منصور عباسى، در تأسيس شهر بغداد، براى شهر، چهار دروازه (باب) قرار دادند كه عبارت بود از:

1ـ دروازه بصره (باب البصرة) در جنوب خاورى;

2ـ دروازه كوفه (باب الكوفة) در جنوب باخترى;

3ـ دروازه شام (باب الشام) در شمال باخترى;

4ـ دروازه خراسان (باب خراسان) در خاور.[14]

از ميان اين چهار دروازه، «دروازه بصره» كه بر سر جاده بصره قرار داشت، به سوى حومه هاى كنار دجله[15] گشوده مى شد، و در همان بخش، شاخه هاى متعدد نهر عيسى ـ منشعب از رود فرات ـ به دجله مى ريخت.[16]

راههاى بغداد به بصره: از بغداد به بصره، دو مسير آبى و خشكى وجود داشت كه مسير آبى با استفاده از كشتى طى مى شد و بدين لحاظ آسان تر بود. به طور اجمال، اين دو مسير چنين بود:

1ـ راه آبى:

كشتى از بغداد بر روى دجله تا قطر سير مى كرد و از آن جا داخل بطائح گرديده، از راههاى باريك مى گذشت و داخل نهر ابواسد مى شد، و از راه آن نهر به رأس شط العرب مى رسيد، و از طريق نهر معقل به بصره مى رفت.

2ـ راه خشكى:

اين راه از بغداد تا واسط در سمت خاورى دجله، و سپس تا مدائن امتداد مى يافت، آنگاه در كناره شمالى بطائح، تا بصره كشيده مى شد.[17] اينك، به منظور آشنايى بيشتر با اين دو مسير، شهرها و اماكن مهم ميانِ راه معرفى مى شود: شهرها و مناطق ميانه راهِ بغداد ـ بصره

1ـ مدائن:

در مسير دجله، از بغداد به «كلواذى»، و سپس به «زعفرانيه»، و آنگاه به «مدائن» مى رسيم.[18]

اين شهر، در هفت فرسخى بغداد، و در دو سوى دجله قرار داشت. اگر چه اكنون، خرابه اى بيش نيست،[19] در گذشته، شهرى عظيم و پايتخت پادشاهان ساسانى بوده است. نام پارسى شهر، «توسفون» (تيسفون) بوده كه خود مشتمل بر هفت شهر بوده است و اعراب آنجا را «مدائن» (شهرها) ناميدند.[20] بقايايى از كاخهاى ساسانى كه اعراب آن را «ايوان كسرى» نام گذاردند[21]، هنوز پابرجاست.

«ابن رسته» در اواخر قرن سوم هجرى اين گونه مى نگارد كه در مدائن دو مسجد و بازارها وجود دارد و در جانب غربى شهر، آتشكده اى است كه گفته اند هزينه اى كه بر آن خرج مى شود دو برابر خراج فارس است.[22]

اين گزارش، به خوبى نشان مى دهد كه در زمان ابن رسته، مدائن با حضور ـ به احتمال زياد مسالمت آميز ـ مسلمانان و زرتشتيان، از رونق نسبى برخوردار بوده است. اما كمى پس از آن، در نيمه اول قرن چهارم هجرى، «اصطخرى» در يادكرد از «مدائن»، آنجا را شهرى كوچك به شمار مى آورد.[23]

«ياقوت حموى» در قرن هفتم هجرى، در ذيل توضيح مدائن، به تأسيس شهرهايى همچون كوفه، بصره، واسط، بغداد و سامّرا اشاره مى كند كه خلفا و حاكمان مسلمان در عراق آن را بنا كردند،[24] و در واقع تأسيس همين شهرهاى جديد سبب شد تا رفته رفته، شهر مدائن، رونق خود را از دست بدهد. افزون بر اين، هنگام تأسيس شهر بغداد، بيشتر ابنيه (مصالح ساختمانى) مدائن، به بغداد منتقل و در بناى آن به كار گرفته شد.[25]

اهالى مدائن، شيعه اماميه بوده اند و به كشت و زرع اشتغال داشته اند، همچنين مزار صحابى بزرگ رسول خدا ـ صلى اللّه عليه و آله و سلم ـ «سلمان فارسى» (متوفاى 36 ق) در شهر مدائن بوده است.[26]

2ـ دير عاقول:

در ادامه مسير، از مدائن به «سيب بنى كوما»[27]، و آنگاه به «دير عاقول» ـ در پانزده فرسخى بغداد ـ[28] مى رسيم. «عاقول» به معناى پيچ و تاب رودخانه است و اين نام برگرفته از شكل مسير دجله در آن نقطه بود. مسيحيان در آنجا ديرى داشتند، و نيز در آنجا شهرى بود با مسجد جامع و بازارهاى متعدد. همچنين در دير عاقول، عوارض بگيران و كشتيهاى عوارض بگير جاى داشتند.[29]

«مقدسى» در قرن چهارم، دير عاقول را شهرى بزرگ و آباد وصف مى كند كه بر رود دجله حوالى واسط شهرى از آن مهم تر نيست، و بازارهايى تو در تو دارد.[30] اين آبادانى در زمانى بوده است كه دير عاقول در ساحل دجله بوده، ولى بعدها با تغيير در مجراى رود دجله، دگرگون شد، چنان كه «ياقوت حموى» در قرن هفتم گويد كه اكنون دير عاقول وسط بيابان واقع شده است، و با دجله يك ميل فاصله دارد.[31]

3ـ واسط: در ادامه مسير، پس از دير عاقول، از مناطق و شهرهايى چون «نعمانيّه»[32]، «جَرْجَرايا»[33]، «جَبَّل»[34]، «فم الصلح»[35] و «دير مافنّه» عبور كرده، آن گاه به واسط مى رسيم.[36] شهر واسط، در وسط بغداد، كوفه، بصره و اهواز بوده و با هر كدام پنجاه فرسخ فاصله داشته، از اين رو «واسط» (شهر ميانى) نام گرفته است.[37] اين شهر را «حجاج» ـ كه از سوى عبدالملك مروان به عراق امارت داشت ـ در فاصله سالهاى 84 تا 86 ق بنا كرد.[38] اين شهر تا پيش از تأسيس بغداد يكى از سه شهر عمده عراق بود.[39]

البته يعقوبى بر آن است كه در سمت شرق دجله، قبل از واسط هم شهرى بود، و حجاج نيز در جانب غربى شهرى نو ساخت، و ميان دو شهر با كشتيها پلى قرار داد، و حجاج قصر خود را و نيز قبه خضرايى كه آن را «خضراء واسط» مى گويند در اين شهر غربى بنا نهاد، و ساكنان اين دو شهر مردمى به هم آميخته از عرب و عجمند، و هر كه از دهقانان (ايرانى) باشد منزلش در شهر شرقى است.[40] همچنين بايد دانست كه در واسط، دو مسجد جامع ـ در دو سوى دجله ـ وجود داشته است.[41]

واسط خاكى داشت بسيار حاصل خيز و بازارهايى پررونق، خراج آن سالى هزارهزار درهم بوده است، و چنان بوده است كه بغداد، با وجود غله واسط از قحطى، بيمى نداشت.[42]

قزوينى در نيمه قرن هفتم هجرى، واسط را شهرى در سمت غربى دجله مى شمارد.[43]بنابراين مى توان دانست كه در آن زمان، نيمه شرقى شهر دستخوش ويرانى بوده است.[44]

البته حمداللّه مستوفى در اوايل قرن بعد، تصريح مى كند كه غلبه با طرف غربى واسط است[45]، كه معلوم مى سازد همچنان جانب شرقى شهر، رمقى داشته است.

در اواخر قرن هشتم، نام واسط مكررّاً به عنوان نقطه مهمى در لشكر كشيهاى امير تيمور، كه ساخلو (پادگان) نيرومندى در آنجا گذاشته بود، ذكر شده است، ولى در حدود يك قرن بعد، جريان دجله از واسط دور افتاد و واسط خراب شد.[46]

 

 

4ـ بصره:

در ادامه مسير، پس از واسط، از شهرها و مناطقى همچون «عبداسى»، «مذار»[47] و «بطايح»[48] عبور كرده، آنگاه به بصره مى رسيم.[49] اين شهر بندر تجارتى بزرگ عراق است كه به مسافت كمى (دوازده ميلى) در غرب شط العرب قرار داشت. كشتيها از راه دو نهر بزرگ ميان بصره و شط العرب تردد مى كردند: يكى نهر معقل در شمال شرقى كه مسير كشتى از سوى بغداد به بصره بود، و ديگر نهر ابلّه كه مسير كشتى از بصره به جنوب خاورى بود، و در آبادان به خليج فارس مى پيوست.[50] شهر بصره بندرگاهى عظيم بود كه مردم از آنجا ـ از طريق دريا ـ تا چين سفر مى كردند.[51]

بصره را مسلمانان در سال 17 ق بنا كردند.[52] معمار آن، عتبة بن غزوان بود.[53] آنجا، مكانى شد براى استقرار قبيله هاى مهاجر عرب، و در سال 36 ق، جنگ معروف «جمل» در حوالى آن رخ داد.[54]

مقدسى در قرن چهارم گويد كه بصره، سه مسجد جامع و سه بازار دارد. وى پس از توصيف جايگاه اين مساجد و بازارها گويد: «اين شهر را از فرمش و بسيارى نيكوكارانش بيش از بغداد مى پسندم.»[55] حمداللّه مستوفى در قرن هشتم هجرى گويد كه اهل بصره، اكثر سياه چهره اند و بر مذهب اثنا عشرى مى باشند، زبان ايشان عربى مغيّر است و پارسى نيز سخن گويند.[56]

شهر بصره از جنگ ها و فتنه هاى دوران خلفاى عباسى بسيار آسيب ديد. در سال 257 ق در اثر فتنه زنج، بصره ويران شد، و در سال 311 ق توسط قرمطيان تاراج شد.[57] با اين همه، قسمتى از آن دوباره آباد شد، و ناصر خسرو كه در سال 443 ق بصره را ديده است، گويد:

«شهر اغلب خراب بود، و آبادانيها عظيم پراكنده، كه از محله اى تا محله اى مقدار نيم فرسنگ خرابى بود. اما در و ديوار محكم و معمور بود، و خلق انبوه ... .»[58]

5ـ اُبُلَّه:

اين شهر در شمال مصب نهر اُبُلَّه به شط العرب جاى داشت.[59] بر اين اساس، براى مسافرتهاى دريايى، گذر از ابلّه ـ پس از بصره ـ ضرورت مى يافت.[60] ابلّه شهرى آباد بود، با بازارها و مساجد و بناهاى عظيم.[61]

در ساحل خاورى شط العرب، منزلگاهى بود به نام «عسكر ابوجعفر» كه استراحتگاه مسافرانى بود كه مى خواستند به خوزستان بروند.[62]

6ـ عبّادان (آبادان):

بين نهر دجله عراق (در اين ناحيه، شط العرب) و نهر خوزستان (كارون) جزيره اى به وجود آمده بود كه آن را «ميان رودان» مى ناميدند.[63] در يك زاويه از اين جزيره، و در كنار دريا، شهر عبّادان (آبادان) جاى داشت كه به قول مقدسى، پس از آن شهر، «نه شهر و نه ديه هست و همه درياست.»[64] در عبّادان، قومى مى زيسته اند كه به «عبادت» و ترك دنيا رو آورده بودند.[65] حرفه ايشان، بيشتر حصير بافى بوده است.[66]

ناصر خسرو كه در سال 438 آنجا را ديده، گويد:

«... گروهى از عياران حصير خريدند و گروهى چيز خوردنى خريدند. ديگر روز، صبحگاه كشتى در دريا راندند... و تا ده فرسنگ بشدند، هنوز آب دريا مى خوردند و خوش بود. و آن آبِ شط بود كه چون زبانه اى در ميان دريا در مى رفت ... .»[67]

حمداللّه مستوفى (متوفاى 740 ق)، عبّادان را از ثغور بر مى شمارد كه سر حدّ مسلمانى است با كفار هند.[68]

همچنين بايد دانست كه عبادان از ولايات تابعه بصره به شمار مى آمده است.[69] البته راه «بصره ـ عبادان» به طور جزئى، چنين بود كه از بصره تا ابلّه[70]، دو بريد (پيك)، سپس تا «بيان»[71]يك مرحله، و بعد تا عبادان يك مرحله ديگر راه بود.[72] كلياتى چند از اين سرزمين

پس از آشنايى با شهرهايى كه در مسير «بغداد ـ بصره» ـ و پس از آن تا خليج فارس ـ قرار دارند، به بيان اطلاعاتى كلى درباره بلاد مزبور مى پردازيم. اين اطلاعات به طور عمده برگرفته از گزارش مقدسى (در قرن چهارم هجرى) است، و در سه محور «آب و هوا»، «مذهب» و «بازرگانى» بيان مى شود.

1ـ آب و هوا:

هواى اين سرزمين گوناگون است در بغداد و واسط، چه بسا در تابستان هوا گرم و سوزان مى شود، ولى به زودى خنك مى گردد. در بصره، گرما سخت است، ولى چه بسا باد شمال بوزد و خنك شود; اما هنگامى كه باد از جنوب بوزد، سبب تنگى نفس مى گردد. البته در زمستان، هوا سرد است و چه بسا گاهى آب در بصره يخ بزند.[73] آبهاى اين سرزمين از دجله، فرات، زاب و نهروان است كه بدانها كشت كنند. آب خوردنى در بصره كم است و با كشتى از ابلّه بدان جا مى رسانند. آب خود بصره گوارا نيست.[74]

2ـ مذهب:

در عراق مذهبهاى بسيارى وجود دارد. در آنجا، مجوسيان و نيز يهود و نصارا مى زيند. در بغداد، اكثريت با حنبلى ها و شيعه است.[75] بيشتر اهل بصره قدرى و شيعه و سپس حنبلى هستند.[76] البته روى هم رفته، در عراق بيشتر از فقه حنفى پيروى مى شود.[77]

در اين ميان، در مناطق خاص، گاه وجود گرايش هاى مذهبى رو در رو، به مجادلات تعصب آميز مى انجاميده است. مقدسى در قرن چهارم گويد: «در بصره، ميان ربعيان شيعى و سعديان سنّى تعصبهاى وحشيانه رخ مى دهد.» در ادامه مى گويد: «كمتر شهر است كه در آن، تعصب بر بيگانه مذهبان يافت نشود.»[78]

3ـ بازرگانى:

مقدسى در يادكرد بازرگانى عراق، سخن را از شهر بصره آغاز مى كند:

«... مگر نشنيدى مى گويند: خز بصره، پارچه ها و طرفه هايش؟ آنجامركز لؤلؤ و گوهر نيز هست. بندر دريا و درگاه خشكى است. كارگاههاى راسخت (رُوُسخَتج) و زنجفر (شنگرف) و زنجار (زنگار) و مرداسنج (مردار سنگ)[79] در آنجا مى باشد. خرما و حنا از آنجا صادر مى شود، خز و بنفشه و گلاب نيز دارند.»[80]

خرماى بصره چنان با اهميت و پر آوازه بوده است كه مقدسى گويد: «خرماى بصره فراموش شدنى نيست.»[81] البته خرماى بصره، متنوع بوده است كه مقدسى آن را بر چهل و نه گونه به شمار مى آورد.[82] حمداللّه مستوفى (متوفاى 740 ق) نيز گويد كه بصره، خرماهاى خوب دارد و خرماى آنجا را تا هندوچين و ماچين مى برند.[83]

شهر بغداد (مركز عراق) بازارهايى داشته است كه به وجود كالاهاى كمياب ـ كه از ساير بلاد در آنجا جمع آورى مى شد ـ مشهور بود.[84] همچنين در آنجا، فرآورده هاى زيبا و انواع پوشاك ابريشمى و جُز آن وجود داشت.[85]

شهر واسط نيز به داشتن ماهى خشك كرده اى كه به آن «مشيم» مى گفتند شهرت داشت.[86]همچنين، فرش ارمنى كه در ارمنستان بافته مى شده، مواد اوليه اش ساخته واسط بوده است.[87]

درباره ساير بلاد عراق نيز مى دانيم كه در ابلّه پارچه هاى خوب كتانى مى ساخته اند.[88] از نعمانيه ـ از توابع شهر حيره ـ قاليها و فرشهاى حيرى صادر مى شده است.[89] در بطائح، ماهى را با نمك سوده مى كردند و به شهرهاى مجاور مى فرستادند.[90]

صل دوم: خوزستان از بصره تا ارّجان در مرز فارس

خوزستان: كلمه خوزستان به معناى سرزمين «خوزها» است و خوز را به صورت هاى «هوز» و «حوز» نيز مى نوشتند و جمع هوز در زبان عربى اهواز است كه نام كرسى ايالت خوزستان است;[91]البته ابن خردادبه (متوفاى حدود 300 ق) خوزستان را با همان اهواز يكى مى داند و آنجا را سرزمينى وسيع، مشتمل بر هفت كوره بر مى شمارد.[92] گويا به سبب وجود همين هفت كوره در اين سرزمين، عضدالدوله ديلمى، آنجا را اقليم «هفت حوزه» نام گذارده تا آنجا كه مقدسى در قرن چهارم هجرى، از رواج اين نام خبر داده و پيروى خود را از آن، اعلام مى دارد. همچنين وى يادآور مى شود كه برخى از اين حوزه ها از ميان رفته است.[93]

اين كوره هاى هفت گانه عبارت بودند از: «اهواز»، «عسكر مكرم»، «تستر»، «جندى شاپور»، «شوش»، «رامهرمز»، و «سرّق».[94]

درباره حدود خوزستان، همين قدر مى توان دانست كه در مشرق آن، فارس و اصفهان واقع اند. جنوب آن درياست، و مغرب آن عراق است و شمالش ناحيت جبال.[95]

راههاى خوزستان: در خوزستان تمام رودها و نهرها قابل قايق رانى بود و حمل و نقل ميان بيشتر اين ايالت از طريق رودها و نهرهاى مزبور صورت مى گرفت; و اهواز در مركز اين راهها قرار داشت.[96]

اصطخرى و مقدسى در قرن چهارم هجرى، راههاى ميان شهرهاى خوزستان را به تفصيل بيان كرده اند.[97] از تفصيل ايشان به روشنى به دست مى آيد كه گاه براى طىّ يك مسير، مى بايست تركيبى از راههاى آبى و خشكى پيموده مى شد. در اينجا، به منظور شناسايى راه «بصره ـ ارّجان» كه در عنوان فصل مطرح شد، ابتدا راه بصره به اهواز و سپس راه اهواز به ارّجان بازشناخته مى شود. آنگاه در تكميل سخن، ديگر راههاى خوزستان معرفى خواهد شد:

1ـ راه بصره به اهواز: مسافرى كه از بصره به اهواز مى آمد يا از راه نهر عضدى سفر مى كرد يا از خشكى از راه زمينهاى باتلاقى از عسكر ابو جعفر روبه روى ابلّه به حصن مهدى و از آنجا به سوق الاربعاء و سرانجام به اهواز مى رفت.[98]

گفتنى است كه نهر عضدى را عضدالدوله ديلمى ميان دو نهر اهواز و دجله به درازاى چهار فرسنگ بكند، و بدين سان راه آبى را بر مسافران آسان كرد. پيش از آن، مسافران از دجله به دريا رفته، از دريا به نهر اهواز بازمى گشتند و به اهواز مى رسيدند.[99]

2ـ راه اهواز به ارّجان: راه اهواز به سمت خاور، ابتدا به رامهرمز مى رسيد. همچنين راه شمالى ترى نيز كه از عسكر مكرم مى آمد به رامهرمز مى پيوست. سپس اين هر دو راه در رامهرمز يكى شده به طرف خاور امتداد مى يافت، و در حوالى رودخانه «طاب» پشت ارّجان به مرز فارس منتهى مى شد.

قدامه و نويسندگان ديگر اين مسير را قسمتى از شاهراه بصره به شيراز به شمار آورده اند. همچنين اصطخرى راه ديگرى ذكر كرده كه بيشتر آن از طريق آب است و از حصن مهدى آغاز شده، از ماسيان در ساحل گذشته به دورق مى رفت و از آنجا به آسك، و سرانجام به ارّجان منتهى مى شد.[100]

3ـ ديگر راههاى خوزستان: براى مسافرت از خوزستان به عراق، اين امكان نيز فراهم بود كه مسافر، شهر «واسط» را مقصد قرار دهد و از مسير واسط وارد عراق شود.[101]

بدين منظور، مسافر، نخست از ارّجان به رامهرمز مى آمد، در آنجا دو مسير در پيش روى او بود: يكى اينكه راهى اهواز گردد و در جهت مغرب به نهر تيرا و سپس به سمت واسط رهسپار شود. ديگر آنكه از رامهرمز عازم عسكر مكرم شود و سپس با عبور از شوشتر، جندى شاپور، شوش و طيب، سرانجام به واسط، واصل گردد.[102]

تا بدين جا، محورهاى «شرقى ـ غربى» در راههاى خوزستان (كه موضوع اصلى سخن نيز بوده است)، معرفى شد; اما اينك درباره محورهاى «شمالى ـ جنوبى»، به اجمال بايد دانست كه از جندى شاپور در شمال خوزستان، به سمت شمال راهى بود كه از لور (كوههاى لُر) مى گذشت و سپس با عبور از دز، رايگان، و گلپايگان تا كرج ابودلف امتداد مى يافت.[103]

همچنين راه ديگرى وجود داشت كه از عسكر مكرم به ايذج رفته، سپس به سمت شمال، به ايالت جبال و پس از آن به اصفهان منتهى مى شد.[104] خوزستان داراى نهرها و رودهاى فراوانى بوده است كه آبِ آنها همگى در حصن مهدى گرد آمده و رودى بزرگ را تشكيل مى داد و سپس به درياى فارس (خليج فارس) منتهى مى گشت.[105] همچنين بيشتر آبهاى اراضى باتلاقى جنوب خوزستان در نقطه باسيان به خليج فارس مى ريخت.[106]

نزديك باسيان جزيره دورقستان واقع بوده است و كشتيهايى كه از طرف هندوستان مى آمدند، در آنجا لنگر مى انداختند.[107] رود دجيل نيز در محل سليمانان به خليج فارس مى ريخت و اين نقطه محل خطرناكى براى كشتى رانى بود. از اين رو اگر كشتيها براى رسيدن به اهواز از باسيان مى گذشتند، راه آنها سالم تر و بى خطرتر بود.[108]

شهرهاى مهم خوزستان

1ـ اهواز:

اهواز، كرسى استان خوزستان، در اصل «هرمز شهر» نام داشته است،[109] و نام «اهواز» را عرب ها بر اين شهر نهادند.[110] شهر اهواز مشتمل بود بر دو محله در دو كرانه رودخانه دجيل (كارون): محله اى در سوى فارس (محله خاورى) كه عمده بود و مسجد جامع و بيشتر بازارها در آنجا بود، و محله اى در سوى عراق كه همانند جزيره اى بود. ميان اين دو محله را پل «هندوان» پيوند مى داد.

بستر رودخانه از پشت جزيره به يك شادروان (سدى كه از سنگ ساخته شده بود) بر مى خورد و بازگشته، در سه جويبار به آباديها امتداد مى يافت و كشتزارها را سيراب مى كرد. اين شادروان، درهايى داشت كه هنگام افزايش آب، آنها را باز مى كردند و گرنه اهواز را آب فرا مى گرفت.[111]

از گزارش مقدسى در قرن چهارم هجرى، آشكار مى شود كه اهواز، شهرى خوشنام و ميهمان نواز نبوده است، اما با وجود اين، از نظر بازرگانى، در جهان پرآوازه بوده است. مقدسى، اهواز را انبار بصره و بارانداز فارس و اصفهان مى شمارد كه مركز گردآمدنِ خز و ديبا و ساير كالاها بوده است.[112]

گفتنى است كه در قرن سوم، بر اثر فتنه زنگيان، به اهواز آسيب بسيار وارد شد، اما يك قرن بعد، عضدالدوله ديلمى به بازسازى آنجا پرداخت.[113]

2ـ شوشتر:

كرسى دوم خوزستان كه اعراب آن را تستر و پارسيان شوشتر مى گفتند، بر خلاف اهواز شهرى خوشنام بود. اين شهر، به خط مستقيم در شصت ميلى شمال اهواز واقع است.[114]

مقدسى، شوشتر را خوش ترين و مهم ترين شهر خوزستان به شمار مى آورد كه نهر به دور آن مى چرخد و باغها آن را فرا گرفته است، شهرتى جهانى دارد، و مركزى است براى بافندگى پنبه و ديبا، با بازارهايى معمور. بنا به تعبير همين جغرافيدان قرن چهارم، از خاور و باختر به ديدار شوشتر مى آيند، و آن جا بهشت خوزستان است.[115]

در زير شوشتر، سد عظيم شادروان ـ به درازاى تقريباً يك ميل ـ واقع بود كه از عجائب ابنيه جهان بود، و آن را شاپور ساسانى، «ذوالاكتاف» بنا نهاد تا ارتفاع آب تا سطح شهر بالا بيايد.[116] البته بنا به نقلى نيز، شاپور پس از غلبه بر قيصر روم (والرين) و به اسارت گرفتن او، وى را مجبور به بناى آن سد عظيم نمود.[117]

3ـ عسكر مكرم:

در بيست و پنج مايلى جنوب شوشتر، آثار شهرى واقع است كه عسكر مكرم نام داشت و نهر مسرقان، اراضى آن را مشروب مى ساخت. نيشكر در آنجا فراوان بود، و بهترين نيشكر خوزستان در آنجا به عمل مى آمد.[118] اين شهر با انتساب به سردار عرب، «مكرم» نام، عسكر مكرم خوانده شد. آنجا بر دو سوى نهر واقع بوده است كه جانب باخترى (سمت عراق) آبادتر بوده و مسجد جامع و بيشتر بازارها در آن قرار داشته است.

مقدسى در قرن چهارم عسكر مكرم را برخوردار از تجارتخانه هاى بزرگ مى داند.[119] حتى در قرن هشتم هجرى، بنا به گزارش حمداللّه مستوفى، آنجا شهرى بزرگ بوده است كه خوش ترين هواى خوزستان را داشته است.[120]

4ـ جندى شاپور:

در زمان ساسانيان كرسى خوزستان بود و تا زمان منصور، خليفه عباسى مدرسه پزشكى بزرگ آن شهرت داشت.[121]

مقدسى در قرن چهارم گويد جندى شاپور خراب شده، به دست طوايف كرد افتاده است. با اين حال، وى اذعان مى كند كه آنجا نيشكر بسيار دارد و گويد شكر خراسان و جبال، همه از آنجاست.[122] همچنين حمداللّه مستوفى در قرن هشتم جندى شاپور را داراى نيشكر فراوان مى شمارد.[123]

گفتنى است كه قبر يعقوب ليث صفارى در جندى شاپور بوده است و او كه آنجا را مركز دولت خود قرار داد به سال 265 ق در آنجا از دنيا رفت.[124]

5ـ شوش:

شوش (سوساى قديم) نزديك رود كرخه قرار دارد. در گذشته به داشتن ابريشم خام و نارنج و نيشكر فراوان شهرت داشته است.[125]

شهر بر اثر فتوحات مسلمين ويران گشته، مردم در ربض (حومه) زندگى مى كرده اند. گور دانيال نبى در ميان نهر پشت شهر بوده است، اما بنا به نقل مقدسى در قرن چهارم جاى آن شناخته نبوده است.[126]

6ـ بَصِنّا:

به فاصله كمتر از يك منزل راه در جنوب شوش واقع بود.[127] بصنّا مركز بزرگى براى امور تجارتى بود[128] و در آنجا پرده هايى بافته مى شد كه روى آنها نوشته شده بود: «كار بصنّا» و به اكناف جهان فرستاده مى شد و نيز در آن شهر، فرشهاى نمد به عمل مى آوردند و پشم ريسى آنجا شهرت داشت.[129]

7ـ رامهرمز:

سه روز راه در مشرق اهواز، شهر رامهرمز واقع بود كه به هرمز نواده اردشير بابكان انتساب داشت و تاكنون به همين نام شناخته است.[130] البته حمداللّه مستوفى در قرن هشتم ق اين شهر را به صورت مخفف، با نام «رامز» مشهور دانسته است.[131] آنجا قصبه اى بوده است آباد با بازارهايى معمور و مسجد جامعى زيبا. از جمله ابنيه آنجا بازارى بوده كه عضدالدوله بنا كرده بوده است. نخلستانها و باغها، شهر را فرا گرفته بوده است. همچنين كتابخانه معروفى داشته كه «ابن سوار» آن را تأسيس كرده بود.[132]

كلياتى چند از اين سرزمين

1ـ آب و هوا:

خوزستان سرزمينى است خاكش مسى و گياهش زر، و رودخانه هايش شگفت انگيز، و آب فراوان دارد.[133] نهرها در بيشتر منطقه كشتى پذير است.[134] اصطخرى در قرن چهارم مدعى مى شود كه در تمام خوزستان، جايى را نمى شناسد كه آب چاه مصرف كنند، چرا كه آبهاى روان در خوزستان بسيار است;[135] اما هواى خوزستان گرمسيرى بوده است. در آنجا هيچ برفى نمى باريد و هيچ گاه آب يخ نمى زد مگر در پيرامون رامهرمز.[136] خوزستان سرزمينى هموار و جلگه اى و فاقد كوه و شنزار بوده است.[137]

2ـ زبان:

پيش تر گذشت كه اهالى خوزستان، «خوز»ى بوده اند، اما حال بايد دانست كه در خوزستان دو زبان عمده، فارسى و عربى بوده است. به جُز اين دو، زبان خوزى نيز رايج بوده است كه اصطخرى در توضيح آن مى گويد: خوزى زبانى بوده است، نه عبرانى و نه سريانى و نه فارسى.[138] البته مقدسى در قرن چهارم گويد كه خوزى ها در مناطق شمالى اهواز ساكن بوده اند، و مردم اهواز، خود بيشتر از مهاجران بصره و فارس هستند.[139]

همچنين وى در وصف زبان اهالى خوزستان مى نگارد:

«در سرزمين هاى عجم فصيح تر از زبان خوزستان نباشد. ايشان فارسى خود را با تازى بسيار مى آميزند ... كسى را بينى كه دارد به فارسى گفت و گو مى كند: ناگهان بازگشته به تازى سخن مى گويد، به هر يك از دو زبانى كه گفت و گو مى كند، پندارى ديگرى را بدين خوبى نمى داند. گفتارشان طنين دارد، پايان سخن را مى كشند... .»[140]

3ـ مذهب:

اصطخرى در قرن چهارم، مذهب غالب در خوزستان را مذهب اعتزال برمى شمارد.[141] مقدسى نيز مؤيد اين امر بوده و بيشتر ساكنان عسكر، اهواز، رامهرمز، دورق و جندى شاپور را معتزلى برشمرده است، و در عين حال مى افزايد:

«مذهب ها در آنجا گوناگون است ... مردم شوش و توابعش حنبلى و جبّى، و نيمى از مردم اهواز شيعه اند، حنفى بسيار نيز آنجا هست. فقيهان و پيشوايان بزرگ دارند. در اهواز مالكى نيز يافت مى شود. مردم جندى شاپور و شوشتر حنفى و شافعى هستند، در رامهرمز همه رنگ يافت مى شود.»[142]

4ـ بازرگانى:

مقدسى در قرن چهارم بازار خوزستان را پررونق و سودآور مى خواند; چرا كه همه شكرِ شهرهاى عجم و عراق و يمن در آنجا بار مى شود. همچنين وى يادآور مى شود كه از «شوشتر» ديباى خوب، فرش و پارچه تافته خوب و ميوه بسيار، از «شوش» شكر بسيار، پارچه و خز، و از «عسكر» مقنعه هاى ابريشمى و پارچه نيكو به ديگر بلاد صادر مى شود.[143] به علاوه، بهترين شكر خوزستان در همين عسكر مكرم به دست مى آيد.[144]

همچنين مقدسى در يادكرد از پرده هاى صادراتى «بصنّا» گويد: «در واسط پرده هايى مى سازند و رويش مى نويسند: ساخت بصنّا و به جاى آن به فروش مى رسد، ولى مانند آن نيست.» وى گويد كه در «اهواز» نيز نوعى پارچه هاى ابريشمى درست مى كنند كه زنان آن را به مصرف مى رسانند.[145]

درباره حدود خوزستان، همين قدر مى توان دانست كه در مشرق آن، فارس و اصفهان واقع اند. جنوب آن درياست، و مغرب آن عراق است و شمالش ناحيت جبال.

اصطخرى نيز در كتاب «المسالك و الممالك» كمابيش همان موارد فوق الذكر از بازرگانى خوزستان را بيان داشته است و در بسيارى از موارد، با تعابيرى چون «تحمل الى الآفاق»آن محصول[ به جهان صادر مى شود)،[146] اين نكته را بيان مى دارد كه صدور فراورده هاى كشاورزى و صنعتى خوزستان در سطحى بسيار وسيع ـ بلكه در سطح جهانى ـ انجام مى شده است. همچنين اصطخرى بر آگاهيهاى ما، اين چنين مى افزايد كه از «رام هرمز» پارچه هاى ابريشمى صادر مى شده است، و از روستاى «آسك» ـ واقع در دو منزلى قبل از «ارّجان» ـ[147] دوشابِ (شيره انگور) ارّجانى فراهم مى آمد و تا آفاق دنيا بار مى شد.[148]

 

فصل سوم: فارس از ارّجان تا سيرجان در مرز كرمان

فارس: ايالت فارس موطن پادشاهان هخامنشى و مركز دولت آنها بود. يونانيان اين ايالت را به نام پرسيس (persis) مى شناختند.[149] حدود فارس چنين است كه در مشرق آن، كرمان واقع است، جنوب آن دريا (خليج فارس) است، و مغرب آن خوزستان است، و شمال آن بيابان پارس.[150]

جغرافيدانان مسلمان، فارس را به پنج كوره ـ كه هر كوره، خود ولايتى بزرگ بود ـ تقسيم مى كردند. اين كوره ها عبارت بودند از: «اصطخر»، «شاپور»، «اردشير خره»، «دارابگرد»، «ارجان».[151]اما مقدسى در تقسيم بندى خود، فارس را بر شش كوره قسمت كرده، و بر پنج كوره سابق، «شيراز» را نيز افزوده است.[152] ولى در اين باره تصريح مى كند كه شيراز در گذشته خوره نبود، بلكه شهرى بود و مسلمانان به هنگام فتوحات، آن را مركزيت دادند، سپس گويد:

«در ديوان ها وابسته به استخر شمرده مى شود، ولى من شهرهاى بسيار را بدان وابستم و آن را خوره خواندم ... .»[153]

راه هاى فارس:

راههاى ايالت فارس همه از شيراز انشعاب مى يابد. عمده اين راهها كه اصطخرى در قرن چهارم هجرى آن را به تفصيل شناسانده است، عبارتند از:

1ـ راه شيراز به سيراف (به سمت دريا در جنوب);

2ـ راه شيراز به كثه در حومه يزد (كه راه خراسان بوده است);

3ـ راه شيراز به جنّابه (به سمت دريا در غرب);

4ـ راه شيراز به سيرجان (در مرز كرمان);

5ـ راه شيراز به جروم كرمان;

6ـ راه شيراز به اصفهان;

7ـ راه شيراز به خوزستان (تا ارّجان).[154]

حال در ميان اين راهها، آنچه مى تواند درباره موضوع اين تحقيق ـ شاخه جنوبى جاده ابريشم ـ مطرح و بررسى شود، دو راه «شيراز به خوزستان»، و «شيراز به سيرجان» است كه در امتداد يكديگر، مسير خوزستان تا كرمان را تحقق مى بخشد. در اينجا، بايد دانست كه فاصله شيراز تا ارّجان (شهر پايانى فارس در مرز خوزستان)، شصت فرسنگ و نيز از شيراز تا سيرجان شصت فرسنگ بوده است.[155]

راه شيراز به خوزستان، اول به سمت شمال باخترى متوجه شده از جويم مى گذشت و به «نونبجان» مى رسيد و از گنبد ملغان مى گذشت و به ارجان مى رسيد و پس از آن، از پل بزرگى كه روى رودخانه «طاب» بود گذشته، وارد خوزستان مى شد.[156] راه شيراز به سيرجان نيز به طور كلى از دو مسير شمال و جنوب درياچه بختگان طى مى شد.[157] شهرهاى مهم فارس

 

 

1ـ شيراز:

شهر شيراز كرسى ايالت فارس، شهرى اسلامى است. مسلمانان در فتح اصطخر و ساير كوره هاى فارس در آنجا اردو زدند و اين اردوگاه را تا فتح كامل فارس نگه داشتند، آنگاه در همان مكان شهر شيراز را بنياد نهادند.

بانى شهر «محمد بن قاسم» عموزاده حجاج بود، و تاريخ بناى آن سال 74 ق. در وجه تسميه شيراز گفته اند كه به معناى «جوف الأسد» (شكم شير) است; زيرا آبها از سرزمينهاى ديگر بدان جا كشيده مى شود، و هيچ گاه از آن خارج نمى گردد.[158] شهر شيراز در دوران اسلامى، به تدريج وسعت يافت تا در نيمه دوم قرن سوم كه صفاريان آن را مركز دولت نيمه مستقل خود قرار دادند، به صورت شهر بزرگى درآمد. در قرن چهارم، شيراز قريب يك فرسنگ وسعت، بازارهايى تنگ ولى پرجمعيت، و چندين دروازه داشت. قناتى كه از «جوين»، دهكده اى در پنج فرسنگى شمال باخترى شيراز، جارى مى شد شهر را سيراب مى ساخت.[159]

مقدسى در قرن چهارم شيراز را از يك سو شهرى تنگ و كثيف مى خواند كه مردمش بدلهجه اند و عاداتى ناپسند دارند، و از سويى ديگر مردم آن را مرفه و بازرگان و مهربان با بيگانگان وصف مى كند كه براى خود هنرها دارند و خوش رو و بخشنده اند. همچنين مقدسى در يادكرد از بيمارستان شيراز گويد كه مانند آن در هيچ جا نديده است، به جُز اصفهان.[160]

2ـ فيروز آباد (گور):

مقدسى در قرن چهارم در وصف فيروز آباد ـ با نام گور ـ گويد: «چون نامش گور در فارسى معنى قبر دارد، هر گاه عضد الدوله بدانجا مى شد مردم مى گفتند: ملك به گور رفت، و او را خوشايند نبود، پس نامش را پيروز آباد نهاد، يعنى در كامل ترين دولت.» همچنين وى آنجا را شهرى خوش و زيبا و دلگشا، و مستحكم با دژى بلند پايه بر مى شمارد، و گويد كه آبادى ها آن را فرا گرفته، آب آنجا از يك نهر تأمين مى شود.[161] نيز بايد دانست كه اين شهر را اردشير بابكان بنا كرد و مركز حكومتش بوده، و در زمان ساسانيان شهر عمده ]به جاى شيراز كنونى[ كوره اردشير خره بوده است.[162]

3ـ سيراف:

اصطخرى در قرن چهارم هجرى قمرى، بندر سيراف را همپايه شيراز در ذكر مى آورد،[163] و مقدسى آن را در آبادانى اش برتر از بصره بر مى شمارد كه ساختمانهايى استوار، مسجد جامعى زيبا، و بازارهايى معمور داشته است. او سيراف را درگاه چين، و انبار فارس و خراسان مى داند، و گويد كه خانه هايى زيبا داشته، ساخته شده از چوب ساج و آجر، ولى پس از پيروزى ديلميان رو به ويرانى رفته، مردم به كرانه دريا روانه، قصبه عمان را ساختند. سپس زلزله سال 366 يا 367 پيش آمد كه هفت روز آن را لرزانيد، و بيشتر خانه ها ويران شد.[164]

با زوال دولت آل بويه، سيراف رو به ويرانى نهاد، و در آغاز قرن هفتم، هنگامى كه ياقوت آنجا را ديده، تنها مسجد آن با ستونهايى از چوب ساج برپا بوده است.[165] البته يكى از علل افول سيراف نيز اين بوده است كه جزاير خليج فارس ـ به ويژه كيش ـ قدرت يافته، موقعيت تجارى سيراف را اشغال كردند.[166]

 

4ـ ارّجان:

در قرن چهارم هجرى قمرى، شهرى آباد و بزرگ، با مسجد جامعى زيبا و بازارهاى معمور و برخوردار از شش دروازه بوده است. آنجا مركز كشت خرما، انجير و زيتون و تهيه شيره نيكو و صابون بوده است.[167]

در كنار شهر، پلى مرتفع بر روى رودخانه «طاب» ـ براى عبور به سمت خوزستان ـ ساخته شده بوده است، همچنين از غارى كه در كوهى نزديك شهر بوده، مومياى خوب ترشح مى كرده كه در درمان شكستگى استفاده مى شده است، و نيز چاهى در آنجا بوده است كه عمقش ناشناخته بوده و آب شهر را تأمين مى كرده است.[168]

ارّجان در زمان آبادانى اش، انبار فارس و عراق، و بارانداز خوزستان و اصفهان بوده است;[169]اما در نيمه قرن هشتم بر اثر چپاول اسماعيليه كه در كوههاى ارّجان مقيم شده بودند، ارّجان ديگر اثرى از آبادى نداشت، وطولى نكشيد كه بهبهان، چند ميل پايين تر از ارّجان در كنار رودخانه طاب، جاى آن را گرفت.[170]

5ـ اصطخر:

اسم اصطخر (استخر) را اعراب بر شهرى نهادند كه در زمان ساسانيان، يونانيان آن را «پرس پوليس» مى ناميدند. هنگامى كه مسلمين شهر اصطخر را با صلح و معاهده تصرف كردند، شهر مزبور از جمله مهم ترين شهرهاى فارس بود.[171]

حمداللّه مستوفى مى گويد:

«چون اهل اصطخر چند نوبت خلاف عهد كردند و عذر انديشيدند مسلمانان در آنجا قتل و خرابى عظيم كردند و در عهد صمصام الدوله ديلمى امير قتلمش لشكر كشيد و آن را به كلى خراب گردانيد و به قدر ديهى مختصر ماند.»[172]

فارسنامه ابن بلخى كه در آغاز قرن ششم نوشته شده مى گويد: «اكنون اصطخر ديهكى است كى در آنجا صد مرد باشند.»[173] البته تا پيش از اين احوال، مقدسى در قرن چهارم، به رغم آنكه از كوچك شدنِ اين شهر ياد كرده است، از وجود مسجد جامع و سه بازار در اين شهر خبر مى دهد و مى گويد كه حبوبات، انار و محصول برنج خوب و حبوب فراوان دارد.[174]

6ـ دارابگرد:

خاورى ترين ولايت از پنج ولايت فارس است، و تقريباً همان ايالت شبانكاره مى باشد كه در زمان مغولها از فارس جدا شده بود و حكومتى جداگانه داشت.[175] شهر دارابگرد (دارابجرد) خندقى داشته است،[176] با بارو و نخلستان و باغها، و چاهها و كاريزها. برخى از بازارها در حومه شهر و برخى در داخل شهر بوده است.

شهر، چهار دروازه داشته است و دورادورش چهار فرسنگ بوده است. در وسط شهر تپه اى بوده كه مسجد جامع روى آن قرار داشته است.[177] از روستايى در دارابگرد، موميا به دست مى آمد و آنجا غارى بوده كه نگاهبان داشته، مومياى آن را براى سلطان حمل مى كردند.[178]

 

 

كلياتى چند از اين سرزمين [179]

1ـ آب و هوا:

اصطخرى كه در سده چهارم هجرى قمرى، كامل ترين گزارش درباره فارس را ارائه كرده است; درباره آب و هواى فارس گويد كه سرزمين فارس داراى دو نوع آب و هواى گرمسيرى و سردسيرى است: بخش جنوبى فارس گرمسيرى است، و بخش شمالى اش سردسيرى. همين جغرافيدان، شهرهاى واقع در هر يك از اين دو بخش را به تفصيل ذكر كرده، تصريح مى نمايد كه در بخش سردسيرى، اماكنى وجود دارد كه از شدت سرما، در آنجا هيچ ميوه اى نمى رويد و تنها برخوردار از زراعت است; نيز در بخش گرمسيرى، اماكنى وجود دارد كه از شدت گرما، در آنجا هيچ پرنده اى نمى ماند.

اصطخرى بهترين هواى فارس را هواى شهر كازرون برمى شمارد، و درباره آبهاى فارس گويد كه سالم ترين آب، آبِ رود كراست و بدترين آب، آبِ دارابگرد.[180]

2ـ زبان:

در قرن چهارم هجرى قمرى بنا به نقل اصطخرى، در سرزمين فارس، سه زبان رواج داشت: يكى زبان فارسى كه بدان تكلم مى كردند كه زبان واحدى بود و همگان بدان آشنا بودند، مگر واژگانى چند كه در مناطق اختلاف داشت. دوم، زبان پهلوى كه عجم (پارسيان) بدان نگارش مى كردند و تاريخ ايام ايشان و نيز مكاتبات زرتشتيان بدين زبان بود. كه براى توده پارسيان بايد تفسير مى شد تا آن را دريابند. سوم زبان عربى كه مكاتبات رسمى و دولتى و مكاتبات عامه مردم بدين زبان بود.[181]

3ـ مذهب:

در قرن چهارم هجرى قمرى روى هم رفته مذهب غالب در سرزمين فارس، مذهب اهل حديث بود; اما به تفصيل، چنين بود كه مناطق گرمسيرى (جنوبى) غالباً مانند بصريان قدرى مسلك بودند و كمتر معتزلى، و اهالى «خرّه» شيعه بودند، و مناطق سردسيرى (شمالى) بيشتر مانند بغداديان پيرو مذاهب اهل جماعت بودند.[182] همچنين حنفيان، شافعيان، داوديان، حنبليان، معتزليان، شيعيان و صوفيان در فارس روزگار مى گذراندند.[183]

در مورد اقليتهاى مذهبى فارس، مى دانيم كه در قرن چهارم هجرى قمرى، زرتشتيان و نصارا و يهوديان در فارس حضور داشتند[184] كه در اين ميان، زرتشتيان شمارشان بيشتر بود تا آنجا كه بنا به تعبير اصطخرى، شمار مجوسيان در هيچ سرزمينى به اندازه فارس نيست. اصطخرى، خود اين فزونى جمعيت مجوس را چنين مستدل مى كند: «... زيرا فارس خانه پادشاهانِ (پايتخت) مجوس بوده است، و خانه اديان و كتابهايشان.»[185] مقدسى نيز خبر از آن مى دهد كه رسم مجوسان در فارس آشكار است.[186] اين مقدار روشن است كه در قرن چهارم هجرى قمرى، آتشكده ها در هر شهر و ناحيه اى از سرزمين فارس داير بوده است، مگر مواردى اندك.[187]زرتشتيانِ فارس، اين آتشكده ها را از نياكان خود به ارث برده و حفظ كرده بودند.[188]

 

 

4ـ بازرگانى:

در قرن چهارم هجرى قمرى، بزرگ ترين بندر ايران در خليج فارس شهر سيراف بود و تمام كالاهايى كه از طريق دريا وارد مى شد، از آن بندر توزيع مى گرديد. امتعه نفيس و كمياب هندى كه در زبان عربى، آنها را مجموعاً «بر بهار» مى گفتند به آنجا وارد مى شد.[189]اصطخرى در بيان واردات سيراف و كاركرد بازرگانى آن بندر مهم گويد:

«كالاهاى دريايى از عود و عنبر و كافور و جواهر و خيزران و عاج و آبنوس و فلفل و صندل، و ساير عطرها و ادويه و ... كه بدان جا وارد مى شد، از آنجا به تمامى سرزمين فارس و سرتاسر عالم صادر مى گشت.»[190]

درباره كالاهاى صادراتى هر يك از شهرهاى فارس، جغرافيدانان قرن چهارم هجرى قمرى ـ اصطخرى، ابن حوقل و مقدسى ـ اطلاعات مفصل و ارزنده اى بيان داشته اند[191] كه به اجمال، موارد زير بوده است:

گُلاب فارس كه به اكناف و اطراف جهان از جمله به مغرب و روم و اندلس و مصر و يمن و هندوچين صادر مى شد، و بهترين نوع آن كه در كوار و گور به دست مى آمد بر هر گلابى برترى داشت.[192] از شاپور همه نوع روغن أعلا به تمام آفاق صادر مى شد.[193] از نواحى مختلف فارس، پارچه هاى گوناگون صادر مى گشت كه تفصيل آن در منابع مضبوط است. اين پارچه ها از جنس كتان و قصب و پشم و پنبه و ابريشم بودند، و به شكل پرده و فرش و پوشاك.[194] ديگر كالاهاى صادراتى عبارت بود از: ماهى، خرما، انجير، زيتون، شيره، برنج، نمك، زعفران، تخمه، صابون، زيورآلات، دلو و سفره.[195]

ادامه دارد [ قسمت دوم ]


[1]ـ جاده ابريشم، آيرين فرانك و ديويد براونستون، ترجمه محسن ثلاثى (تهران: سروش، 1376، چاپ اول)، ص 12 و 13.

[2]ـ جاده ابريشم، على مظاهرى، ج 1، ترجمه ملك ناصر نوبان (تهران: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى «پژوهشگاه»، 1372، چاپ اول)، ص 9 و 10.

[3]ـ جاده ابريشم، ص 12.

[4]ـ جاده ابريشم، على مظاهرى، ج 1، ص 11، پاورقى 1.

[5]ـ در اين باره ر.ك: همان، ص 15 ـ 17.

[6]ـ براى آگاهى از ارزش تاريخى سفرنامه ياد شده، ر.ك: همان، ص 150 ـ 177.

[7]ـ خطاى نامه (شرح مشاهدات ...)، سيد على اكبر خطائى، به كوشش ايرج افشار، (تهران: مركز اسناد فرهنگى آسيا، 1357)، ص 39.

[8]ـ جاده ابريشم، على مظاهرى، ج 1، ص 186; گفتنى است كه در منبع ياد شده، متن خطاى نامه، تأليف سيد على اكبر خطايى مندرج است.

[9]ـ البته برخى نيز «بغداد» را به معناى باغِ شخصى به نام «دازوير» (داد) بر شمرده اند. ر.ك: معجم البلدان، ج 1، تحقيق فريد عبدالعزيز الجندى (بيروت: دارالكتب العلميه، 1410 ق / 1990 م، چاپ اول)، ص 541.

[10]ـ همان، ص 542.

[11]ـ همان، ص 541 و 543.

[12]ـ براى آگاهى از جزئيات مربوط به بناى شهر بغداد و جايگاه تاريخى آن، رك: البلدان، ترجمه محمدابراهيم آيتى (تهران: بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1356)، ص 4 ـ 26; اعلاق النفيسه، احمدبن عمر بن رسته، ترجمه و تعليق حسين قره چانلو (تهران، امير كبير، 1365، چاپ اول)، ص 125 ـ 126.

[13]ـ اعلاق النفيسه، ص 125.

[14]ـ البلدان، همان، ص 9; اعلاق النفيسه، ص 125.

[15]ـ براى آگاهى از بخش هاى مختلف رود دجله، رك: اعلاق النفيسه، ص 107 ـ 108.

[16]ـ جغرافياى تاريخى سرزمين هاى خلافت شرقى، لسترنج، ترجمه محمود عرفان (تهران: شركت انتشارات علمى، فرهنگى، 1373، چاپ چهارم) ص 32 ـ 33.

[17]ـ همان، ص 89. براى آگاهى از جزئيات مربوط به اين دو مسير (آبى و خشكى)، رك: اعلاق النفيسه، ص 215 ـ 218.

[18]ـ اعلاق النفيسه، ص 217.

[19]ـ جغرافياى تاريخى سرزمين هاى خلافت شرقى، ص 35 و 37.

[20]ـ معجم البلدان، ج 5، ص 89.

[21]ـ المسالك و الممالك، ابواسحاق ابراهيم اصطخرى، تحقيق محمد جابر عبد العال الحسينى (قاهره: دارالقلم، 1381 ق / 1961 م)، ص 60.

[22]ـ اعلاق النفيسه، ص 217.

[23]ـ المسالك و الممالك، همان، ص 60.

[24]ـ معجم البلدان، ج 5، ص 89.

[25]ـ كتاب صورة الارض، ابوالقاسم ابن حوقل النصيبى، (ليدن: مطبعة بريل، 1938 م)، ص 244.

[26]ـ معجم البلدان، همان، ج 5، ص 89.

[27]ـ در سال 262 ق، در سيب بنى كوما، جنگى ميان يعقوب ليث صفار و خليفه معتمد عباسى رخ داد كه به شكست يعقوب انجاميد. رك: اعلاق النفيسه، ص 217; جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، همان، ص 39.

[28]ـ معجم البلدان، ج 2، ص 590.

[29]ـ اعلاق النفيسه، ص 217 ـ 218; جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، همان، ص 38.

[30]ـ احسن التقاسيم فى معرفة الاقاليم، ابوعبدالله محمد بن احمد مقدسى، بخش اول، ترجمه علينقى منزوى (تهران: شركت مؤلفان و مترجمان ايران، چاپ اوّل)، ص 168.

[31]ـ معجم البلدان، ج 2، ص 590.

[32]ـ در شهر نعمانيه، صومعه اى بود به نام «دير هزقل» كه در آنجا، ديوانگان را درمان مى كردند، البلدان، ص 100.

[33]ـ «جرجرايا» ديار اشراف پارسى بوده است. البلدان، ص 100.

[34]ـ «جبل» شهرى بزرگ در شرق دجله بوده است، داراى مسجد جامع بوده، و آشپزخانه سلطنتى در آن قرار داشته است. اعلاق النفيسه، ص 218.

[35]ـ «فم الصّلح» شهرى داراى مسجد جامع و بازارها بوده است. اعلاق النفيسه، ص 218. منازل (كاخ) حسن بن سهل ـ وزير مأمون خليفه عباسى ـ در همين جا بوده است. البلدان، ص 100.

[36]ـ درباره آگاهى از جزئيات مسير ياد شده، رك: اعلاق النفيسه، ص 218; همچنين رك: البلدان، ص 100 ـ 101.

[37]ـ البلدان، ص 101.

[38]ـ معجم البلدان، ج 5، ص 401.

[39]ـ جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 42.

[40]ـ البلدان، ص 101.

[41]ـ اعلاق النفيسه، ص 218; مقدسى، همان، ص 164.

[42]ـ كتاب صورة الارض، ص 239; لسترنج، همان، ص 42.

[43]ـ آثار البلاد و اخبار العباد، ذكريابن محمد بن محمد قزوينى، ترجمه جهانگير ميرزا قاجار، تصحيح مير هاشم محدّث (تهران: امير كبير، 1373، چاپ اول)، ص 552.

[44]ـ گفتنى است كه قزوينى، خود در واسط به كار قضا اشتغال داشته است. رك: اعلاق النفيسه، ص 43.

[45]ـ نزهة القلوب، حمداللّه بن ابى بكر بن محمد بن نصر مستوفى، به كوشش محمد دبير سياقى (تهران: كتابخانه طهورى، 1336)، ص 50.

[46]ـ جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 43.

[47]ـ «مَذار» كرسى ولايت ميسان (دشت ميشان) بود. از آنجا تا بصره چهار روز راه فاصله بود، و در آن مسجدى زيبا و مزار عبداللّه بن على بن ابى طالب قرار داشت. معجم البلدان، ج 5، ص 104.

[48]ـ «بطايح» جمع بطيحة به معناى باتلاق است. دجله از زير واسط به پنج نهر بزرگ منشعب مى گرديد و سپس در بطايح مى ريخت. در سراسر بطايح، شهرها و دهكده هايى پراكنده بود و هر كدام نهرى داشت. شهر «قطر» در دهانه بطايح واقع بود. جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 45. بطايح خزانه اهل بصره بوده است; زيرا آبهاى جمع شده در آن، باعث رويش نيشكر شده، از اين رهگذر، منافعى عايد آنان مى گرديد. آنان در نواحى مختلف بطايح، مزرعه داشتند، و نيز از آنها ماهى صيد مى كردند. رك: اعلاق النفيسه، ص 107 ـ 109.

[49]ـ البلدان، ص 101.

[50]ـ جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 47. همچنين رك: مقدسى، همان، بخش اول، ص 162.

[51]ـ اعلاق النفيسه، ص 100.

[52]ـ البلدان، ص 101 ـ 102.

[53]ـ نزهة القلوب، ص 39.

[54]ـ رك: الكامل فى التاريخ، ج 2، تحقيق مكتب التراث (بيروت، داراحياء التراث العربى، 1408 ق / 1989 م، چاپ اول)، ص 312.

[55]ـ احسن التقاسيم فى معرفة الاقاليم، بخش اول، ص 162.

[56]ـ نزهة القلوب، ص 40.

[57]ـ جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 49.

[58]ـ سفرنامه ناصر خسرو، ناصر خسرو قباديانى، به كوشش نادر وزين پور (تهران: شركت سهامى كتابهاى جيبى، 1366)، ص 109.

[59]ـ المسالك و الممالك، ص 50، «مقدسى» نهر مجاور شهر ابلّه را به نام نهر بصره ذكر كرده است. رك: احسن التقاسيم فى معرفة الاقاليم، بخش اول، ص 163.

[60]ـ همچنين در سمت جنوبى نهر ابلّه، شهرى به نام «شق عثمان» قرار داشت كه آن شهر نيز بر سر راه دريايى بود. رك: مقدسى، همان، بخش اول، ص 163; ناصر خسرو، همان، ص 113.

[61]ـ سفرنامه ناصر خسرو، همان، ص 113. شهر ابلّه با حمله مغول ويران شد. رك: جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 51.

[62]ـ جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 51.

[63]ـ «ميان رودان»، خود واژه اى فارسى است. معجم البلدان، ج 4، ص 84.

[64]ـ احسن التقاسيم فى معرفة الاقاليم، بخش اول، ص 163; همچنين رك: حمداللّه مستوفى، همان ص 40.

[65]ـ معجم البلدان، ج 4، ص 83.

[66]ـ احسن التقاسيم فى معرفة الاقاليم، بخش اول، ص 163.

[67]ـ سفرنامه ناصر خسرو، ص 114.

[68]ـ نزهة القلوب، ص 40.

[69]ـ رك: احسن التقاسيم فى معرفة الاقاليم، بخش اول، ص 158 و بخش دوم، ص 614 ـ 617; نزهة القلوب، ص 40.

[70]ـ پيش تر درباره شهر «ابلّه» توضيح داده شد.

[71]ـ شهر «بيان» در ساحل خاورى شط العرب قرار داشت كه بعدها بندر محمّره (خرمشهر) در همان جا ساخته شد. رك: جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 52; همچنين براى آگاهى بيشتر درباره شهر «بيان»، رك: معجم البلدان، ج 1، ص 614.

[72]ـ احسن التقاسيم فى معرفة الاقاليم، بخش اول، ص 188.

[73]ـ رك: همان، ص 173 ـ 174.

[74]ـ احسن التقاسيم فى معرفة الاقاليم، بخش اول، ص 180.

[75]ـ رك: همان، ص 174.

[76]ـ همان، ص 175.

[77]ـ همان، ص 175، 176.

[78]ـ همان، ص 180.

[79]ـ چهار گونه داروى شيميايى بوده كه از تركيب فلزات به دست مى آورند. رك: همان، ص 178، پاورقى 1، به نقل از لغت نامه.

[80]ـ احسن التقاسيم فى معرفة الاقاليم، بخش اول، ص 178.

[81]ـ همان، ص 157.

[82]ـ رك: همان، ص 181 ـ 182.

[83]ـ نزهة القلوب، ص 40.

[84]ـ جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 88.

[85]ـ احسن التقاسيم فى معرفة الاقاليم، بخش اوّل، ص 176.

[86]ـ جعرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 89.

[87]ـ رك: البلدان، ص 101.

[88]ـ رك: احسن التقاسيم فى معرفة الاقاليم، بخش اول، ص 178.

[89]ـ اعلاق النفيسه، ص 218.

[90]ـ همان، ص 107.

[91]ـ جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 55. براى آگاهى از حدود و بلاد خوزستان ر.ك: اصطخرى، همان، ص 62.

[92]ـ مسالك و ممالك، ابن خردادبه، ترجمه سعيد خاكرند (تهران: مؤسسه مطالعات و انتشارات تاريخى ميراث ملل با همكارى مؤسسه فرهنگى حنفاء، 1371، چاپ اول)، ص 36.

[93]ـ احسن التقاسيم، بخش دوم، ص 605.

[94]ـ المسالك و الممالك، ص 62.

[95]ـ حدود العالم من المشرق الى المغرب، ]مجهول المؤلف[، به كوشش منوچهر ستوده، (تهران: كتابخانه طهورى، 362)، ص 136.

[96]ـ جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 265.

[97]ـ ر.ك: اصطخرى، همان، ص 62 ـ 66; احسن التقاسيم، بخش دوم، ص 625 ـ 628.

[98]ـ جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 265.

[99]ـ احسن التقاسيم، بخش دوم، ص 626.

[100]ـ رك: جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 266; همچنين رك: اصطخرى، همان، ص 65 ـ 66.

[101]ـ ر.ك: المسالك و الممالك، ص 65.

[102]ـ ر.ك: جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 265; همچنين رك: اصطخرى، همان، ص 65 ـ 66.

[103]ـ احسن التقاسيم، بخش دوم، ص 625.

[104]ـ جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 266.

[105]ـ المسالك و الممالك، ص 63.

[106]ـ جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 261.

[107]ـ برگزيده مشترك، ياقوت حموى، ج 2، ص 550; آثار البلاد و اخبار العباد، ص 251 ـ 252.

[108]ـ جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 262. براى آگاهى از اطلاعات تفصيلى درباره نهرهاى خوزستان، رك: جغرافياى حافظ ابرو، حافظ ابرو، مقدمه، تصحيح و تحقيق صادق سجادى (تهران: بنيان; دفتر نشر ميراث مكتوب، 1375، چاپ اول)، ص 161 ـ 163.

[109]ـ المسالك و الممالك، ص 62.

[110]ـ احسن التقاسيم، بخش دوم، ص 607.

[111]ـ همان، ص 613 ـ 614.

[112]ـ همان، ص 613.

[113]ـ همان، ص 608; جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 252.

[114]ـ همان، ص 253.

[115]ـ احسن التقاسيم، بخش دوم، ص 611.

[116]ـ المسالك و الممالك، ص 64; صورة الارض، ص 255.

[117]ـ نزهة القلوب، ص 130.

[118]ـ جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 254.

[119]ـ ر.ك: احسن التقاسيم، بخش دوم، ص 612.

[120]ـ نزهة القلوب، ص 134.

[121]ـ جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 256.

[122]ـ احسن التقاسيم، بخش دوم، ص 610.

[123]ـ نزهة القلوب، ص 132.

[124]ـ جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 256; همچنين ر.ك: المسالك و الممالك، ص 65.

[125]ـ جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 258.

[126]ـ احسن التقاسيم، بخش دوم، ص 609; همچنين ر.ك: صورة الارض، ص 255.

[127]ـ مقدسى، بصنّا را به عنوان يكى از شهرهاى تابع شوش ذكر كرده است. رك: مقدسى، همان، بخش دوم، ص 606.

[128]ـ جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 259.

[129]ـ صورة الارض، ص 256; برگزيده مشترك، ياقوت حموى، ج 1، ص 523.

[130]ـ جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 262.

[131]ـ نزهة القلوب، ص 133.

[132]ـ احسن التقاسيم، بخش دوم، ص 617.

[133]ـ احسن التقاسيم، مقدسى، بخش دوم، ص 602 ـ 603; همچنين رك: حدود العالم، ص 137.

[134]ـ احسن التقاسيم، مقدسى، بخش دوم، ص 619 ـ 620.

[135]ـ المسالك و الممالك، اصطخرى، ص 63.

[136]ـ احسن التقاسيم، بخش دوم، ص 619; همچنين رك: المسالك و الممالك، ص 63.

[137]ـ المسالك و الممالك، ص 62 ـ 63; احسن التقاسيم، بخش دوم، ص 619.

[138]ـ المسالك و الممالك، ص 63.

[139]ـ احسن التقاسيم، بخش دوم، ص 604.

[140]ـ احسن التقاسيم، بخش دوم، ص 624.

[141]ـ المسالك و الممالك، ص 64.

[142]ـ احسن التقاسيم، مقدسى، بخش دوم، ص 620.

[143]ـ همان، ص 622.

[144]ـ سفرنامه ابودلف در ايران، ابودلف، با تعليقات و تحقيقات ولاديمير مينورسكى، ترجمه سيد ابوالفضل طباطبايى (تهران: انتشارات زوار، 1354)، ص 89.

[145]ـ احسن التقاسيم، مقدسى، بخش دوم، ص 622.

[146]ـ رك: المسالك و الممالك، ص 64 ـ 65.

[147]ـ جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 263.

[148]ـ المسالك و الممالك، ص 64 ـ 65.

[149]ـ جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 267.

[150]ـ حدود العالم، ص 130; براى آگاهى بيشتر رك: المسالك و الممالك، ص 67.

[151]ـ مسالك و ممالك، ص 38، براى آگاهى از اطلاعات تفصيلى در مورد اين كوره ها، رك: المسالك و الممالك، ص 67 ـ 71.

[152]ـ احسن التقاسيم، بخش دوم، ص 630; ابن رسته نيز فسا را يكى از خوره هاى فارس ذكر كرده است، رك: الاعلاق النفيسة، ص 122.

[153]ـ همان، ص 632.

[154]ـ براى آگاهى از جزئيات اين مسيرها، رك: المسالك و الممالك، ص 78 ـ 81.

[155]ـ همان، ص 81.

[156]ـ جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 319; همچنين رك: المسالك و الممالك، ص 80 ـ 81.

[157]ـ براى آگاهى بيشتر رك: جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 320; المسالك و الممالك، ص 79 ـ 80.

[158]ـ الروض المعطار فى خبر الاقطار، محمد بن عبدالمنعم الحميرى، تحقيق احسان عباس (بيروت: مكتبة لبنان، 1984 م، چاپ دوم)، ص 351، حمداللّه مستوفى بر آن است كه بانى شيراز محمد برادر حجاج بوده است. رك: نزهة القلوب، ص 137.

[159]ـ جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 269.

[160]ـ احسن التقاسيم، بخش دوم، ص 640 ـ 642; همچنين براى آگاهى بيشتر درباره جغرافياى تاريخى شهر شيراز، رك: نزهة القلوب، ص 136 ـ 139.

[161]ـ احسن التقاسيم، بخش دوم، ص 644.

[162]ـ المسالك و الممالك، ص 67.

[163]ـ رك: همان.

[164]ـ احسن التقاسيم، بخش دوم، ص 636.

[165]ـ برگزيده مشترك، ياقوت حموى، ج 3، ص 335; جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 279.

[166]ـ فارس نامه، ابن البلخى، به تصحيح گاى ليسترانج و رينولدالن نيكلسون (تهران: دنياى كتاب، 1363، چاپ دوم)، ص 136.

[167]ـ احسن التقاسيم، بخش دوم، ص 634 ـ 635.

[168]ـ آثار البلاد ...، قزوينى، ص 195. رودخانه اى كه نزد جغرافى نويسان عرب به «طاب» موسوم است اكنون «جراحى» نام دارد. رك: جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 291.

[169]ـ احسن التقاسيم، بخش دوم، ص 634.

[170]ـ جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 291; همچنين رك: نزهة القلوب، ص 156.

[171]ـ جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 296. همچنين رك: فارس نامه، ابن البلخى، ص 125 ـ 127.

[172]ـ نزهة القلوب، ص 145.

[173]ـ فارس نامه، ابن البلخى، ص 127 ـ 128.

[174]ـ احسن التقاسيم، بخش دوم، ص 648 ـ 649.

[175]ـ جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 309.

[176]ـ المسالك و الممالك، ص 93.

[177]ـ احسن التقاسيم، بخش دوم، ص 638.

[178]ـ المسالك و الممالك، ص 93; آثار البلاد، ص 245.

[179]ـ براى آگاهى درباره فارس (به ويژه دوران قاجار)، رك: فارسنامه ناصرى، ميرزا حسن حسينى فسايى، تصحيح منصور رستگار فسايى، (تهران: امير كبير، 1367)

[180]ـ المسالك و الممالك، ص 82.

[181]ـ همان، ص 83.

[182]ـ المسالك و الممالك، ص 84.

[183]ـ رك: احسن التقاسيم، بخش دوم، ص 653.

[184]ـ المسالك و الممالك، ص 84; احسن التقاسيم، بخش دوم، ص 653.

[185]ـ المسالك و الممالك، ص 84.

[186]ـ احسن التقاسيم، بخش دوم، ص 630.

[187]ـ المسالك و الممالك، ص 68.

[188]ـ همان، ص 84; براى آگاهى بيشتر از جاهاى اين آتشكده ها، رك: صورة الارض، ابن حوقل، ص 273.

[189]ـ جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، ص 314; همچنين رك: المسالك و الممالك، ص 92 ـ 93; احسن التقاسيم، بخش دوم، ص 657 ـ 658.

[190]ـ المسالك و الممالك، ص 92.

[191]ـ رك: همان، ص 92 ـ 94; صورة الارض، ابن حوقل، ص 298 ـ 300; احسن التقاسيم، بخش دوم، ص 657 ـ 660.

[192]ـ صورة الارض، ص 298.

[193]ـ المسالك و الممالك، ص 92; احسن التقاسيم، بخش دوم، ص 658 ـ 659.

[194]ـ رك: المسالك و الممالك، ص 92; صورة الارض، ص 299.

[195]ـ رك: احسن التقاسيم، بخش دوم، ص 657 ـ 660; اين كالاها گاه تا مناطق بسيار دوردست صادر مى شد.

 

+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 20:0 |

علم و هنر، هخامنشیان باستان

نویسنده : ویل دورانت

چنان به نظر می‌رسد که پارسیان، جز هنر زندگی، هیچ هنری به فرزندان خود نمی‌آموخته‌اند. ادبیات در نظر ایشان همچون تجملی بودکه به آن کمتر نیازمند بودند، و علوم را همچون کالاهایی می‌دانستند که واردکردن آنها از بابل امکان‌پذیربود؛ گر چه تمایلی به شعروافسانه‌های خیالی داشتند،این کاررابرعهدة مزدوران و طبقات پست اجتماع می‌گذاشتند،ولذت سخن‌گفتن و نکته‌پردازی و لطیفه‌گویی در گفت‌و شنید را برتر از لذت خاموشی و تنهایی و مطالعه و خواندن کتاب می‌شمردند.شعر را، بیش از آنکه از روی نوشته بخوانند، از راه آوازخوانی می‌شنیدند؛ با مردن خنیاگران، شعر نیز از میان رفت.

پزشکی در ابتدا وظیفة کاهنان بود؛ آنان چنین می‌پنداشتند که شیطان ۹۹۹،۹۹ بیماری آفریده، و هر یک از آنها را باید به وسیلة مخلوطی از سحر و جادو و مراعات قواعد بهداشت درمان کنند. در معالجة بیماران، توجه به ادعیه و اوراد بیش از توجه به دارو بود، به این اعتبار که تعویذ و ورد، اگر سود نداشته باشد، بیزیان است و مریض را نمی‌کشد، و دربارة داروها نمی‌توان چنین گفت. باوجود این، در آن هنگام که ثروت پارس زیاد شد، فن پزشکی غیر دینی رواج پیدا کرد؛ چنان بود که، در زمان اردشیر دوم، سازمان منظمی برای پزشکان و جراحان پیدا شد؛ مزد آنان را قانون، مطابق مقام اجتماعی بیماران، تعیین کرد- این کاری بودکه قانون حموربی نیز پیش از آن کرده بود. علمای دینی را می‌بایستی برایگان معالجه کنند؛ درست همان‌گونه که در میان ما معمول است، پزشکان تازه‌کار حرفة خود را با معالجة کافران و بیگانگان آغاز می‌کردند، چه هر پزشکی، در آغاز کار خود، ناچار بود یک یا دو سال بر روی مهاجران و فقیران آزمایش کند. این، خود، فرمان «پروردگار نور» بود:

ای مقدس دادار گیتی جسمانی، اینان که مزداپرستند برای آموختن پزشکی می‌روند. آیا نخست در مزداپرستان آزمایش کنند یا در دؤپرستان؟ پس اهورمزدا گفت: پیش از مزداپرستان در دؤپرستان آزمایش کنند. نخست یک دؤپرست را جراحی کند؛ اگراو بمیرد، دؤپرست دوم را جراحی کند؛ اگر او هم بمیرد، دؤپرست سوم را جراحی کند؛ اگر او هم بمیرد،آن که می‌خواهد پزشک بشود ابدالآباد ناقابل  کار پزشکی است. پس از آنکه ناقابل کار پزشکی شد نباید به مزداپرست دوا بدهد، نباید مزداپرست را جراحی کند، و نباید مزداپرست را در جراحی زخم کند؛ پس اگر به مزداپرست دوا دهد، و اگر مزداپست را جراحی کند؛ و اگر مزداپرست را جراحی کرده، زخم کند، مجازاتش همان مجازات کسی است که عمداً به کسی زخم وارد آورد.کسی که می‌خواهد پزشک بشود[ یک دؤپرست را جراحی کند، و او  مریض خوب شود، و او دؤپرست دوم را جراحی کند، و اومریض خوب شود، و او دؤپرست سوم را جراحی کند، و او  مریض خوب شود، پس آزموده است تا ابدالآباد. پس از پزشک شدن به خواهش خود می‌تواند به مزداپرست دوا دهد، و به خواهش می‌تواند مزداپرست را جراحی کند.

چو پارسیان تمام همت خود رامتوجه برپا ساختن کاخ شاهنشاهی خویش کرده بودند، دیگر وقت و نیروی ایشان برای کاری، جز جنگ و کشتار، کفایت نمی‌‌کرد. به همین جهت، در مورد هنر، مانند رومیان، قسمت عمدة توجه آنها به چیزی بود که از خارج ایران زمین وارد می‌شد. البته ذوق زیباپسندی داشتند، ولی ساختن چیزهای زیبا را برعهدة هنرمندان بیگانه، یا بیگانگان هنرمندی که در داخل خاک ایشان به سر می‌بردند، می‌گذاشتند، و پولی را که برای مزد دادن به این هنرمندان لازم بود از کشورهای تابع خود فراهم می‌کردند. خانه‌های زیبا و باغهای خرم و عالی داشتند، که گاهی به صورت شکارگاه و محل نگاهداری مجموعه‌های گوناگون جانوران در می‌آمد؛ در خانه‌های خود اثاثة گرانبها جمع‌آوری می‌کردند؛‌ از قبیل میزهایی که روپوش طلا و نقره داشت،یا با این دو فلز گرانبها منبت‌کاری شده بود؛ و تختهایی که روپوشهای عالی آنها را از کشورهای دیگر وارد می‌کردند؛ و فرشهای نرمی که همه‌گونه رنگهای زمین و آسمان بر آنها دیده می‌شد و کف اطاقهای خود را با آن مفروش می‌کردند.‌

در جامهای زرین شراب می‌نوشیدند، و میزها و طاقچه‌های اطاق را با گلدانهای ساخت بیگانگان می‌آراستند؛ آواز خواندن و رقصیدن را دوست داشتند و از نواختن چنگ و نی و طبل و دف لذت می‌بردند. گوهرهای گرانبها در نزد ایشان فراوان بود و باآنها از تاج وگوشواره گرفته تا دستبند و کفشهای مرصع می‌ساختند؛ مردان نیز به زیورآلات علاقه‌مند بودند و گوش و گردن و بازوهای خود را با آنها می‌آراستند. مروارید و یاقوت و زمرد و لاجورد را از خارج وارد می‌کردند، ولی فیروزه را از کانهای پارس به دست می‌آوردند؛ از همین سنگ گرانبها بود که ثروتمندان مهرهای خود را تهیه می‌کردند. سنگهای گرانبها را به صورتهای عجیب و غریب می‌تراشیدند و، به گمان خود، آنها را به صورت دیوان و شیاطین معروف درمی‌آوردند. شاه بر تخت زرینی می‌نشست که آسمانة طلایی بر بالای آن بود و پایه‌های زرین داشت.

تنها درهنر معماری بود که پارسیان شیوة خاصی برای خود داشتند. در روزگار کوروش، داریوش اول، و خشیارشای اول، گورهاوکاخهایی ساخته‌اندکه باستانشناسان مقدارکمی ازآنهاراازخاک بیرون آورده‌اند؛پس ازاین نیز دو مورخ خستگی‌ناپذیر- بیل و کلنگ- چیزهایی را برای ما اکتشاف خواهند کرد که مایة زیاد شدن حس قدرشناسی ما نسبت به هنر پارسی خواهد بود اسکندر،برخلاف آنچه در پرسپولیس کرد، قبرکوروش را در پازارگاد برای ما باقی گذاشت. راه کاروانرو اکنون از کنار صفة برهنه‌ای می‌گذرد که روزگاری کاخ کوروش و پسر دیوانه‌اش بر آن سر به فلک کشیده بود؛ از آن کاخها، جز چند ستون شکسته که اینجا و آنجا پراکنده شده،یا سردروسرپنجره‌ای که نقش برجستة کوروش بر آنها دیده می‌شود، چیزی بر جای نمانده است. در نزدیکی این صفه، بر دشت مجاور آن، گور کوروش دیده می‌شود، که اثر گذشت بیست و چهار قرن زمان بر آن مشهود است؛ این قبر سنگی ساده، که شکل و حالت یونانی دارد، با ارتفاعی نزدیک یازده متر، بر روی سکویی از سنگ قرارگرفته است؛ شک نیست که این اثرتاریخی بلندتر از آنچه اکنون می‌نماید بوده و پایه‌ای متناسب با بزرگی خود داشته است.گور کوروش امروز برهنه و دورافتاده و بی‌پیرایه به نظر می‌رسد،و هیئت آن آدمی را به یاد زیبایی گذشتة این ساختمان می‌اندازد،که از آن تقریباً هیچ اثری بر جای نمانده است؛ سنگهای شکسته و فرو ریخته تنها ما را به این فکر می‌اندازد که جسم بیجان،درمقابل تصرفات روزگار،بسیار بیش ازآدمیزاد ایستادگی به خرج می‌دهد. از این بنا، چون مقدار زیادی به طرف جنوب پیش برویم، در نزدیکی تخت جمشید (پرسپولیس)، به «نقش

ویرانه‌های تخت جمشید

رستم» می‌رسیم که در آنجا قبر داریوش اول، همچون معبدی هندی، در دل کوه کنده شده، و دهانة آن به صورتی است که چون شخص آن را می‌بیند، به جای دهانة مقبره، مدخل کاخی در نظر وی مجسم می‌شود. در کنار در، که زیاد بلند نیست، چهار ستون باریک با سنگ تراشیده شده؛ بر بالای در، نقش برجستة اشخاصی دیده می‌شود که مردم کشورهای تابع پارس را نمایش می‌دهند؛ چنان است که گویی بر روی بامی ایستاده و شاهنشاه را، که مشغول پرستش اهورمزدا و ماه است، بر تختی برداشته‌اند. فکری که در ساختن این نقش برجسته به کار رفته، و همچنین طریقة اجرای آن، از سادگی و ظرافت حکایت می‌کند.بناهای باستانی دیگر پارسی، که از آسیب‌جنگها و چپاولها و دزدیها و اثر مخرب آب و هوا، در ظرف مدت دو هزار سال، رسته وبرجای مانده، خرابه‌های کاخهای سلطنتی است. نخستین شاهان پارسی در اکباتان برای خود اقامتگاهی با چوب ارز و سرو، پوشیده شده از صفحات فلزی، ساخته بودند که تا زمان پولوبیوس (حوالی ۱۵۰ق‌م) برپا بود، و اکنون هیچ نشانه‌ای از آنها برجای نمانده است. باشکوهترین آثار ایران باستانی، که در این اواخر بتدریج از زیر خاک رازدار و ممسک بیرون آمده، پلکانهای سنگی و صفه‌ها و ستونهای تخت جمشید است. در این نقطه، داریوش کبیر، و شاهانی که پس از وی آمدند، کاخهایی بنا نهادند تا، بدین وسیله، مدتی را که پس از آن نامشان فراموش می‌شد درازتر کنند. این پلکانهای بزرگ و باشکوهی که شخص را از زمین هموار به بالای پشته‌ای که کاخها بر آن ساخته شده می‌رساند، در سراسر تاریخ معماری جهان، هیچ نظیری ندارد. به احتمال قوی، پارسیان این شکل ساختن پله را از پلکانهای مخصوص برجها یا «زیگوراتها»ی بین‌النهرین، که برگرد آن برجها می‌گشته، اقتباس کرده بودند، ولی پلکانهای تخت‌جمشید خصوصیاتی دارد که منحصر به خود آن است؛ به این معنی که به اندازه‌ای وسیع، و بالارفتن از آنها آسان، است که ده سوار می‌توانند پهلو به پهلو از آنها بالا روند. این پله‌ها همچون مدخل باشکوهی است، و ما را به صفه‌ای می‌رساند که میان شش تا پانزده متر از سطح زمین بلندتر است؛ آن صفه در حدود پانصدمتر طول و سیصد متر عرض دارد، و کاخهای شاهی را بر روی آن ساخته بودند. در آنجا که پله‌ها از دو طرف به یکدیگر می‌رسد، دروازة سنگی بزرگی دیده می‌شود که در دو طرف آن، دو مجسمة گاو بالدار با سر آدمی نصب شده و زشت‌ترین آثار باز ماندة هنر آشوری را نمایش می‌دهد. در طرف راست این دروازه، شاهکار بناهای پارسی قرار داشته، که اکنون به نام «کاخ چهلستون» خوانده می‌شود؛ و آن تالار بزرگی بوده است که به زمان خشیارشای اول ساخته شده و، با اطاقهای متصل به آن، مساحتی در حدود ۹۰۰۰ متر مربع را فرا می‌گرفته است؛ اگر برای وسعت بنا اهمیتی قائل باشیم، باید گفت که این کاخ از معبد پهناور کرنک و از هر کلیسای اروپایی، جز کلیسای میلان، بزرگتر بوده است. برای رسیدن به این تالار بزرگ از پله‌های دیگری می‌‌گذریم که در دو طرف آن، برای زینت، دیوارهای سنگی کوتاهی قرار دارد، و بر آنها نقش برجسته‌های بسیار عالی دیده می‌شود که بهترین نقش برجسته‌هایی است که تا کنون در ایران به دست آمده. از هفتاد و دو ستونی که در کاخ خشیارشا برپا بوده، اکنون در میان ویرانه‌ها، هنوز سیزده‌تای آنها سرپاست و، مانند تنة درختان خرما در میان واحه‌ای خشک، وحشت‌آور به نظر می‌رسد، این ستونهای شکسته از آن دسته از کارهای بشری به شمار می‌‌رود که تقریباً به سرحد کمال رسیده است و از نظایر خود در مصر قدیم و یونان بلندتر است، و ارتفاع غیر متعارفی نوزده متر را دارد. تنة این ستونها چهل و هشت ترک ناودانی دارد، و پایة آنها به صورت کاسة زنگی است که برگهای وارونه آنها را پوشانیده است. سرستونها غالباً شکل گلهای پیچیدة «یونی» را دارد، و بر بالای آن دو پارچه سنگ، که به صورت سرو گردن دو گاو نر تراشیده شده، پشت به پشت واقع است، که حمالهای سقف بر روی آنها قرار می‌گرفته. شک نیست که حمالهای سقف چوبی بوده است، زیرا این ستونهای ظریف و شکننده، که از یکدیگر فاصلة زیاد دارند، هرگز تحمل بار بسیار سنگین تخته‌سنگهای بزرگ پیشانی را نداشته‌اند. دور درها و پنجره‌ها را با سنگ سیاه صیقلیی ساخته بودند که مانند چوب آبنوس درخشندگی داشت؛ دیوارها آجری بود، ولی، با سفالهای لعابدار خوشرنگ درخشان، روی آنها را با نقش گلها و جانوران پوشانده بودند. جنس ستونها و مجردیها و پله‌ها از سنگ آهکی سفید زیبا یا مرمر کبود سخت است. پشت «چهلستون»، و در طرف خاور آن، «تالار صد ستون» قرار داشته. از این تالار، جز یک ستون و از اره‌های خارجیی که حدود آن را نشان می‌دهد، چیزی بر جای نمانده است. شاید این دو کاخ زیباترین بناهایی باشد که در جهان قدیم و جدید به دست آدمیزاد ساخته شده است.اردشیر اول و اردشیر دوم در شوش کاخهایی ساختند که از آنها جز آثار شالوده چیزی بر جای نیست. بنای آن کاخها با آجر بود و روی آنها را با زیباترین سفال لعابدار پوشانده بودند. در ضمن کاوشهای شوش، «نقش دیواری تیراندازان» به دست آمده، که به احتمال قوی صورت «جاودانان»، یعنی جانداران و پاسبانان خاص شاهنشاه، را نمایش می‌دهد. در ضمن تماشای این نقش، چنان به نظر می‌رسد که این تیراندازان با شکوه، بیش از آنکه قصد جنگ داشته باشند، خود را آراسته‌اند تا در جشنی درباری شرکت کنند.

جامه‌هایی بر تن دارند که با رنگ درخشان خود توجه را جلب می‌کند؛ پیچ و خم‌ موهای سر و رویشان مایة شگفتی می‌شود؛ با غرور و نیرومندی خاصی نیزه‌های خود را، که نشانة منصب رسمی ایشان است، به دست گرفته‌اند. نقاشی و پیکرتراشی، در شوش و سایر پایتختهای پارس، عنوانهنر مستقلی نداشت، بلکه از شاخه‌های معماری به شمار می‌رفت؛ به همین جهت، بیشتر مجسمه‌ها کار دست هنرمندانی بود که، برای همین کار، آنان را از آشور و بابل و یونان به پارس آورده بودند.

نقش دیواری تیراندازان، موزة لوور، پاریس؛ عکس از آرشیو عکس و هنر تاریخ

در خصوص هنر پارسی چیزی را می‌توان گفت که شاید برای هر جای دیگر نیز چنان بوده است؛ و آن اینکه عناصر آن از خارج به عاریه گرفته شده بود. شکل خارجی قبر کوروش از لیدیا گرفته شده؛ ستونهای باریک نظیر ستونهای آشوری است، که آنها را تکمیل کرده‌اند؛ ردیف بندی ستونها و نقش برجسته‌ها، خود، گواهی می‌دهد که از تالارهای ستوندار مصر و نقوش آن الهام گرفته شده؛ سرستونهای به شکل جانوران همچون مرضی است که از نینوا و بابل به پارس سرایت کرده بود. ولی آنچه مایة امتیاز هنر پارسی است، و آن را قائم به ذات و مستقل و مشخص از معماریهای دیگر ساخته، همان جمع شدن این عناصر مختلف و هماهنگ ساختن آنها با یکدیگر بوده است؛ سلیقة اشرافی پارس به ستونهای هولناک و توده‌های سنگین بین‌النهرین رقت و لطافتی بخشیده و، از ترکیب آنها، درخشندگی و رونق و تناسب و هماهنگی تخت جمشید را به وجود آورده است. وصف این تالارها و کاخها که به گوش یونانیان می‌رسید اسباب حیرت و تعجب آن مردم می‌شد؛ سیاحان پرکار و سیاستمداران موشکاف یونانی، از هنرهای ایران و تجملات آن سرزمین، برای همشهریان خودخبرهایی می‌بردند که مایة تحریک احساساتشان می‌شد و آنان را به رقابت با پارس برمی‌انگیخت. به این ترتیب بود که یونانیان، هرچه زودتر، سرستونهای دو طرفی و مجسمة سر و گردن جانوران را، که در کاخهای پرسپولیس بر روی ستونهای بلند و باریک قرار داشت، تغییر شکل دادند و سرستونهای صاف و بی‌پیرایة ستونهای یونی را ساختند؛ آنگاه با کاستن از درازی ستونها، بر استحکام آنها افزودند و آنها را به صورتی درآوردند که تحمل حمالهای سنگی یا چوبیی را که بر روی آنها می‌گذاشتند داشته باشد. حق این است که بگوییم برای رسیدن از تخت جمشید به آتن، از لحاظ معماری، یک گام بیشتر فاصله نبود. تمام سرزمینهای خاور نزدیک، که در شرف خواب مرگ‌آلود هزار ساله بودند، خود را آمادة آن می‌کردند که میراث باستانی خویش را در پای یونان بریزند.

منابع سخن

کتاب تاریخ و تمدن، جلد اول، مشرق زمین،
اثر مشهور ویل دورانت
 

+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 19:58 |

فرهنگ تدفین در ادیان

انسان در طول تاریخ اجتماعات به اشکال گوناگون مردگانش را دفن کرده است. شکل هایى از تدفین وجود دارد که با هنجارهاى فرهنگ ایرانى و اسلامى ما ناهمخوان است. در این میان اما مرگ بى پرواترین و صریح ترین سویه ى زندگى و یک واقعیتِ مسلم است. به این جهت یکى از مشکلات انسان ها همواره این بوده است که مردگان شان را چگونه و کجا دفن کنند.

دفن در حالت جنینى: پیشینه ى کهن ترین گورهایى که تاکنون یافت شده است، به پنجاه هزار سال پیش از میلاد مسیح مى رسد.درکهن ترین شکل تدفین، درعصر پیشاسنگى جنازه را مانند جنین در شکم مادر به پهلو در یک گور سنگى مى خواباندند.  تدفین به شکل جنین از یک سو این توهم را ایجاد مى کرد که جنازه به خواب فرورفته است و از سوى دیگر از امید به بیدارى و تولدى دیگر پس از رستاخیز نشان داشت.

طناب پیچ کردن مردگان: اجداد ما در آن دوران بسیار دور جنازه ى مردگان را طناب پیچ مى کردند. احتمالاً به این دلیل که مى ترسیدند مردگان زنده شوند و سراغ زندگان بیایند.

دفن در قبر هاى عظیم: مراسم تدفین در فرهنگ هاى کهن که پیشینه شان به سه هزار و پانصد سال پیش از میلاد مسیح مى رسد بسیار اهمیت داشت. گورهایى عظیم به طول دوازده متر که با تخته سنگ بنا مى کردند از اهمیت تدفین در این فرهنگ ها نشان دارد. در این گورها یک صد جنازه جا مى گرفت و روى آن را با خاک مى پوشاندند. چنین گورهاى عظیمى به بناهاى باشکوه شباهت داشت و ساختن آن ها وقت و هزینه ى زیادى مى طلبید.در سده هاى میانه، پیش از آغاز دوران روشنگرى که همه چیز با افسانه درآمیخته بود،برخى اروپائیان، از جمله آلمانى ها اعتقاد داشتند که این گورها را غول ها براى خودشان ساخته اند.

 دفن در سنگ آهک: در یونان قدیم مردگان را در تابوتى از سنگ آهک قرار مى دادند و این تابوت سنگى را سارکوفاگوس یا گوشتخوار مى خواندند. واژه ى تابوت در برخى زبان ها مانند آلمانى و فرانسه را بعدها از همین واژه ى سارکوفاگ استخراج کردند.

 شتر و جواهرات، همراه میت: در فرهنگ عرب جاهلى رسم بر این بود یک شتر در حالى که سرش به عقب برمى گشت همراه مرده دفن مى کردند و در نار او مقدارى پول قرار میدادند تا در سراى اخرت هم پول براى خرید داشته باشد و هم مرکبى براى سوار شدن.

قلب جداى از جسم: در قرون وسطى گمان مى بردند که روح انسان در قلب او جاى دارد. از این رو برخى پادشاهان و هنرمندان بزرگ وصیت مى کردند که قلب شان را جداگانه دفن کنند. ریچارد شیردل، ناپلئون بناپارت، دانته و شوپن از مشاهیرى اند که قلب آنان جداگانه دفن شده است.

 میت در غار یا در کوه: در کنعان و در ایران، جنازه ى میت را در غار یا در دل کوه قرار مى دادند. در نقش رستم، در سینه ى کوه مقبره هاى عظیمى از دوران هخامنشى و ساسانى به یادگار مانده است. داریوش کبیر، اردشیر، داریوش دوم و خشایارشا را در دل کوه دفن کرده اند.و دفن مردگان هخامنشى در داخل کوه یکى از دلائلى است که هخامنشیان گر چه اهورامزدا را به عنوان خدا قبول داشتند ولى به زرتشت و آیین وى اعتقادى نداشتند. پس از تصلیب مسیح، جنازه ى او روى زمین مانده بود. روایت است که ژوزفِ آریماتئا، از یاران مسیح، گور خود را که در غارى قرار داشت به مسیح بخشید و جنازه ى او را در آن غار نهادند. مسیحیان اعتقاد دارند که مسیح، سه روز بعد زنده شد وازاین غار به آسمان عروج کرد. این واقعه که درکتاب مقدس آمده است به روایتِ عید پاک شهرت داردومنشأ مهم ترین عیدمسیحى ا ست.

مردگان خوراک لاشخورها: مردگان را فقط در خاک یا در دل کوه ها دفن نمى کردند. در فرهنگ ایرانى - زرتشتى تدفین در هوا مرسوم بود. در این آئین زمین و آتش تبرکى دارد و روح که از بدن انسان بیرون رفت پیکر مرده بسیار پلید و ناپاک است و هر چیز را آلوده مى کند. به همین جهت مرده را نباید به خاک یا به آتش سپرد.زرتشتیان از زمان ساسانیان هر جا که بودند دخمه هایى مى ساختند و مرده را به آن جا مى بردند و در هواى آزاد، کنار دیوارى مى نهادند تا مرغان شکارى و حیوانات درنده آن ها را بدرند و متلاشى کنند و وقتى که فقط استخوانى از مرده باقى مى ماند، استخوان او را برمى داشتند و در محوطه ى کوچکى مى گذاشتند و به آن ستودان مى گفتند که به روایت استاد فقید، سعید نفیسى مخفف کلمه ى استخوان دان است. استاد نفیسى در خاطرات دوران جوانى اش از برخى اعتقادات خاص زرتشتیان یاد مى کند. اگر کلاغ یا لاشخور چشم راست مرده را درآورده بود، گمان مى کردند مرده آمرزیده تر است. اگر دست راست زودتر از بدن جدا مى شد، باز هم مرده آمرزیده تر بود. اگر مرده را کنار دیوار دخمه اى مى ایستاندند و تعادل خود را از دست مى داد و براى مثال به پشت مى افتاد، آمرزیده تر بود تا این که به رو افتاده باشد. اگر روى پاى خود مى افتاد یا به حال نشستن درمى آمد، گمان مى کردند روح او معذب است. بدتر از همه مرده اى بود که سرش از تنش جدا مى شد. بدیهى ست که حوالى این دخمه ها همیشه هزاران کلاغ و مرغان لاش خوار در پرواز بودند.

دفن در تنه درخت: در آمریکاى شمالى، در فلوریدا قبیله ى سمیول از قبایل سرخپوست مردگانش را در تنه ى پوک درختان مى گذاشت تا به تدریج تجزیه شود. برخى قبایل سرخپوست هنگام کوچ از جایى به جایى دیگر مردگان شان را روى زمین مى گذاشتند و به کوچ خود ادامه مى دادند.پیش مى آمد که سالخوردگان این قبایل، وقتى هنگام مرگ شان فرامى رسید، از قبیله جدا مى شدند و به کوه مى زدند و در آرامش و در انزوا مى مردند. جنازه ى آنان در همان محل مى ماند تا به تدریج تجزیه شود و از بین برود.

تدفین در آب: در تبت، هرگاه زنان باردار و جذامیان مى مردند، جنازه ى آنان را به رود مى سپردند. وایکینگ ها نعش مردگانشان را سوار قایق کوچکى مى کردند و به آب مى سپردند. در آلمان اخیراً تدفین در آب مرسوم شده است. در این نوع تدفین جنازه را ابتدا مى سوزانند و سپس خاکستر آن را در ظرفى قرار مى دهند که در آب حل مى شود. ظرف را به آب مى سپارند.

هندوها، ژرمن ها و سوزاندن مردگان: در هندوستان، سوزاندن مرده ها مرسوم ترین شکل تدفین است. هزار و پانصد سال پیش از میلاد مسیح ژرمن ها مرده را مى سوزاندند و خاکستر آن را به همراه اشیاى زینتى که از مرده به جاى مانده بود، در یک ظرف گلى ساده جمع مى کردند . در میان هندوها رسم است که وقتى کسى مى میرد، اگر داراى فرزند است، پسر ارشد مى بایست آتش را بیفروزد. هندوها اعتقاد دارند که روح مرده با سوزندان جسم او آزاد مى شود.در غرب سوزاندن مرده مرسوم است. خاکستر مرده و برخى حیوانات خانگى را در ظرفى مى نهند و این ظرف را به خاک مى سپارند.

آمیختگى، تدفین با مذهب: مراسم تدفین از یک سویه ى تسلى دهنده براى بازماندگان برخوردار است. در زمان رومى ها وقتى مرده اى در آتش مى سوخت، بازماندگان از دیدن دودى که از جنازه برمى خاست تصور مى کردند که روح مرده همراه با آن دود به آسمان مى رود و با این فکر خود را تسلى مى دادند در حالى که بعدها با آمدن مسیحیت و اسلام سوزاندن مرده، نشانگر بى احترامى به جسم انسان بود.بهتر بود که جسم انسان را در کفن بپیچانند یا در تابوت بگذارند و در قبر قرار دهند تا روز رستاخیز فرا رسد و معاد اتفاق بیفتد. به همین جهت پس از فراگیر شدن مسیحیت در اروپا، سوزاندن جنازه ها که تا پیش از آن مرسوم بود ور افتاد و به همین شکل پس از غلبه ى مسلمانان بر ایرانیان نهادن جنازه ها در دخمه ها منسوخ شد.در قرون وسطى تنها زنانى را که به جادوگرى متهم مى شدند، پس از محاکمه در محاکم تفتیش عقاید با آتش مى سوزاندند. دلیل مى آوردند که با این تمهید روح شیطانى و پلید جادوگران همراه با جسم شان براى همیشه نابود شود.با توجه به دگرگونى باورها و آئین هاى تدفین در تاریخ اجتماعات مى توانیم بگوییم که در همه ى فرهنگ ها تدفین با مذهب درآمیخته و به همین جهت با تغییر مذهب، آیین تدفین نیز دگرگون مى شده است.

تدفین در زمانه ى ما: مسلمانان و یهودیان با سوزاندن مرده مخالف اند. در اسلام و یهودیت مى بایست مرده را حتماً در خاک دفن کرد. در یهودیت هر گور، تنها به یک جنازه اختصاص دارد.اما در ایران با افزایش جمعیت، به تدریج از اوایل دهه ى پنجاه خورشیدى گورهاى دو و سه طبقه به وجود آمد. پیش مى آید که اعضاى یک خانواده را در یک گور سه طبقه قرار دهند. سنگى به نام سنگ لحد هر یک از این طبقات را از هم جدا مى کند و به هر مرده یک سنگ قبر مجزا تعلق مى گیرد.در اسلام و یهودیت، نبش قبر جایز نیست گورستان در این مفهوم یک خانه ى ابدى و از برخى لحاظ پندآموز است.

گورستان اهل تسنن، ساده است و پیش مى آید که گورها بى نام و نشان باشند و تنها سنگى ساده بر آن بنهند. در مراکش سنگ قبر را به اندازه ى قامت مرده مى تراشند و جز این هیچ نام و نشانى از مردگان باقى نمى گذارند.اما در فرهنگ ایرانى و اسلامى، آرامگاه و سنگ قبر اهمیت دارد، چنان که بسیارى از آرامگاه ها از نظر معمارى و بسیارى از سنگ قبرها از نظر خوشنویسى ، شاهکارهایى به شمار مى آیند.پس از دوران روشنگرى در غرب، سوزاندن جنازه ها از نو مرسوم شد. کلیساى کاتولیک تا سال ها با این نوع تدفین مخالف بود. با این حال در سال 1969 به دلیل کمبود جا، کلیسا مجبور شد با سوزاندن جنازه موافقت کند.سوزاندن جنازه و دفن خاکستر آن، به مراتب ارزان تر از تهیه ى تابوت و اجاره ى یک گور به مدت پنج تا سى سال است. به همین جهت بسیارى از اشخاص در غرب وصیت مى کنند که بعد از مرگ جنازه ى آنان را بسوزانند.در ایتالیا و در هلند، مرده را الزاماً نمى بایست در گورستان دفن کرد. اما در بسیارى از کشورها مانند ایران، آلمان و فرانسه، مرده باید حتماً در گورستان دفن شود و براى این کار، بازماندگان به جواز دفن نیاز دارند.در آلمان تا سال 2003 مرده را حتماً مى بایست در تابوت بگذارند و دفن کنند. اما در سال 2003 این قانون را برداشتند و اکنون مسلمانان مى توانند مشروط بر موافقت سازمان گورستان، مرده هایشان را در کفن بپیچانند و به خاک بسپرند.

تدفین در زرتشت

زرتشتیان جسد رفتگان را ناپاک مى دانند ، جسم وى را متعفن و گندیده مى نامند و حتى تا گذشته اى نه چندان دور از دفن آن در زمین به شدت منزجربودند . مطابق سنت زرتشتى بدن مرده را بر فراز برجى که دخمه نام دارد و در محلى دور افتاده واقع است مى گذارند تا طعمه ى پرندگان وحشى شود . نحوه ى انجام این آیین چنین است که مرده را تا سه روز و سه شب در اتاقى نگاه مى دارند و سپس بدن را به دخمه انتقال مى دهند . دخمه ساختمانى است که در بالاى کوه مى سازند ، رسم بر این است که بدن مرده را به درون دخمه مى گذارند و پرندگان لاشخور در مدت کوتاهى تمام گوشتهاى بدن مرده را ظرف یکى دو ساعت مى خورند و استخوان را باقى مى گذارند !!!

معمارى دخمه

دخمه دیوار دایره اى ضخمیمى به شکل برج است که بر بالاى صخره ها و کوههاى نه چندان بلند از خشت و گل ساخته شده است و پلکانى زمین هموار را به درب دخمه متصل مى کرده است.دخمه داراى چندین اتاق و احتمالا 2 طبقه بوده است و یکى از این اتاقها ویژه اى به آتش سوزها بوده. فاصله دخمه از اتاق آتش سوزها حدود 150 تا 200 متر بود. کار آتش سوزها که معمولا 2 نفر بودند عبارت از این بود که از روزى که تن در گذشته را به داخل دخمه مى سپرند شب ها تا 3 شب در آن اتاق که یک پنجره مستقیم رو به دخمه داشت از سر شب تا بامداد آتش بسوزانند.به درستى این آیین از آنجا سرچشمه میگیرد که چون بنا بر باور زرنشتیان روان در گذشته تا 3 شبانه روز در اطراف و بالاى سر تن در گذشته در پرواز است تا پس از شب سوم به آسمانه پرواز کند در این مدت 3 شب نخست پس از مرگ از تاریکى و تنهایى نترسد.سطح دایره داخل دخمه به چهار بخش تقسیم بندى شده است بخش ویژه مردها، زنها، کودکان و در پایان بخش چهارم که در مرکز دایره قرار داشته به چاه استودان نامدار است. استودان، چاهى است که در مرکز دخمه کنده شده که پس از پاک شدن استخوانهاى تن در گذشته از گوشت، پوست و غیره (به وسیله مرغان لاشخور)، استخوانها را در آن چاه مى ریخته اند.گیرشمن در کتاب ایران از آغاز تا اسلام به این نکته اشاره مى کند که پیشینیان مرده را نمى بایست به خاک بسپارند یا بسوزانند و یا در آب غرق کنند زیرا بیم داشتند که بدین وسیله سه آخشیج مقدس زمین، آتش و آب را آلوده سازند پس مى توان عنوان کرد که عرضه تن مردگان به پرندگان در دخمه از زمانهاى خیلى دور شاید از زمان مادها در سرزمین ایران رایج شده است و هدف پاکیزه ماندن خاک، آتش و آب بوده است.(: روش تدفین در ایران باستان، فریدون شیر مرد فرهمند، موسسه انتشاراتى فروهر 1377)

سپس مامورین دخمه استخوانها را در چاهى که وسط دخمه قرار دارد مى ریزند و روى آن آهک و گوگرد مى ریزند تا بسوزد و خاکستر شود و سپس به وسیله باران به چهار چاهى که اطراف چاه اصلى است برود .البته چندیست که دیگر زرتشتیان مردگان خود را دفن مى کنند و از روش قدیمى استفاده نمى کنند !!! ( تا چند دهه پیشتر این رسم اجرا مى شد و هنوز هم هستند کسانى که اجراى این مراسم را به خاطر مى آورند )با این حال باید دانست که دفن مردگان از نظر آیین زرتشتى بسیار ناپسند و گناهى بزرگ است !!!در وندیداد فصل اول بند 13 آمده است : گناهى که توبه ى آن قبول نمى شود دفن کردن مردگان است ( رک : ادیان زده ى جهان / رابرت هیوم / ص 326 )( براى مطالعه ى بیشتر در این مورد رک : زرتشت پیامبرى که از نو بایدشناخت {فروغ مزدیسنى {/ ارباب کیخسرو شاهرخ ، دیدى نو از دینى کهن / دکتر فرهنگ مهر ص 174 و همچنین نگرشى بر اسلام و زرتشت / موری ( براي مطالعه ي بيشتر در اين مورد رك : زرتشت پيامبري كه از نو بايد شناخت مادها

گوردخمه سکاوند

گوردخمه‌های یافت شده از دوران مادها نوع تکامل یافته هنر اورارتویی هستند. زیرا برخلاف گوردخمه‌های دوره اورارتو، اغلب دارای نقش‌برجسته و تزئینات معماری مانند ستون و نیم‌ستون بوده و بر اساس اهمیت فرد دفن شده و همچنین تاریخ ساخت، دارای نمای ورودی متفاوت هستند. برخلاف گوردخمه‌های هخامنشیان که صاحبانشان مشخص و معلوم هستند، گوردخمه‌های دوران ماد را نمی‌توان به شخص خاصی منسوب نمود. از طرفی به لحاظ مورد دستبرد قرارگرفتن در طول تاریخ، نمی‌توان در رابطه با چگونگی تدفین و یا ماهیت اشیاء همراه مرده در گوردخمه‌های این دوره، اظهارنظر نمود. این گوردخمه‌ها بر اساس نمای ورودی به طور کلی به سه دسته مختلف تقسیم می‌شوند.[۵]

1.      گوردخمه‌هایی که در نمای ورودی دارای ستون آزاد هستند. گوردخمه فخرگاه یا دخمه سنگی با شماره ثبت ملی 288 (پانزده کیلومتری شمال شرقی مهابادگوردخمه صحنه (۶۰ کیلومتری راه کرمانشاه به همدان در محل سراب صحنه) و گوردخمه دکان داود (نزدیکی سرپل ذهاب) از این جمله‌اند.

2.      گوردخمه‌هایی که بجای ستون آزاد، در دوطرف نمای ورودی آن‌ها دو نیم ستون تزئینی در کوه کنده شده‌است. از این نوع گوردخمه‌ها می‌توان به گوردخمه دودختر یا دادور با شماره ثبت ملی 299 (نزدیکی ممسنی استان فارس) و گوردخمه آخور رستم (هشت کیلومتری جنوب تخت جمشید اشاره کرد.

3.      گوردخمه‌های ساده که فاقد ستون یا نیم‌ستون بوده و عمدتا در منطقه کردستان یافت شده‌اند. گوردخمه سکاوند (پانزده کیلومتری هرسین کرمانشاه)، گوردخمه دیره (قریه دیره سرپل ذهاب) و گوردخمه سرخ‌ده (۱۹ کیلومتری گوردخمه سکاوند)از این جمله‌اند.

 هخامنشیان

 

 

گوردخمه خشایارشا در نقش رستم

گوردخمه‌های هخامنشی برخلاف گوردخمه‌های مادها، شکلی یکسان داشته و طرحی از صلیب دارند. ورودی گوردخمه معمولا در محل تلاقی دو خط صلیب واقع بوده و در اطراف آن بر روی خط افقی صلیب، نیم ستون‌هایی کنده شده‌است. بر قسمت بالایی صلیب شامل یک نقش برجسته ظریف و بخش پایینی آن معمولا فاقد هر تزئینی بوده‌است. اغلب گوردخمه‌های هخامنشی در نقش رستم و نقش رجب متمرکز هستند.[۶]

نخستین نمونه این گوردخمه‌ها مربوط به داریوش بزرگ بوده و سایر نمونه‌ها از آن تقلید نموده‌اند. آخرین گوردخمه هخامنشی مربوط به داریوش سوم است که کار حجاری آن (ظاهرا با حمله اسکندر مقدونی به ایران) ناتمام مانده و فقط در قسمت بالای آن نقش شاه را در مقابل آتشدان نشان می‌دهد. تعداد قبور در گوردخمه‌های هخامنشی از دو قبر تا ۹ قبر متفاوت است.[۷]با توجه به این واقعیت که داریوش سوم تنها شش سال حکومت کرد و با توجه به میزان حجاری ناتمام انجام شده در مقبره وی، به نظر می‌رسد که کار ساخت هریک از این گوردخمه‌ها بیش از ده سال به طول می‌انجامیده‌است.[۸]

پس از هخامنشیان

با حمله اسکندر به ایران و پیدایش سلسله‌های سلوکیان و اشکانیان، نقش مذهب در سلطنت بکلی کمرنگ شد. سلوکیان یونانی (جانشینان سلوکوس یکم) بوده و مذهبی متفاوت با ایرانیان داشتند. منابع کافی در خصوص دین و مذهب اشکانیان نیز وجود ندارد. به گونه‌ای که گمان می‌رود آنان مختلف‌الدین بوده و مردگان خود را (برخلاف زرتشتیان) به طرق گوناگونی دفن می‌کرده‌اند. بنابراین از این دوران گوردخمه‌ای به شکلی که در دوران هخامنشیان یا مادها برای شاهان ساخته می‌شده، یافت نشده‌است. صرفا دخمه‌های عمومی به دو شکل درون خاک و درون سنگ برای رعایای زرتشتی ساخته می‌شده و پس از قراردادن تعداد معینی از اجساد، درب آنها با سنگ و آهک مسدود می‌شده‌است.[۹]با ظهور ساسانیان، مذهب زرتشتی در ظاهر مجددا ارزش یافته و حتی دولت مرکزی در بخش‌هایی از کشور همچون گیلان، مهرپرستان را تحت فشار قرار داد. ولی با این وجود، ساخت گوردخمه‌های دوران هخامنشی دیگر رواجی نیافت و ساخت دخمه‌های عمومی تا قرنها پس از حمله اعراب به ایران ادامه پیدا کرد.

تدفین در هندو

طبق قوانین هندو هندوان باید مردگان خود را به آتش بسوزانندقوانین، مقررات و عقاید هندوها بر اساس مقاصد چهار گانه اى بنا شده است که عبارتند از:

1. کامه: که همان کامرانى و طلب لذایذ جسمانى است.

2. ارتهه: که مراد از آن وظایف افراد نسبت به امور جهان مى باشد.

3. دهرمه: به معناى شریعت و اخلاق و رفتار دینى.

4. مکشه: به معناى هدف غایى انسان و آن عبارت است از نجات روح و رسیدن آن به مرتبه کمال که از طریق نفى تمام بدبختى هاى زندگى مى باشد. [آریا، غلامعلى، آشنایى با تاریخ ادیان، تهران، موءسسه فرهنگى و انتشاراتى پایا، چاپ سوم، 1379ش، ص 55.]

درهندوئیزم در راستاى مقصد چهارم دو عقیده بنا شده به نامهاى:

1. سمساره: که معناى آن انتقال ارواح یا تناسخ مى باشد [جان بى ناس، تاریخ جامع ادیان، ترجمه على اصغر حکمت، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1377ش، ص 155. [فلذا هندوها بر این اساس معتقد مى باشند که ارواح انسانها بعد از مرگ در قالب بدنهاى دیگر وارد این جهان مى شوند و به زندگى مجدد مى پردازند.

2. کرمه: که معناى آن کیفیت و چگونگى تولد ثانوى است ]جان بى ناس، تاریخ جامع ادیان، ترجمه على اصغر حکمت، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1377ش، ص 155. [به عبارت دیگر بر اساس این عقیده هندوها طریقه و راه عمل به سمساره که در ادامه به آن اشاره مى شود بیان مى دارند. بنابر این با توجه به آنچه که بیان شد هدف غایى در دین هندو آزاد و رها شدن از محنت حیات است و بر این اساس پیروان این دین به دنبال این هستند که در تجسم و حلول بعدى، زندگى بهترى داشته باشند. [گواهى ، عبدالرحیم، جهان مذهبى، تهران، نشر فرهنگ، چاپ دوم، 1378ش، ص297.] از این رو هندوئیزم براى چگونگى توالد ثانوى (کرمه) قانون سوزاندن مردگان را وضع کرده اند و از این رسم دو هدف را دنبال مى کنند که عبارتند از:

1. عمل به کرمه: (چگونگى توالد ثانوى) یا به عبارت دیگر آنها بدین وسیله به روح در حال عزیمت این امکان را فراهم مى کنند تا این جهان را ترک کند و منزلت نیاکان را به دست آورد و همانند شبح در این جهان باقى نماند و به سرنوشت بعدى خود رهسپار شود. ] سیمن و تیمن، آیین هندو، ترجمه على موحدیان عطار. قم، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، 1382ش، ص 74. ]

2. رفع آلودگى: هندوها بر این عقیده اند که با مرگ فرد آلودگى گسترده اى آزاد مى شود که تنها راه رفع این آلودگى سوزاندن جنازه مرده ها مى باشد. [6]نتیجه آن که هندوها به دو دلیل مرده هاى خود را مى سوزانند:

اول آنکه: این کار را (سوزاندن مرده) بهترین راه تسریع در رسیدن متوفى به زندگى بعدیش مى دانند و دوم آنکه با این کار در صدد برطرف کردن آلودگى ایجاد شده مى پردازند.

روش سوزاندن مردگان

هندو ها مرده را در حالى که پارچه روى ان کشیدند به سمت محل مخصوص سوزاندن مردگان مى برند. این همه چوب براى گرم شدن ابدى هستند . در هر محله مکانى مخصوص براى سوزاندن مردگان وجود دارد . روى خاک گودالى به عمق 20 سانتیمتر حفر کرده اند . به اندازه اى که یک نفر در آن دراز بکشد و هم سطح زمین شود . روى گودال با چوبهاى آماده سوختن پوشیده مى شود . 2 ساعت طول مى کشد . نیمکتهایى براى همراهان مرده ها در نظر گرفته شده که 2 ساعت به انتظار بنشینند براى تماشا و گرفتن خاکستر .انبرهایى که به دیوار آویزون شده اند براى این کار هستند . دندانها ، ناخنها و مقدارى استخوان چیزهایى هستند که بعد از 2 ساعت باقى خواهند ماند براى سپرده شدن به گنگ مقدس.

منابع:

Georg Schwikart

Tod und Trauer in den Weltreligionen

Philippe Aries

Geschichte des Todes

Marianne Mischke

Der Umgag mit dem Tod-vom Wandel in der abendlaendlichen Geschichte

سعید نفیسى، خاطرات سیاسى، ادبى، جوانى. بقه کوشش علیرضا اعتصام. نشر مرکز، چاپ اول 1381

 

 

 

 

معماری و ساختار قبور

باستان شناس ها معتقدند که در عصر آهن تغییرات عمده‌ای در شیوهٔ تدفین بوجود آمده و بر خلاف سابق که مردگان در درون منازل دفن می‌شوند ، در این عصر به محوطه‌هایی به نام قبرستان منتقل شده اند . تغییر وضعیت در تدفین با ورود اقوام مهاجر و نفوذ فرهنگ مهاجمین در فرهنگ اقوام بومی تأثیر عمیقی داشته است . تجوه تدفین مردگان در اکثر نقاط فلات ایران به سه نوع است :

·         قبور حفره ای

·         قبور خمره ای

·         قبور حفره‌ای با پوشش سنگی

قبور حفره‌ای ساده

این نوع قبور به طرز خیلی ساده در داخل خاک کنده شده ، دفن شده که دارای هیچگونه بافت معماری خاصی نیستند و فقط با خاکبرداری از زمین به شکل قبر در آمده اند . در این نوع قبور نخست حفره‌ای را که کمی یش از طول و عرض بدن انسان بوده می‌کندند و مرده را داخل حفرهٔ کنده شده قرار می‌دادند و روی آن را با تیرهای چوبی ، شاخ و برگ درختان پوشانیده و سپس روی آن را خاک می ریختند . معمولاً خاک دستی ( خاک نوبت دوم ) را خاک رس بسیار نرم که با خاک زمین های اطراف قبر تفاوتی اساسی دارد ، تشکیل می‌دهد . دربارهٔ جنسیت افراد به خاک سپرده شده در این قبور می‌توان اظهار داشت که در این قبور جنسیت های مختلف اعم از زن ، مرد و کودک دفن شده اند . مردگان را در این قبور گاهی به پهلوی راست و گاهی به پهلوی چپ و گاهی به صورت چمباتمه خوابانیده اند . در تپه حصار مردگان را در یک یا چند لباس پیچانیده اند که این از بقایای پارچه‌ها در قبرستان این تپه مشهود است . وجود قبر های زیاد در تپه شمالی حصار نشان می‌دهد که بیشتر مردم برای دفن اجساد ، مرده‌ها را در محلی خاص دفن می‌کردند .

قبور خمره‌ای

در این نوع قبور ، مردگان را در خمره‌هایی قرار می‌دادند . بیشتر محققین معتقدند که نوع تدفین ارتباط نزدیکی با وضعیت جنین در داخل رحم مادر دارد ؛ یعنی همان طور که انسان در رحم مادر قرار گرفته ، پس از مرگ نیز به همان حالت به خاک سپرده می‌شود . این نوع تدفین گویای فلسفه ی مرگ و زندگی است ؛ تولدی نو ، بدین معنی که همین جسم با این اعتقاد زندگی جدید را شروع کرده است و حیات دوباره در جهان دیگر خواهد داشت . به همین منظور ابزارکاری که او به طور کلی که به هنگام حیات با آنها سروکار داشته ، با او در درون قبر نهاده شده است .

قبور حفره‌ای با پوشش سنگی

این قبور همانند قبور حفره‌ای ساده با خاکبرداری از زمین شکل گرفته و دارای بافت معماری خاصی نیستند و اندازهٔ آنها هم به قامت انسان که دفن می‌شود ، بستگی دارد . در اطراف این قبور و روی آنها تخته سنگهایی قرار می‌دادند و مرده را به صورت چمباتمه و از پهلو به طرف جهات اصلی می خوابانیده اند . آنان با این کار می خواستند آرامگاهی نظیر خانه‌های جهان زندگان به مردگان بدهند . گاهی هم دیواره‌ها و با کف قبر را سنگ فرش می‌کردند که نشانهٔ فرد از مقام در اجتماع ( در زمان حیاتش ) بوده است . گاهی هم از این قبور به عنوان قبرهای خانوادگی استفاده می‌کردند به این ترتیب که گاهی مرده اول را با لایه‌ای از خاک می پوشانیدند و مرده دوم را قرار می‌دادند و گاهی هم وسایل درون گور و استخوانهای مرده اول در گوشه‌ای از قبر جمع کرده و مرده دوم را قرار می‌دادند .

عقاید و آئین تدفین

ساکنان فلات ایران در دوران بسیار کهن عقیده داشتند که انسان پس از مرگ در دنیای دیگر به زندگی خود ادامه می‌دهد . از این رو مقداری عذا در ظرف های سفالین بالای سر و پای مردگان با ابزار و اثاثیه و اسلحه و سایر لوازمی که وی در طول زندگی به آنها نیاز دارد ، را همراه او دفن می‌کردند . البته این عمل در اقوام مختلف دارای شدت و ضعف بوده است . جالب توجه است گور دختری در تپه حصار که در این قبر علاوه بر انواع جواهرات و اسباب بازی زمان کودکی ، مقداری ظرف و اثاثیه که در زمان بزرگی دختر و شوهر داریش لازم می‌شده ، با او دفن کرده اند . از این موضوع می‌توان نتیجه گرفت که در آن زمان مردم معتقد بودند که دختر پس از مرگ ، در عالم دیگر به حد بلوغ می‌رسد و احتیاج به وسایل دیگری غیر از اسباب های زمان کودکی دارد .

تدفین مردگان در طبقه اول تپه حصار

تقریباً در تمام قبرها پاهای مردگان خم و یکی از دستها به طرف دهان آورده شده ، از این رو معلوم می‌شود عقیدهٔ این مردم چنین بوده که انسان پس از مرگ از بین نرفته و همچنین قرار دادن ظروف ، اغذیه و جواهرات اشاره‌ای به زندگی ماوراء زمینی باشد.در طبقه اول تپه حصار ، مردگان را به سمت مشرق ، جایی که خورشید طلوع می‌کند ، دفن می‌کردند . این نشانگر این است که خورشید وآفتاب مورد توجه آنان بودده است . اما صورت مردگان به یک طرف نبوده ، به نظر می‌آید که در هر زمانی از روز که می خواستند مرده را دفن کنند ، بدنش را به سمت مشرق و صورتش را به سمت جایی که افتاب در آن لحظه آنجا بوده است ، قرار می‌دادند.به طورکلی مردگان را به سه شکل دفن می‌کردند :

1. دفن مردگان به پهلوی چپ : این روش تدفین که تقریباً نیمی از تدفین را در فلات مرکزی به خود اختصاص داده است ، شامل سه حالت « خم شده » ، « جمع شده » و « چمباتمه » است . در حالت « خم شده » ، تنها دستان مرده ( گاهی یک دست ) را به طرف دهان و سر او قرار داده و او را دفن می‌کنند . در نوع دیگر یعنی در حالت « جمع شده » ، همچنان که دستان به طرف دهان و سر جمع شده اند ، زانوهایشان هم کمی خم شده اند . اما در حالت « چمباتمه » که به « جمع شده کامل » و « تدفین جنینی » هم معروف است ، دستها و پاها کاملاً جمع شده اند ، درست همانند جنینی در رحم مادر ( دربارهٔ علت آن در گذشته بحث شد ) ، به همین دلیل هم به تدفین جنینی معروف گشته است . باید دقت داشت که این نوع تدفین تنها در قبور خمره‌ای رسم نیست و گاهی در قبور حفره‌ای هم دیده شده است .

2. دفن مردگان به پهلوی راست : این نوع تدفین که خیلی کم در فلات مرکزی ایران رایج بوده است ، بیشتر در تپه حصار مشاهده شده است . در این نوع تدفین حالت دستها معیار خاصی ندارند ، گاهی بروی شکم ، نزدیک زانوها و گاهی به سمت کوزه‌ها و ظرف های دفن شده همراه گور دیده شده است . هنوز اطلاعات دقیقی از علت تمایز این دو نوع تدفین که نوع دوم بیشتر در حصار و در جاهای دیگر کمتر دیده شده ، منتشر نشده است .

3. دفن مردگان به حالت طاقباز : در این نوع تدفین که به ندرت و حتی کمتر از نوع دوم در فلات مرکزی مشاهده شده ، تقریباً بر سه نوع است : طاقباز با پاهای جمع شده به حالت چمباتمه ، طاقباز با پاهای به حالت نشسته و طاقباز با پاهای روی هم انداخته شده ، تنها چند نمونهٔ انگشت شمار از این نوع تدفین گزارش شده که ان هم در تپه حصار دامغان می‌باشد . ما در اینجا به بعضی از خصوصیات اولین قبر اشاره می کنیم . در اولین نمونه مرده به پشت یا طاقباز دفن شده است ، دستها روی سینه و پاها روی هم افتاده است که متعلق به یک مرد بالغ است . در بعضی از این موارد یافت شده هم یکی از دستها زیر چانه قرار داشته است .

منبع

-        از کتاب چگونگی تدفین مردگان در عصر آهن در فلات مرکزی ایران ، نوشتهٔ سعیده شرف الدین   

برگرفته از « رده‌های پنهان 

+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 19:57 |

خطوط باستاني 1

خط چيست ؟

توليد دوباره زبان با استفاده از نمادهاي بصري ويا نوعي ذخيره سازي اطلاعات است .

بايد متذكرشدكه قبل ازاختراع خط كارذخيره سازي اطلاعات توسط حافظه انجام مي شداين كارتوسط افرادي كه داراي حافظه اي قوي بودند صورت مي گرفت. باوربه ذخيره سازي اطلاعات توسط خط گونه هاي مختلفي وجود داشته است( نقاشي هاي قبل از تاريخ كه گونه هاي آن از يكساني برخوردار است (ابزار، خط،ريسمان گره خورده،چوب،خط تصويري،خط هجايي كه همگي آن از ارزشهاي يكساني برخوردار است وتنها تفاوت آن اينجاست كه هر جامعه اي متناسب با سطح تمدن خود يكي از اين ابزارها را مورد استفاده قرار مي دهد.

اولين تلاشهاي بشر جهت اختراع خط پس از رشد اقتصادهاي متمركز وضرورت نكاه داشتن محاسبات مربوط به فعاليتهاي كشاورزي ودامداري بوده است.

پس ازتشكيل نخستين  بشر اوليه وگسترش فعاليتهاي و مازاد فعاليتهاي كشاورزي و دامي، علائمي توسط بازرگانان مورد استفاده قرارمي گرفت كه بعدها اين علائم و نشانه ها تكامل يافت و از آن بعنوان خط يادشد. (عدم بخاطر سپردن تمام معادلات اقتصادي توسط ذهن بشر) كه احتمال مي رود كه اين علائم توسط بازرگانان در شوش به كاررفته است . دشوار است كه بگوئيم خط ابتداء دركجا ابداع شد هر چند كه گفته شده كه نخستين بار در سومر اين اتفاق رخ داده است. اين فرضيه به اين باور كه خط در سومر اختراع شده براساس اين است كه قديمي ترين مستندات در اورك يافت شده است و اين فرضيه امروزه با ترديد اساسي مواجه شده است. زيرا ازاين دسته از تصاوير همزمان دراورك، نينوا، شوش، چغاميش وگودين تپه وجود داشته است.

گيرشمن دراين زمينه با تكيه بر ظروف سفالين نجد ايران مربوط به هزارة چهارم پيش از ميلاد اين پرسش را مطرح مي كندكه آيا اين نقاشي ها درحكم نويسندگي بوده است ؟ آيا بايد زمينه فرم كه خط از فن نقاشي پيشه وران بيش از ايران الهام گرفته است. او معتقد است كه هنر ظروف منقوش فلات ايران مقدمه پيدايش خط تصويري بوده است. (يافته هاي دكتر ملك زاده در جيرفت وكنارصندل) يك نوع خط و يادكردن ازآن بعنوان خط شاهي كه استاين كلردركتاب خط شرق به آن اشاره كرده است .

منتقدان: اولين تلاشهاي انسان براي ثبت اسناد (نقاشي هاي درون غارها) كه قديمي ترين آنها غار آلتامير در اسپانيا و غار لاسكو در فرانسه در20 هزارسال پيش ازتاريخ كه در زمرة پيام بوده است نه خط،كه از لحاظ هنر تصويري اهميت داشته اند وآن نشان دهندة ذوق فطري نقاش بوده است.

اما اگرانسان گذشته تصاويري را خلق مي كرد كه همة اين تصاوير بيانگر حالت خاصي بودمي توان اين تصاوير را نوعي خط تصويري(Pictograns) ناميد.

اين تصاوير بصورت ثابت بوده شكل كالاي مورد نظر را بوسيلة شئ نوك تيزي برروي گل رُس رسم مي كردند. درآغاز سعي مي نمودند از روش طبيعت گرانه در رسم تصاوير استفاده نمايند. (مانندشكل خوشةگندم) . روش طبيعت گرانه نمي توانست امر نوشتن را بسرعت جلو ببرد از اين رو كاتبان اوليه خيلي زود دريافتند كه مي توانند با ايجاد چند علامت برروي گِل رُسشكلي را رسم كنند كه با شكل واقعي كالا يا مفهوم مورد نظر شباهتي داشته باشد.(روش ثبت گرانه). درابتداء علائم در يك منطقه (بين النهرين)يكسان نبوده و منطقه با منطقة ديگر فرق داشته است .(كه اين بصورت محدود بوده نه وسيع) .

درخط تصويري كه صورت مجسم نداشت چگونه عمل مي شد؟ دراين باره سعي مي شد از تلفيق چند تصوير كه از نظر معنايي تصوير هيچ شباهتي با هم نداشت و صرفاً از لحاظ تلفظ بيان چندآوا ازآن واژه بود استفاده مي كردند.

كوراكا :            كوه-كور                        آب - آ                                         دهان- كا

خط معناگرا : (Idcogram)

به نشانه هايي كه بر معنايي غيراز معناي ظاهري آنها اطلاق مي شد خط معناگرا گفته مي شود.

مانند :    خورشيد                      خورشيد-گرما- روز                             ايستادگي- مقاومت                         

گاهي اين نشانه هاي معناگرا نمايان گر يك كلمه وواژه هستند كه در اين مورد به آن خط واژه نگار Logogram  گفته مي شود.

دلايلي كه سبب پيدايش خط ميخي شد :

تغييرات وتحولات خط تصويري منجربه پيدايش خط ميخي شد.كه اين نظريه توسط انگلبرت كمپفردانماركي به نام Cuniform بنا به سه گوش بودن وشباهت ظاهري آن با ميخ  نامگذاري مي شود.

1.      درخط تصويري نويسنده دقت زياد جهت رسم تصاوير به شكل زمان بر مي شود. بعدها متوجه شدند صرف وقت درآرايش و نگارش جزئيات تصويري گاهي بي فايده است و سبب اتلاف وقت مي شودكاتبان به اين نتيجه رسيدند كه جهت رسم ستاره ، مرغ،شكار و غيره از حداقل خطوط و جزئيات قلم استفاده بشود. با آن و صف تصاوير قسمت اعظمي از زيبائي و ظرافت خود را از دست مي دادند وتبديل به تعدادي خطوط مي شدند .وسيله اي كه كاتبان با آن مي نوشتند نوعي ني بود كه يك سرآن را به صورت مثلث مي تراشيدند و بنابراين آنچه كه بر لوح هاي گلي نقش مي بست سه گوش بود وخطي بوجودآمدكه امروزه آن راخط ميخي مي نامند.

2.      همة تصاوير ونقوش واژه گونه نشان داده مي شدند در ابتداء  نويسندگان ازگوشة سمت راست شروع كرده و عمودي پائين مي آمدند بطوري كه روي تمامي نقوش به سمت راست بوده است . اما پس مدتي به علت مجهول همة نقوش جهت خود را به ميزان يك زاوية 90 درجه تغيير داده و در عكس جهت قرارمي گيرند. در اين خط جديد تصاوير آدميان به گونه است كه به روي خوابيده اند.

 

3.      استفاده از خشت خام به جاي نوشتن در غارها.

طريقة نگارش خط ميخي از چب به راست بوده و اين عمل با فروكردن ميخها درگِل بصورت عمودي، افقي و يا مورب انجام مي شد.

 

زبانهاي ايراني :

زبانهايي كه از قديم در ايران تا روزگار امروز متناوب بوده از نظر ويژگي داراي وجوه مشتركي هستند. (گرچه ممكن است همة آنها در ايران امروزي نبوده ودر خارج مرزها قرارگرفته باشند) اصطلاحاً زبانهاي ايراني گفته مي شود.كه اين زبانها به زبانهاي فرعي( هندوايراني - هند واروپائي منشعب شده است وواژه هاي مشترك بين ايران وفرهنگهاي ديگرنشان دهندة اين است كه آنها داراي يك زمينة مشترك بوده اند.

زبانهاي ايراني از نظرتاريخي به 3دوره تقسيم مي شود :

1.      ايراني باستان.

2.      ايراني ميانه.

3.      ايراني نو.

اين زبانها دردورة باستان و از نظرسرزميني ازجنوب به خليج از غرب به بين النهرين و از شمال به ارمنستان و كوهاي قفقاز محدود مي شد و اين زبان در شرق درياي خزر به صورت چشمگيري به سمت شمال مرزهاي ايران امروزي وافغانستان و تا درون فلات پامير و تركستان و از آن پس در امتداد رود سند به سوي درياي عمان گسترش پيدا مي كند.( اين محدوده ،محدودة مردم ايراني زبان مي باشد).

زبانهاي ايراني باستان :

1.      سكايي .

2.      مادي .

3.      فارسي باستان .

4.      اوستائي .

كه از دونمونه زبانهاي فوق آثار مكتوبي از زبانهاي اوستايي وفارسي باستان موجود مي باشد.

 

 

زبان اوستايي :

درمحدودة سرزميني ودر شرق ايران رايج بوده است كه احتمالاً قديمي ترين آثار آن مربوط به قرون 10- 8  ميلادي مي باشد.

زبان فارسي باستان :

مي توان به اين مورد اشاره نمود كه اين زبان ، زبان ناحية پارس بوده وكتيبه هاي هخامنشيان به زبان فارسي باستان نوشته شده است.ه قديمي ترين آثارآن متعلق به قرن 5 پيش ازميلاد و متأخرين آن مربوط به قرن 3 پيش از ميلاد مي باشد.واين زبان از نظر زبان شناسي بسيار مورد اهميت است وآنها از قديمي ترين آثار ما بشمار مي روند.

زبان مادي :

از اين دوره خطي دردسترس وجود ندارد اما تمدنهاي همزمان با آنها داراي خط مي باشند. (ماناها)كه اين خط برگرفته از تمدنهاي آكدي و احتمالاً خط ميخي بوده و بعيد به نظر مي رسد مادهايي كه همزمان ماناها بوده اند صاحب خط نباشند. و همچنين از زمان كوروش تا داريوش فاصلة چنداني نيست و با توجه به اينكه كتيبه بيستون در زمان داريوش نوشته شده است بعيد به نظر مي رسد كه اين خط ناگهاني در زمان داريوش ابداع شده باشد و احتمالاً اين خط در زمان مادها زمينه و مقدمه اي داشته كه در زمان داريوش به تكامل رسيده است.

دورة ميانه :

دورة زماني آن 300 سال پيش از ميلاد و700  ميلادي مي باشد. دورة ميانه را به دو گروه زبانهاي ايراني: شرقي و غربي تقسيم مي كنند.

شرقي :     1- سغدي      2- خوارزمي    3- بلخي      4- سكائي.

غربي  :     1- پارتي       2- ساساني .

زبان پارتي :

  زبان دائم دورة اشكاني واز250- 224 ميلادي رايج بوده است .اين زبان پس ازفرو پاشي اشكانيان ازبين نرفت ودردورة شاهان ساساني هم رواج داشته واسنادآن دركتيبه هاي ساساني موجود مي باشد.

زبان ساساني ( فارسي ميانه ) :

 اين زبان به زبانهاي پهلوي ساساني يا فارسي ميانه معروف است. زبان جنوب وجنوب غربي ايران بوده وزبان رسمي دورة ساساني بشمار مي رود.

ازآنجائيكه اين زبان اساساًبه ايالات پارس تعلق داشته ونيز به اين علت كه از نظر ساختارزباني در مرحله اي ميان فارسي باستاني و فارسي نوقرارداردمتخصصان به اين زبان فارسي ميانه هم گفته اندومي توان گفت كه فارسي ميانه ادامة فارسي باستان است .

كتيبه نگاري در ايران باستان :

كتيبه نگاري به دو دوره تقسيم مي شود :

1.      دورة باستان : كه محدودة زماني آن هخامنشيان مي باشد .

2.      دورة ميانه :    كه محدودة زماني آن اشكانيان و ساسانيان مي باشد .

لازم به توضيح است كه از قبل هخامنشيان كتيبه هايي نيز به زبانهاي ايراني وغير ايراني ( بابلي ، آرامي ،سومري) نيز وجوددارد.

كتيبه هاي هخامنشي به 4 شكل نوشته مي شود :

1.      شروع آن با واژة                                          Oatiy  گويد.      

2.      شروع آن با واژة                                          adam     من.

3.      شروع آن با واژة                                            auramazda bag vazaraka  خداي بزرگ اهورامزدا.

4.      شروع آن با واژة                                           hya maoista baganam auramazda vazarka 

                                                                              اهورامزداي بزرگ كه بزرگترين بغان است.

كتيبه هاي فارسي باستان به خط ميخي از نظر تاريخي وزبان شناسي اسناد بسيار پرارزشي هستند ولي از جهت ادبي از اهميت اندكي برخوردار است .در اين كتيبه ها عملاً جملات كوتاه وساده وعيناً درقسمتهاي مختلف همان كتيبه يا كتيبه ديگر تكرار مي شود. كتيبه هاي پس از داريوش اغلب استشاق گونه اي از كتيبه هاي اين پادشاه است .كتيبه هاي فارسي باستان از تخيلات ادبي وصورخيالي خالي هستند. 

ويژگي هاي خط فارسي باستان :  

1.      اين خط داراي 36 نشانه براي واج (حرف) .

2.       2 نشانه براي جداكردن واژه ها ازيكديگر(واژه جداكن ).

3.      8 نشانه بعنوان انديشه نگار( براي استفاده ازواژه هاي پركاربرد) مي باشد 3 نشان براي اهورامزدا ، 1 نشان براي زمين و بوم ، 1 نشان براي كشور ،2 نشان براي شاه و1 نشان براي خدامي باشد .

4.      اين خط از چب به راست نوشته مي شود .

5.      حرف ها از هم جدا مي باشند .

براي اعدا هم نيز تعدادي نشانه وجوددارد كه مجموع اعداد شناخته شده 22 نشانه مي باشد. از اين 36 نشانه 3 نشانه براي مصوت a-i-u ومابقي هجانگار مي باشد.

كتيبه هاي هخامنشي :

معمولاً با دو يا سه حرف لاتين معرفي مي شوند حرف اول نشان دهندة نام صاحب كتيبه، حرف دوم نشان محل پيداشدن ويا نوشته شدن كتيبه ، حرف سوم نشان شمارة آن كتيبه مي باشد( DPD ).

علائم اختصاري در باستان شناسي :

علائم پادشاهان : Am      آريارمنه   D1  داريوش اول   X  خشيارشا      As    ارشام

علائم مكانها :  B  بيستون  P   تخت جمشيد  S   شوش M پاسارگارد    Z سوئز  N  نقش رستم  H  همدان . ومحلهاي نامعين را با i  نمايش داده مي شود.

براي رمز گشايي خط ميخي از دو روش استفاده شده است :

1-   روش انگليسي .

2-   روش آلماني .

 

 

پيترو دلاواله :

 در سال 1621 م از تخت جمشيدديدن مي نمايد واولين كسي است كه چند سطر از خطوط تخت جمشيد را نسخه برداري نموده وبراي يكي از دوستانش به اروپا مي فرستد.او دريافت كه اين يك خط هجايي است كه از چپ به راست نوشته مي شود.

       K    a  y \  x

كارستن نيبور(انگليسي):

اولين كسي است كه نسخه برداري را بصورت دقيقي در سال 1765 م از تخت جمشيد انجام مي دهد.اوفرضيه دلاواله را تأئيد كرد ودريافت كه كتيبه هاي ايراني به سه خط نوشته شده است. اودريافت كه خط بالايي (ميخي ايراني) از همه ساده تر وداراي 42 حرف است.

آنكيتل دوپرون (فرانسوي) :

نسخه هاي خطي اوستا را از هندوستان به پاريس آورد ومطالعه بر روي زبان اوستا موجب پيدايش نهضت بزرگي در زبان شد.

اولاف گرهارد يتخمن :

او در سال 1798 م كشف كرد كه اين  \  نشانة جدا كردن واژه ها از يكديگر است واو نيز اعتقاد داشت كه كتيبه هاي ميخي سه نوع خط مي باشند.

فردريك موسترن :

او مدعي بود كه اين كتيبه ها متعلق به شاهان هخامنشي است. ومعتقد بود كه اين زبان با زبان اوستايي خويشاوندي دارد.در كتيبه ها گروهي از كلمات تكراري وجود دارد كه احتمالاً شاه – شاهنشاه باشد.

گئورگ فريدريش گروتفند :

اواستاد رمز گشايي است او در كتيبه اي از داريوش وخشايارشا در تخت جمشيد را در اختيار داشت.

+ نوشته شده توسط مهرداد در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 و ساعت 9:24 |

باستان شناسي وهنرمعماري اسلامي 1

تقسيم بندي كلي بناهاي اسلامي :

·       بناهاي مذهبي ( مساجد،آرامگاهها،حسينيه ها، تكايا) .

·       بناهاي غير مذهبي :

1-   بناهاي عام المنفعه (كاروانسرا،بازارچه) .

2-   بناهاي استحكامات نظامي(دژها،قلعه ها) .

3-   بناهاي تشريفاتي(كاخها) .

4-   بناهاي آموزشي(مدارس) .

اصول ومباني هنراسلامي :

  1. مردم واري : داشتن مقياس انساني يعني رعايت تناسب اندام هاي ساختمان بااندام هاي انسان ومطابق نيازانسان.
  2. پرهيزازبيهودگي : درمعماري ايران چه پيش ازاسلام و چه دردوره هاي اسلامي معماران سعي مي كردند كاربيهوده اي درساختمان سازي انجام ندهندوازاسراف پرهيزنمايندبه همين دليل دركشور ايران بر خلاف كشورهاي ديگرهنرهايي مانند: نقاشي وسنگ تراشي از اجزاي هنرهاي وابسته به معماري محسوب نمي شود اما استفاده ازكاشي،خشت،آجروگچبري ازكارهاي بنيادي ساختمان سازي در ايران  محسوب مي شود مثال : استفاده از كاشي،

·       جنبة هنري وتزئيني دارد.

·       جنبة كاربردي وبراي استحكام بناهاي خشتي.

·       مقاومت دربرابرسرما وگرما.

  1. خودبسندگي : از نظر مصالح ازمصالح بومي استفاده مي كردند وداراي مزايا زير بودند:

·       كارباسرعت بيشتري انجام مي شد.

·       باصرفه بودوهزينه كمتري را شامل مي شد.

·       مصالح با محيط اطراف همخواني داشت.

·       درصورت نيازبه مرمت به دليل دسترسي به مصالح اصلي تعمير آنها در هردوره وزمان امكان پذير بود.

  1. نيارش(ايستادگي بنا): عواملي كه باعث مي شود بناي ساخته شده خراب نشودودرمعماري سنتي به مجموعه عواملي گفته مي شود كه موجب پايداري بنا مي شود.درواقع نيارش دانش ايستادگي ساختمان و مصالح شناسي است درعلم نيارش ازواحد اندازه گيري واجرا به نام پيمون (پيمانه) استفاده مي شود. (پيمون : عبارت است از مقياس و اندازه هاي مشخص و معيني كه دريك طرح معماري تكرار و باعث سهولت كار ساخت و ساز مي شود و به تمام اندازه ها مقياس استانداردي مي دهد و پيمون بردو نوع است كوچك وبزرگ.
  2. درونگرائي :  1- برون گرا 2- درون گرا ، اصطلاحاً به آن حياط يا ميانسرا نيز گفته مي شود.

·       برون گرا : درساخت بنا ونحوة ارتباط با خارج آن دوحالت وجود دارديابنا درون گرا ساخته مي شود يا برون گرا.در برون گرا مي توان مستقيماً با فضاي خارج ارتباط برقرار نمود مانند: پاويون يا كوشك.

·       درون گرا: در بناهاي درون گرا با استفاده از عنصري به نام حياط (ميانسرا) وقراردادن اندام هاي معماري دردرون بنا وساخت ديوارها ارتباط مستقيم بنا را بافضاي خارج ازآن با عنصري به نام حياط ميسرمي كنند زيرا مردم ايران براي زندگي شخصي وحرمت آن ارزش بسياري قائل هستند وبه همين خاطر معماري ايران از اصل درون گرائي تبعيت مي كند.

 

 

 

عناصر واجزاء معماري اسلامي :

  1. ميانسرا (حياط،صحن) : يكي ازعناصر معماري اسلامي است كه معمولاً در مساجد، مدارس وكاروانسرا اجرا مي شود. ميانسرا به شكل چهارضلعي وبعضي مواقع چند ضلعي ساخته مي شود و در صدر اسلام معمولاً يك حوض درمركزميانسرا ساخته مي شود.ميانسرا دو نقش عمده دردورة اسلامي ايفا مي كند :

ü    نيازمسلمانان به وضوخانه ومحل تطهير در مساجد راوقف نموده وهمچنين نياز مسافران به استراحت، باربندي و بارگيري رادر كاروانسراهارا تأمين مي كند.

ü    ميانسرا به عنوان يك كانون مركزي فضاي داخل ميانسرا را از فعاليت روزمره زندگي و عادي و سر و صداي حاصله ازآن جدا مي كند بنابر اين در مساجد، مدارس، كاروانسراها راحت تر به عبادت بحث و تدريس واستراحت پرداخته مي شود.و همچنين ميانسراها راه دسترسي به بناهاي وابسته : همانند شبستان ، اتاقها، رواقها و ايوانها را ميسر مي كند.

2.      ايوان (پيشان ) : سابقة استفاده ازايوان به زمان اشكانيان بازمي گردد.دربناي كاخ اشكاني آشور اولين بار ايوان ساخته شد.ايوان عبارت است از: يك طاق آهنگ تشكيل شده از سه طرف بسته و به سمت ميانسرا بازمي باشد برخي از ايوانها داراي فضاي ورودي وخروجي مي باشد كه اصطلاحاً به آنها سردر ورودي گفته مي شود . 

مزاياي ايوان ها : 

1.      باعث شكوه وبرجستگي وعظمت بنا مي شود.

2.      به عنوان مركزي براي تزئينات مختلف همانند ايجاد مقرنس هاي گچبري،كاشي كاري،آجركاري، آئينه كاري مورداستفاده قرار مي گيرد.

3.      هوا دربخش طاق ايوان در جريان مي باشد وفضاي جريان هوابازاست.

4.      ايجادسايه نموده وازتابش آفتاب جلوگيري مي كند.

v   نكته :

طاق آهنگ اصطلاحاً درلغت نامه به معناي پوشش درون طاق گفته مي شود كه معمولاً بصورت  نيمه استوانه اي ساخته مي شود.

تعريف گنبد :

پوشش يا سقفي است كه به صورت نيمه مدور يا بيضي شكل برفراز بنا يا پلان مربع يا كثيرالاضلاع با استفاده از گوشه سازي ساخته مي شود. كه بر دو نوع است :

 1- قوس دار يا خميده   2- نيم دايره اي.

تعريف هندسي گنبد :

عبارت است از مكان هندسي نقاطي كه از دَوران چغدي(به معناي قوس،انحنا) مشخص حول يك محور قائم بوجود مي آيد. كه به صورت هاي 32-16-8-4 ضلعي ساخته ميشود.

                                                                                                                                  

 

 

اجزاء تشكيل دهندة گنبد :

·       گنبدخانه :

(زمينه،ته رنگ) فضاي مكعبي كه گنبدروي آن زده مي شودگنبدخانه گفته مي شود.(فضاي اتاق). مكعبي كه گنبد برروي آن ساخته مي شودبشن گفته مي شود ودرواقع جسم ديواري وبالاي رفتة آن را جرز و ساختار بنا را تشكيل مي دهد اما گنبدخانه فقط شامل فضا مي شود.جرز همان ديوار وپشتيبان مي باشد . گنبد خانه فضايي است كه اطراف آن را بشن فرا گرفته همانند يك اتاق كه فضاي دورتا دور آن ديوار است.

·       چپيره : عمل گوشه سازي براي ساختن گنبد را چپيره مي گويند. بعداز بشن در ارتفاعي كه عمل گوشه سازي براي تبديل مربع به دايره صورت مي گيردچپيره گفته مي شود.عمليات گوشه سازي از زاويه هاي مربع درگوشه هاآغاز شده وحركتهايي كه براي تبديل زمينة مربع به دايره صورت مي گيرد چپيره گفته مي شود واين عمليات مختص معماري ايران مي باشد در پي اين حركات 4به 8 -16-32 و در برخي موارد به 64 ضلعي تبديل مي شود.                   چپيره يا گوشه           

        

                             پشتيبان                                                                             

 


 

فوائد گنبدهاي دو پوسته :

·       پوشش دوم عظمت بيشتري به بنا مي دهد.

·       درنقاط پرباران ايران پوشش داخلي از رطوبت حفظ مي شود وجريان هوا بين دوپوسته برقرار مي باشد.

·       در نقاط گرمسيري باعث تغيير زياد بين هواي داخل وخارج مي شود.

·       پوشش خارجي گنبد طرح مناسبي براي تزئينات مانند كاشي كاري،نقوش تزئيني ،خط ونقاشي تبديل مي شود.

·       پوشش خارجي بنا سبب مي شود كه پوشش داخلي درارتفاع كمتري قرارگرفته وبهتر در معرض ديد قرار گيرد مانند: مسجدامام اصفهان كه پوستة داخلي 36 متراست وبا پوستة خارجي 15 متر فاصله دارد در حاليكه ارتفاع تمام گنبد 54 متر است.

·       انعكاس صدا وپرتو صدا بهتر جلوه مي كند.

 

 

قسمتهاي گنبد دوپوسته :

1 . آهيانه.

2 . خود.

آهيانه : به پوشش وپوستة زيرين ودروني گنبد گفته مي شود.

خود : به پوسته وپوشش بيروني گنبد گفته مي شود.

انواع گنبدهاي دوپوسته :

1)     پيوسته.

2)     گسسته.

اگرفاصلة ميان خود وآهيانه كم باشد اصطلاحاً گنبد دوپوسته بصورت پيوسته مي باشد مانند: گنبد مسجد جامع اردستان ومسجد شيخ لطف الله.

اگرميان دوپوسته فاصله وجود داشته باشد اصطلاحاً به صورت گسسته ساخته مي شودمانند: گنبد مسجدامام اصفهان وحرم حضرت امام رضا(ع).

v     نكته :

 خشخاشي :

گاهي مواقع فاصلة دو پوسته گنبد زياد است وجهت استحكام بين دو جداره تيغه هاي آجري ساخته مي شود كه معمولاً تعداد آنها 8 ، 12 ، 16 مي باشد اما استثناً امام زاده قاسم شميران با 19 تيغه ساخته شده است.

v     نكته :

علل استفاده خود درگنبدها:

خود به اطراف آهيانه فشار عمودي وارد مي كند كه از اثرات فشار جانبي ورانش آهيانه جلوگيري مي كند.

 

انواع گنبد :

1)      گنبد نار: عموماً گنبدها به صورت نار ساخته مي شوند در واقع اين گنبد از لحاظ شكل به صورت انار مي باشد .مانند: گنبدهاي حرمين حضرت رضا(ع) وحضرت معصومه(س)درقم.

2)      گنبد رك يا مخروطي يا هرمي شكل : گنبدي كه خط قوسي آن به صورت مستقيم وصاف ساخته شده است شكل اين گنبد به صورت هرمي ساخته شده است مانند: گنبد قابوس.

  گنبد رك بر دونوع است :   1-  برج  2- مقبره.

v     برج : بناهاي برجي شكل مخروطي معمولاًدرگذشته توسط فردي خيّردرمسيري كه راهنماي كاروانيان باشدساخته مي شدمانند: ميل نادري كه معمولاً فضاي داخل برج قابليت سكونت چند نفر را داشته است و در زمان فوت فرد خيّر اورا در داخل برج دفن مي نمودند.مانند: برج رادكان وكشمار.

 

برج رادكان

v     مقبره : مقبره با گنبد رك معمولاً براي بزرگان شيعه وعلويان ساخته مي شد مانند: امام زاده ابراهيم كاشان.

3)      گنبد اورچين (مضرس) : تنهاگنبدي كه به صورت رك ويك پوسته وباروش مضرس (پله پله- دندانه دار)ساخته مي شودكه معمولاً ارتفاع آن از گنبد رك بلند تر است وبيشتر در مناطق جنوبي ايران ساخته مي شوددراين گنبدپوششهاي كوچكي به يكديگرمتصل شده كه مجموعه هاي گنبدرا تشكيل مي دهد وبين پوسته هاي كوچك فاصله هايي وجودداردكه هوا و باد درآن جريان دارددرنتيجه فضاي زيرگنبد خنك ترمي شود مانند : آرامگاه دانيال نبي ومقبرة سيد ميرمحمد در خارك.

4)      گنبدكمبيزه(بيضي شكل):گنبدي كه قاعدة آن بيضي شكل است گنبدكمبيزه گفته مي شود. در واقع گنبدي است كه پلان آن به جاي دايره بيضي شكل است واجراي آن بسيار مشكل مي باشد.گوشه سازي در اين گنبد به شكل 6 ، 12 ، 24 صورت مي گيرد.مانند: مسجد حاج رجبعلي در تهران.

5)      گنبد سروك يا سروي :  خط قوس گنبد سروك ازتقاطع دو بيضي مساوي بدست مي آيد اما شباهت زيادي با گنبد نار دارد ساخت اين گنبد بيشتر در منطقة فارس صورت گرفته است مانند : مقبرة بي بي شهربانو وگنبد بناي قبر آقا در تهران وگنبد شاه چراغ درشيراز كه متأسفانه تخريب وبازسازي شد.

6)      گنبد تركين : گنبدي كه پوستة بيروني آن به صورت ترك ترك ساخته مي شود اين گنبد به صورت كروي ودايره ساخته شده كه از قطعات وشعاع هايي كه نام هركدام از آنها ترك است ساخته مي شود. مانند گنبدمسجد پرسيان در اصفهان وگنبد خواجه نظام الملك  وگنبد مسجد جامع اصفهان.

v     نكته :

براي ساختن گنبدتركين ازطاقهاي باريك كه اصطلاحاًبه آنها تويزه گويندساخته مي شود .اين طاقهاي باريك به صورت پيش ساخته ازگچ تهيه شده ودرقسمت هاي مختلف دايره قرارداده شده واز قسمتهاي مختلف دايره شروع به آجرچيني مي كنند.

 

v     نكته :

ساقة گنبد: معمولاً درحد فاصل ميان خود وآهيانه عناصر واندامهايي در گنبد وجود دارد كه اصطلاحاً به آن ساقة گنبد گفته مي شود.

انواع ساقة گنبد :

1)      اربانه.

2)      گريو.

اربانه : به ساقة گنبدكه به صورت كوتاه ساخته شود اصطلاحاً اربانه گفته مي شود مانند : مسجد شيخ لطف الله ومسجد امام اصفهان.

گريو : به ساقة گنبد كه به صورت بلند وكشيده ساخته شود اصطلاحاً گريو گفته مي شود مانند : گنبد الله الله شيخ صفي الدين اردبيلي وگنبد حضرت امام رضا(ع).  

پوشش فيل پوش به دوحالت اجرا مي شود: 1- نيم دايره.    2- بيضي شكل.

در معماري اروپا براي پوشش از قوس هاي نيم دايره ودرمعماري ايراني از قوس هاي بيضي شكل استفاده مي شود كه نمونة آن در هفت تپه مي باشد.

انواع پوشش خميده وقوس دار:

1.      پوشش مازه دار:  قوس بيضي شكل + دايره يا مدور را مازه دار مي گويند.

2.      پوشش تيزه دار:  قوس هايي كه حالت جناقي ونوك تيز باشد آن را تيزه دار مي گويند.

پوشش : منظور از پوشش ،پوشانيدن قسمت بالاي هر حجم مي باشد.وقتي كه قسمت بالاي فضا پوشانده شود آن را سقف يا پوشش مي گويند.پوشش اسم عام وسقف اسم خاص محسوب مي شود.

 

 اصطلاحات معماري:

1-    چفد: گاهي مواقع قسمتي ازديواره هاي باربر بنا معمولاً بصورت باز،خالي مي ماند كه اين بخش بصورت محل عبور در نظرگرفته مي شوديا پشت آن را تيغه كرده بصورت فضاي كوچك مورد استفاده قرارمي دهند.براي پوشش اين قسمتها معمولاً ازپوشش خميده استفاده مي شودكه به اين پوشش خميده چفد مي گويند.

نكته : پوشش هاي خميده اعم ازچفد ، طاق ،گنبد در ايران داراي قوس بيضي شكل مي باشدوقوس نيم دايره براي پوشش هاي خميده مناسب نمي باشد.

2-    طاق : اگرچفد بصورت ممتدساخته شودطاق ناميده مي شودوعبارتي ديگروقتي برروي فضاي مستطيلي شكل با يك قوس يكنواخت پوشيده شود طاق بوجود مي آيدويا سقف قوس دار را طاق مي گويند.

 

 

 


 

3-    طاق تويزه : براي افزايش وايستادگي دوديواركه طاق بر روي آن زده مي شودازجزريا پشتيبان استفاده مي شود سپس روي ديوارها روبروي پشتيبانها باريكه طاق ساخته مي شود سپس فضاي بين باريكه طاقها را طاق مي زنند براي احداث طاق در اين قسمت از دو روش استفاده مي شود:

·       ياازطرفين طاق رامي سازنندكه دروسط بصورت نعلبكي شكل ساخته مي شود كه به آن نهبن گفته مي شود.

·       وياكل طاق بصورت يكنواخت زده مي شودكه اصطلاحاًاين نوع پوشش طاق را تويزه يا باريكه طاق مي گويند.

4-    كاربندي : زمانيكه مجموعه اي ازتويزه هاساخته مي شود وبه سمت بالا مي رود در داخل يكديگر بافته شده و به اين حالت كاربندي گفته مي شود. نمونة قديمي آن درمسجد جامع اردستان بكاررفته است. پس كاربندي مجموعة بهم بافته ودرهم تنيداي از تويزه كه نتيجة آن ساخت يك سازة مقاوم مي باشد.

5-    نهنبن يا عرق چين:  فواصل پايه ها وحركت ومسير تويزه ها شكل هندسي معيني درفضا ايجاد مي كند كه در نتيجه سقفي بزرگ به مجموعه اي ازسطوح كوچكترتقسيم مي شود. در بالاترين نقطة كاربندي سطحي دايره اي شكل ايجادمي شودكه روي آن را با پوششي كم خيزمي پوشانندكه به آن اصطلاحاً عرق چين يانهنبن گفته مي شود.اين شبكة كاربندي دربخش مركزي بنا بشكل لوزي ودربخشهاي پائين تر بصورت مثلث ساخته مي شود.

6-    شبستان ستوندار: شبستان ازنظر لغوي به معني حرم سرا وخوابگاه مي باشد.واصطلاحاً در معماري به قسمتهاي سرپوشيده وسقف دارمساجدگفته مي شود.شبستانهاي ستوندارمعمولاً ارتفاع زيادي نداشته و درطرفين گنبدها بنا شده اند.شبستانها معمولاً طوري ساخته مي شوندكه دردوره هاي بعد بتوان وسعت آنها را افزايش داد.مانند: مسجد نودر تربت جام ويا بناي امير چخماق در يزد. 

                              

7-    رواق: به فضاهاي سرپوشيده ياصفه هايي گفته مي شودكه معمولاً دراماكن مذهبي ودراطراف ميانسراي بنا ساخته مي شود.معمولاًدهانة اين رواق به سمت صحن مي باشد وبه صورت طاق هاي جناحي يا چشمه طاق ساخته شده است كه فضاي ورودي مساجد را به شبستان يا گنبدخانه متصل مي كند. رواق بدون  در وداراي سكو وحجره مي باشد.                                                       چشمه طاق                                                                                                                                                             

                             رواق

                               سكو 

8-    حجره:حجره يااتاق،معمولاًدراطراف صحن مركزي بصورت مربع ومستطيل وياچندضلعي ساخته مي شود از اين حجره ها در مدارس يراي استفاده طلاب و دركاروانسراها براي استراحت مسافران و درخانقاه براي عزلت نشيني دراويش ساخته مي شود در برخي موارد حجره ها بصورت دو طبقه ساخته مي شود. حجره معمولاً داراي حداقل روشنايي مي باشد سقف آنها كوتاه و از نوع طاق ضربي و طاق آهنگ مي باشند .

صحن

                                           حجره

 


 

                                 

                                                                                                                                                     حجره

مناره : ازلحاظ لغوي به معني محل نوروجايگاه نورمي باشد.مناره ها در گذشته در كنار راه هاي كويري و يا در ميان جنگلهاي انبوه كه ازكيلومترها دورتر ديده مي شد ساخته مي شدند. اينگونه بناها معروف به مناره ياميل مي باشندكه راهنماي مسافران درگذشته محسوب مي شوند. امادردوره هاي بعد تبديل به آرامگاهي براي سازندة بنا مي شد. مانند: منارهاي ارسلان جاذب درسنگ بست خراسان. بعضي ازمناره هامعمولاً بصورت برج هايي ساخته شده كه درشبهاي تاريك ومه آلودبربالاي آن آتش افروخته مي شدآثارآتش درمناره هاي اردكان واخنجان ديده شده است.وياازبرج ممسني درفارس به عنوان راهنماي رهگذران استفاده مي شدتا جائيكه به آن نورآبادگفته مي شود.درمسيركويري يزد به طبس ودرجنگلهاي شمال شرقي ايران نمونه اين مناره ها  معروف به برج رادكان كه بر روي تپه اي بلندساخته شده است.  

 

 

 

 

 

 

 

معمولاً درحاشيةمناره ها، كاروانسراهاوياآب انبارهايي ساخته مي شد تا مسافران بتوانند درآنجا استراحت كنند.

نكته : بيشتر مواقه سازندة مناره ها بعد از فوت درهمان مناره به خاك سپرده مي شد .مانند مناره هاي لاجيم ورسكت در مازندران.مناره هاي دوره اسلامي معمولاًبه صورت جفت دردوطرف ايوان ساخته مي شده است و داراي جنبه هاي مختلفي مي باشدازجمله:محلي بعنوان مأذنه ويابعنوان نشان دادن بناي مسجد ازراه دو رو همچنين مهمترين جنبة كاربردي مناره به منظوراستحكام بخشي آن دررانش بنا مي باشد.

9-     سردابه: دربسياري ازآرامگاه ها،محل دفن شخصيت هاي مذهبي ويا سياسي درزيرطبقة همكف ساخته مي شود. تا از طبقة همكف بتوان بعنوان محل زيارت ويا مراسم مذهبي استفاده نمايند.

 


 

                                                                                                                     

                                     سردابه                                                                      مقبره                                                                                                                                                                                                      

 

  بادگير: معماران ايراني باتوجه به شرايط اقليمي وجغرافيائي در مناطق گوناگون ايران شيوه هاي معماري را توسعه بخشيدند همانطوركه بيشتر بناهاي آذربايجان به دليل سرما فاقد ميانسرا مي باشند در بناهاي كويري ساختن بادگيررواج داشته است.بخصوص درشهرهاي مانندكاشان،كرمان،يزدبادگيرجزءمهمي ازبنامحسوب مي شود.بادگيرهامعمولاًدربخش سقف ساخته شده وشامل برج هاي تهويه بصورت رشته هاي عمودي درمقابل بادهاي وزان ساخته مي شودوبادهارا به داخل اتاق همكف يازير زمين هدايت نموده ودركف بنا حوضي ساخته مي شد تا تأمين كنندة رطوبت فضاي بنا باشد.

                                                                                                                     بادگير

                                                                                                                        

                                                                                                                                   

 

 

 

                                                                                                                                            حوض

مساجد : يكي از مهمترين بناهايي است كه از صدر اسلام درهر شهري بيشتر ساخته مي شودمسجد است.محل ساخت مسجد معمولاً مركزشهر،نزديك بازار ويا در محدودة دارالحكومه مي باشد.

كاربرد ها ودلايل اهميت مسجد : 

1

محلي نماد فعاليتهاي سياسي،اجتماعي،اداري

2

محل براي برگزاري مراسمات مذهبي

3

محلي جهت تدريس

 

4

محلي براي اقامه نماز

5

تالار اجتماعات مسلمين

6

اقامتگاه مسافران وكاروانيان

 

7

محل ابلاغ فرامين سلاطين

8

اعلام جنگ

9

بسيج همگاني 

 

10

محلي براي اخذ ماليات

 

     درصدراسلام هنرمندان ومعماران مسلمان با تكيه بر عناصر هنري گذشته بويژه دورة ساساني اقدام به ساخت بناهاي صدراسلام مي نمايند.مساجداوليه بناهايي هستندبسيارساده شامل:پلاني مستطيل يامربع كه به سمت قبله ساخته مي شوند.مصالح آنها معمولاًهمچون مصالح مساجد خارج از ايران(مساجد مدينه،مكه و كوفه) از خشت مي باشد.(مسجدالنبي الگوي ساخت مساجد صدر اسلام محسوب مي شود).

از قرون 4- 1 هجري

كاهنگاري وسبكهاي اسلامي :                                 صدر اسلام 

صفاريان ، طاهريان ، علويان آل زيار،آل بويه ،غزنوي

سبك خراساني

 

 

 

 


 

از قرون 9 - 5 هجري

                                                                              اواسط اسلام

ايلخانيان ، تيموريان

سلجوقيان ، خوارزميان         

 

 


 

                                و                                  و

 سبك رازي

سبك آذري

 

 


 

از قرون 14 10 هجري

             اواخر اسلام

سبك  اصفهاني

   صفويه ، افشاريه ، زنديه ، قاجاريه

 

 

 


 

مسجد جامع فهرج يزد: اصطخري دركتاب خود ازچهار شهرناحية يزد(ميبد،نائين،كثه، فهرج) نام برده است كه يكي ازآنها فهرج مي باشد.روستاي كنوني فهرج در 12 كيلومتري شرق جادة يزد - تهران واقع شده است. معماري بنا پلان ساده مي باشد كه عناصر معماري آن از: ميانسرا، شبستان ، راهرو، رواق ومناره تشكيل شده است .

دلايل اهميت اين مسجد عبارتند از:

1.      هدف ساخت مسجد ازآغاز به عنوان بنايي مذهبي ومسجد بوده است.

2.      چهرة نخستين مسجد زياد دگرگون نشده واز دست كاري ودخل وتصرف مصون مانده است.

3.      قديمي ترين مسجد پابرجاي كشور محسوب مي شود.

درديگرشهرهاي ايران كه به اسلام گرويدند بناهاي پابرجا ونيمه ويران بازسازي وتبديل به مسجدمي شوند مانند: مسجد يزد خواست،كه يك آتشكده پاربرجا بوده است.ويا مسجد جامع بروجردكه برروي آتشكدة نيمه ويران ساخته شده ويامانند:مسجد ني ريزكه برروي يك ايوان دورة ساساني ساخته مي شود.ويا مسجد محمديه (مسجدسركوچه) نائين كه آثار محرابه ( محل عبادت ونيايش آئين مهر پرستي) دورة گذشته مي باشد. مسجدجامع فهرج تحت تأثيرمعماري وهنردورة اسلامي والگو گيري ازمسجدالنبي ساخته مي شود ومصالح اصلي بنا مصالح بومي مي باشد.

                                                                  شبستان                     فرش انداز

                                                                                                                      قبله          فرش انداز                 شبستان         

                                            مناره                                                                                                                                                                            

                                      ايوان وايوانچه با طاق قوس دار                                        ميانسرا

                                                                    

                                                                                    

                                                                                نماي مسجد فهرج                            رواق وصفه

 

 

 

 

 


 

پلان جزئيات :

شبستان: شبستان مسجد داراي 8 ستون مي باشد(4×2).

بخش شرقي وغربي:  بخش شرقي وغربي  بنا هر كدام به دو دهانه ايوان(ايوانچه) محدود مي شود.

 

 

 

بخش شمالي :  بخش شمالي بنا داراي 4 صفه مي باشد كه پوشش آنها بصورت ساده و نيم گنبدي مي باشد.

بخش مركزي: بخش مركزي صفه ها محل دو درگاه وجود دارد كه با تيغه بسته شده اند كه احتمالاً ورودي اصلي بنا بوده است اما ورودي فعلي بنا در كنار مناره مي با شد.

 

 

مناره: منارة بنا در قرن 5 و4 هجري در سمت راست به بنا اضافه شده است اما به بنا متصل نمي باشد.

ديوارها: ديوارهاي مسجد از خشت خام به ابعاد( 6×32×32 ) سانتي متر ساخته شده است.

طاق: طاق هاي مسجد بصورت قوس دارومرتبط ساخته شده وهيچگونه تلاشي براي سبك كردن ومردوار نمودن بنا به كار نرفته است ومانند بناهاي پيش از اسلام با شكوه ساخته شده است.

كف شبستانها:كف شبستانها با مخلوطي از لوئينه (مخلوطي از گِل رُس پخته شده با تركيبي از ريگ روان و خاكستر) پوشيده شده است.

مصالح : مصالح بكار رفته دربنا بومي مي باشد وبه جاي كاه از خارهاي بياباني(خارشتر،اله ور،ژاژ)آسياب شده استفاده شده است.(استفاده از همين مصالح باعث شده كه بنا از آسيب موريانه در امان بماند).

نماي مسجد: نماي مسجد با سيمگِل (مخلوطي ازگِل رُس،ريگ روان،خرده كاه) وگِل ريگ يا آژند( ملاتي از تركيب خاك رُس، ريگ روان)كه به عنوان اندود زيركارگچ كاري بكار مي رود.

 

تزئين وآرايش بنا: براي تزئين وآرايش بناازطاقچه هاي كوچك ونقوش دالبري وهمچنين نقوشي مشابه كنگره هاي تخت جمشيد استفاده مي شود.  تأثيرات هنرساساني دراين مسجد ديده مي شود بخصوص تزئينات گچ بري دالبري واستفاده از پيچك هاي گياهي ونقشي از درهاي ساساني بر روي ديوار شرقي بنا كه معمار سعي كرده درهاي كهن ايران را باز سازي نمايد.

مسجد تاريخانة دامغان:

مسجد تاريخانة دامغان درسال 300 هجري ساخته شده است.اين مسجدنيزيكي ازمساجد قديمي محسوب مي شودكه به شيوة معماري دورة ساساني ساخته شده است مصالح اين مسجدنيزبومي مي باشد.

 

ويژگيهاي مسجد تاريخانة دامغان :

1) پلان مسجد تاريخانه مستطيل شكل مي باشد.

2) از يك ميانسرا تشكيل شده كه پيرامون آن داراي رواقهايي باطاقهاي ضربي مي باشد.

3) دربخش جنوبي بناداراي شبستاني ستون دارباستونهاي مدوربه ارتفاع 5/3 متروقطر5/1مترتا80/1 مترمي باشد.

4) شبستان مسجد داراي 3 رديف ستون 6 عددي مي باشد.

 

5)پايه ستونهاوستونهابسيارقطورومحكم ترازحدنيازساخته شده اندوفضاي شبستان وميانسرااعتمادو آرامش را در انسان القاء مي كند.

6) درساخت بناي مسجد ازخشت هاي پخته استفاده شده است.

7) درنقشة اولية مسجد تاريخانة دامغان به مرور زمان تغييراتي داده شده است.

اين تغييرات شامل موارد زير مي باشد:

1- در مسجدي كه در صدر اسلام ساخته شد(چغدها،قوسها يا پوشش ها) بصورت سغ وياقوس هلالي بوده اما در دوره هاي بعد تبديل به قوسهاي جناقي شكل مي شود.

نكته : دربناهاي پيش ازاسلام بيشترازقوسهاي ناري شكل يامازه داراستفاده مي شود.استفاده ازاين قوس عظمت و شكوه بيشتري به بنامي دهد.امادردورة اسلامي به دليل اينكه بناهابه صورت مردم وارساخته مي شوند از قوس هاي جناقي ياتيزه داراستفاده مي شودزيرااستفاده ازاين قوسهاارتفاع بناكاهش يافته وبناها مردم وار تر مي شوند.

2- دهانة مركزي بنا در بخش جنوبي بزرگتر ساخته شد.

3- منارة آجري بنادردورة سلجوقيان به بنااضافه شدكه درحال حاضر 25 متر ارتفاع دارد وبدنة آن با آجركاري تزئين شده است كتيبة كوفي مناره نشان  مي دهد كه توسط بختياربن محمد در قرن 5 هجري ساخته شده است.

نكته: مساجدي كه شبستانهاي ستوندار ساخته شده دهانه يا فرش انداز مركزي معمولاً بزرگتر يا وسيع تر ساخته مي شود بعلت اينكه در مقابل محراب قرار گرفته وبه جهت احترام به محراب.

 

مقايسة مسجد جامع فهرج يزد با تاريخانة دامغان :

                         مسجد جامع فهرج يزد                         مسجد تاريخانة دامغان

ستون :                    8 عدد 4×2                                            18 عدد 6×3

دهانه :              10   عدد 2× 5                                           21 عدد 3×7

طاق ها :         هلالي(چغد دار)                                                   جناقي

دهانه :            شرقي وغربي 2 عدد                             6 عدد در هرطرف

ارتفاع :            بلند وبا شكوه                                            كوتاه تر است

مصالح :           خشت خام با ابعاد 6×32×32                       خشت پخته شده

طاقهاي مسجد جامع فهرج ارتفاع وشكوه زيادي دارد وهيچگونه تلاشي براي مردم واركردن وسبك كردن وزن بنا نشده و مانند بناهاي پيش از اسلام با شكوه وعظيم ساخته شده است اما تاريخانة دامغان طاقها كوتاه تر ساخته شده است.مسجد جامع فهرج يزد ساده تر از تاريخانة دامغان ساخته شده است.

 

گنبد قابوس گرگان :

 يكي از قديمي ترين آرامگاه هاي برجي شكل مي باشد كه در زمان آل زيار به دستور قابوس بن وشمگير ساخته شد ويكي از قديمي ترين وبلند ترين برج هاي آجري جهان محسوب مي شود. بناي اين آرامگاه بر روي تپه اي به ارتفاع 17 متر ساخته شده است.ارتفاع آرامگاه از سطح تپه 55 متر مي باشد ارتفاع بدنة بنا 37 متر وارتفاع گنبد مخلوطي بنا 18 متر مي باشد.پلان بنا بصورت ستاره اي شكل مي باشد. آجرهاي بكار رفته در بنا از نوع آجرهاي سخت ومقاوم محسوب مي شوند وملات بنا ساروج مي باشد.در بخش هلالي ورودي بنا از مقرنس هاي تزئيني استفاده شده است كه از اولين نمونه هاي مقرنس محسوب مي شود.آرامگاه گنبد قابوس در زمان حيات قابوس بن وشمگير ساخته شده است.بناي آرامگاه داراي دو رديف كتيبة كوفي بر روي بدنه وقاعدة گنبد مي باشد.

متن كتيبه :

بِسْمِ اللهِ الَّرحْمَنِ الرَّحيمْ : هذاالقصر العالي،لامير شمس العالي، الاميربن الامير قابوس بن وشمگير امر بنائه في حياه سنه سبع وتسعين ثلثمائه قمريه ،سنه سبعه وخمسين ثلثمائه شمسيه.

 

ويژگي هاي اين بنا :

از قديمي ترين آرامگاهها.

بزرگترين برج آجري.

تاريخ بنا به شمسي وقمري.

اولين نمونة مقرنس كاري.

                   

 

 

 

 

آرامگاه امير اسماعيل ساماني(بخارا) :

در مركز شهر بخارا آرامگاه مير اسماعيل يكي از معروفترين شاهان دورة ساماني ساخته شده است پلان آرامگاه مربع شكل مي باشد وهر ضلع آن 10 متر است .اين بنا داراي گنبدي بصورت نيم كروي در بخش مركزي وداراي 4 گنبد كوچك در گوشه هاي بنا مي باشد. شيوة گنبد سازي بنا مشابه معماري پارتي وساساني مي باشد يعني گنبد بر روي فضايي چهار گوش با استفاده از گوشه سازي (سه كنج سازي) شده است. يكي از مهمترين ويژگي هاي آرامگاه استفاده از آجركاري براي تزئين بنا با شكلهاي مختلف مي باشد.در آجر كاري بنا از طرح هاي متنوع مانند طرحي مشابه سبد بافي يا حصير بافي وهمچنين ديسكي شكل استفاده شده است .

 

 


 

  

                                                        10 متر

 


 

                          10 متر

پلان آرامگاه مشابه چهارطاقي هاي دورة ساساني مي باشد وداراي چهار ورودي در چهار ضلع بنا مي باشد تاريخ ساخت بنا حدود 300 هجري مي باشد.

 

مسجد جامع نائين:

مسجد جامع نائين با سقف شبستاني (شبستان ستوندار) ساخته شده است. در مسجد نائين از طاق هاي جناقي شكل استفاده شده است. در دورة آل بويه بخشهاي ديگري به بنا اضافه مي شود اما سقف شبستاني بنا حفظ شده ، قديمي ترين بخش مسجد جامع شبستان جنوبي آن مي باشد. در بناي مسجد مانند مسجد جامع فهرج و تاريخانه دامغان تغييراتي ايجاد شده بخصوص طاقهاي مازه دار تبديل به تيزه دار شده است بطوري كه برخي از طاقهاي بكار رفته دربنا مشابه سبك رازي مي باشد.

بعنوان مثال ستونهاي بنا با گچ بري هاي زيبا وپركار تزئين شده است. كه در شيوة خراساني كمتر ديده مي شود و از آن پرهيز شده است. با توج به اينكه در دورة اسلامي گچ بري با مضامين انساني وحيواني منع شده اما در گچ بري هاي مسجد جامع نائين تا حدودي چهره نگاري ديده مي شود. و همچنين از مصالح گران تر و با كيفيت تر در بنا بكار رفته و از قوسهاي تيزه دار براي پوششها استفاده شده است.

يكي از ويژگي هاي مهم بنا منبري در درب ورودي منبت كاري شده وجود دارد اين بنا داراي كتيبه اي به تاريخ 711 هجري با خط نسخ ونقش شاخ وبرگ گياهان ومنبت كاري شده مي باشد كه توسط جمال الدين ملك التجار وقف بنا شده است. اين بنا پس از احداث چندين بار مرمت شده ودر يكي از كتيبه ها تاريخ مرمت آن 874 هجري قيد شده است.

مسجد جامع نيريز :

اين مسجد نيز با شيوة خراساني ساخته شده است ودر دوره هاي بعد بناهاي الحاقي به آن اضافه شده است.اين بنا در سال 363 هجري احداث شده است. پلان اصلي بنا داراي يك ايوان مي باشد كه مشخص نيست آيا در گذشته متعلق به آتشكده مي باشد يا محرابه.

 

اين بنا داراي تالارها يا ايوانهاي منفرد مي باشد كه اصطلاحاً (گيري) گفته مي شود.اين مسجد داراي مناره اي است آجري كه هم زمان با بنا ساخته شده است. محراب اين بنا با طرح هاي اسلامي گچ بري شده است ايوان رفيع وبلند بنا مشابه بناهاي پيش از اسلام مي باشد ومتأثر از معماري ساساني است.

 

محراب مسجد جامع نيريز

 

پل بند امير در شيراز :

مؤرخين اسلامي همانند (مقدسي وابن بلخي) در قرن 6 – 4 هجري از اين پل نام برده اند.اين پل داراي 103 متر طول و 5/7 متر عرض و80/3 متر ارتفاع و داراي 13 دهانه يا چشمه طاق مي باشد.پايه هاي آن از جنس سنگ ساخته شده وداراي پيش آمدگي بشكل مثلث مي باشد.

مصالح اصلي بنا سنگ آهك،آجر وملات ساروج مي باشدودر اتصال سنگهاي بنا از بست هاي فلزي استفاده شده ( اين روش در تخت جمشيد نيز بكاررفته است).

 

 

 

محل ساخت پل بر روي رودخانة كُر در ناحية كوهستاني شمال فارس مي باشد كه به درياچة بختگان مي ريزد. اين پل در زمان آل بويه در قرن 4 هجري توسط عضدالدوله ساخته مي شود .محققين پي برده اند كه شالودة اصلي بنا متعلق به دورة ساساني مي باشد.


                                                                                                                                         

                                                                                                               

                                                                                103 متر                                                                     5/7 متر

                                                                                                             80/3 متر    

                                                                                                                                             تعداد دهانه 13 عدد

                                        پاية ستو ن                                                                

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رباط ماهي كاروانسراي چاهه سرخس :

يكي از بناهاي صدر اسلام است.در 66 كيلومتري شرق مشهد در مسير مشهد مرو قرارگرفته ويكي از مهمترين بناهاي دورة غزنويان محسوب مي شود. اين كاروانسرا بصورت چهار ايواني ساخته شده است .

پلان كاروانسرا بصورت چهار ضلعي است وداراي ميانسرايي به شكل مربع مي باشد. كه در پيرامون ميانسرا حجره هايي براي استراحت كاروانيان بنا شده است. در هرگوشة بنا برجي ساخته شده وهمچنين داراي سه برج نيم دايره در ضلع شمالي،شرقي وغربي مي باشد. كه در قسمتهاي ورودي وايوانها اجرا شده است.

مورخين ذكر كرده اند زمانيكه سلطان محمود غزنوي از آزردن فردوسي شاعر معروف ايراني پشيمان مي شود هدايايي به قصدجبران به شهر طوس مي فرستد زمانيكه هدايا وارد شهر مي شوداز دروازة ديگر جنازة فردوسي به گورستان برده مي شود. دختر فردوسي از گرفتن هدايا خودداري مي كند اما به دليل اصرار فرستادگان شاه دستور ساخت كاروانسرا را از هداياي بدست آمده مي دهد.

 

 

 

 

 

 

مسجد جامع شيراز :

بناي مسجد شيراز در سال 281 هجري بدستور عمروليث صفاري ساخته مي شود اما در دوره هاي بعد مسجد فعلي در اين مكان ساخته مي شود. از بناهاي دورة صفاري چيزي باقي نمانده .مساجد فعلي با مصالح جديد ساخته شده است بعنوان مثال در سال 1034 هجري شاه عباس اول بنا را باز سازي مي كند.

 

 

 

 

 

كاخ هاي صدر اسلام

اين كاخ ها به دو دوره تقسيم مي شوند:

1-كاخ هاي دورة اموي. ( كاخ الحير شرقي ،كاخ خربه المفجر،قصر عمره).

 2- كاخ هاي دورة عباسي.( كاخ اخيضر، كاخ المعتصم يا جوسق الخاقاني).

كاخ الحير شرقي :

اين كاخ در 100 كيلومتري شمال شرقي پالمير در دمشق واقع شده است.شامل محوطه اي عظيم ومحصور به ابعاد 70 كيلومتر در 4 كيلومتر مي باشد.اين كاخ در مسير مرز اردن ودمشق قرار دارد.درساخت اين قصر از معماري روم اقتباس شده است. بناهاي تشكيل دهندة اين قصر شامل :

1-  محل نگهداري حيوانات.

2- زمينهاي كشاورزي.

3- كاروانسرا.

4- حمام.

5- يك شهر كه شامل 6 خانة اشرافي مي باشد.

6- حمام.

7- يك كارخانة روغن كشي زيتون.

اين بنا در اوايل قرن 2 هجري ساخته شد بيشتر هدف اصلي ساخت اين كاخ باغ هاي زيتون وروغن كشي بوده است.

كاخ خربه المفجر :

اين كاخ در كشور اردن قرار دارد اين كاخ در زمان خلافت هشام در سال 121 هجري ساخته شده است . عناصر تشكيل دهنده قصر شامل 3 بخش مجزا يعني (قلعه ،مسجد، حمام) مي باشدكه بوسيلة يك حياط كشيده به يكديگر متصل شده اند.ورودي اصلي تشكيل دهنده كاخ از قلعه مي باشدكه با برج هاي دايره اي شكل حفاظت مي شود ودر دوطبقه ساخته شده است. دربخش جنوبي مجموعه بنا مسجدي كوچك با پلان چليپائي شكل ساخته شده است.

عوامل تزئيني بنا :

موزائيك كاري،گچ بري ونقاشي بر روي ديوار مي باشد.يكي از بهترين نمونه هاي موزائيك اين قصر مربوط به يكي از اتاقهاي حمام است كه موضوع آن شيري در حال شكار غزال نشان داده شده است. اين قصر در زلزله اي كه در سال 130 هجري روي مي دهد ويران شده وپس از بازسازي تا پايان دورة امويه مورد استفاده قرار مي گيرد.

قصر عمره :

در80 كيلومتري شرق امان دركشور اردن واقع شده است.اين قصر در سال 86 هجري ساخته مي شود. مساحت اين كاخ حدوداً 25 هكتار است .

بناهاي تشكيل دهندة اين قصر شامل :

 تالار پذيرايي در دو طبقه،مسجد، وحمام مي باشد. مسجد اين قصر شامل يك صحن مستطيل شكل بصورت گنبدوارساخته شده است.در ساخت گرم خانة حمام ها وهمچنين روش گرمايشي از فنون تنظيم وپخش آب از حمام هاي رومي اقتباس شده است.

مهمترين عوامل تزئين بنا :

شامل موزائيك ونقاشي ديواري مي باشد. موزائيك هاي اين بنا از سنگهاي طبيعي به رنگ سياه،قهوه اي ، وسفيد ساخته شده است.كف اتاقها وحمام با موزائيك فرش شده است مهمترين عامل تزئيني قصر نقاشي هاي ديواري مي باشد كه به دو دسته تقسيم مي شود:

1- نقاشي هاي شاه نشين.

2- نقاشي ديوارة غربي.

در نقاشي هاي شاه نشين شاه بر روي تخت نشسته وپاهاي خود را بر روي چهار پايه اي قرار داده .در نقاشي ديوارة غربي 6 پادشاه با لباسهاي زيبا بصورت يك در ميان يكي عقب ويكي جلو نشان داده شده است.كه در بين 6 تصوير 4 كلمة عربي و4 كلمة يوناني باقي مانده است كلمات نشان دهندة پادشاهان زير مي باشد:

1- قيصر امپراطور بيزانس. 2- خسرو پرويز شاه ايران. 3- نجاشي پادشاه حبشه. 4- رودركليوس پادشاه اسپانيا.

كاخ مشاطه :

اين كاخ در 20 كيلومتري جنوب اردن واقع شده ودر سال 137هجري در زمان وليد دوم ساخته شده است و يكي از زيباترين ومشهور ترين وآخرين كاخ هاي دورة اموي مي باشد.

پلان اصلي بنا شامل :

مربعي است كه عرض آن 157 متر مي باشد وداراي يك صحن مركزي است كه بنا را به 3 بخش اصلي تقسيم مي كند. يكي از  بخشهاي اصلي تشكيل دهندة بنا اسطبل نگهداري اسب ها مي باشد. به دليل اينكه اين قصر در دورازشهر واقع شده شكارگاه محسوب مي شود.حصار كاخ با برج هاي نيم دايره محافظت مي شود. بهترين عامل تزئيني اين بنا شامل مجسمه كاري بصورت نيم برجسته مي باشد كه در بخش ورودي بنا متمركز شده است.

كاخ هاي دورة عباسي :

كاخ اخيضر :

در 20 كيلومتري جنوب بغداد در بيابانهاي وادي العبيد واقع شده است. اين كاخ در سال 157 هجري داراي بافتي قلعه گونه وبسيار محكم ساخته شده است. ابعاد اين كاخ 169 × 157 متر مي باشد.مصالح اصلي اين كاخ قلعه لاشه سنگ وساروج است .براي ساخت طلق ها وقوسهاي بنا از آجر وگچ استفاده شده است در ساخت اين كاخ از معماري دورة ساساني اقتباس شده است.

كاخ المعتصم يا جوسق الخاقاني :

اين كاخ در 60 كيلومتري شرق بغداد ساخته شده است داراي دروازه ودرگاه هاي ورودي باشكوهي مي باشد كه از صحني به صخن ديگر مرتبط است بنا اصلي اين كاخ شامل يك گنبد خانه مركزي با 4 ايوان است كه در پيرامون به صحن چليپائي شكل منتهي مي شود.در ساخت اين كاخ از معماري ساساني اقتباس شده است . مهمترين ويژگي اين كاخ استفاده از گلستانها وباغ هاي بزرگ با نهرها وفواره ها مي باشد.

 

 

 

مقياس ها واندازه هاي سنتي در معماري :

1- گز- 066/1 متر هر گز به 16 گره تقسيم مي شود.  

 2- نيم گز   33/53 سانتيمتر. 8 گره و6 گره معادل 40 سانتيمتر است.

3- 1چارك   66/26 سانتيمتر . 4 گره است

4- 1گره   66/6 سانتيمتر.3 گره معادل 20 سانتيمتر است.

5-1 ارش  40 سانتيمتر.

6-1 زراع 40 سانتيمتر يا يك ارش.

انواع گچ بري :گچبري ها بر اساس ضخامت گچ بري نام گذاري مي شود.

1- گچبري شكري :

ارتفاع برجستگي ها در گچبري شكري تا 3 ميلي متر مي باشد وبيشتر در سر درها استفاده مي شود.

2- گچبري برجسته :

 ارتفاع برجستگي در اين گچبري به 8 ميليمتر مي رسد وبيشتر در كاخ ها ومنازل استفاده مي شود.

3- گچبري برهشته :

 ارتفاع برجستگي وضخامت آن به 4 سانتيمتر مي رسد نمونة اين گچبري در محراب ايلخاني مسجد جامع اصفهان بكار رفته است.

4- گچبري ذبره :

از اين نوع گچبري براي خوشنويسي ونگارش بيشتر براي نگارش خط ثلث بكار مي رفت داراي لبه هاي بيشتر براي نشان دادن برجستگي حروف مي باشد(نمونة اين گچ بري درزيرگنبدحضرت معصومه(ع)بكاررفته است).

5- گچبري تراش معرق گچي :

 در اين روش گچ را درست كرده سپس پهن مي كنند وبا اشكال مختلف برش داده سپس بر روي ديوار نصب كرده ودر كنار يكديگر قرار مي دهند (نمونة آن گچبري ايوان بناي مشهد اردهال است).

6- گچبري پته :

در اين روش بر روي زمين پارچه هاي كرباسي پهن كرده گچ را بر روي آن كشيده سپس گچبري نموده و پس از پايان گچبري آن را بر روي ديوار وياسقف با ميخ مي كوبند(نمونة آن درآهيانة گنبد سلطانيه بكار رفته است).

7- گچبري مخلوط با آئينه :

در اين روش درگچبري از آئينه استفاده مي شود. در بيشتر بقاع متبركه دورة صفويه از اين روش استفاده شده است.

8- گچبري تخمه درآري :

 براي اجراي اين گچبري معمولاً بر روي ديوار چند لايه گچ كشي با رنگهاي مختلف با ضخامت 3 سانتي متراجرا مي شود آنگاه بر روي گچ هاي كشيده شده گچبري اجرا مي شود وبا برداشتن لايه هاي بالايي لايه هاي زيرين كه رنگ ديگري دارد نمايان مي شود(نمونة آن در ايوان فيضية قم در صخن حضرت معصومه(ع) بكار رفته است. 

+ نوشته شده توسط مهرداد در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 و ساعت 9:23 |

مباني تطور انسان فيزيكي ، فرهنگي

انسان شناسي :

واژة انسان شناسي ترجمه اي ازAnthropology  واين واژه برگرفته وريشة يوناني داردLogos   شناخت وAnthros  انسان كه تمامي رفتارها و خصوصيات انسان را از قبيل : جنسيت ، زبان ، فرهنگ ، نقش آن در رابطه با خانواده، خويشاوندي ، بيماريها،پوشاك ، ساختمان بدن،گروههاي خوني ،نژاد مورد بررسي قرار مي دهد.

انسان شناسي فيزيكي يا زيستي :

الف )- اختلافات انساني :1- ژنتيك انساني2- ژنتيك جمعيتي(نژادحرف اصلي را مي زند) 3- استخوان شناسي.

ب ) - تطور انسان :1- نخستي ها  2- ديرينه شناسي :               1- ديرينه انسان شناسي 2- تشريح ومقايسه.

تاريخچةانسان شناسي :

درتمامي متون يافت شده تمايل به شناخت انسان و بحث خلقت آن پيدايش آتش وچگونگي بوجودآمدن ابزار مدنظرو قابل توجه بوده است .اين اطلاعات براساس سياحان، سفرنامه ها، سربازان ، ومسيونرهاي مذهبي جمع آوري شده است وعلاوه براينهادرقرن7 ميلادي جيمزآشر مطالعاتي برروي زمان پيدايش زمين انجام مي دهدكه بطوردقيق زمان وساعت آن رامشخص مي نمايد.درسال1750 ميلادي يكي از زيست شناسان سوئدي بنام لينه.رنخستين كسي بودكه نژادهاي انساني راتقسيم بندي نمود. اين نژادها عبارت بودند از:زرد آسيايي ، سرخ آمريكائي ، سفيد اروپائي ، سياه آفريقائي.

در قرن 19 تعداد زيادي از دانشمندان اروپائي به مطالعة دقيق ابزارهاي سنگي واسكلت انسانها درنقاط مختلف اروپا پرداختند. بوشه دوبرت فرانسوي اولين كسي بود كه وجودانسان رادرعصر يخبندان دراروپا مطرح نمودو ابزارهايي رادردرة سام درسالهاي 1864- 1847- 1830 مشخص كرد.درسال 1856 بطور اتفاقي دردرة نئاندر در دو سولدوف آلمان بقاياي انساني كشف شد. آثار بدست آمده همراه با اين اسكلت بيانگر شكل تكامل اين نوع انسان (نامبرتال) مي باشد.

درسال 1965جان لوبد داده هاي مربوط به عصرسنگ را به دودورة ديرينه سنگي ونو سنگي تقسيم كرد.جمع آوري اين اطلاعات پايه گذارعلم انسان شناسي شدوازهمان آغازشروع به مطالعة دوشاخة مختلف زيستي و فرهنگي شد.وبطوركلي انسان شناسي فرهنگي مربوط به انسانهاي زنده وانسان شناسي فيزيكي مربوط به انسانهاي مرده مي باشد.  

در اواخر قرن 19 ميلادي انجمنهاي انسان شناسي در كشورهاي : فرانسه ، انگليس وآمريكا ايجادگرديد.

ü    درسال 1822 انجمن علوم بريطانيا بخشي از انسان شناسي.

ü    درسال 1839 انجمن مردم شناختي پاريس .

ü    درسال 1842 انجمن انسان شناسي در آمريكا.

ü    درسال 1843 انجمن مردم شناسي در لندن.

ü    درسال 1862 انجمن انسان شناسي لندن.

ü    درسال 1871 ادغام هردو انجمن انسان شناسي ومردم شناسي لندن وتأسيس مؤسسة سلطنتي انسان شناسي.

ü    درسال 1879 انجمن انسان شناسي واشينگتن .

ü    درسال 1899 انجمن ناظران انسان درفرانسه .

ü    درسال 1902 انجمن انسان شناسي آمريكا.

انسان بر اساس فيزيولوژي وزيستي داراي دو موضوعيت كلي مي باشد :

1.      موجوديت زيستي

2.      موجوديت فرهنگي بعنوان يك عنصرفرهنگي

انسان شناسي واستعمار :

اروپادرقرن 18بعدازدورة رنسانس باافزايش جمعيت وثروت وقابليت هاي نظامي مواجه شد وشروع اين حركت ازقرون پيش بودواكثراًآن را در ارتباط با قارة آمريكا مي دانند.در سالهاي بين 1600- 1500 ميلادي مستعمرات اسپانيا 300 تن طلارادرطي يك قرن به اروپا انتقال داده كه اين خود باعث ثروتمند شدن اروپاشد. كمپاني هاي معروفي ازجمله كمپاني هندشرقي تأسيس شدكه باعث سودرساني به ميزان40%به مدت6سال متوالي به سهامدارانش شد.

درسال 1909 جمعيت ومساحت كشورهاي استعماركننده واستعمارشونده قابل توازن نبوددربريطانيادرازاي يك نفر7/7 نفراستعمار شونده و مساحت هم به همين صورت در ازاي1 كيلومتر در مقابل94 كيلومترمستعمره وجود داشته است. بدين جهت انسان شناسي علمي بودكه مي توانست تمام اهداف استعماري كشورهاي استعمارگر را با توجه به قوم گرائي و قوم مداري توجيه تمايد.

روميان اولين كساني بودندكه اوايل قرن 1ميلادي خط را وارد اروپا نمودند.

مهمترين نظرية ارائه شده نظرية نژادگرائي وتطورگرائي است كه اكثر آنان مبالغه آميزودلائل آن ميزان ونسبت اشتباهات آنان درمستعمرات است ونسل اول انسان شناسان رويكردقوم گرايانه داشته اند.دراين دوره براي رسيدن به اقوام ابتدائي درسايرمستعمرات انسان شناسان مجبور بودندبااستعمارگران همكاري نمايند.وپس از جدا شدن اهداف انسان شناسان ازدولتها بعضاً ديده مي شودكه با هم نيز به مبارزه برخواسته اند.يكي از نظرياتي كه دراين دوره مطرح شد نظريه نژادگرائي بود.

نژادگرائي : باور به وجود نژادهاي انساني وبه برتري نژادخود نسبت به نژادهاي ديگر.

استدلالات نژادگرايانه :

1.      باور به وجود تقسيم بندي هاي بيولوژيك : اين نژادها صرفاً به نماي ظاهري انسان (رنگ پوست)توجه مي كنند.

2.      باور به نوعي طبقه بندي سلسله مراتبي: اين نوع طبقه بندي براساس قابليتهاي جسماني (برتري هاي سياسي ، اجتماعي ، فرهنگي وهميشه برتري سياسي داراي اولويت است) صورت مي گيرد.

دلايل نژادگرائي :

1.      ترس از بيگانه .

2.      سودجوئي .

3.      پروژة تمدن سازي .

4.      جلوگيري از عذاب وجدان .

از قرن 15 ميلادي نژادگرائي بصورت سازمان يافته ،گسترده ونظام مند با 4 موردظهورنمود :

1.     شروع آن با فتح نظامي قارة آمريكابودكه باعث كشف قاره هاي ديگر شد.

2.     قدرت يابي هرچه بيشتر دين اسلام در مرزهاي شرقي اروپا .

3.     آزادي يهوديان وانقلاب فرانسه.

4.     اوج گيري تجارت بردگان وخشونت بيش ازپيشي كه ازقرن 17تا 19 استمرارو براي تمام اين موارد توجيه ايدئولوژي داشته اند.

يكي از مهمترين نظريه پردازان تطور،لامارك طبيعي دان سوئدي است .اومطالعة بسياري برروي گياهان و جانوران بي مهره انجام داده است ودوكتاب به نام هاي  نظام جانوران بي مهره وتاريخچة طبيعي جانوران بدون مهره دراين زمينه دارد.

موضوع اين دوكتاب اين است : جانوراني رامي توان داراي ساختارارگانيست ساده بشمارآوردكه در طول زمان آنهابه ساختارارگانيست هاي پيچيده ترتكامل پيدانمايند.وبراي اين موضوعات دودليل رامطرح مي كند:

1- گرايش دروني وذاتي خودموجودات به تكامل.  2- عوامل بيروني ومحيطي.

لامارك نشان مي دهدكه براي انطباق با محيط زيست است كه موجودات نيازهايي پيدا مي كنندكه اين نيازها موجب تغييرات درعادت و رفتارمي شود و اين عادات موجب تغييرات در ارگانيست مي شوند . محيط زيست موجب مي شودكه جانوران به چيزهايي عادت كنند و اين عادات موجب تغييرات شوند و به مرور زمان اين تغييرات بصورت ژنتيكي و موروثي به نسلهاي آينده انتقال داده مي شود.

طبق نظرية داروين :خيلي ازاين اندام ها دريك مواقع خاصي مورداستفاده قرارمي گيردبرخلاف نظرية لامارك كه نظرية ثبات گرائي وآفرينش گرائي است.

نظرية لامارك : موجودات بر اثر شرايط محيطي آفريده شده وبه مرور زمان تكامل يافته اند.

نظرية ثبات گرائي : موجودات يك روزي آفريده شده اند به شكل امروزي واين نظريه ريشه در كتب آسماني داشته است.

واين نظريه دركتاب فلسفة جانورشناسي لامارك آمده است واودر اين كتاب 4 اصل بنيادي را معرفي مي كند:

1.      اشكال زندگي موجودات زنده ثابت نبوده وبه مرور تحول نموده است.

2.      دگرگوني هاي محيط زيست يا پيرامون موجودات زنده باعث تغييرات در موجودات مي شود.

3.      موجودات زنده براي انطباق با محيط زيست گروهي از مشخصات اكتسابي رادر خويش بوجود مي آورند.

4.      اين مشخصات اكتسابي به صورت موروثي است.

چارز داروين :

اودرسال 1809درخانواده اي پزشكي درانگلستان متولدمي شود.در يك سفراكتشافي با نيروي دريايي انگلستان به آمريكا مي روددرآنجاموجوداتي را مشاهده مي كند وسنگواره هايي را با خود به همراه مي آورد و با مطالعه و تحقيقات برروي آنها متوجه مي شود كه اين سنگواره ها نوع عقب مانده فسيل ها مي باشند كه هر موجودي از نقطه اي رشد نموده و بوجودآمده و پس ازرشدكردن به تمام نقاط گسترش پيدا مي كنندواو نتيجه مي گيرد تغييراتي كه در موجودات پيش مي آيد بعضي از موجودات با اين تغييرات وشرايط سازگارشده و برخي ديگر ناسازگار شده وازبين مي روند. داروين از اين پديده به عنوان انتخاب طبيعي نام برده است.

اصول داروينيست :

1.      جهان درحركت دائمي است وانواع موجودات دچار تغيير وانواع جديد بوجود مي آيد (باتوجه به فسيلها وسنگواره ها) .

2.      دگرگوني بصورت تدريجي وبدون جهش است.

3.      موجوداتي كه باهم شباهت دارند نسبت خويشاوندي باهم دارند ومنشأ واحدي دارند (به نظرداروين تمامي پستانداران داراي منشأ واحدي هستند) .

4.      انتخاب اصلح : كه اين انتخاب اصلح را پاية اصلي نظام هستي مي دانند به نظرداروين تكامل نتيجة انتخاب است اين انتخاب دردو مرحله انجام مي شود:

·       مرحلة اول زماني كه همة موجودات بسيار متنوع بوده وزندگي كرده وداراي رقابت بودند.

·       مرحلة دوم داراي انطباق بودند يعني براي باقي ماندن خودرا با محيط زيست منطبق مي نمودند ودرغير آن دچار فنا ونيستي مي شدند.

5.      جهان بصورت تصادفي بوجود آمده است.

خلقت :

درخصوص خلقت دو نظريه وجود دارد:

·       ثبات انواع :                               1- قدمت      2- خلقت

1-   قدمت : فلاسفه (ارسطو،ابن سينا) معتقدندكه انسان ازهيچ نوع ديگري منشعب نشده وخلقت تابي نهايت به عقب باز مي گردد.

2-   خلقت : جهان يكباره آفريده شده است وعالمان ديني به آن معتقدند.اعضاي يك جانور درحين زندگي تكامل وتحول پيدا مي كند كه درطول زمان اين تكامل بصورت اكتسابي بوده وبه موروثي تكامل  پيدا مي كند.

  • تبديل انواع :

كه از نظرية داروين طبعيت مي كند.

 

 

انسان شناسي زيستي:

عده اي انسان شناسي راباساير علوم داراي رابطه مي دانند.واعتقاد دارند كه انسان شناسي زيستي با علومي مانند تشريح،فيزيولوژي،جنين شناسي،ژنتيك بسيار نزديك است.دركنار اين علوم تاريخ،ادبيات،هنردرارتباط باانسان شناسي است وبا اين علوم ازجهت گرفتن داده ها وتجزيه وتحليل به آنها وابسته مي باشد.

برخي از علوم ديگر (زمين شناسي،ديرينه شناسي،جانورشناسي،گياه شناسي) واز اينكه درجانورشناسي انسان را در ردة آن قرار مي دهد با انسان شناسي رابطه اي مستقيم دارد. دسته اي ديگر از علوم به كاربرد فنون و ابزار بكارگيري وجهت دريافت وتجزيه وتحليل مورد استفاده قرار مي گيرد.

علومي مانند تقويم،ستاره شناسي ،سفال شناسي ومطالعه برروي اشيائي كه دراختيارانسان است وتجزيه و تحليل بوسيلة علوم شيمي وفيزيك ومطالعة خطوط بدن وكف دست انسان مي باشد:

·       اثردست وخطوط آن بر روي سفال باعث شناخت نسل انسان مي شود.

·       شناسائي منشاءمواد استفاده شده(كاني شناسي).

·       رابطة آن با ساير علوم(زيست شناسي،روان شناسي).

انسان شناسي زيستي يا فيزيكي :

انسان شناسي زيستي مطالعه خصوصيات زيستي برروي تكامل و تطور انسان واختلافات زيستي موجود ميان انسا نها است.

روشهاي مطالعة انسان شناسي زيستي :

·       خصوصيات زيستي وبدني انسان.

·       انسان سنجي واندازه گيري هاي مختلف انسان.

·       ژنتيك مولكولي ياDNA .

·       فرهنگ وتأثيرفرهنگ برعوامل زيستي.

·       اختلافات جسماني انساني(امراض،نوع تغذيه).

1-    خصوصيات زيستي وبدني انسان :

مطالعه برروي استخوانها ودندانها كه ابتداءبر روي فسيلها انجام شده(جمجمه ها ودندانها) .دراين بخش مطالعه بر روي دندانها خيلي مهم است (استفاده از غذاهاي سفت وسايش دندانها)چرا كه مشخص كنندة نوع تغذيه در دوره هاي مختلف مي باشد.

مهم: اكولوژي يا محيط شناسي از دو واژة logos oikos  تشكيل شده است در سال 1869شخصي به نام گسل براي اولين بار آن را مطرح نمود.كه تشكيل شده از اكوسيستم كه 6 مرحله دارد

·       كاني: (كربن،نيتروژن،ازت،آب).

·       موادآلي: (هرچيزي كه منشاءجاندار داشته باشد).

·       شرايط اقليمي وجغرافيايي : (گرما،سرما،بارندگي).

·       توليدكنندگان: (موجودات زنده وگياهان سبز).

·       مصرف كنندگان بزرگ : (انسان وحيوانات).

·       مصرف كنندگان ريز: (باكتري ها وقارچ ها)كه با تجزيه كردن آنها را مورد استفاده قرار مي دهند.

درمورد اكولوژي انسان، انسان وهر چيزي كه با انسان در ارتباط است را بايد در اين چرخه قرار دادوانسان را با شرايط زندگي وبا توجه به سن،جنس،وگروه تطبيق ومورد مطالعه قرارگيرد.

اكولوژي محيط جغرافيايي انسان: خاك، محيط حرارتي وآب و هوايي، منبع غذايي هركدام به طورمجزا در محيط جغرافيايي ومحيط فرهنگي موردمطالعه قرارمي گيرد. اكولوژي محيط فرهنگي انسان : دراين قسمت شرايط فرهنگي وآداب ورسوم تأثير گذار است.

2-    انسان سنجي واندازه گيري هاي مختلف انسان : 

اين روش به شيوه هاي مختلفي تقسيم مي شود.

·       اندازه گيري افراد زنده: (با پوليس وساير ابزار ها انجام مي شود) اين اندازه گيري با مشخص نمودن گوش،دهان ،بيني انجام مي شود وآنها قسمتها ونمونه هاي اندازه گيري است.

·       اندازه گيري اسكلت واستخوانهاومشاهدات بدن(رنگ چشم،حطوط دست وغيره مرتبط كنداهميت آن دراين است كه به هرحال به انسان شناسي وباستان شناسي كمك شود.(مثل تعيين جنسيت وتعيين سن) كه اين امرازطريق شناسائي نوع لگن خاسره وارتفاع استخوانها وجمجمه درزنان كه به صورت گردو درمردان زاويه دار است انجام مي شود.

·       يكي ديگرازروشهاارتفاع انگشت سبابه درزنان نسبت به انگشتان ديگربلندتراست ودرمردان برعكس مي باشد.

·       براي تشخيص سن استخوانهاي دنده ودندانهارا مورد بررسي قرار مي دهند.تعداد استخوانها در بدن 206 قطعه مي باشد. در انسان سنجي مي توان به آنها تكيه كرد كاسة سر و صورت22، گوش مياني6 ، ستون فقرات26، دنده ها25، اندامهاي فوقاني64، اندامهاي تحتاني62قطعه مي باشند.

در علم آنا تومي استخوانهاي بدن به سه گروه تقسيم مي شوند.

ü    استخوانهاي دراز: شامل ساعد،ران وساق پا.

ü    استخوانهاي تخت: شامل كتف وكاسة سر.

ü    استخوانهاي كوتاه: شامل استخوانهايي كه اضلاع آن برابر است مانند استخوانهاي مچ دست وپا.

اختلاف استخوانهاي زنان ومردان:

•       جمجمه : در مردان بزرگتر وسنگين تر ودر زنان كوچكتر وسبكتر،حجم آن در مردان بزرگتر ودر زنان كوچكتر.

•       سوراخ پس سر: در مردان بزرگتر ودر زنان كوچكتر.

•       ضخامت: در مردان بيشتر ودر زنان كم تراست.

•       قوس بالاي حفرة چشم: در مردان خوب رشد نموده ودر زنان غير از آن است.

•       صورت : درمردان بزرگتر ودر زنان كوچكتر است.

•       كمان دندانها: درمردان بزرگتر ودر زنان كوچكتراست.

•       رشد دندانها: در مردان بزرگتر ودر زنان كوچكتراست.

درتشخيص اسكلت زن ومرد دوشاخصة مهم وجود دارد:

1-   جمجمه.

2-   لگن خاسره(سوراخ لگن).

تعيين سن به سه روش انجام مي شود:

1-   درجة استخواني شدن جمجمه خصوصاً كاسة سر.

2-   وضعيت دندانها از نظر سايش وفرسودگي.

3-   وضعيت استخواني شدن تاج استخوانها (مفصل ها) كه از 20 سالگي به بعد استخواني مي شوند.

جمجمه : ازحساس ترين نقطة بدن است كه مغزدردرون آن قرارمي گيرد ويك هشتم __ حجم سررا  و نصف ديگرراصورت در بر مي گيرد.

مهمترين كار جمجمه:

v   حفاظت از مغز وجلوگيري جراحت به مغز در پستانداران.

v   حفاظت از مراكز حس هاي پنج گانه در مغز.

v     دستگاه تغذيه (دندانها ،دهان) در پستانداران داراي اهميت است.

 

 

مراحل زماني سفت شدن استخوانها:

استخوان لگن خاسره    بين    16 - 13     سالگي.

استخوان دست              بين   25- 17      سالگي.

استخوان كف دست      بين  21- 14       سالگي.

استخوان ران                بين   25- 16       سالگي.

استخوان بازو                بين  20 15       سالگي.

وسايل اندازه گيري وانسان سنجي :

پوليس: از اين وسيله براي سنجش واندازه گيري اندام انسان استفاده مي شود.وبر دونوع است:

1-   باز شونده.

2-   ثابت.

كه از اين وسيله براي اندازه گيري جمجمه استفاده مي شود ومشخص كنندة نژاد جمجمه ها است.براي اندازه گيري جمجمه نياز به طول وعرض داريم.براي طول حداكثر طول را بين قسمت پائين پيشاني وقسمت دوم را از عميق ترين نقطة پشت جمجمه اندازه گيري مي نمائيم. وبراي عرض جمجمه حداكثر فاصلة مستقيم بين دو نقطة جمجمه (دوطرف) كه بيشترين عرض جمجمه است اندازه گيري مي شود.

                                                        =  100  ×                                    

حداكثر عرض جمجمه را در حداكثر طول جمجمه *عدد100مي كنيم وعددي كه بدست مي آيد.

                                                طبقةجمجمه                                     اندازه  

خيلي دراز                 تا                      9/19

دراز                            تا               9/74 70

متوسط                        تا             9/79 - 75

كوتاه                          تا             9/84 80

                                                 خيلي كوتاه                تا             85 و بيشتر

با اندازه گيري سر نژاد ودستة انساني مشخص مي گردد.

قد واقعي اسكلت مرد:

89/69  + اندازة ران × 238/2

688 / 81 + درشت ني × 392/2

57 / 73 + بازو × 97/2

544 / 66 + ران × 62 /1 + درشت ني × 423 / 1

505 /64 + بازو × 868 / . + ران × 442 / 1

بازو × 83 / . + درشت ني × 931 / . + ران × 442 / 1

 

قد واقعي اسكلت زن :

412 / 61 + ران × 317 / 2

572 / 72 + درشت ني × 533 / 2

729 / 55 + زند اعلي + بازو × 984 / 1

729 / 65 + زند اعلي + ران × 233 / 1

6 / 57 + بازو × 561 / . + ران × 90 / 2

يكي ديگر از راه هاي تشخيص بيني است كه با اندازه گيري طول بيني( تا خار بيني) وعرض بيني تا آخرين نقطة حفره ها:

 

دراز                                              9/46

متوسط         9/50            تا             47

پهن             9/57              تا             51

خيلي پهن      58               به             بالا

 

بيني نه به لحاظ زيبائي بلكه بخاطر فيزيولوژي خيلي داراي اهميت است نقش هوايي كه وارد ريه مي شود در شكل دادن وتكامل بيني مؤثر است.در اين خصوص دو پديدة مهم وجود دارد:

v   درمكانهايي داراي رطوبت كم بيني هابه صورت درازمي باشد.درازي بيني باعث مي شودكه هوايي كه تنفس مي شودبارطوبت واردرية شود ورطوبت مورد نيازراجذب نمايدودليل ديگرهم بخاطر سرماي هوا است كه درهنگام سردي هوا باعث مي شودكه هواي سردتبديل به گرم شودووارد رية شود.

v    رنگ پوست: يكي از مهمترين تحقيقاتي كه درخصوص پوست انجام شده اين است كه هرچه به خط استوانزديكترباشدپوست تيره ترمي شودوتمامي بومياني كه در20درجه عرض شمالي وجنوبي خط استوا ساكنند پوستي تيره تردارند. و هرچه ازاين خط بالاتر و پائين تر رفته پوستها روشن ترمي شود. تيرگي پوست بستگي به عناصرمدافع بدن درمقابل عوامل مضرواشعة خورشيداست وبنابراين ، اين دسته كم تر در معرض بيماريهايي پوستي قرار مي گيرند.

 

3-    ژنتيك مولكولي يا DNA :

 ژن يك كلمة يوناني به معناي تولد است.وDNA مولكولهاي پيچ خورده اي هستند كه ژن هادردرون آنها قراردارندكه كلية اطلاعات مربوط به انسانهادرآنهامي باشندكه اين ژن ممكن است مربوط به فيزيولوژي صورت يافرم آن(مو،بيني، سر) باشد ويا ممكن است موارد مفيد ومعيوب هم درآن وجود داشته باشد.

جهش: يكي ازمواردعلم ژنتيك مي باشدكه براي سازگاري بامحيط انجام مي شود(كه نسل ياانسان بتوانند خود را با محيط سازگارنمايد)ممكن است افرادي قرباني شوند اما نسلهاي بعدي درخصوص سازگاري بامحيط ايمن مي شوند.طبق مطالعات بين انسان وحيوان ميزان جهش ازيك ميليون بين50–1 نفرممكن است با جهش ژنتيك مواجه شوند.استفاده ازمواد شيميايي (رنگ هاي آرايشي،برخي داروها، راديواكتيو، اشعة ايكس،) باعث جهش و يا نقص عضو كودكان تازه بدنيا آمده شود.

رانش وراثتي :  اين پديده انتخاب طبيعت محسوب مي شود كه اين رانش در جمعيتهاي كوچك وجدا صورت مي گيرد.

جريان ژن : مهاجرت در جمعيتهاي همجوار وصورت گرفتن ازدواج بين اين دو گروه(مردوزن) باعث انتقال ژن يكي ازاين دوگروه مي شودوبچه هايي كه ازاين گروه هامتولدمي شودممكن است سفيدوسياه وبه يابه رنگها و خصوصيات جسماني مختلفي باشند.

4-    فرهنگ وتأثير فرهنگ برعوامل زيستي:

هرچيزي كه موجب تغييراتي درنسلها بشوددراين رديف قرارمي گيرد.ازدواج هاي فاميلي كه علت آن ترس از غريبه باشدوياحفظ ثروت دربين خانواده وفاميل وتن دادن به ازدواج هاي فاميلي موجب ازديادژن هاي معيوب مي شود واز طرفي ديگر باعث رواج بيماريهاي مرسوم ژنتيكي (تالاسمي) در اين نسلها مي شود.

5-     اختلافات جسماني انسان :

انسانها از نظر جسماني(دست،پا،چشم،صورت) داراي شباهتهايي باهم هستند .

رابطة خصوصيات جسماني با بيماريها : فاصله كم مفصل هاو دست وپا دردها وحذف نسبت زيستي نسبي.

پزشكي قانوني: استفاده ازآزمايشات خون وخطوط پوست وانگشت نگاري مي توانددرپزشكي قانوني و شناسائي مجرمين مفيد واقع شود.

برنامه هاي بهداشتي : تأثيرخصوصيات جسماني درآب وهواي مختلف برنامه هاي بهداشتي خاصي را مي طلبد.

ساخت لوازم رفاهي وآرامشي : ساخت اين لوازم ونحوة استفادة آنها برساختار فيزيكي بدن تأثير دارد.استفاده از مبلمان بزرگ براي انسانهايي كه داراي جثه واندام بزرگي دارند.يعني هروسيله اي بايدباساختار فيزيكي استفاده كننده تناسب داشته باشد.

تقسيمات زمين شناسي :

تقسيمات زمين شناسي به دو دورة بزرگ وبزرگتر به نام هاي ائون يا دوره(EON) و اِرا يا دوران (ERA) تقسيم مي شود.وازمجموع چنددوران يك دورة بزرگ به نام(PERIOD) وازمجموع چنددورة بزرگ يك دورة بزرگتربه نام(EPOCH) وازمجموع آنهايك عصر(EGE) بوجودمي آيد.اين تقسيم بندي براساس ظهوروانقراض جانداران (گونه هاي مختلف گياهان وجانوران) اعمال مي شود.

دوره هاي زمين شناسي:

اولين دوره پركامبرين : تاريخي كه براي آن مشخص شده است 3600 ميليون سال پيش است.

  دومين دوره پالئوزوئيك : تاريخ مشخص شده براي اين دوره 282- 570 ميليون سال پيش است.كه اين دوره، دورة بي مهره ها وماهيها ودراواخر اين دوره دوزيست ها وخزندگان اوليه نيز مي زيستند.

سومين دوره مزوزوئيك : تاريخ آن 137ميليون سال پيش بوده،ودراين دوره تكامل جانوران وگياهان،نرم تنان، خزندگان ونخستين پرندگان وپستانداران اوليه صورت گرفته است.

چهارمين دوره ستوزوئيك : از2 – 67 ميليون سال قبل كه به دو دورة :

1-       ترشيري.

 2- كواترنري.

تقسيم مي شود. ودورة ترشيري خود به دو دورة ديگر :

1-    پالئوژن.

2-    نئوژن .

تقسيم مي شودكه : بوجودآمدن كوه ها دراين دوره بوده است.

كواترنري : دوره اي است كه وضعيت موجودات زنده از 2 ميليون سال قبل تا به حال يكسان است وسير تكاملي قطعي وجهش تكاملي درآنها زياد مشاهده مي كنيم.كواترنري به دو دوره تقسيم مي شود:

1-    پليستوسن.

2-     هرلوسن.

25000هزار سال پيش مربوط به دورة هرلوسن است كه در اين دوره زمين با 4 دورة يخبندان مواجه مي شود و دراين دوره اتفاقات مهمي رُخ داده كه براي زمين شناسان داراي اهميت خاصي است.ودر اين دوره خيلي از حيوانات (ماموت ها وكرگدن پشم دار) از بين مي روند وانسان هوموساپینس(Homospiens) يا انسان هوشمند ظهورمي كند.

طبقه بندي گياهان وجانوران :

براي اولين بار يك طبيعي دان سوئدي به نام كارل لينه از طبقه بندي گياهان وجانوران سخن به ميان آورد.طبقه بندي او به طوري دنباله رونظرية داروين بود.خصوصيات بارزگياهان وجانوران پرسلولي كه داراي ژن دو جنسيتي هستندباعث تغييراتي درسيستم جانداران وگياهان مي شود.اين تحركات باعث اختلافاتي درنسلهاي بعدي مي شود.

طبقه بندي انسان :

انسان جزطبقة موجودات پرسلول وداراي حس ،واز شاخة طنابداران(نخاع داران) است.

زيرشاخة مهره داران : ماهيها،پرندگان مي باشند

زير ردة جفت داران: انسان جز راستة نخستي ها( ميمون ها وميمون نماها) است .انسانهاي بي دُم كه يك شاخة آن انسان است. كه انسان امروزي با انسان استرالوپيتكوس در 5 ميليون سال پيش مشابه اند وجزانسان راست قامت وهوشمند مي باشد.

 نزديكترين ردة حيواني كه به انسان نزديك است پستانداران هستند.خصوصيات آنها مثل انسان (توليد بچه، شيردادن، وابستگي نوزاد به مادر) است. واين رابطة مادر و فرزندرا قوي مي كند و روابط اجتماعي باعث انتقال تجربيات وفرهنگ مي شود.

خون گرم: به جانوراني گفته مي شودكه باوجودمكانيزمي كه دربدن دارندباعث خون گرمي وكنترل حرارت  بدن مي شوند.

تمرين وآزمون وخطا : مسائل ازاين طريق به سايرين انتقال وآموزش داده مي شود.ابزار سازي وساختن دام جز فطرت حيوانات مي باشد.

  مكانيزم توليد مثل: اين مكانيزم در حيوانات وساير پستانداران متفاوت است.

ردة تخم گذاران : اين گونة پستاندار تخم گذار دراستراليا وگينه ديده مي شود.

كيسه داران : نمونة اين حيوانات ،كانگرو ودراستراليا مي باشد.

جفت داران : اين گونه ازحيوانات داراي جفت بوده كه نوزادآنهادركيسه اي دردرون شكم رشد نموده واز طريق ناف وتا زمان تولد تغذيه مي نمايندمانند:انسان وحيوانات پستاندار.

 

 

نخستي ها به دو شاخه تقسيم مي شوند:   

پيش ميمونها (ميمون نماها) :  1- سنجاب شكلها .             2- لمور شكلها .            3- لوريس شكلها .

انسان نماها :                          1- پهن بيني .                        2- دراز بيني .

 

                                            1-  مارموتها                        1- انسان نماهاي دُم دار

                                            2- ميمونهاي جديد           2- انسان نماهاي بي دُم                 1-  انسان     2- انسان نماهاي چاق

                                                                                                 3- انسان نماهاي جنگلي                                1- اورانگ لوتان

                                                                          2-  شامپازه                                           

                                                                                                1- گيبون                                            3- گوريل

                                                                                                2- سيامانگ

نخستي ها از ردة انسان نماهاي ،ميمونها،بوزينه ها،انسانها تاكنون 350 گونه شناسائي شده است كه نزديكترين گونه به انسان شامپانزه است.

 ازويژگي آنهاساخت وانتخاب ابزارواستفاده ازآن است. نخستي ها داراي مغز نسبتاً بزرگي هستند دستها و ناخن هاي درازوكشيده اي دارند و اكثراً انگشت شصت آنها مقابل سايرانگشتان (دردست و پا) قرار دارد و اين ويژگي باعث مي شدكه آنها بر روي درختان بهتر تردد كنند. وكف دست آنها داراي خطوط هستند. قديمي ترين استخوا نهاي نخستي هاي اوليه مربوط به 70 ميليون سال قبل است.

دراوايل تكامل چشمهاي آنهادردوطرف سرقرارداشت كه بعدها تكامل پيدا كرده ودر جلوي سرقرار مي گيرد. و با تكامل ديد درموجودات نخستي حس بويايي آنها ضعيف تر مي شود.ودر مراحل اوليه تكامل آنها قادر به شناسائي رنگها مي باشند(شناسائي برگ سبز درختان واستفاده از آنها).

اندازه گيري استخوانها :

استخوانها در ايستادن وحركت كردن جانداران(پستانداران2 پا و4 پا) تأثير بسزايي دارندكه به سه شكل است:

1-    الگوهاي حركتي.   2- حركت.    3- حالت .

 

اختلافات پاي جلو وعقب در حيوانات :

پاهاي جلو :

 1- به كمر بند شانه متصل هستند.

  2- باز و و ساعد.

عناصر اندازه گيري :

1-   سرشانه ها.  

2-   شانه ها. 

3-   بالاي زانو. 

4-   قرقرة استخوان بازو ومتصل به زند پائين سراستخوان ران.

5-   استخوان ران .

6-   ساق پا .

7-   مفاصل.

8-   مقايسة لگن خاسره.

اختلافات دست وپا :

بين انسان ونخستي ها،دستهاي بلندترازحدمعمول وحالت خميدگي،دستها وپاهاشبيه به انسان است اما شست پاي نخستي ها كمي فاصله دارد.

اختلاف در قسمتهاي بالائي (دندانها) :

تفاوت آنهادردندانهاي جلويي است. كه به منظور قيچي كردن مي باشد.در نخستي ها دردندانهاي جلو، دندان شيري ونيش دارند.دندانهاي نيش فاصله دار،تيز وجنبة دفاعي دارند.

 

 

اختلاف در حجم مغز:

گوريل ها                                      350   سي سي

شامپانزه ها                                   400 سي سي

استرالوپيتكوس آفريكانوس           450 سي سي

ربوستون                                      500 سي سي

بويزي                                          530 سي سي

همو هابليز                           750 650 سي سي

هموآراكتوس اوليه                   900 775 سي سي

همو آراكتوس پيشرفته                1300 1100 سي سي

نئاندرتال ها                    1500 سي سي

انسان مدرن                      1400 سي سي

فسيلها :

هراثروباقيمانده اي ازموجودات زنده كه در پوسته هاي زمين باقي بماند به آن فسيل يا سنگواره گفته مي شود.و به دو گونه تقسيم مي شوند: 1- فسيلهاي تغيير نيافته.         2- فسيلهاي تغيير يافته.

فسيلهاي تغيير نيافته : بقاياي حيوانات وگياهاني كه در شرايط خاصي حفظ و نگهداري شده اند و امروز به صورت سالم بدست ما رسيده اند مانند: ماموتهايي كه در يخهاي سيبري و يا حيوانات و يا جانوراني كه در ذغال سنگ، روغن يا پيه ، باتلاق ها و يخچالها ويا رسوبات درياها ، سمغ درخت كاج ( سنگ كهربا ) پيدا شده اند اين مكانها ، مكانهاي قسيل هاي تغيير نيافته اند و مي توان  به اين فسيلها موميايي طبيعي هم گفته شود.

فسيلهاي تغيير يافته : اين فسيلها در مكانهاي خاصي پيدا مي شوند:

1-   در كنار آب،درون شنزار،ودر مناطقي كه خاك رسوبي وآهكي دارد.

2-   در درون غارها (توسط انسان،خودش ويا سايرحيوانات برده شده).رطوبت وآب وهواي رسوبي غارها كه بر روي آن پاشيده مي شود باعث بوجود آمدن پوشش سنگي بر روي آن مي شود.

طريقة بدست آوردن فسيلها : اين فسيلها در هر جايي يافت نمي شوند ومناطقي كه خاك اسيدي دارند اصلاً قابل پيدا شدن نيستند ومعمولاً در دشتها،در درياها واقيانوسها كشف مي شوند.

حفاري در مناطق : اين كار به تنهايي قابل اجرا نمي باشد وبراي دست يابي به فسيلها وكشف آنهاوجود زيست شناسان وزمين شناسان نيز لازم مي باشد. مهارت ووسايل اوليه(بيل وكلنگ) وبرس هاي بسيار نرم وكوچك ، خلال دندان.وبعد از برداشتن ضحايا ،لاك شيشه زده مي شود.ومعمولاً فسيل را با قطعة زميني كه بر روي آن قرارگرفته است جدا كرده وانتقال داده مي شود.استفاده از نوارهاي كرباسي وچسب وپيچاندن آن و بامراقبت شديد به آزمايشگاه فرستاده مي شود. ودرآزمايشگاه تمامي موارد استفاده شده را با ظرافت خاص برداشته مي شود.

خواستگاه انسان :

منشاء انسان وسه الگوي اولية آن (استرالوپيتكوس ،هموآراكتوس وهموهابليزها)   در افريقامي باشد.ونئاندرتالها منشاء اروپائي دارند.كه بعد ها آثاري از سه نوع اولية آن در مناطقي از چين وجاوة اندونزي كشف شد.

در سال 1924 م در منطقة تون كارگران معدن در حين كار جمجمه اي را پيدا مي كنند كه آنرا به شخصي به نام هارادات ميدهند.ومطالعات خودرابرروي اين جمجمه شروع مي كندودر 1925 او مي گويد كه اين جمجمه متعلق به گونه اي (استرالوپيتكوس)از انسان است .

اما اين مورداز نوع آفريكانوس مي باشد.كه نمونه هاي بعدي در منطقة الدواي جرج كشف مي شود.منطقة الدواي جرج 25 كيلومتر طول دارد كه در آن انواع نمونه هاي انساني تا به حال كشف شده است.

تغييرات فيزيكي انسانها دردورة تكاملي كه با آن مواجه شده اند :

چانه، حجم جمجمه وگردي سر،صاف شدن واز بين رفتن برآمدگي طاق ابرو، تيره شدن پوست (بستگي به كاهش دماي بدن)، صافي بدن (ستون فقرات)، بوجود آمدن پاشنة پا، پيوستن انگشت شست پا به بقية انگشتان، تكامل شكل دندانها.

 آسترالوپيتساين : خواستگاه آن آفريقا مي باشد.

 

 

 

ساختار فيزيكي :

ü    فاقد چانه،

ü    آرواره حجيم،

ü    حجم سر:يك سوم سر ومابقي صورت مي باشد،

ü    متوسط قد نر 5/1متر ومادها 1متر،

ü    متوسط وزن نر70- 30 كيلوگرم وماده 30 كيلو، وفاقد توانايي تكلم.

الگوي معاش:

جمع آوري غذا ،استرالوپيتساين ها توانائي شكار وساخت ابزار را نداشته اما از ابزارهايي استفاده مي كردند. رژيم غذايي آنهامتشكل ازحشرات،خزندگان،تخم پرندگان كوچك،حيوانات كوچك(مارمولك)،ميوه و دانه هاي گياهي بوده است.

انواع آسترالوپيتساين:

آنامنسيس         900/3 -100/4               ميليون سال پيش

آفارسنيس         900/2 700/3             ميليون سال پيش

آفريكانوس        200/ 5  - 300/ 3          ميليون سال پيش

بويزي                100/ 6 -    200 / 5      ميليون سال پيش

روبستوس           600/ 1 900/ 1          ميليون سال پيش

گارمي                500/2                         ميليون سال پيش      

 

شرايط آب وهوايي كه استرالوپيكوس ها درآن زندگي مي كردند موجب شدكه اين گونه كارهايي راانجام دهدكه موجب تكامل و رشد سريع فيزيكي آنهاشود. يافتن شكار، طريقة شكار وتصميمات ديگري كه موجب رشد فيزيكي ورشد مغز اين گونه از موجودات مي شود.

شايد اين رفتارها موجب تبديل شدن آنها به گونه اي ديگر(خانواده) بشود.پيدا شدن يك سري ابزارهامتعلق به اين خانواده باقدمت 2 ميليون سال در كنار استخوانها احتمال داده اند كه اين گونه موجودات ار نوع بويزي مي باشند. اما بعد از مدتي نظر آنها تغيير نموده واين ابزارها كه در كنار آنها بقاياي موجودات منقرض شده يافت شده است متعلق به بويزي ها نبوده است بلكه فرا بويزي ها هم توسط آنها ازبين رفته اند.

همواسترالوپيكوس: اولين انسانهاي ابزارساز بودند ساختار فيزيكي همواسترالوپيكوسها مغز آنها بين 750 – 650 سانتي متر مكعب است. الگوي معاش آنها مرده خواري، وجمع آوري كنندة غذا بوده اند.

هموهابليس يا انسان ماهردرحدود 400000/1500000/2 سال پيش درمنطقة افريقا (كنيا،اتيوپي،تانزانيا)در كنار درياچة توركاناكنيا ومنطقة الدواي جرج مي زيسته اند و تاريخ آنها تا 2 ميليون سال قبل مي باشد و داراي قديمي ترين سنت ابزارسازي تحتاني مي باشند.كه اين گونه بعدها به مناطقي ديگر ازجهان (چين وجاوة اندونزي )  مهاجرت مي كنند.

اين ابزار براي خرد كردن- شكاف دادن- بريدن وقطع نمودن استخوان وگوشت بكار مي رفت وهمچنين از آنها براي دفاع از خود استفاده مي شد.كه اين ابزار باعث تغيير در كيفيت دفاع انسان وصرفه جويي در وقت وانجام كارهاي او شد.

براي نخستين بار،وجود اين ابزار ها نيازي به سازگاري انسان با محيط نبود.دراين دوره سازگاري انسان با محيط فيزيكي نبود بلكه سازگاري آنان فرهنگي مي باشد.اين ابزارهابيشتردركناررودخانه هاودرياچه هاپيدا شده است باتوجه به تعدادكم ابزارهاوفسيل هاي موجود دركنارآنها، بيانگرگروه هاي كوچك اجتماعي بوده كه در اردوگاه ها بصورت كوچ رو زندگي مي كردند.

درمنطقة هادر13 عدد همو هابليس پيدا شده كه به نظرمي آيدكه آنهادسته جمعي كشته شده اند.شكل گيري اين گروه هابيان كننده فرهنگ زندگي به سبك جمع آوري غذامي باشد.گروه هايي كوچكتردرمحلهايي كه پاسخگوي نيازمندي هاي آنها باشد وجود نداشته است.

 

 

 

هموآراكتوس(انسان قائم) :

نمونه هاي اين انسان در اروپا وآسيا وافريقا (درمنطقة الدواي جرج،وحاشيه درياچة توركانا)ديده شده است.

خصوصيات فيزيكي :

قد آنان 160 150 سانتي متر

حجم مغز آنان 1000 سي سي

كاسة سر گنبدي شكل

بيشترين عرض صورت درقسمت پائين گوشها

خطوط ابرو برجسته

دندانهاي جلو برجسته

چانة عقب رفته

پيشاني شيب دار

فسيل ها :

قديمي ترين نمونة آن مربوط به انسان جاوه مي باشد. شخصي به نام ائوگن دوبوا كه جراح مي باشد. مطالعات خود را بر روي يكي از فسيل ها شروع كرده وقدمت آن را به 500000700000 سال پيش از ميلاد تشخيص مي دهد ونژادآن راكانتروپوس نامگذاري مي كند.

در منطقة چين(چوكوتين) : ديويد بلك بطور اتفاقي چند دندان از دارو فروشي خريداري مي كند مطالعات خود را شروع مي كند ودرآن محوطه ها به چندين فسيل برخورد مي كند كه قدمت آنها به 500000 سال پيش باز مي گردد.

ابزارهاي هموآراكتوس ها :

يكي از ويژگي هاي فرهنگي آنان محسوب مي شود.ابزارهاي هموهابليس ها ابزارهايي ازنوع الدوايي واز سنت ابزار سازي آشولين با قدمت 1400000 سال در افريقا مي باشدوقديمي ترين نوع اروپائي به 750850 هزار سال پيش از ميلاد است.شيوة آماده سازي ابزار از سنگ با ضربه زدن به لبه هاي آن باعث بريدگي لبه ها شده وحالت كوبندگي به خود مي گيرد.

استفاده ازابزارها : باعث سهولت كار انسان در شكار وحفاظت از خود مي شود وباعث شد كه انسان بوسيلة ابزار بتواند از منابع طبعيت بهتر استفاده نمايد.

استفاده از آتش : انسان به وسيلة آتش توانست درمقابل حيوانات از خود دفاع كند.ازگرماي آن دربرابر سرما، براي پخت مواد غذايي استفاده نمايد.مسئلة مهمي كه دراينجا اتفاق مي افتد آن است كه با پخت غذا و نرم شدن گوشت پخته شده تغييراتي در سيستم فيزيكي بدن(فك ودندانها) رُخ دهد.

شكار: از آتش براي رماندن حيوانات به سوي پرتگاه ها وباتلاقها وشكارنمودن آنها استفاده مي شد.

ويژگي هاي آراكتوس ها :

بيرون كشيدن مغز حيوانات از سوراخ پس سر،شكستن استخوانهاي بزرگ واستفادة مغز آنها، وجود برخي از عوامل،كارهاي گروهي،زندگي اجتماعي،ونياز به برقراري ارتباط با يكديگر برخي ها معتقدند كه آنها قادر به تكلم بوده اند.

ابزار وكنترل آتش سبب تغيير محيط زندگي آنان شد(مهاجرت از آفريقا به ساير نقاط جهان).واين تغيير محيط باعث افزايش جمعيت وافزايش سكونتگاه ها شد.ودرنتيجة اين جابجائي هابودكه به منابع غذايي بيشتري دست يافتند.

منازل ومساكن آنها از كلبه هاي بي دوامي بود كه از شاخ وبرگ درختان واستخوان ها ساخته مي شد.درمنطقة ترآماتاي فرانسه آثاري از اين كلبه ها بدست آمده كه تاريخ آنها به 400هزار سال قبل از ميلاد باز مي گردد.

آنان داراي ديدگاه هاي سمبوليك ومذاهب ابتدائي بوده اند .اثري از آنان در منطقة فرانسه پيداشده است كه نقوشي رابر روي استخواني نشان مي دهد كه از آن استفائه هاي اعتقادي وجادوئي مي شده است.

انسان هوشمند همو ساپينس :

در 200000 – 300000  پيش از ميلاد تعداد زيادي استخوان در مناطقي از آفريقا،اروپا وآسيا يافت شد. برخي از اينگونه ها هموآراكتوس وبرخي ديگر شبيه انسانهاي جديد وبرخي از اندامهاي آنان شبيه گونه هاي قبل و بعد مي باشند.حجم جمجمة بيشتر هموآراكتوس ها وساختار فيزيكي آنها (فك،بالاي ابرو،دندانها) شبيه انسان جديد است.برخي ها اين گونه انسان را : انسان ابتدائي جديد،هوشمند،ويا هموآراكتوس پيشرفته ناميده اند.فرهنگ آنها با هموآراكتوس ها فرقي ندارد ولي از لحاظ تكامل پيشرفته تر از هموآراكتوس ها هستند.

هموآراكتوس ها به 3 نوع تقسيم مي شوند :

·       نئاندرتال.

·       كرومانيون .

·       انسان هوشمند - هوشمند.

بقاياي قديمي ترين گونة نئاندرتال هادرسال1856 در دوسولدوف آلمان پيدا شد. وازقديمي ترين استخوانهايي است كه در يافت شده واعتقاد دارند كه اين گونه به اروپا مهاجرت كرده اندوبرخي ها اعتقاد دارند كه زير مجموعة انسانهاي امروزي هستند وحتي از لحاظ اندامي به انسانهاي امروزي نزديكتر وآنان را شبيه نئاندرتالها مي دانند.اين گونه مي توانستند به ازدواجهايي با نئاندرتالها وكرومونهاداشته باشند.

خصوصيات نئاندرتالها:

ü    قوس بالاي ابرو .

ü    محل سوراخ پس سر عقب تر از انسان امروزي است .

ü    صورت دراز وپهن .

ü    آروارة قوي ودندانهاي بزرگ .

ü    فرسايش شديد در دندانهاي بزرگ بنظر مي رسد كه از آنها استفاده هاي ديگري شده است .

ü    عدم وجود چانه .

ü    حجم مغز آنها بيشتراز مغز انسان امروزي(1700 – 1600 ).

ü    استخوانهاي دست قوي وكوتاه .

ü    درارتفاعات زندگي مي كردند .

ü    سنت ابزار سازي آنان موسترين است(استفاده از يك سنگ مادر وساختن چند ابزار مختلف) .

فراواني ابزارباعث فراواني غذا وپوشاك مي شودوفراواني استقرارگاه ها نشان دهندة زيادي جمعيت ومهاجرت بوده ودر نتيجة اين مهاجرتها ساير مناطق مورد استفاده قرار مي گيرند(مناطق سردسير) كمبود ومحدوديت موادغذايي باعث شد كه گوشت بيشتراستفاده  باشد.گوشت خواري موجب توان ومقاومت بيشترونياز كمتر به غذا شود.

شاخص ترين فرهنگ بدست آمده از آثار تدفين بود.كه در هيچ يك از گونه هاي قبلي وجود نداشته است. قرار دادن جسد با فرم هاي خاص داخل گودال از قبل آماده شده وقرار دادن گل در كنار جسد و وجود ادوات و ابزار در كنار جسد نشان دادن يك مذهب ابتدائي واعتقاد آنان به جهان پس از مرگ مي باشد.

مواظبت از انسانهاي معلول كه نمونة آن انساني با دست شكسته وآتل بندي شده بوده است. و وجود برخي اعتقادات به پرستش گونه هاي مختلف.

نحوة انقراض نئاندرتالها :

برخي اعتقاد به انقراض كلي آنها دارند و اينكه در گروه هاي ديگر حل شدند و برخي ديگر اعتقاد دارند كه گونه اي جديد به نام كرومون ها باعث انقراض و جايگزيني آنها با نئاندرتالها شد. در سال  1868 در منطقة كرومانيون درپناهگاه صخره اي اين گونه براي اولين بار پيدا مي شود.

بقاياي اين انسان در افريقا ،اروپا،وآسيا پيدا شده كاهش اندازه دندانها وآرواره ها  موجب شد كه اندازه فك هم كوچكترشود.رشدفن آوري به تدريج دراين دورة باعث شدكه غذاي بيشتربراي رشد بدن نيز متوقف  شود. و با ساخته شدن ابزارهاي كارآمدي(تير وكمان) موجب توقف در رشدآنها بشود.

حدود 35000 سال قبل انسان مدرن برحسب  يافته هاي باستان شناسي در كرومانيون استفاده از ابزارهاونوع زندگي تغييراتي در روند زندگي آنها ايجاد شد.همزمان با انسان مدرن رشد انسان متوقف مي شود واستفاده از ابزارهايي ( نيزه پران واستفادةمتأخراز تير وكمان)كه نياز به نيروي بيشتري نداشته است .ويكي ديگر از ويژگي ها را مي توان علاقة زياد به اعتقادات اوليه(مذهب) دانست. (وجود الهه هاي مادربا اندامهاي اغراق شده)كه نشان دهندة باروري هستندكه از 35000سال قبل مي توان آنهارا مشاهده كنيم.ويكي ديگر از ابزارهايي كه حدود 20000سال قبل وارد زندگي بشر شد قلاب ماهيگيري مي باشد.

وجودانسان در سه قارة آسيا،اروپا وآفريقا :

گفته مي شودكه دردوران پارينه سنگي فوقاني ياجديدنمونه اي ازانسانها به منطقة استرالياوگينة نورفته است. چرا كه نزديكترين قاره به استراليا،آسيامي باشد.وممكن است كه مسيرآبي تا استراليارا با كرچي طي نموده و خودرابه آنجا رسانده اند.انسان اوليه از منطقة آسيا توانسته كه از تنگة برينگ خود را به آمريكا برساند . قديمي ترين گونه هاي انساني هموساپينس ساپينس است كه مربوط26هزارسال است كه استخوان پس سر اين گونة انساني در نزديكي شيكاگو پيدا شده است

مذهب از ديدگاه انسان شناسي :

 هر يك از جوامع انساني داراي عقايدي هستند.ومنشاء مذهب را در يك محل ونقطه مي بينيم اين رويه ها قدرت هاي ماوراء الطبيعه درآن دخيل هستند.مانند : الهه ها، مذاهب، وفرهنگهاي خيلي كوچك ودور افتاده . اين نيرو(ماوراءالطبيعه) در همه جوامع در گذشته متفاوت است.

قشر روحاني :

براي راهنمايي وتكميل مذهب ،روشن كردن نكات مبهم دين،كه براساس تعليمات ومهارتها وآموزش ها سعي برروشن نمودن بايدهاونبايدها براي جامعه است كه در يك تشكيلات براساس سلسله مراتب سازماندهي شده اند.كه علاوه برمسئوليت ديني وطايفه يا كشوري نيزسيطره دارند(كاهن شاه،شمن ها). درخيلي ازجوامع وحتي جوامعي كه بي طبقه وعدم وجودسلسله مراتب معنوي باشند هم وجود دارند. شمن ها بعنوان نمايندة انسان سعي برالقاءنظريات خودبه نيروهاي ماوراءالطبيعه مي نمايد(عدم سيل، زلزله، شفا بيماران). اين شمن ها هم مي توان آدمهاي خطرناكي به شمار مي روند(عدم استفاده صحيح از نيروي خود).  

آئين ها :

ü    مناسك گذر.

ü    مراسم تقويت وتشويق.

مناسك گذر :

 عبور يك شخص از يك مقطع به مقطع ديگر(تولد،بلوغ،ازدواج،تخصص،مرگ) .در دوران قبل گذراندن دوره ها با مراسم خاصي انجام مي شد.

مراسم تقويت وتشويق :

 در زماني كه گروه با يك بحران مواجه مي شود.(عدم بارش باران) هدف از اين مراسمات (فاتحه خواني ، ازدواج) براي بوجودآوردن اتحادي بين مردم وكنترل جو رواني جامعه واضطراب است.  

+ نوشته شده توسط مهرداد در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 و ساعت 9:18 |

تاريخ هنر نقاشي ايران

طراحي : به دانش ايجاد كردن يك طرح يا نمايه از هر تصوير ذهني يا واقعي گفته مي شود ،نقشي كه فقط با خط رسم مي شود وسايه روشن ولكه هاي رنگي نداشته باشد طرح خطي نيز ناميده مي شود.

نقاشي : عمل بكاربردن رنگ دانه برروي يك سطح (كاغذ،بوم،ديوار،چوب)ويا هرچيز ديگر باشد وممكن است رنگ آميزي يك اتاق هم بشمار برود(منظور از رنگ آميزي يعني بستر تك رنگ آن مي باشد).

قدمت نقاشي :قديمي ترين آثارنقاشي تقريباًبه30هزار سال پيش بازمي گردديعني6 برابر قدمت وتاريخ پيدايش خط مي باشد.

كاربرد نقاشي در باستان شناسي :

1-     شيوة نقاشي وسبك : مشخص بودن يك شيوة خاص (نيم رخ) ونبود پرس پرتيك يا بعد نمائي (مناظر ومرايا) ،شيوة نقاشي از آنجا داراي اهميت است كه بيانگر ومشخص كنندة دورة تاريخي آن مي شود.

2-     كاربرد ادوات وابزار در نقاشي : منظور از ادوات نقاشي قلم هاي فلزي واستخواني مي باشد.

3-     كاربرد رنگها : رنگهاي طبيعي(روناس،حنا،آهك،گل اُخرا)وغيره كه دراين زمينه معمولاًرنگهاي طبيعي راباروغن هايي (پيه،وچربي حيوانات،روغن كنجدوغيره) مخلوط كرده ومورد استفاده قرار مي گرفت.

اطلاعات جانبي در خصوص نقاشي :

1-   در نقاشي هايي كه داراي نقوش انساني است: نشان دهندة نوع آرايش،تزئينات،لباس وسلاح مي باشد.

2-   مذهب ونگرش : اكثرآثار نقاشي دردوران تاريخي يا جنبة مذهبي دارند يا سياسي ودرآنها نحوة پرستش ونيايش حاكمان وپادشاهان را نشان مي دهد.

3-   معماري وهنرهاي كاربردي : (كاشي كاري ،گچ بري،طاق ها ) كه پس زمينة نقاشي محسوب مي شود.

4-   هنرهاي ظريفه : معماري،فرش، فلزكاري وپارچه هايي كه جهت سايه بان مورداستفاده قرارمي گرفت.

نقاشي هاي غاري : قديمي ترين نقاشي هاي غاري درايران دركوهاي غرب زاگرس درغارهاي ميرملاس،دوشه ، هوميان كه اكثراًدرمنطقة لرستان مي باشدكشف شده است.اين نقاشي هاحاوي نقوشي ازصحنه هاي شكار و حيوانات بومي ازقبيل: (گرگ،بزكوهي،سگ ،اسب وغيره)مي باشدوتاريخي كه براي اين نقاشي ها مشخص شده است 8 هزارسال قبل از ميلاد وهزارة دوم پيش از تاريخ مي باشد.

خصوصيات اين نقاشي ها :اين نقاشي ها بسيارابتدائي وساده بوده وداراي تركيباتي ازگِل اُخرا مي باشد. وهمچنين از رنگهاي سياهي استفاده شده است كه احتمالاً از دوده ويا ذغال مي باشد.

نظريه گيرشمن درخصوص اين نقاشي ها :

اومعتقد است كه اين نقاشي هاتوسط ساكنين لرستان كه درمرحلة جمع آوري غذا قرارداشته ترسيم شده اند.

بعلت وجود نقوش اسب نمي توانيم اين نقاشي هارا متعلق به قبل ازميلاد بدانيم. اين نقاشي ها كه درپيكرك ها اغراق شده بصورت نيم رُخ،انتزائي ومسوط اندازة آنهابين10تا30سانتي مترمتفاوت مي باشد.بيشترين نقاشي ها درغارميرملاس به تعداد110 نقاشي پيدا شده كه حاوي حيوانات بومي از قبيل :گوزن ،بزكوهي، اسب و غيره مي باشند.

نقاشي هاي صخره اي : 

وجوداين نقاشي ها با موضوعاتي چون : بزكوهي وكَل وصحنه هاي شكارحيوانات مي باشد.كه فرم آن شباهتي به آثارنقاشي هاي غاري دارد.اين نقاشي هاتقريباًدر تمامي نقاط ايران يافت مي شود.وهمچنين نقاشي هاي ديواري قبل ازاسلام هم وجوددارد.اين نقاشي هااكثراً برروي يك بستركه عموماً ازگچ بوده رسم مي شد. قديمي ترين اين نقاشي هادرتپة زاغه در بوئين زهرامربوط به اواخرقرن7 واوايل قرن6 مي باشدكه احتمالاً متعلق به يك معبداست ازاين روبه معبد منقوش مشهوراست.( چاپار يورت) .

خصوصيات اين نقاشي ها :

چاپاريورت : رسوم آن هندسي هستند وازرنگهاي : سفيد،سياه،زرد،به همراه نقوش كنگره اي استفاده شده است.

مليان درفارس : متعلق به دورة ايلامي مي باشد .ويليام سارتر ازآن به عنوان پروتر ايلامي ياد نموده ومتعلق به 5 هزارسال پيش مي باشد واز رنگهايي : سيا،سفيد، رنگ ماشي، وگِل اُخرا استفاده شده است.

هفت تپه : نقاشي هاي اين موزه با پوشش سفيد رنگ به همراه نقوش هندسي(دايره ومربع) ورنگهاي قرمز، خاكستري، سياه وآبي وجوددارد.

محوطة قالايچي : دراين محوطه نيز نقاشي هايي وجود دارد كه احتمالاً اين محوطه مركزحكومت ماناهاست كه به زيرتومعروف است كه دركناردرياچة اروميه ونزديك بوكان مي باشد.اين محوطه مربوط به دورة عصر آهن3 ودرآن سه لايه باستان شناسي يافت شده است كه بيشترين آثاركشف شده آن آجرهاي لعاب دارباطرح هاي ازپيش تعيين شده ودرهم مي باشدكه در اين سبك طرح ابتداء باخطوط مشكي رسم وسپس رنگ آميزي مي شد وبعلت پيچيدگي  نياز بود كه طرحها از قبل ترسيم مي شد.

خصوصيات اين نقوش :

نقوش گياهي با گلهاي چند برگ، شاخ وبرگ،شكوفة گل انار، نقوش هندسي(دوايرمتحدالمركز، دواير گيس باف،زيگزات ،فرفره هاي تزئيني وكنگره ،نقوش جانوري،نقوش انساني،نقوش اساطيري كه بيشتر نقش حيوان باسرانسان،اسب وگاو بالداركه متأثرازفرهنگ ميتاني وهوري هابوده واين آجرها معروف به آجرهاي  بوكان مي باشد.دورة تاريخي ايران با حكومت مادها شروع مي شود .مادها براي اولين بار حكومتي در ايران تشكيل مي دهند 750-520 سال قبل ازميلاد كه اسناد آشوري از آن يا مي كند.اطلاعات دقيقي از آنها در دست نيست و تنها اطلاعات موجود نقل وقول ها واطلاعات محدود جهانگردان است.

هخامنشيان :

 اين دوره به دلايل اسناد ومدارك نوشتني نسبتاً پربار تراست .از دورة هخامنشي آثارچنداني در دست نيست آنچه موجود است چند نقاشي وآجرهاي لعابدار ونقل وقول هاي سفرنامه نويس ها وآثار رنگ آميزي شده مي باشد. دركتاب رسالة چيني دربارة نقاشي سخن آورده شده است كه نام او(آليف)ودر لفظ چيني به او(ليه چي) مي گفتندكه اويك نقاش ايراني بوده كه به دربارچين رفته ودرنقاشي زبان زد بوده ودرقرن 4 قبل از ميلاد كارهاي روزرا به مردم شناسانده است.قديمي ترين سند رفت وآمد به دربار چين را از زمان اشكانيان داريم. دلايل آن صحنه هاي شكاراست .ويكي ديگر از اسنادي درخصوص نقاشي هاي چيني داريم مربوط به خارسن متيليني است. اورئيس تشريفات اسكندر بوده كه در خصوص نقاشي هاي ديواري كاخ هاي هخامنشي صحبت كرده است وخيلي علاقه مند بود كه اين نقوش برديوار منازل باشد ومعروف ترين آن داستان عشقي اوداو و روزيا بوده است.

رنگ آميزي : نقوش برجسته ها را رنگ آميزي مي نمودند.وبعلت تفاوت طرح ها رنگ آميزي هم متفاوت بوده است. نقوش سخت رنگ آميزي شده ورنگ غالب آنها قرمز بوده است.

آجرهاي لعابدار: نمونه هايي ازآن درشوش يافت شده است. اين آجرها برعكس آجرهاي بوكان است.در آجرهاي تحت ضميمه مانندپازل است ويك موضوع خاصي رانشان مي دهد.(شير،سربازگاردجاويدان، شير بالدار )ودرحاشية اين آجرها نمونه هاي گياهي و هندسي هم مشاهده مي شود. رنگهاي بكار رفته : قرمز، سفيد، آبي و سبز مي باشد.

سربازان گارد جاويدان : وظيفة آنها حفاظت ازسلطنت وخانوادة شاهي بوده لباس آنان ازبارزترين خصوصيات دورة هخامنشيان است ازتمامي اقشار ومليتهادرآن حضورداشته ولباس آنان بيشترجنبة تشريفاتي داشته است.

كتيبة داريوش : اين كتيبه درخصوص ساخت شوش، جزئيات و تزئينات آن پرداخته ودرآن ازرنگهاي زرد و رنگ آهك استفاده شده است.

آجرهاي لعابدار مربوط به گارد جاويدان : نقش برجسته هرآجرقسمتي ازطيف اصلي مي باشد.حاشيه شامل: نقوش گياهي وهندسي مي باشدورنگهاي قرمز،آبي، زرد، سفيد وسبز مي باشد واكثراآنهاداراي زمينة آبي مي باشند.

نقاشي برروي چوب دردورة هخامنشي : اين نوع سبك دردسترس بود.اين نقاشي دريك بناي آرامگاهي در شهر افيون تركيه درقبري به نام تومول كشف شده است.اين آرامگاه ازچوب ساخته شده ومربوط به2300 سال پيش است يكي ازخصوصيات بارز اين چوبها مقاومت وضدرطوبت بودن آنها مي باشد.

دردهه 800 ميلادي اين مقبره موردسرقت سارقين قرارمي گيردوباعث كشف اين آرامگاه مي شود.بعداز بريدن چوبهاوبردن آنها به كشورآلمان درسال 2007 ميلادي در انبار بندر مونيخ بصورت اتفاقي پيدا مي شوند ومتوجه مي شوند كه برروي اين چوبها نقاشي هايي وجوددارد.وبعداز بررسي ها مشخص مي شودكه اين چوبها متعلق به آرامگاه تومول دركشورتركيه مي باشد.

تصاوير آن شامل : حيوانات وحشي وارابه هاي جنگي است .اين تصاوير نشان دهندة نقش حدود 17 مردو3 زن 16 اسب و2 ارابه مي باشد.ودر بخشي از اين تصاوير شاه را در حال حمله به دشمن با شميشرنشان مي دهدونقش شير در قسمت غربي مقبره بصورت كم رنگ قابل مشاهده است.

با توجه به قدمت ونمادهاي شناخته شده به هخامنشيان ( نشان دادن شاه در بالاترين مقام ودرحالت شكار و شير به عنوان نمادقدرت)مارامجاب مي نمايدكه اين نقاشي ها با توجه به موقعيت زماني ومكاني متعلق به هخامنشيان است.

سلوكي : دورة سلوكيان دورة نسبتاً كوتاهي بوداز اين دوره آثارچنداني به جزءچندنيايشگاه ومقدارزيادي سكه  سراغ نداريم.

هنر نقاشي در دورة پارت ها(اشكانيان) :  اين دوره 500- 250 سال  قبل ازميلادتا 22ميلادي دراكثرمنابع ذكر شده است .پارتي ها از اقوام پرتوه و پاپرني از نژاد آريائي هامي باشند وشيوة معيشتي آنهابا پارسها ومادها متفاوت وبه صورت بيابانگردي بوده است.

آنها درشمال شرق ايران درناحية خراسان زندگي مي كردندوبعدازغلبه برسلوكيان آنهارا واداربه عقب نشيني تا مرزسوريه نمودند واولين پايتخت خودرا به نام آساك درنزديكي نيشابوربنانهادندوبا وجود دو آتشكده در اين منطقه اشك اول درآنجا برتخت مي نشيند. بعدازبه تخت نشستن به شهر نسا رفته وآن شهر را بعنوان پايتخت برمي گزيند وحكومت او تا نواحي بين النهرين گسترش پيدا مي كند.نوع حكومت پارتها ملوك الطوايفي بوده وتنها امتياز آن وجوه مالياتي بوده است كه به حكومت مركزي تحويل داده مي شده است .دراين دوره بي تفاوتي به فرهنگ خودي واحترام به فرهنگ يوناني تا زمان گودرز مرسوم بوده است.وازاين روافراديوناني و يوناني مآب ها در دستگاههاي حكومتي و اداري استفاده مي شد. و بدين جهت از فرهنگ يوناني به صورت ( نمايشنامه ها، زبان يوناني و ازدواجهاي سياسي با يونانيان ) استفاده مي نمودند. بكاربردن دوستداريونان واشكال يوناني برروي سكه هاازاين قبيل بود.امادرهنر نقاشي چه تأثيري برآن داشته است؟ دردورة اشكاني هنر متأثر از هنر هخامنشي،يوناني ومحلي(حفظ نمودن طبيعي ازقالب هاي رنگي دراين دوره)است.

عنصر يوناني : شيوة نشان دادن اشكال واشخاص ونمادها وعناصر تزئيني راازيونان اقتباس كرده اند.اين حالات به صورت تمام رُخ وسه رُخ نشان داده شده است.

عنصر محلي : ازويژه گي هاي هنر محلي يا بومي دراين دوره استفاده شده است. كوه خواجه درجنوب شرقي برگرفته ازهنرهندوهمچنين ازويژه گي هاي هنرغربي وسوريه لحاظ ،وچهره هايي از نژادهاي مختلف وسامي نمايش داده شده است.

ويژه گي هاي نقوش دراين دوره : نقوش بصورت تمام رُخ ،نيم رُخ، وسه رُخ نشان داده مي شود.در نيم رُخ ها چشم هاتمام رُخ هستند.ازقلم گيري ضخيم(يعني خطوط محدودكننده خط)،ازرنگهاي زرد،قهوه اي،آبي و سفيد،ازحاشيه هاي تزئيني(كوه خواجه) ومتأثرازهنرگچ بري اشكاني،ازنقوش وطرح هاي هندسي وگياهي(نخل چه،گلهاي نيلوفر،گل كنگر،لوتوس)وازرنگهاي مسطح وبدون سايه روشن(عدم رعايت حالت سايه روشن) استفاده شده است.دراين تصاويرعدم تحرك نبودپرس پرتيك ونمايش نقش زن مشهود است.

آثار كوه خواجه : ازاماكن ومناطقي است كه آثارونقاشي هاي دورة اشكاني درآن يافت شده است واين محل درمنطقة سيستان مي باشدوهرتسفلد نتوانسته براي آن تاريخي مشخص نمايد.اين كاخ از اتاقهاي متعددي تشكيل شده كه برروي ديوارهاي آن تابلوهايي رسم شده است اين نقاشي هابراثر رطوبت ازبين رفته اند.آقاي هرتسفلددرخصوص اين نقاشي هاتوضيحات مختصري به همراه تصاويري ارائه داده است اماازاين مجموعه اطلاعات دقيقي دردسترس نمي باشد.اكثر اين نقاشي هادرون قابهاي برروي طاق وجودداشته اند.كه اين تصاوير به صورت يك در ميان با نقوش انساني وحيواني حك شده است.

تصاوير كوه حواجه :

1)     نقش اروس خداي عشق سوار براسب.

2)     نقوش شاه وملكه كه بر روي سطح ديوار رسم شده است.

3)     چهره هاي انساني درداخل غار،اين چهره ها شامل نوازنده، رقاصان وپايكوبان، بند بازان مي باشند.اين چهره ها داراي تزئيناتي است ونوع آرايش آنان مشابه هندي ها(كولي هاودسته هاي هنري دوره گرد) مي باشند.

4)     تصاويري از خدايان يوناني،كه داراي نمادهاي مشتركي بين خدايان يوناني وشرقي مي باشد.كلاه خود دوشاخ برسر خداي هوروس يونان وكلاه سه شاخ نماد بهرام در ايران وكلاه شيوا درهندكه يكي از اين كلاه ها شكل هلال ماه كه نمايانگر خداي ماه است وجوددارد.كه تمامي آن خدايان نظاره گرسيل هدايا آورندگان وخراج گزاران مي باشند.  

دوراروپوس : منطقه اي در بين النهرين وسوريه امروزي است كه مي توان نمونه هاي ديگري از اين نقاشي ها را درآنجاپيدانمائيم كه اين نقاشي هامتأثراز هنر غرب ويونان است.دراين منطقه در كنارة رود فرات براي خدايان پالميري معبدي ساخته شده است.

ويژه گي هاي نقاشي هاي اين منطقه عبارت است از:

ü     موضوعاتي درخصوص صحنه هاي شكار،جنگ،ومراسمات مذهبي.

ü     استفاده از آب رنگ ومادة چسب دار.

ü     چهره هابصورت تمام رُخ، نيم رُخ، سه رُخ.

ü     قلم گيري ضخيم .

ü     متأثر از فرهنگ هلني وسامي(بومي).

ü     وجودپرس پرتيك ضعيف.

يكي ازاين نقاشي هامعرف به كونون بوده كه نشان دهندة يك مراسم مذهبي است. دراين نقاشي دونفرمؤبد در مقابل آتشدان ايستاده و در حال ريختن بخور در درون آتش است كه اين از معروف ترين نقاشي هاي دوراروپوس  مي باشد.

هنر نقاشي دورة ساسانيان :

اردشير اول حاكم منطقة پارس وتحت حاكميت اشكانيان بوده است.بعداز شورش بر اشكانيان در242 ميلادي اردوان پنجم را شكست داده ودر سال 243 ميلادي تاج گذاري مي نمايد.

عوامل مؤثر بر نقاشي هاي ساساني :

·       خودرا به هخامنشيان نسبت مي دهند وبه هنر،دين ، سياست توجه خاصي داشته اند.

·       رويكرد آنها درهنر به هخامنشيان متمايل بوده وبرگرفته از فرهنگ هخامنشي است

·       وجودنوآوري واستفاده ازهنر پيشين وتلفيقي ازهنراشكاني وهخامنشي واستفاده ازموضوعات و نقوش جديد.

·       هنربومي،نشئت گرفته ازمنطقه اي كه هنردرآنجا صورت گرفته است. (نمونة آن هنر باميان در افغانستان است كه تلفيقي ازهنربودائي وهندي مي باشد كه بعدها به هنرساساني بودائي تغييرداده شد).

·       نقش گروه هاي مسيحي،كه در نقاشي ايران نقش بسزايي دارد اين گروه ها مجبور به مهاجرت از منطقة خود درسوريه وبه مناطق غربي و از طريق فلات بين النهرين وارد جنوب ايران وخوزستان شده و دراين مناطق ساكن مي شوند.باساكن شدن آنهادراين مناطق ويژه گي هاي دين و هنر خود را كه لباسهاي بيزانسي وهلال معصوميت (هاله اي ازنوربردورسر) به نقاشي ايران وارد مي نمايند.

     ويژه گي هاي نقاشي هاي دورة ساساني :

ü    رنگهاي غالب.

ü    عدم وجود پرس پرتيك.

ü    قلم گيري ضخيم.

ü    رنگهاي كف وبدون سايه روشن.

ü    قرينه سازي.

ü    استفاده از كات هاي دايره اي ومرواريد شكل.

ü  روبانهاي مواج.

منابع مطالعه نقاشي ساساني :

1.      آثار برجا مانده : اين آثار يا كم است يا مورد تخريب واقع شده اند.

2.      متون تاريخي: شامل مورخان وسفرنامه نويسان خارجي(آميانوس،مارسلسينوس،استخري(قرن ساختار هاي ساساني وپروتره شاهان ساساني درآتشكده اي درشيث(آذرگشنسب)كشيده شده است)، مسعودي (تاريخ مسعودي شرح سرگذشت شاهان ساساني وساختمانهاي بناشده توسط آنهاو نقاشي ديواري در بنايي درشهراستخر. 

ماني : او فرزند فاتحك كه خود را از نسل پادشاهان ساساني دانسته ومؤسس فرقة مانوي است. نقاشي را معجزة خودمي داند. درسال 257 ميلادي توسط كاهنان زرتشتي محكوم به مرگ مي شود و او را به قتل مي رسانند. ماني جهت دعوت و اشاعة دين خود از هنر نقاشي استفاده مي كند و در سن جواني دين خود را كه تلفيقي از زرتشتي ومسيحي است تأسيس كرده وبه اشاعة آن مي پردازد.

هنرماني براساس دو اصل مي باشد:

1.      نوروظلمت.

2.      زشتي وزيبائي.

اقدامات ماني : تبليغ وجمع كردن افرادي به دور خود،تأسيس تالارهايي به نام نگارستان وطرح نقاشي هايي با مضامين خلقت.

خصوصيات هنرنقاشي ماني : نشان دادن حواشي با تزئينات گياهي وشاخ وبرگ درختان مي باشد اين نوع تزئين بعدها به اسم اسليمي بعداز ساسانيان رواج پيدا مي كند اين نقوش نقوش گل برجسته غاري مي باشند.

سبك مانوي : از نقاشي هاي ديواري وسبك فرز استفاده مي شود.يكي از ويژه گي هاي آن دوره گيري كه از دو رنگ سياه وقرمزاستفاده مي شد. ورنگهاي زرد،قرمز،آبي،ارغواني بكار مي رفت واز رنگهاي طلائي و نقره اي براي درخشان نمودن نقوش كه بيانگرنور برظلمت است استفادة بهينه مي شد.بكاربردن اين رنگها كه اساس سبكي ديگر به نام تذهيب يا طلا كاري است در نقاشي ماني وجود دارد.

پيروان ماني درايران بعدازدورة ساساني ودردورة اسلامي به علت هنرمندي جهت تزئين كاخ ها وتالارها جذب دستگاه هاي دولتي شدندامابعدهابعلت بدرفتاري وسختگيري درايران مجبوربه مهاجرت به منطقة تركستان شده و دراين منطقه هنرآنها به هنر چيني تغيير مي نمايد.

نقاشي هاي داخل ايران : اطلاعات در خصوص نقاشي هاي داخل ايران كم وناقص است كه بيشتر اين آثار در طي حفاري هاپيداشده است.

·       شوش يكي ازاين مناطق است كه نمونه هايي ازنقاشي هاي اين دوره درآن كشف شده است.اين نقاشي ها صحنه اي ازشكاراست كه شكارچيان رادرحال شكار وصحنه هايي ازماه وستاره را نشان مي دهد. اندازة اين نقاشي ها دو برابراندازة طبيعي است كه درفضاي اندروني ودر سالن ستون داري كشف شده است. برخي اعتقاد دارند كه اين نقاشي ها به دورة پارت(نيمة دوم قرن 4) تعلق دارد.

·       يكي ديگرازاين آثارنقاشي است كه ازايوان كرخه بدست آمده وموضوع آن اشخاصي هستند كه يكي از آنها دوبرابر ديگران نشان داده شده كه در قسمت پذيرائي كاخ در نيمة دوم قرن 4 كشف شده است.

·       درحاجي آباد فارس درخانه اي اربابي نقشي كشف شده است كه موضوع آن تزئينات هندسي ،گياهي، پنج حجره وصحنة شكاراست پيكرة اصلي بزرگترازاندازة طبيعي ومابقي كوچكتر مي باشند. اين نقاشي درسالن پذيرايي اين خانه پيداشده ومتعلق به قرن 4 است.

·       تپه حصار،نقاشي كشف شده متعلق به دورة ساساني ومربوط به قباد اول است.نقش اين نقاشي ها سوار كاري براسب رانشان مي دهد.قطعات بدست آمده بسياركوچك بود ودقيقاً نمي توان اندازة طبيعي آن را مشخص نمود .اين دو اثر دردو اتاق دركنار هم كشف شده است.

·       مدائن، درويلاي خصوصي نقش شخصي رانشان مي دهدكه پرنده اي برروي دستش قراردارد و مربوط به قرن 7-6 ميلادي است.

·       حمامي در طاق كسري، نقاشي در حمام كه مربوط به مدتي بسيارگذشته وبه رنگهاي قرمز وسياه است.

·       دورااورتوس،درساحل غربي فرات درخاك سورية امروزي درساختماني خصوصي بدست آمده است . اين نقوش صحنه هاي تاريخي،پيكره هايي كه درحال كمانگيري وانتهاي آن را باگل را نشان داده و مربوط به قرن 3ميلادي مي باشد.

تأثير نقاشي ساساني در نواحي شرقي:  پيروزي شاهان ساساني بر بودائي وجايگزيني هنرساساني برهنريوناني كه اين هنر به بودايي ساساني تغييرمي كندكه معروفترين آنهاشكل هندي بوديساتوا (زيبا) ومابقي آن روبانها ورنگها كاملاً به شكل ساساني است. ورَد هنرهاي ساساني را تا مناطقي از چين مي توان ديد.

نقاشي دورة اسلامي :

تعريف فرهنگ معين مينياتور: تصوير كوچكي است كه درآن ريزه كاريهايي به كار رفته است .اين نوع كار از مشرق زمين است كه درآن قوائد علم مناظر ومرايا وكالبد شناسي رعايت نمي شود ورنگ جنبة تزئيني دارد و جزئيات با ريزه كاريهاي خاصي نشان داده شده است.

تعريف فرهنگ عميد مينياتور : مينياتور همراه با ريزه كاري واستفاده ازطلا ولاجورد وآبرنگ بر روي كاغذ و اين هنر بيشتر در مشرق زمين است.

تعريف اروپائي مينياتور : مينياتور مركب ازدو كلمة فرانسوي ميني موم وناتورال (نمونه كوچك طبيعت) است. بعضي ها گفته اندكه مينياتور ازمينيوم گرفته شده است.اين مينيوم درفرهنگ اروپائي،ايتاليائي به نوعي رنگ قرمزخاص گفته، ودر نقاشي هاي ايتاليائي به كار برده مي شد. وبه اين علت اكثراً آن را متعلق به فرهنگ وهنر غربي مي دانسته اند.وبهترين واژه اي كه مي توانيم براي سبكهاي ايراني وهندي بكار بريم واژة مگانگاري است.

اين نقاشي ها در صد سال پيش به مينياتور وماقبل آن از واژة نگارگري استفاده مي شد.اين نقاشي ها در مناطق ليبي ، سوريه ، ايران داراي ويژگي هاي خاصي است ،ويژگي هاي فردي وتكنيكي كه هنرمند با آنها در چالش بوده است.هنر هميشه در شرق آميخته با رمز گرايي وابهام بوده وبه اين دليل هميشه با هم متفاوت بوده است.

ويژگي هاي نگار گري ايراني :

1-   نگرش :  اصولاً عموم نگارگران ايراني يا اهل خرد وعرفان وحكمت بودند يا افكارآنها تحت تأثير ويا با عرفان وحكمت اسلامي تطبيق داشته است كه در اكثر آثار هنر اسلامي(دركتب ومصور سازي آن) به چشم مي خورد.

2-   مضمون : نگار گري ايراني با ادبيات پيوند وارتباط تنگاتنگي داشته است.عمدتاً كارهايي كه از اين زمان مشاهده مي شودبامضامين شعر وسروده هاي حماسي آميخته است (دراين كارها كم تر موضوع روايت مطرح،و بيشتر صحنه هاي ديداراشخاص(عاشق ومعشوق) ارائه داده شده است.

3-   ساختاري : درروش نگارگري ايراني اساساً طبيعت گرائي جايگاهي ندارد واين هم در سنت نقاشي ايراني قبل از اسلام ريشه داشته است.

4-   كاركردي : عمتداًهنرمندان ايراني تحت حمايت شاهان واميران بوده اند وتقريباًهنر از دسترس عامه مردم (بعلت هزينة بالاي آن) دور بوده است.اين هنرمندان در كارگاههايي كار مي كردند كه توسط حاكمان بر پا شده بود ومعمولاً دركنار اين كارگاه ها كتابخانه هايي وجود داشت و معمولاً اين كتب در جنگها و پيروزيها جمع آوري، و به اين كتابخانه ها سپرده مي شد. و بعلت اينكه اين هنرمندان حقوق بگيران حاكمان بودنداز بيان نظرات شخصي خودداري مي نمودند. نژاد و تبارحاكمان تأثير به سزائي در خلق هنر داشتند. معمولاً لباس،چهره،وفرهنگ حاكمان در نقاشي ها مشخص مي باشد.

5-   فني : هنربصورت صنعت ظريف ومشكلي آميخته مي شودواين سبب شدكه تا سالهاي اخير(قبل از آكادميك شدن)ادامه داشته باشد.افراد بصورت آماتور وبه شكل پادو وشاگرد واز زمان كودكي در اين كارگاهها مشغول به كارمي شدند.

علل و ويژگي هاي وارداتي وتأثيرآن بر هنر:

1-    هنرمندان علاقة چنداني به نمايش طبيعت نداشتند:(درخت بودا كه در كتاب منافع حيوان آمده است).

2-    دين ومذهب : بعدازظهوردين اسلام وقوانين آن،مبني برساده زيستي ومخالفت باتجمل گرائي ،عملاً باهنر(پيكره تراشي وبرخي ازنقاشي ها)مخالفت شده است كه ازدورة اموي هنروتصوير گري رواج پيدا مي كند. استفاده از نقوش اسليمي ماني در نقاشي هايش بود كه اين نقوش شامل نقوش گياهي پر پيچ وخم ولچك وترنج وغيره مي باشد.از دورة عباسي به بعد يك تحول علمي رُخ مي دهد.در اين دوره به رواج نقاشي انساني وگياهي مي پردازند.با اين شيوه كه خدارابصورت انسان عادي نشان داده و معصومين را بدون مشخص نمودن چهره وبا هاله اي از نور نمايش داده اند.

3-    استفاده ازرنگهاي خالص: دراوايل دورة اسلامي ازرنگهاي خالص استفاده مي شديعني رنگ بدون تركيب  با رنگهاي ديگر بكار مي رفت.

 در دورة اسلامي ممنوعيت استفاده از طلا وجلوگيري از ساخت مجسمه ها وتأكيد بر ساده زيستي بوده است كه اين ممنوعيتها از بدو اسلام واز زمان خلفاي راشدين اعمال مي شد. وبعداز اين دوره سعي بر پيروي از حاكمان گذشته(شاهان ساساني) داشته اند واز هنر هاي مرسوم درآن دوره استفاده مي شده است. در دورة اسلامي كاخهايي دردرون وبرون شهرهابناشدكه دراين كاخ هاخصوصاً درحمام هاآثارنقاشي هايي كشف شد.

حمام ها : ساخت اين حمام ها تأثيرگرفته از فرهنگ بيزانسي ويوناني بود كه علاوه بر استفادة بهداشتي نيز محلي براي تجمع سياستمداران وتبادل نظرات سياسي بوده وبه اين دليل سعي مي شدكه از تنوع خاصي برخور دار باشند.ودر دورة اموي نيز از شيوه استفاده مي شده است.

يكي ازمهمترين محوطه هايي كه آثاردورة امويان درآنجا كشف شده است كاخ الحير درمنطقة العمره در نزديكي دمشق مي باشد.دراين كاخ نقاشي يافت شده سواري را براسب نشان مي دهد كه درحال شكاركردن است كه اين خود نمونه اي از هنرنقاشي ساساني مي باشد.

دركاخ امراءموضوع نقاشي هاي آن از پادشاه ساساني خسرو پرويز است ،دوبال باز شده كه شبيه بالهاي اهورامزدا در اين دوره مورد استفاده قرار گرفته است.

اتفاقات مهم در دورة اسلامي :

ازاتفاقات مهم مي توان :

v   انتقال قدرت از امويان به عباسيان : يكي از اتفاقات مهم اين دوره را مي توان انتقال قدرت امويان به عباسيان وانتقال مركزحكومت ازسوريه به بغدادوسامرارا نام برد . هنرامويان تحت تأثيرهنربيزانسي بود و عباسيان با نزديكي به مرزهاي ايران تحت تأثيرهنروفرهنگ ايراني قرارمي گيرند.وهمچنين بكار گيري اشخاص ايراني در دربار عباسي رواج پيدا مي كند.عباسيان خودرا منتسب به حضرت رسول (ص) و عموي پيامبرمي دانند وحدود4 قرن حكومت كردندومابقي آن به صورت فرمايشي بود.150 سال از دوران حكومت عباسيان بصورت مذهبي بوده وحكومتهاي تابعه از نظر سياسي به شكل كاملاً مستقل بوده واز جهت ضرب سكه خود را متوسل به خليفة مسلمين مي دانستند.

v   تأثير هنر ايراني : نزديكي پايتخت عباسيان به ايران موجب شدكه نقاشي هاي اين دوره تحت تأثيرنقاشي ايراني قرار گيرند.يكي ازمهمترين نقاشي هاي آن كه دراين دوره استفاده شده داستان بانوي گوساله به دوش است.كاخ جوسق الخاقاني(كوشك شاهان).كه ويژگي آن موتوف هاي گياهي گياهي،درباريان ، صحنه هاي بزم ورقص وساقي گري است. در اين نقاشي ها قرينه گري حرف اول را مي زند.

ويژگي هاي نقوش:

1-   از روبرو رسم شده اند.

2-   قرينه سازي.

3-   استفاده از كات ها.

4-   رنگهاي سطح وبدون سايه روشن.

5-   قلم گيري ضخيم وفاقد پرس پرتيك.

v   سبك بغداد عباسي ونقوش برروي كتاب: فرم وسبك نقاشي به كار برده شده باعث بوجود آمدن سبكي به نام بغدادعباسي در قرون 5- 3 هجري شد.

ويژگي هاي سبك بغدادعباسي :

1-   موضوعات:شعر،حكايت،موضوعات علمي وگياهي دراين زمان تعدادزيادي ازكتب به زبانهاي مختلف (قبطي، يوناني، ارمني) ترجمه شدند وعلاوه بر ترجمه نقاشي هايي(به جهت رساندن منظور نويسنده )در آن نيز رسم ومشاهده مي شود.

2-   استفاده از رنگهاي ساده وفاقد سايه روشن : اين رنگها براي نورپردازي استفاده مي شد.

3-   پس زمينة وسيع بدون رنگ : پس زمينه ها فاقد رنگ مي باشند.

4-   متن باتصاوير تداخل دارد.تصاوير دركنارمتن رسم مي شد.

5-   تأثيرهنرچيني،ساساني ،بيزانسي در اين دوره: دراين دوره تعداد پيكرك هاي انساني محدود بود و بر حسب اجبار ونيازمورداستفاده قرارمي گرفت دراين نقاشي هادرخت ياشاخه اي رسم مي شدكه معرف طبيعت بود.مردان را باريش انبوه ومجعد نشان داده مي شد.قلم گيري ضخيم،استفاده از چين و شكن در لباس(يادآورلباسهاي بيزانسي ومسيحي)،عدم واقع گرائي.

v   كتاب خواص الاشجارياخواص الادويه: اين كتاب ترجمه اي از ماتريامديكا اثر ديستوريدوس مي باشد . اين كتاب جراحان و داروسازان را در حال كار نمايش مي دهد. افراد را بصورت متفكرعام درحاليكه لباسهاي آنان داراي چين و شكن و نقوش گياهي است نشان مي دهد . در اين كتاب از رنگهاي تند: قرمز ، زرد، آبي، سبز و طلا استفاده  شده است.

v   مقامات حريري : اين كتاب بيان كننده سرگذشت شخصي بنام ابوزيد است كه معروفترين نسخة آن در سال 634 هجري نسخه برداري شده است كه توسط شخصي بنام يحيي بن راسطي - الاواسط مصور گرديده است.

v   كتاب كليله ودمنه : كتابي است كه ازسانسكريت به ساساني وبه عربي برگردانده شده است كه داستان آن مسائل اجتماعي از زبان حيوانات بيان شده است.

 

درمنطقة ايران:

تعدادكمي ازنقاشي هادرشرق ايران (افغانستان در كاخي بنام لشگري بازارپيدا شده است.اين نقاشي ها به سبك خراساني وشبيه ساساني است.

سامانيان : در منطقة خراسان به صورت نيمه مستقل در كنار صفاريان وآل بويه حكومت مي كردندوسكه به نام خليفه ضرب نموده وخطبه به نام او مي خواندند.آنان عرق ملي زيادي داشتند .يكي از مهمترين آثار اين دوره يك نقاشي مي باشدكه در نيشابوربدست آمده است.

ويژگي نقاشي دورة سامانيان :

1-   دراين نقاشي ها از نقوش رمزآلود استفاده شده است.

2-   تنوع در نقوش(شكار،جلوس شاه،نقوش گياهي).

3-   بكارگيري موتوف هاي دورة ساساني.

طبق اسناددردورة ساماني مثل دورة عباسي ازهنرمندان خيلي بكارگرفته مي شد.ازاين جهت ازهنرمندان و از هنرشان كه آن هم درخدمت حاكمان بود استفاده مي شد هنرمندان در اين دوره از هنر خود و از موتوف هاي چيني استفاده مي نمودند. 

  تاريخچة وسابقةهنر نقاشي در ايران :

دورة نوسنگي :

غار دوشه : اين آثار مربوط به دورة نوسنگي وهزارة دوم پيش از ميلاد است ودرمنطقة غرب ايران ودر نزديكي خرم آباد مي باشدو نقوش آن عبارت است از:

·       حيوانات شكاري .

·       اسب سوار( كه تصاوير مربوط به اسبها را به زمانهاي ديگر نسبت داده اند).

غار مير ملاس : درمنطقة كوهدشت قرار دارد وصحنه هاي شكار وتصاوير اسب سوارمي باشد.

 

 

دورة هخامنشيان :

اين آثار در وسعت حكومت 11ميليون كيلومتر مربعي هخامنشيان به چشم مي خوردكه نمونه هاي آن تخت جمشيد مي باشد.كه نقطة اوج هنر هخامنشيان به حساب مي آيد.كه از رنگها جهت رنگ آميزي نقوش برجسته هاي ورودي تخت جمشيداستفاده شده است وهمچنين براي تزئين سقف هاوستوانها ازرنگهاي مختلفي بكار رفته است. ونماهاي بيروني كاخ را با پرده هايي كه بارنگهاونقوش زيبايي رنگ آميزي شده تزئين مي نمودند.

آجرهاي لعابدار: اين آجرها با نقوشي(سربازان گارد جاويدان) تزئين شده وبا رنگهايي كه اكثراً رنگهاي قالب (زرد، قرمز،آبي، سبز) مي باشند لعابدارورنگ آميزي شده اند.

دورة اشكانيان :

اين هنر در كوه خواجه بيشتر نمايان است.اين ساختمان بر روي صخره وبلندي در جزيره اي در درياچه هامون (اين قسمت الان خشكيده شده است)ساخته شده است.

خصوصيات آن : طاق هاي سقف گنبدي و داراي گچ بري و نقاشي مي باشد. نقاشي هاي اين مجموعه نقاشي هايي هستند كه بصورت فرز يعني از قبل بر روي يك بستر آماده مي شد مي باشند.

اروس الهة عشق سوار براسب : از كادر بندي در دورة اين نقاشي استفاده شده است.

شاه وشهبانو : دراين نقاشي اولين بار درايران نقش زني را به تصويركشيده اند.ودراين تصوير مشخص مي شود كه تصوير شهبانو در پشت شاه رسم شده است واز رنگهاي مختلفي استفاده شده است.

نقش سه ايزد :   اين تصاوير بصورت سه رُخ است وكلاه هاي شاخ دار آنها بيانگر مقام خدايي آنهاست.

نقش ني لبك نواز: در اين تصويري شخصي را در حال نواختن ني لبك نشان مي دهد واحتمال مي رود كه آن از نوازندگان دوره گرد بوده باشد.

دورااروپوس : دراين تصوير اجزاءافرادبه صورت تمام رُخ است. وجودكاهن،وافرادي كه درپشت سراو قراردارند. به نظرمي رسدكه بخوردانهايي دردست دارند و اين افرادكلاههايي به شكل كلاههاي فينيقي برسر دارند. معماري موجدار ودر نتيجه نشئت گرفته از معماري منطقةسوريه مي باشد.

تصاويري از صحنه هاي شكارواسب سواري كه براسبي با پوشش زره مي باشد ديده مي شود.

دورة ساساني :

آثاري كه در شهر گور(فيروزآباد) كشف شده است:

نقاشي زني بر روي ديوار ورنگ آميزي شده بركف.

نقاشي ديواري كشف شده درشوش كه نشان دهندة يك شكارگاه مي باشد اين نقاشي ساده وبدون پرس پرتيك يا بعد نمائي مي باشد.

ايوان كرخه : يكي از كاخ هاي دورة ساساني مي باشد كه قطعات كوچكي از نقاشي درآن كشف شده است.

حاجي آباد فارس : در يك خانة اربابي يك نقاشي پيدا شده است در اين نقاشي از قاب بندي ،قرينه سازي واز موتوف هاي گياهي استفاده شده است.

تپه حصار دامغان : نقش سوار براسبي پيدا شده است ونقوش هنري ،انساني وگياهي.

معبد داگون : دورااروس ومحرابي كه نقاشي زير آن است.

هنر نقاشي در دورة سلجوقي:

سلجوقيان از تركان قوز بودند كه در قرون 5- 3 هجري درماوراءالنهر زندگي مي كردند. در زمان سامانيان در منطقة خوارزم بصورت كوچ نشين وبيابانگرد بودندودر سال 418 هجري به فرماندهي ارسلان بن سلجوق در ماوراءالنهر سر به شورش بر مي دارند ودر زمان محمود غزنوي سركوب مي شوند.

بعد از سلطان محمود طغرل پسر ميكائيل در شورشي كه در نيشابور انجام مي شودبه تخت مي نشيند .متصرفات او تا بغداد ادامه پيدا مي كند.در اين دوره هنرمنداني ازقبيل: امام محمد غزالي،عمرخيام ازآنجائيكه حاكمان وقت به هنرمندان توجه خاص داشته واز آنان حمايت وپشتيباني مي نمودندپا به عرصة هنرگذاشتند.

ويژگي هاي هنر نقاشي :

·       آثار بر روي ديواره هاي كاخ ها ومصور سازي.

·       نقاشي بر روي سفال.

از اين دوره آثار چنداني يافت نشده است چرا كه حكومتهاي بعدي نسبت به از بين بردن آثار بجا مانده ازقبل اقدام مي نمودند واين نقاشي هاي ديواري بر اساس متون قابل شناسائي هستند.

سفال هاي اين دوره به دوگونه ايجاد مي شد:

·       سفالينه هاي مينائي.

·       زرين فام.

سفالهاي مينائي در ري و زرين فام دركاشان ساخته مي شد.وبه لحاظ محتوايي وتكنيكي ويژگي نقاشي ها بر روي سفال به چشم مي خورد.

نقاشي هاتأثيروالهام گرفته از دوره هاي قبل :

هنرساساني : اين دوره اولين حكومت مستقل بعد از اسلام محسوب مي شودكه به طوركامل سرزمينهاي ايران را تحت تأثيرخودداشته و مستقل از حكومت عباسي بوده اند. ويژگي هاي فلزكاري آن مشابه دورة ساساني است.

هنر بيزانسي : باتوجه به اينكه تعداد زيادي مسيحي وآشنا با فرهنگ بيزانسي در ايران زندگي مي كنندواز لحاظ فرهنگي ومذهبي داراي وابستگي هايي با فرهنگ بيزانس دارند واز طرف ديگر ايران درهمسايگي بيزانس است از اين رو فرهنگ بيزانس تأثيرات خود را در هنرايراني نشان مي دهد.

وجود تركان سلجوقي باعث پيشرفت در ادبيات ،نظم ونثر فارسي وهنر نقاشي شد.دراين دوره از توصيفات غير ايراني (تركان زيبا روي) نيزدر نظم ونثر استفاده مي شود.

ويژگي هاي هنر نقاشي دورة سلجوقي :

1.      رنگ آميزي زمينة نقاشي واستفاده بيشتراز رنگ قرمزدر نقاشي ها.

2.      حاشيه بندي.

3.      استفاده از نقوش اسليمي.

4.      طرح روي لباس از نقوش اسليمي استفاده مي شد.

5.      استفاده از كادر هاي افقي.

6.      استفاده از سنتهاي بيزانسي(هاله هاي نور دور سر).

7.      صحنه هاي شكار واستفاده از موطيفهاي ساساني.

8.      استفاده ازخط نسخ بصورت تلفيقي ازخط ونقاشي ومحدود كردن سرخطها به اشكال حيوانات و انسان.

9.      استفاده از رنگهاي يكدست بدون سايه روشن.

10. قلم گيري ضخيم.

11. عدم وجود پرس پرتيك.

كتب مصور اين دوره :

·       كتب علمي ،طبي، الاغاني به زبان عربي در 20 جلد.

·       ورقه وگلشاه كه منظومه اي عاشقانه استحدود 71 نگاره كوچك داردكه امروزه اين كتاب در موزة قاپي سراي تركيه نگهداري مي شود. .

·       مفيد الخاص،در خصوص خواص گياهان و بيماريها مي باشد.

·       صمد عيار.

·       شاهنامة كاما، اين كتاب مشتمل بر 309 صفحه مي باشد كه 45 تصوير در آن رسم شده واين كتاب در شركتي در هند به نام كاما تجديد چاپ مي شود.

مكتب سلجوقي بين النهرين با مكتب بهرام :

برخي آن را دنباله رو مكتب عباسي مي دانند اما ازبرخي جهات موضوع آن متفاوت است :

دردورة سلجوقي بغدادي : خصايص سلجوقي (چهره هاي ايراني ريش وبيني هاي كشيده) در بخش ايران بيشتر است.

اما درمكتب سلجوقي ايراني ،چهره ها مشخص نمي باشد.در زمينه هاي آن رنگ وجود دارد كه با مكتب بغداد عباسي متفاوت است.چين وشكن هاي لباس به سمت بيزانسي متمايل تر است واز نقوش گياهي براي تزئين لباس استفاده مي شد كه به تدريج به روش تزئين با اسلحه وزين اسب انتقال داده شد.

رنگهايي كه در بين النهرين سلجوقي استفاده شده به مراتب بهتر از دوره هاي ديگر است وجزئيات نقوش بر روي سفال به تبعيت از دورة سلجوقي است.

هنر نقاشي در دورة ايلخانيان :

آنان تركاني از آسياي ميانه واز قبيلة يوئه چي بوده كه ار راه دامداري امرار معاش مي كردند.نوع زندگي ومعيشت آنها تؤام با كشمكشها ودرگيريهايي باچيني ها وهندي ها همراه بوده است.آنان افرادي بيابانگرد وكوچ نشين وبدوراز تمدن ،كه تنها هنر آنان گلدوزي بر روي لباس وتزئينات زين اسب بوده است.

مغلولها پس از ورود به ايران با توجه به ويژگي هاي طبيعي آذربايجان (دشتها،آب،مراتع)باعث شد كه آن محل را براي استقرار خود انتخاب نمايند.

بازاريان تبريز ومراغه اولين گروهي بودند كه بخاطر موقعيت شغلي با فرهنگ مغولي مواجه شدند واين فرهنگ را به خانه هاي خود بردند.وازطرفي ديگر زنان مغولي با ورود به ايران حامل فرهنگ چيني وبودائي وتحت تأثير آن فرهنگها بودند واكثر آنان تمايل به طبيعت پرستي وبودائي بودند .ودراين زمان شخصي به نام آباقاخان يا غازان خان ونفوذ اودر دستگاه حكومت ايلخانان واز آنجائي كه تحت تأثير فرهنگ ودين همسر مسيحي اش بود راه را براي گسترش اين فرهنگ هموار نمود.

ايلخانان با ورود خود به ايران سه شهر مهم را در اختيار داشتند:

1-   تبريز.

2-   سلطانيه .

3-   مراغه.

هنر نقاشي آنان تحت تأثيرهنرايراني(سلجوقي)وهنرچيني ،بيزانسي ،هنر بودائي وتلفيقي باهنرايراني بود.يكي از دلايل اينكه فرهنگ ايلخاني بالاترين فرهنگ موجود در ايران مي باشد شايد وجود وزراي قابلي (خواجه نصيرالدين طوسي) دراين حكومتها بوده است. اونخستين رصدخانه وكتابخانه رادرمراغه تأسيس نمود و علماي زيادي از منجمين را در آنجا جمع آوري نمود ،ترجمه كتب وبيش از 400 هزار جلد كتاب را در اين كتابخانه جمع آوري نمود واينكه بخش بزرگي از كتب به اين كتابخانه انتقال داده شده است.

اقدامات ديگردراين دوره :

v   تأسيس كتابخانة شنب (گنبد) غازان در تبريز، دارالشفاء، حمام، مدرسه، داروخانه، وكارگاه نقاشي مي باشد.

v   دعوت از هنرمندان وعلمايي از ساير نقاط ايران وجهان وجمع آوري آنان در اين محل كه اين افراد وجة بين المللي داشتند.

v   تأسيس مجتمع رق رشيدي كه توسط خواجه رشيد بن فضل الله همداني وزير غازان خان ساخته شد.اين مجتمع داراي 3000 اتاق ،پارك،آسياب،كارگاههاي مختلف نساجي،كتابخانه كارگاه كاغذ سازي  بوده است.

v   تهية جلد ،صحافي  ونسخه برداري كتب ووقف هزار مصحف كه 400 جلد آن به خط طلا،548 جلد آن به خط نقره32جلد آن با سنگهاي قيمتي(ياقوت)تزئين شده،و20 جلد آن به خط بزرگان مي باشد..

v   تأسيس دارالشفاء،دارالحكومه،دارالضيافه.

دستآوردحكومت ايلخانان:

حكومت ايلخانان وسياست خواجه رشيد بن فضل الله دو دستآورد مهم داشت :

ü     انتقال سنتهاي هنر چيني به ايران.

ü     بنيان گذاري نوعي هنر گروهي(ايجاد كارگاه هاي نسخه برداري كتاب وصحافي).

خصوصيات عمدة مكتب تبريزي :

1-    نفوذ هنرچيني : ترسيم درختان متأثرازهنرچين،درختان تنومندوپيچيده وگره دار وصخره هاي نوك تيز.

2-    استفاده از نوعي ابر به نام تشي.

3-    استفاده از نگاره حيوانات افسانه اي وحيوانات خاص (سيمرغ واژدها).

4-    استفاده از زره ولباس جنگي.

5-    رسم نقاشي به شكل طولي.

6-    تنوع رنگ ودقت در جزئيات.

7-    شلوغي صحنه ويكسان بودن فضاي نقاشي.

8-    استفاده از رنگهاي خام.

9-   استفاده از كات در نقاشي كه بعد ها به تزئينات تبديل مي شود .

10- دراكثر نقاشي ها موطف اصلي هميشه تيره تراز زمينه هستند.

كتب معروف اين دوره :

منافع الحيوان :

كه در خصوص علوم طبيعي وحيواني است كه ترجمه شدة كتاب ابن بختيشوع مي باشد كه حيوانات را به صورت زوجي تشريح نموده است.

جامع التواريخ :

اين كتاب در دوقسمت است :

قسمت اول : از خلقت تا مغول.

قسمت دوم : تاريخ مغولها كه نويسندة آن رشيد بن فضل الله مي باشد.

شاهنامة دموت :

مالك اين كتاب شخصي به نام دموت مي باشد. او بعلت اينكه اين كتاب را به صورت برگ برگ به معرض فروش گذاشت به شاهنامة دموت معروف شد.در اين كتاب 55 نگاره وجود دارد.

اهميت نقاشي در دوره هاي محتلف :

آل جلاير:

 اهميت خاصي به نقاشي مي دادند كه در اين دوره استاد ميرسيد تبريزي خط نستعليق را ابداع نمود.ويژگي هاي اين هنر در دورة تيموري استمرار پيدا نمود:

1-    آبها با رنگ نقره اي رنگ آميزي مي شد.

2-    استفاده از گل وگياه .

3-    براي اولين بار نقش زنان بيشتر مي شود.

4-   روحية صوفي گري(براي مقابله با فرهنگ تركي وچيني) .

تيموريان :

آنان ازقبيلة بارلاس ازطوايف آسياي ميانه بودند. رهبرآنان شخصي متعصب ،باقساوت وخشن به نام تيمور بود .  ولي تيمور از لحاظ هنري به معماري علاقه مند واولين پايتخت آن شهر سمرقند مي باشد.او از هنرمندان و معماران دعوت نموده وآنان را به سمرقند آورد وبوسيلة آنها سمرقند را آباد نمود.از كارهاي مهم او كاخ ها ومساجد بود كه در اين كاخ ها نقاشي هاي زيادي وجود داشت.وموضوعات اين نقاشي ها صحنه هاي جشن وپيروزيها ي وفرزندانش مي باشد .كلاويخو از نقاشي هاي آن تعريف نموده است.

تيمور خود شخصي بي سواد بود.ويژگي هاي هنر اين دوره در كتابي به نام ظفر نامه كه شرح هنر وپيروزيهاي تيمور بود آمده است.اين كتاب از مرغوب ترين كاغذ ها استفاده شده است ويكي از نفيس ترين كتابها بشمار مي رود.درآن دوره ازطلا كاري نيز استفاده شده است.

در اين دوره مكتب سمرقند،شيراز،تبريز از پايگاه هاي نقاشي محسوب مي شوندكه نقاشي آن متأثر از هنر ايراني وچيني وهنرهاي دورة مغول است .اما نسبت به دوره هاي ديگر فرهنگ ايراني در آن مشهود است.

ويژگي هايي كه نمي توان از آن چشم پوشي كرد پيشينة هنر،هنرپروري،وهنردوستي شاهان تيموري وهمچنين فرزندان او وارج نهادن به هنرمندان است كه در اين دوره هنرمنداني ازجمله كمال الدين بهزاد ظهور نمودند.

كاربرد معماري وهنرهاي كاربري:

ü      درآثار نقاشي هاي اين دوره آثار معماري زياد ديده مي شود.(كاشي كاري، چوب كاري، معرق كاري،گچ بري) بر روي آثار نقاشي ديده مي شود.

ü      استفاده از مينياتورهاي 2 صفحه اي.

ü      به كاربردن رنگهاي طبيعي (زرد،عنابي) .

ü      ايجاد تحرك در نقاشي ها(درحال نشستن،درحال برگشتن به عقب).

ü      آسمان طلائي رنگ ،بخصوص مكتب شيراز.

ü      بيرون بردن صخنه ها از كادر نقاشي.

ü      نشان دادن گل وشكوفه بر روي درختان(اواخر دورة تيموري از رنگهاي طلا ونقره استفاده مي شد).

ü      تمايل به قرينه سازي .

ü      تمايل به نشان دادن به جزئيات وتزئينات(لباس،لعاب سفالها).

ü      عدم پرس پرتيك.

ü      استفاده از رنگهاي يكدست وملايم .

 

 

 مكتب شيرازي :

باني اين مكتب شخصي به نام اسكندرسلطان بود.اودر شيراز(پيراحمد باغ شمالي) كارگاه مهمي بر پا نمود ودر اين كارگاه كار مي كردودراين كارگاه دو كتاب مهم :اسكندر سلطان وطالبي تشكيل شد. شاهرخ پس از به قدرت رسيدن از اسكندرسلطان احساس خطرنموده واورا كور مي كند وبعد از مدتي ابراهيم سلطان به سر كار مي آيد.

خاورنامه : اين كتاب در مورد زندگي حضرت رسول(ص) مي باشد.

مكتب هرات :

پس از به سلطنت رسيدن شاهرخ  قدرت را از سمرقند به هرات انتقال مي دهد اوفردي معتدل تراز تيمور بود و درصورت نيازبه خشونت روي مي آورد. و از لحاظ هنرازپدرسرتربوده است.در اين دوره به هنرمندان خصوصاً كساني كه درزمينة فلسفه وعرفان نامي بودند بها داده مي شد.در اين دوره كمال الدين بهزادكارخودرا دركارگاه نقاشي آغاز نمود.از بهزادآثار بسياري شناخته شده است .دراين دوره بنا بررسم هنرمندان آثار خود را بعدازخلق نمودن امضاءمي نمودند واينكه تمامي آثار بهزاد داراي امضاء مي باشند.وممكن است كساني از امضاي او سوء استفاده وتقلب نموده باشند.

Ø      بدعت در رنگ گزاري،رنگهاي درخشان وشفاف،تركيب بندي،سايه بندي درنقوش.

Ø      نمايان گرحالت روحي ورواني افراد(ناراحتي وخوشحالي) .

Ø      اقدام به كشيدن پورتره (تك چهره) .

Ø      ايجاد تناسب بين موضوعات نقاشي(بناها،افراد،كتيبه ها) .

Ø      استفاده از موضوعات بكر وجديد.

بهزاد بعد از تيموريان و دورة صفوي به تبريز آمد و مسئول كتابخانة سلطنتي مي شود . پرفسور كونل فقط سه نقاشي (خسرو وشيرين،سفرنامه،بوستان سعدي) را از بهزاد مي داند.

 

 

 

ويژگي هاي نقاشي دورة صفويه :

ü    استفاده از صحنه هاي مذهبي(بعلت اينكه خودرا غلام حضرت علي مي دانستند).

ü    تصاويرترك نسبت به دوره هاي قبل بيشتر است(ويژگي هاي هرات وتبريز دوم).

ü    وجود پرس پرتيك (دورنمايي در بك گراندتصاوير).

ü    استفاده از رنگ روغن ونقاشي هاي ديواري.(نشئت گرفته از هنر نقاشي اروپائي) آشنا وعلاقه مند شدن شاهان ونقاشان ايراني با فن نقاشي وسبك اروپائي.

ü    پروتره سازي در اين دوران رونق مي گيرد.

ü    تحول در تصوير سازي شخصيتهاي مختلف.

ü    دقت وتنوع رنگها.

كتب در دورة صفوي:

شاهنامة شاه طهماسب :گفته مي شود كه شاه طهماسب در دوران كودكي مدتي شاگردي بهزاد را نموده است. واز آنجائيكه شالودة هنرمندي در وجود او نبود از ادامة اين كار باز ماند ودستور داد تا شاهنامه اي برايش كتاب كنند كه بعدها آنرا به پادشاه عثماني هديه داد.

مكتب قزوين :

بعداز انتقال پايتخت از تبريز به قزوين عمارتي معروف در آنجا وجود دارد كه به چهل ستون ويا كلاه فرنگي معروف است. در اين عمارت چندين نقاشي از چندين دوره وجود دارد وويژگي هاي اين نقاشي ها وجود گل ودرخت وپرنده مي باشد.

خصوصيات نقاشي دورة قزوين :

Ø    در اين نقاشي ها چهره هاي جوان وميان سال با ويژگي چهره بيشتر ديده مي شود.

Ø    دستارهايي كه معرف دورة صفوي بود در اين دوره كنار گذاشته مي شود وكلاه گرد جاي آن را مي گيرد.

Ø    استفاده از لكه هاي سفيد رنگ در لباس وكمربند خانم ها بيشتر ديده مي شود.

مكتب اصفهان :

بعد از محمد خدابنده وحكومت او در قزوين شاه عباس پايتخت را از قزوين به اصفهان انتقال مي دهد .شاه عباس به هنر نقاشي ومعماري اهميت مي دهد به طوري كه از هنرمندان دورة قبل دعوت نموده وآنها رابه پايتخت مي آورد و مسئوليت كتابخانة سلطنتي را به يكي از آنها مي سپارد كه بعد از مدتي كنار گذاشته شده  و شخصي  بنام رضا عباسي جايگزين او مي شود.

بعداز شاه عباس پسرش شاه صفي به سلطنت مي رسد از آنجايي كه او در حرم سرا بزرگ شده بود آمادگي پذيرش سلطنت را نداشته وبعد از مدتي بوسيلة اطرافيانش به قتل مي رسد وپسرش شاه عباس دوم به سلطنت مي رسد.

ويژگي هاي نقاشي اين دوره :

v   نقاشي هاي شلوغ ووجود افراد زياد در يك نقاشي .

v   نمايش تك پيكره يا تك چهره است(نمايش عاشق ومعشوق).

v   استفاده از حداقل رنگ در اين نقاشي.

v   ظرافت در نقاشي ها(نشان دادن تار مو،آرايش صورت،ولباس).

v   در اين دوره فرنگي سازي شروع مي شود.

v   آغاز نقاشي گل ومرغ.

+ نوشته شده توسط مهرداد در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 و ساعت 9:16 |

موزه داري

معناي لغوي و اصطلاحي موزه :

نام موزه از لغت فرانسوي "Musee " گرفته شده و به معناي مكاني است كه مجموعه بزرگي از آثار باستاني و صنعتي و چيزهاي گرانبها را در آن به معرض نمايش مي گذارند و دانشمندان و پژوهشگران و هنرمندان و علاقه مندان از آن استفاده مي كنند. كلمه موزه را فرانسويان از لغت يوناني گرفته اند. موزه نام تپه اي درآتن بوده است كه در آن عبادتگاهي ومعبدي براي خدايان هنر شعر و موسيقي ساخته شده بود.

تعريف موزه :

موزه مؤسسه اي است دائمي وبدون هدف مادي كه درهاي آن به روي همه گشوده است. وبه عمة جوامع خدمت مي كند اهداف آن جمع آوري ،تحقيق وحفظ ونگهداري آثار وبه نمايش گذاشتن آنها است.

تعريف موزه ازنظر سازمان ايكوم:

برمبناي تعريفي كه "ايكوم" ازموزه مي دهد، موزه مكان گردآوري، نگهداري، مطالعه و بررسي كردن و نيز به نمايش گذاشتن نعمتهاي فرهنگي يا طبيعي به منظور آموزش، پژوهش و ارزش دادن به اين مجموعه ها و لذت بردن از آنهاست.

اهداف موزه :

هدفهاي موزه را مي توان به اين صورت خلاصه كرد:

1ـ نگهداري آثار گذشتگان، نمايش و انتقال آنها به آيندگان.

2ـ ارزيابي و قياس ميان پديدارهاي تاريخي، عملي، فني، صنعتي و هنري گذشته و حال .

3ـ ايجاد و تقويت تفاهم ميان ملل و اقوام .

4ـ شناخت و نمايش سهم اقوام و ملل در فرهنگ و تمدن جهاني.

5ـ اعتلا و بهبود دانش محصلان، دانشجويان، پژوهشگران و گروههاي ديگر.

6ـ جلوگيري از انهدام فرهنگ بومي و ايجاد راهي در برابر فرهنگهاي سرگردان .

قوانين وموارد حفاظتي ايكوم :

1.      مؤسسات حفظ ونگهداري وتالارهاي نمايش كه پيوسته كتابخانه ها ومراكز بايگاني ،نگهداري وتأمين مي شود.

2.      اماكن ومحلهاي باستاني ومردمي وتاريخي اين مناطق به علت فعاليت در زمينة گردآوري وحفظ آثار داراي اهميت هستند.

3.      مؤسساتي از قبيل باغهاي جانورشناسي ،گياه شناسي وموجودات آبزي كه نمايشگر زندگي موجودات زنده هستند.

4.      ذخائرطبيعي(جنگلها،كوه ها،درياها) كه در ايران جنگل گلستان (گرگان) با 2ميليون سال قدمت از اين نوع ذخائر مي باشد.

5.      مراكز علمي و نمايشگاه هاي فضائي.

علل شكل گيري ومحلهاي اوليه موزه در جهان :

ازقديمي ترين اسناد در خصوص موزه داري به نبوئيدوس پادشاه بابل باز مي گردد وي از كاوشگران اوليه بشمارمي رود كه هنگام كاوش دربرخي معابد به آثارواشيائي برخورد مي نمايد كه متوجه مي شوداين آثار واشياء به دوره هاي ديگر تعلق دارند.

1.      زيارتگاه ها وقبور : جمع آوري اشياء ونذورات در اين اماكن كه بعدها بوسيله زائرين مورد بازديد قرار مي گرفتند .

2.      سرداران وحاكمان رومي :جمع آوري غنائم بدست آمده وبه نمايش گذاشتن آنهادراماكن عمومي (حمامها، پارك ها)درمعرض ديدعموم كه اين خوديك نوع قدرت نمائي درجنگها و بعدازآن بشمارمي رفت.كه در اين زمينه يكي ازسردارن رومي دركنار يكي ازكاخهااقدام به ساخت موزه نمودكه درآن اشياء وغنام بدست آمده نگهداري وبه نمايش گذاشته شد.

3.      پرستشگاه ها ومعابد يوناني : دراين معبد هدايا واشياء نفيس نگهداري مي شد.

4.      اماكن مذهبي :كليساهاوصومعه هاداراي اشياء نادروكمياب وچشمگير از قبيل : (جواهرات ،سنگهاي گرانبها ، پارچه هاي نفيس ،سلاح ها)وثروت آنها در اين دوره استثنائي بوده است.

5.      ثروتمندان قرون وسطي : در اين قرن ثروتمند شدن ومالكيت اشياء گرانقيمت( جواهرات ، مجسمه ها،منسوجات وغيره) متعارف بوده است ودليل آن هم عدم وجود بانك ومحلي براي سپرده گذاري بودوصرفاً جهت حفظ نمودن سرمايه وپول خود به خريد اين اشياء روي مي آوردند.

قرون وسطي (1500-1450) ميلادي : اين تاريخ ، دوران تاريك تاريخ اروپا معرفي شده است در طول اين مدت كليسا برمردم حكومت واشرافيت داشته است وتمام امورات طبق نظر كليسا پيش مي رفت.

 دورة رنسانس قرن 16 ميلادي : اين قرن باعث تحولات فكري دراروپا شد وصاحبان ثروت با ديدة هنري به اشياء ولوازم خود نگاه مي كردند ودراين دوره (روشنفكري) اين اشياء از نهان بيرون آمدودرمعرض ديد قرار گرفت وازاين رو به ديدهنري به آنها نگاه مي شدودراين دوره افرادي به نقاط مختلف جهان فرستاده شد وبه جمع آوري اشياءپرداختندودراين دوره بيشترين آثار از منطقة شرق وتمدنهاي باستاني (مصر،هند،ايران) به غارت برده وبه كشورهاي مورد نظر فرستاده شد.با جمع آوري اين اشياء به افراد ماهرومتخصص نياز بود ازاين جهت افرادمتخصص وكارشناس دعوت به كارشدند ودراين دوره علم شناخت به آثار واشياء جنبة عموميت پيداكرد.

براي نمايش اين آثاربه علت بزرگي لازم بودجايگاه هاي مناسبي ساخته شودودرنتيجه تالارها وگالري هاي بزرگي كه داراي سقفي بلندوپنجره هاي زيادي به منظورنورپردازي مناسب جهت نمايش بودساخته شدواين مجموعه داران بااستفاده ازاسم خدايMusse نام موزه رابراي تالارهاي نمايش خودانتخاب نمودند.اين تالارها و گالري هاخصوصي ابتداافرادي خاص(طبقة اشراف وروشنفكر) اجازه ، بازديد ازآنها راداشتند كه بعدها درهاي آن بر روي عموم باز شد واين نشئت گرفته از دورة رنسانس وروشنفكري بود.

 اولين مجموعه شخص دنيا با نام موزه آشمولين در سال 1683 ميلادي در آکسفورد انگلستان به عنوان نخستين موزة ملي افتتاح شد.

درسال1750 كاخ لوگزامبورگ درپاريس شمه اي ازمجموعه هاي سلطنتي خودرادرمعرض عموم قرارداد. اوج هنري موزه داري جهان را مي توان در موزه لوور پاريس ديد.اين موزه که هم اکنون به صورت يک مرکز بزرگ پژوهشي درآمده است، بزرگترين موزه دنيا محسوب مي شود.ساختمان اين موزه قبل ازانقلاب کبير فرانسه،يکي ازکاخ هاي سلطنتي فرانسه بودکه درآن آثارباارزش هنري نگه داري مي شد.پس از انقلاب کبيرفرانسه درسال 1789م اين کاخ باآثارش به مردم فرانسه اهدا شدودر سال 1793 م تبديل به موزه ملي فرانسه گرديد. لازم به ذكر است كه درقرون 20-19 تحولات وسيع هنري خصوصاً در جهان سوم صورت گرفت .

درابتداي قرن19موزه هاي مختلفي درنقاط ديگرجهان آغازبه فعاليت نمودند.اين فعاليتها(خريداري اشياء نفيس، فرستادن جهانگرداني جهت كاوش و حفاري به ساير نقاط جهان) را شامل مي شد. و چنانچه اين افراد دركشور مورد نظر با مشكلي مواجه مي شدند با مراجعه به كنسولگري هاي خود در آن كشورها مشكلات خودرابر طرف مي نمودند و يكي از مهمترين وظايف اين كنسولگري ها در اين دوره برطرف نمودن مشكلات اين جهانگردان وكاوشگران و خريداران عتيقه كسب مجوزهاي حفاري وكاوش و خريد اشياء بود. و در نتيجه بيشترين آثار واشياء بدين طريق ازاين كشورها خارج شد.

خصوصيات موزه داري :

1.      لزوم بكارگيري كاركنان كاردان : نيروهاي جزوخدماتي(مستخدم ، نگهبان،) و افراد واردبه امورات تحقيقاتي و پژوهشي .

2.      بكارگيري افراد مطمئن وامين :ازآنجائيكه هرموزه داراي مخازن گنجينه هايي مي باشدومعمولاً اين خزائن وگنجينه هادرزيرزمين موزه ها قرارداردپس نيازاست كه اين خزائن بدست افرادي امين سپرده شود.

3.      آموزش : موزه هادرمدتهاي مختلف تغييروتحولاتي دردرون آنها صورت مي گيردواين تغييروتحولات نيازبه آموزش داردپس ازاين جهت آموزش يك ركن مهم در موزه داري محسوب مي شود.

4.      مرمت گران وكارشناسان : اين اشخاص ازاعضاي مهم در هرموزه به شمار مي رود چراكه ممكن است برخي اشياء نياز به نگهداري درشرايط خاصي ويا نياز به مرمت داشته باشند كه اين كار از عهدة هركس برنمي آيد ونياز به افراد ماهر ومتخصص مي باشدودراكثر موزه ها امورات كارشناسي ،مرمت و نگهداري به اعضاءوكاركنان آن آموزش داده مي شودهمانطوركه امروزه در موزه هاي ايران (موزة آبگينه وسفال) آموزش سفالگري به علاقه مندان داده مي شود.

5.      مولاژ : تهيه وساخت تصاويرونمونه هاي كوچكي جهت معرفي آثار خودودراختيار عموم قراردادن.

تحولات موزه ها : درقرن 19موزه هابه صورت تخصصي اداره مي شدكه اين موزه هادرايران براساس يك شئ خاص(فرش،شيشه وآبگينه) تشكيل مي شدومعمولاً منسوجات وفرش باهم نگهداري ونمايش داده مي شوند. و دليل ماندگاري آثاري چون(فرش،گليم ،منسوجات)اين است كه درموزه ها ومجموعه هاي خصوصي به شكل مناسبي حفظ ونگهداري شده اند.

تحولات در اروپا : بعدازجنگ جهاني دوم تحولات سياسي،اجتماعي،اقتصادي دراروپاشروع شد.اروپابه دو قطب شرقي وغربي تقسيم شد.اروپاي شرقي بارفتن به سمت شوروي باكشيدن ديواري به دورخود،خودرا محصوركرده بودند. اما اروپاي غربي روبه پيشرفت گذاشت وميل به پيشرفت باعث كاربردي شدن موزه ها شد. و دراين راه ازراديو، تلويزيون ،روزنامه ها، مجلات براي آموزش ومعرفي اين برنامه ها استفاده نمودند.

شيوه هاي اطلاع رساني :

1.      برپائي نمايشگاه هاي موقت :دراين نمايشگاه ها،نمايش تصاويروفيلم وبابرپائي سخنراني هاصورت مي گيرد.

2.      امروزه دراكثرموزه هاوبخشهاي آن كامپيوترهاي سخن گويي وجود داردكه به معرفي پيشينة تاريخي اشياء مي پردازد واطلاع رساني بدين شكل صورت مي گيرد.

موزه داري در ايران :

موزة همايوني :

 اولين باربه دستور ناصرالدين شاه قاجاردرسالهاي 1293- 1291 هجري قسمت شمالي کاخ سلطنتي گلستان كه محل نگهداري هداياي سفرا ونمايندگان خارجي بودساخته و به موزه اختصاص يافت که سپس همين مکان با ملحقاتي غني ترشدوبه نام موزه همايوني گشايش يافت.دراين موزه اشيائي ازقبيل:ظروف مجلل،جواهرات ، تابلو وپرده هاي نقاشي شده، بلور وكريستال هايي كه ازشرق اروپا آورده شده بود دركنارهزاران جلدكتابهاي خطي ونفيس نگهداري مي شد. به اين مكان نمي توان موزه گفت بلكه محلي براي نمايش بودكه فقط افرادي خاص(طبقة اشراف وسفراي خارجي) مي توانستند از آن  بازديد نمايند.

موزة ملي ايران يا معارف(1295 هجري شمسي)  :

 دو سال بعد از تأسيس موزة همايوني به دستور وزيرمعارف صنيع الدوله ابتداء دريكي از اتاق هاي مدرسة دار الفنون كه سرپرست آن مرتضي قلي خان ممتازالملك بوده تأسيس مي شود و بعد از مدتي با وجود280 قلم از اشياء به عمارت مسعوديه انتقال پيدا مي كند.

موزة دانشكدة افسري :

  اين موزه در سال 1302هجري تأسيس شد.بيشتر آثار واشياء آن راسلاح هاي مختلف تشكيل مي دادكه جهت آموزش به دانشجويان، وعمدة اين اشياء اسلحه هاي ناصرالدين شاه بود.

موزة هنر وصنايع :

اين موزه درسال 1302 هجري توسط حسين طاهرزاده بهزاد در محل هنرستان كمال الملك فعلي تأسيس شد. كه بعدهااين مجموعه آثاربه عمارت نگارستان كه يكي ازعمارتهاي زيباي متعلق به دورة قاجاراست منتقل شد.

موزة مردم شناسي تهران :

اين موزه در سال 1312 هجري ساخته شد.اين موزه جزءادارة تحقيقات معارف وصنايع مستصلصه بوده كه ابتداء به دايرة انسان شناسي و بعدها به بنگاه و موزة مردم شناسي تغيير نام داد .آثار اين موزه مربوط به مردم و مناسك عزاداري ومحرم ووسايل آن( علم ها،كتل هاوغيره) مي باشد كه در سال 1347 به كاخ ابيض (سفيد) منتقل شد.

موزه هاي بقاع متبركه :

قديمي ترين آن درسال 1114 هجري شمسي افتتاح شد. اين موزه مربوط به آستان قدس رضوي مي باشدكه به فاصلة كمي ازآن موزه آستان متبركه حضرت معصومه نيزگشايش يافت.مجموعه موزه هاي مذكور بيشتر بر اساس نذورات وموقوفات بوده كه اين موقوفات اززمان فوت حضرات ،حاكمان موقوفاتي درنظرگرفته شد و براساس آنان عوايدحاصله از آنها جهت مصارف عمومي وآباداني استفاده مي شد.(اين موقوفات اكثراً سنددار وممهورمي باشند).اشياء موقوفي شامل قرآن،كتب ادعيه كه در مراسمات ديني ازآنها استفاده مي شد. اين كتب قديمي متعلق به قرون 4،3،2هجري مي باشند كه اين كتب طي سالها وقف شده اند.

يكي ديگر از اشيائي كه جزء موقوفات و نذورات بشمار مي رود قالي است كه اين مجموعه از افراد خاص و ارزشمندواين اشياءاز ارزش مادي ومعنوي برخوردارند. اشيائي ازقبيل : ظروف طلا ونقره كه تمامي آنها متعلق به آستان قدس رضوي مي باشند.

موزة ملك آباد مشهد :اين موزه موقوف حاج حسين آقاملك كه به موزة ملك معروف است .

موزه ايران باستان :اين موزه بعنوان اولين موزة علمي است كه دراين مكان ساخته شده است وازمهمترين موزه هاي ايران بشمار مي رود.

دلايل بوجودآمدن موزه درايران :

مظفرالدين شاه قاجاردرسال 900 ميلادي يا1177 ه ش مجوزكاوشهاي علمي را به فرانسوي ها درنقاط مختلف ايران رامي دهد. به مدت 60سال اين حكم اعتبارداشت. درصورتي كه هيچگونه نظارتي بركارآنها نبود.30 سال بعداين قانون لغو مي شود .درسال 1309 مجلس شوراي ملي قانوني را مطرح مي كند كه اشيائي كه دركاوشها بدست مي آيد بين دولت كاوش گر ودولت ايران تقسيم شود.براين اساس10 قطعه ازاشياء نخبه وسرآمد(طلا و نقره)حاصل ازحفاري به ايران تعلق داشته باشدومابقي آثار بين دولت ايران ودولت كاوشگر تقسيم مي شود و آثار معماري نيزدرايران باقي مي ماند.

پيامداين قانون اين بودكه درسال 1308 فردي بنام آندرگردفرانسوي به ايران مي آيدومسئول ساخت طرح موزه مي شود. ساخت این موزه در ۲۱ اردیبهشت سال ۱۳۱3 ه.ش. به دستور رضا شاه توسط معمار فرانسوی، آندره گدار،شروع شد.ساختمان موزه درسال۱۳۱6 به اتمام رسیدو موزه برای بازدید عموم افتتاح شد. زمین اختصاص یافته به این موزه ۵۵۰۰ متر مربع بود که ۲۷۴۴ متر مربع زیربنای آن است.

آشنایی با موزه ملی ایران در نهایت، ساختمان موزه ایران باستان به سبک معمـاری ایرانی با سردر ورودی مشابه ایوان بلند طاق کسری متعلق به دوره ساسانی و با آجرهای قرمز رنگ بر اساس طرح مهندس معمار فرانسوی و بامعماری حاج عباس قلی معمار باشی درسـال 1314 هجـری شمسی آغازشـدوپس از 2 سال مورد بهره برداری قرار گرفت.

هرشئ بعداز كشف شدن بايدازآن شناسنامه اي تهيه شودكه لازمة اوليه اشياءمحسوب مي شود ومعمولاً اشياء بصورت علمي وارد موزه مي شود واز اهميت ويژه اي برخوردار است نسبت به اشيائي كه مشخصات وسابقه اي از آنها در دسترس نباشد.آثارواشيائي كه ازطريق حفاري هابدست مي آيدتحويل موزه ملي داده مي شود و اين موزه به عنوان موزة مادر تلقي شده وموزهاي ديگرراتغذيه مي نمايدومعمولاً اين اشياء بصورت امانت در اختيار موزه هاي ديگر قرار مي گيرد.

واگذاري اشياء وخارج نمودن اشياء ازاين موزه وموزه هاي ديگرپروسه وروش خاصي دارد ازآنجائيكه اين اشياءتحويل امين موزه وخزانه دارمي باشدپس مي طلبد براي خارج نمودن آنها هم برنامه وروش وشيوة خاصي هم درنظر گرفته شود.

اشياء وآثاري كه تحويل موزه داده مي شود :

بخش هايي ازآرامگاه شيخ صفي الدين اردبيلي :

اين بخش به دليل معماري اسلامي درسال 13ومجموعه هايي شامل نُسخ خطي قرآن متعلق به قرون 3 تا 11 هجري،نُسخ مصورشامل منظومه ها وديوان اشعار،منسوجات وظروف ابيانه ، آثار فلزي (اسلحه وشمعدانها).

آرامگاه شاه عباس دوم :

شامل نقوش واشيائي با روكش قلع،1324 قطعات خوش نويسي وخط از كاخ گلستان مربوط به قرن 9هجري.

خريد آثار:

اين آثار منسوجات متعلق به آل بويه ودورة سلجوقي مي باشد.

اشياء ضبط شده :

اين اشياء شامل اشيائي مي شودكه درحفاري هاي غير مجازبدست آمده وياسرقتي بوده ويا متعلق به سران نظام شاهي بوده كه توسط وزارت اطلاعات مصادره شده كه اين اشياءتوسط خودوزارت اطلاعات نگهداري و بعضاً به نمايش گذاشته مي شود.

قطعات ابنيه :

اين اشياء شامل كاشي،سنگ قبر واشيائي مانند :موزائيك هاي بيشاپوركه بعدازحفاري به اين موزه منتقل شده و يا اشيائي كه امكان مرمت درجاي خودرا نداشته باشند.

مجموعة چيني خانه اردبيل :

اين مجموعه درزمان شاه عباس اول سفارش داده شده است.اين نوع چيني درزمان پادشاهي جين رواج داشته است اين چيني ها به رنگهاي سبز،سفيد وآبي وداراي خط چيني مي باشد اين مجموعة به علت تنوع ازويژگي خاصي برخورداراست.اين نوع چيني ازنوع سلادون ،معمولاً تك رنگ وبه رنگ سبز وداراي طرحهاي برجسته مي باشند.خاك استفاده شده دراين چيني ها كائولين ،شيري رنگ وكيفيت آن از خاك رُس بيشتر مي باشد.

 هدايا وموقوفات :

اين مجموعه ها شامل سكه ووسايل شخصي مي باشدكه توسط افراد به عنوان وقف به موزه ها اهدا مي شود.

سايت هاي باستان شناسي:

موزةتخت جمشيد1312هجري شمسي :

 بعلت طولاني بودن كار حفاري ناچاراً اشيائي كه در اين سايت ها و محوطه هاي باستاني كشف مي شد در همان مكان موزه هايي راه اندازي شده واشياء مكشوفه به نمايش گذاشته مي شدند.

 

موزة شوش1345 هجري شمسي:

 اين موزه از6 تالار تشكيل شده است واشياءآن متعلق به دشت شوشان(چغازنبيل،چغاميش،هفت تپه) وهمچنين اشياءكشف شده درايذه نيزنگهداري مي شد.

موزة هفت تپه 1352 هجري شمسي :

 دركنارهفت تپه ساخته شده،شكل معماري آن معماري سنتي منطقه بوده،اين موزه داراي آزمايشگاه،كتابخانه ، و محل استراحت كاوشگران مي باشدوعلت تجهيز اين موزه اين است كه از طريق يونسكو مورد حمايت مالي قرار گرفته است.

موزة فرح پهلوي :

داراي 5 موزة تخصصي بوده وبراساس اشياء گردآوري شده تشكيل شده وعبارتند از: موزة ايران معاصر- موزة نگارستان - موزة فرش - موزة رضاعباسي- موزة آبگينه وسفالينه.درموزه ايران معاصر تابلوهاي زيادي وجود داردكه طراحي هاي غيراسلامي مانع از نمايش دادن آنها شده است.

موزه هاي طبيعي :

1.      دانشگاه تهران درسال 1338 : شامل تاريخ طبيعي وعلوم طبيعي واز قديمي ترين اين موزه ها مي باشد.

2.      دانشكدة دكترفاطمي كرج: اين موزه مختص گياهان داروئي مي باشد وهمچنين بخشهايي ازآن به گونه هاي گياهي، حيواني وفسيل ها تعلق دارد.

موزه داري :

تمامي اموراتي كه منجر به تأسيس وراه اندازي يك موزه باشد را موزه داري مي گويند.كه از دوبخش تشكيل مي شود :

·       گردآوري ونگهداري.

·       بهره برداري وانجام كارهاي پژوهشي.

بنية موزه داري دراروپا ودرقرن 18م درپي علاقة مجموعه داران به پژوهش بود.كه شخصي به نام گاسپر.اف. نايكل ازاين افراداست او بازرگان و مجموعه داري بودكه علاقه به جمع آوري اشياء داشت ودرخصوص جمع آوري اشياء مشورت هايي انجام داد و نتيجة اين مشاوره ها  سبب تشكيل يك جزوة مي شودكه اين جزوه به عنوان اولين راهنماي جمع آوري ونگهداري اشياء شده و موزيوگرافيا نامگذاري مي شود.وتاسالها درفرانسه از لفظ موزيوگرافي ودرسايركشورها موزيولوژي استفاده مي شدكه بعدهاموزيولوژي همه گيرومورداستفاده كلي قرارگرفت.

شوراي جهاني موزه داري :

اين شورا درزمان اتفاقات وجنگ جهاني ودر پي آن تخريب آثار وتهديدات كشورهاعليه يكديگر وغارت اشياء باستاني موزه هاي كشورهاي تسخير شده توانست تاحدودي كشورها را ملزم به اجراي قوانين موزه داري نمايد درسال 1946 به دفتر بين المللي موزه ودر سال 1947به international of museume موزه داري بين المللي با علامت اختصاصي آيكوم تغيير نام داد.

شوراي بين المللي موزه ها- آيكوم :

اين سازمان غير انتفاعي وغيردولتي زير نظر يونسكو توانست به فعاليت موزه داري وموزه داران رابه طريقي سازماني حتي(سنتي،ملي،منطقه اي،بين المللي وغير دولتي)وكارشناساني كه كارشان درارتباط با موزه وموزه داري بود درچهار چوب قوانين وضوابط تحت پوشش قرار دهد.

اهداف آيكوم :

1.      حمايت ،تأسيس وثبت موزه ها.

2.      برقراري همكاري بين اعضاء وموزها وكشورهاي موزه دار.

3.      تأكيدبرنقش موزه هاوحرفه موزه داري درجوامع به منظورشناخت ودرك مردم ازفرهنگ خودو ارسال گزارشات سالانه به آيكوم.

زيادي درتعداداشياءولزوم نگهداري صحيح وبه نمايش گذاشتن آنهاموجب شدكه كميته هايي دراين خصوص بوجود آيد:

  • كميتة باستان شناسي وتاريخ : مربوط به اشياءباستاني وآثار ومدارك دوره هاي گذشته مي باشد.
  • كميتة معماري وفنون موزه داري :  ساختمان موزه ها وساختمانهايي كه علاوه بر ارزش تاريخي وهمچنين اشيائي كه درآنها وجود دارد(كاخ موزه ها،حمام هاي باستاني،كاروانسراها).
  • كميتة هنرهاي كاربردي : بناهايي كه درآنهاگچ كاري،كاشي كاري، چوب كاري، موزائيك كاري، در آنهاانجام شده باشدداراي اهميت هنري وكاربردي هستندواين آثاركه كاربرددوگانه دارنددراين كميته قرار مي گيرند.
  • كميتة هنر هاي زيبا : شامل نقاشي ها، فلزكاري ،منبت كاري،شيشه كاري مي باشد.
  • كميتة هنرهاي مدرن : اشيائي  كه شامل اين كميته مي شوند اشيائي جديدهستند كه درزمان معاصر مورد استفاده قرار مي گيرند .مانند مجسمه هاي غير سنتي.

اين كميته ها ازكارگروه هاي تخصصي تشكيل شده اند و درآن زمينه كارمي كنند و داراي اعضاي مشتركي از سايركشورها مي باشند.درطول يك سال كاري اين كميته ها،اعضاي آن مطالعات ،تحقيقات وگزارشات جمع آوري شده از سراسر جهان را به اين كميته ها ارسال مي كنند.

اين گزارشات شامل : تعداد نمايشگاه هاي دائمي وموقت،همايش ها،سخنرانيها،مطالعات انجام شده وآثار نشر شده را به اين كميته ارسال ودرقالب نشريات به چاپ رسانده وآنهارا در اختيار مردم قرار مي دهند.سازمان هاي ديگري نيزوجود دارند كه به صورت مستقل ووابسته به يونسكو در سراسر جهان فعاليت مي نمايند مانند : انجمن هنرهاي نمايشي،انجمن بين المللي سلاح وتاريخ نظامي.

طبقه بندي موزه ها : براساس آثار به نمايش گذاشته شده كه نمايانگر محيط زيست بشر ومكانهايي كه انسان درآنجازندگي كرده وآثاري كه ازخودبجا گذاشته اندصورت مي گيرد.مانند: (غارها،پناهگاهها،شهرها،كاخ ها و سكونتهاي زمستاني).دركنار اين زيستگاهها آثاري از زندگي بشر مشاهده مي كنيم (دورة پارينه سنگي، اشياء سنگي وابتداي نوسنگي سفال) كه تمامي آنها جزمحيط زيست مي باشند.     

ميراث طبيعي : شامل پوشش گياهي وجانوري، عوارض زمين، دوره هاي زمين شناسي، ديرينه جانورشناسي، ديرينه گياه شناسي وفسيلها مي باشند. مؤثرترين شيوه براي طبقه بندي براساس طبقه بندي مجموعه هاي موزه مي باشد:

  • موزه هاي تاريخي(موزه هاي باستان شناسي).
  • موزه هاي هنري( موزه هاآثار هنري:نقاشي،منبت كاري....).
  • موزه هاي علوم (هرچيزي كه وابسته به علم باشد مانند: سازه هاي آبي).

موزه ها به چند دسته تقسيم مي شوند:

1.      عمومي.

2.      مركزي.

3.      ملي.

4.      منطقه اي.

اغلب اين موزه هاازچندمجموعه ساخته شده اند.موزه هايي كه در نقاط جهان ساخته شده اند بيس آنها متفاوت است .مثلاًموزه هاي آسيا وخاورميانه كاريردي كاوشگرانه داشته اند.

موزة ملي آفريقا،آفريقاي مركزي وآمريكاي جنوبي : مجموعه هاي آن بر اساس مردم شناسي بوده خصوصاً در آمريكاي جنوبي و برخلاف نداشتن قدمت.

موزه هاي منطقه اي: موزه هايي هستنددرمنطقة بسياروسيع،فعاليتهاي خودرابراساس فعاليتهاي فرهنگي،اجتماعي، ملي كه نمايانگرديدگاه هاي انساني وفرهنگي است انجام مي دهد.

قرار است در ايران اين موزه ها در مناطق مختلف كشوركه بيانگر تحولات اقتصادي وفرهنگي آن مناطق است افتتاح گردد.مثال: موزه خوزستان،صرف وبراساس،نفت،فرهنگ اعراب،بختياري هاوطوايف مختلف كه معرف سابقة باستاني اين منطقه مي باشد.

اشياء موزه هاي منطقه اي :

 اين اشياءحاصل از كاوش،مردم شناسي،مردم نگاري،موزه هاي سنتي،گياه شناسي،جانورشناسي وكاني شناسي ( فلزات وسنگها ) مي باشند.

پايگاه شناخت مسائل فرهنگي هر منطقه :

تنها جهت شناخت اشياءنيست بلكه پايگاهي مناسب جهت شناخت منابع فرهنگي منطقه مي باشد. و دركنار اين اشياء: كتب،مدارك،واسناد موجود، ومكان ومنبع مناسبي براي مطالعات وتحقيقات مي باشد.

درموزه ها نوع آثارونحوة به نمايش گذاشتن آنهامتفاوت است.وبرحسب زيادي آثارمي توان آنهارا به مجموعه هايي تبديل نمود مانند: آثاري چون مهرها، سكه ها.

درمكانهايي كه محل استقرار طولاني بوده است مي توان درآن كاوشها وحفاري هاي بيشتري انجام داد .اما در مناطق آبروفتي(خوزستان)پوشش رسوبات باعث مي شودكه آثاردرلايه هاي زيرين پوشيده ودرنتيجه قسمتهاي كمتري از مناطق تحت كاوش وحفاري قرار گيرد.

اماكن باستاني : در ساختمانها،حمام ها، پُلها،بناها،محلهاي استقرارانسانهاي اوليه(غارها)ومحلهاي ديگري كه موردحفاري وكاوش قرارگرفته اندمعمولاً موزه هاي كوچكي به صورت موقت در كنار اين محوطه ها تأسيس مي شود وحتي خود اين محوطه ها مورد بازديد مراجعه كنندگان قرار مي گيرند. به شكلي كه اين اشياء در همان مكان جهت بازديداشخاص درزير پوشش وحفاظي ازشيشه هاي ضخيمي قرار داده مي شوند و ديواره هاي اين محوطه ها براي جلوگيري از ريزش وتخريب احتمالي نيز با شيشه هاي ضخيم پوشيده مي شوند.

موزه هاي انسان شناسي ومردم شناسي : دراين موزه ها معمولاً فسيلها وبقاياي انساني،لباسها،زيورآلات،ولوازم و وسايلي كه درارتباط بافرهنگ انسانهاست به نمايش گذاشته مي شود.

خانه هاي شخصيتهاي مهم تاريخي،سياسي،فرهنگي،اقتصادي ودانشمندان: اين خانه هابنابه اهميت افرادو مالكان آن مد نظرقرارمي گيرندوبنابه اجازة مالكان وياوراث آن ازاين منازل وبه همراه لوازم شخصي آنها بعنوان موزه استفاده مي شود.

موزه هاي تاريخچه علوم مختلف : اين موزه ها بر اساس علوم مختلف(گياه شناسي، جانورشناسي، پزشكي، زيست شناسي) تأسيس مي شوند.

موزه هاي اماكن باستان شناسي :

براساس آثاريافت شده ويانگهداري شده آثاري هستندكه ازراه هاي مختلفي :

1.      كاوشهاي علمي وباستان شناسي.

2.      حفاري هاي تجاري (كه اين مربوط به ده هاي 30-40 مي باشدكه براساس پرداخت مناسب به دولت مجوز اينگونه حفاري ها را به افرادي كه با دربارارتباط نزديكي داشته اند اين مجوزها داده مي شود . اين حفاري ها جنبة علمي نداشت وبعد از كشف اين آثارآنها را مورد فروش قرار مي دادند.

3.      يافته هاي اتفاقي ،اين يافته هاروشهاي مختلفي دارد:1- عوامل طبيعي. 2- توسط قاچاقچي ها.

 

اهداف موزه هاي باستان شناسي:

·       آموزش بازديد كنندگان.

·       پژوهش.

اماكن موزه هاي باستاني :

اين موزه ها معمولاً ازمناطق مسكوني دوربوده ونياز به امكانات خاص دارند.

1.      پرستشگاهها:اين اماكن درزمان خودمورداهميت وپرستش بوده است مانند:آتشكدهها،درختان مقدس، آرامگاه ها.

2.      موزه هاي مردم شناسي وانسان شناسي: اين موزه هابه موزه هاي تاريخ فرهنگ معروفند.اين موزه ها قبل ازرنسانس شروع شده وبه دورة معاصر ختم مي شودكه اين موزه ها درايران كمتر به چشم مي خورد ومعمولاً در كشورهاي اروپائي كه گام به گام درصنعت پيش رفته اند وجود دارند.

اين موزه ها در ايران معمولاً آثاري از جمله فسيل ها وآثارانساني وبا لوازمات مربوط به انسانها وجود دارد . اما در موزه هاي خارج مسير تكامل صنعت بشري را مي توان درآن مشاهده نمود.

برخي ازاين موزه هادرفضاي بازايجادمي شودوبازندگي مستقيم بشرارتباط داردمثل زندگي عشايردر روستاهاي تاريخي درشمال كشوركه ساكنين اين روستا زندگي روزمره خودرا دارندوافراد زندگي روزمره آنان  را مورد بازديد قرار مي دهند.

موزه هاي هنري: مجموعه هايي به دليل زيبايي شناسي هنري جمع آوري مي شوند.ن قاشي،گرافيك، مجسمه سازي كاربردي و صنعتي كه جنبة زيبايي دارند. امروزه داراي بعُد بيشتري پيدا كرده است. فيل، موسيقي، تئاتر و يا هنرهاي نمايشي.

الحاقات به اين موزه ها: كارگاه هاي آموزشي، كار اين كارگاهها اين است كه هنرهاي به تمايش گذاشته شده در موزه ها را به علاقه مندان آموزش مي دهند.معمولاً افراد متصدي اين موزه ها خود مؤسسان اين كارگاهها هستند.

موزه هاي علمي : از فعال ترين موزه ها هستند كه بيشترين بازديد كنندگان را به خود اختصاص داده اندوشامل مجموعه هايي مي باشند:1- طبيعي. 2- زمين شناسي. 3- گياه شناسي وغيره.

1-   موزة ابزاروادوات وماشين آلات:ازقديمي ترين دوره تادورة معاصركه اين شامل علوم محض(رياضي ، فيزيك،شيمي) وعلوم طبيعي مي شود.

2-   موزة نقشه ها،ماكت،مجسمه ها ومدل هاي متحرك يا اوليه.

3-   نمايشگاه وكارگاه هاي فيزيك:در اين موزه ها ابزارهاي فيزيك ( ابزار وادوات مربوط به رصد خانه ها نقشه ها،لنزهاي تلسكوپ)كه كاربرد آنها در فيزيك است به نمايش گذاشته مي شود.

4-   بازديدهاي ميداني: اين بازديدها را خود موزه هاي علمي تدارك مي بينند كه بيشتر در محوطه هاي باستاني توسط كارشناسان انتخاب مي شود ومورد وتوسط علاقه مندان مورد بازديد قرار گرفته مي گيرد.

موزه هاي علوم طبيعي وعلوم وفنون: اين موزه ها چندين عملكرد دارند:

شناخت طبيعت.(فسيلها ،استخوانها).

حراست وحفظ طبيعت: گياهان وحيواناتي كه رو به انقراض هستند وبيشتراين موزه ها در فضاهاي باز قرار دارند.

آشنايي با محيط زيست طبيعي انسان : مناطق حفاظت شدة حيوانات،جنگلها(گلستان)،تالاب ها(تالاب انزلي)،

آشنايي با محيط زيست وزندگي انسان : غارها،پناهگاههاي سنگي، روستاهاي تاريخي(روستاي كندوان).

آشنايي با موزه هاي تكامل انسان : در اين موزه ها روند تكاملي انسان بر اساس يافته ها وآثار وفيلم ها نشان داده مي شود.كه در اين مورد از ساير علوم(زيست شناسي،گياه شناسي،زمين شناسي،انسان شناسي،اكولوژي)كه در اين زمينه فعاليت مي كنند استفاده مي شود.واز دوجهت داراي اهميت هستند: 1- بازديد وآموزش عمومي. 2- مكاني براي تحقيق پژوهشگران.

موزه هاي علوم وفنون: اين موزه هادرخصوص پژوهش وتحقيقات درجوامع بشري فعاليت مي كننداين موزه ها جنبة آموزشي دارندكه ازتعدادي موزهاي:دائمي،موقت،وفصلي تشكيل مي شوند.اين موزه هامعمولاًدر مناطق محروم ومؤسساتي كه فاقد امكانات آموزشي هستندبرگزارمي شوند.واين موزه ها داراي زيرمجموعه هاي خاصي(علوم محض: شيمي،فيزيك،رياضي)هستند.

موزه هاي علوم كاربردي ياپايه: اين موزه ها اصول علمي را به زبان ساده تشريح مي كندكه در اين موزه ها بازديد كنندگان با مستقيماً درگير آموزش مي شوند و از نزديك اين آموزشها را تجربه مي كنند (تركيبات شيميايي ، آموزشهاي  سنتي وكارهاي دستي).

موزه هاي علمي كاربردي درعلوم پزشكي كاربرد دارند.مانندموزه هاي پزشكي ويادندان پزشكي ويا نگهداري  ابزارهاي مربوط به روان درماني وموزه هاي نفت، معدن، كشاورزي، ترابري در رديف موزه هاي علوم طبيعي قرار مي گيرند.

ساختار وعملكرد موزه ها:

·       موزه محلي براي نگهداري،آموزش،ونمايش آثارواشياءتاريخي.

·       موزه محلي براي نگهداري اشياء وشناسائي هويت آنهامي باشد.ومي توان گفت كه هر آثاري كه در موزه نگهداري مي شودداراي هويت واين اشياء وآثاراطلاعاتي درخصوص هويت ملي،تاريخ ساخت ، محل ساخت را  با خود دارند. ومحلي براي هويت بخشيدن به آثار مي باشد.

·       موزه محلي براي نمايش و گذراندن اوقات فراغت وايجاد تفكر مجددبراي بازديد كنندگان.

فضاهاي فيزيكي موزه ها :

·       با توجه به شرايط،نيازها،وامكانات جوامع فضاهاي موزه ها با هم متفاوت است.مقايسه سايرموزه ها با موزه هاي اروپائي متفاوت است .بايد سطح امكانات موزها در جوامع باهم يكسان باشدوممكن است كه خود ساختمان موزه يك اثر تاريخي باشد.

·       ممكن است ساختمان موزه يك بناي معاصر باشد كه براي موزه در نظر گرفته شده است.

·       ساختمانهايي كه مخصوص موزه ساخته مي شوند (ايران باستان،شوش)بايد شرايط ويژة موزه شدن را داشته باشندتا اثرمند واقع شوند.

محل و ساختمان موزه ها :

·       موزها بايد در محلي هايي واقع شوند كه قابل دسترسي براي همه باشند.دركناركتابخانه ها،مؤسسات پژوهشي، مركز دانشگاهي،مؤسسات تحقيقاتي تجربي محلهاي مناسبي براي ايجاد نمودن موزه است. و بعضي از مؤسسات نيازمند ايجاد نمودن موزه هايي براي خود هستند مانند: موزة آب، مركز و مؤسسات تحقيقاتي گياهي.

·       موزهايي كه در فضاي باز احداث مي شود حائز اهميت هستند:

1.      فعل وانفعالات درختان باعث تهوية هواشده واز ورود آلودگي هاي صوتي وهوا جلوگيري مي كنند وفضاي جذابي را براي بازديد كنندگان بوجود مي آورند.

2.      رطوبت لازم براي فضاي موزه ها.

3.      ايجاد نمايشگاه هايي در فضاي باز بصورت دائمي يا موقت(باغ موزهاي: شوش  وبيستون كرمانشاه).

نماي بنا :

نما وتزئينات داخلي موزه بايد با فضاي داخل موزه واشياءوآثارآن منطبق باشد.مصالح بكاررفته درساخت موزه بايدمصالح اقليمي وبومي باشندودراستفاده از مصالح،ازمصالحي استفاده شودكه دوام ومقاومت بيشتر و با صرفه باشد.

تالارهاي نمايش :

محلي براي نمايش است اين مكانها بزرگ ،وداراي فضاي بيشتر واتاق مي باشند.اين تالارها بايدانعطاف پذير بوده تا بتوان فضاي داخلي آن را (به وسيلة ديوارهاي كاذب ومجازي) تغيير داد.زماني اين كارانجام مي شود كه نمايشگاه داراي مجموعه هايي باشد.اين تغييرات : شامل اتاق هاي اصلي، چهارچوب، خروجي و ورودي، سيستم  روشنايي،سيستم امنيتي،تهويه وديوارها در فضاي داخلي مي باشد.

اين تالارها بايد به طوري ساخته شوند كه بازديد كنندگان بتوانند به راحتي درآنجا گردش وبازديد واشياء و آثاررابتواننداززواياي مختلف مشاهده نمايند. ويترينها بايددروسط تالاروكنارديوار قرار مي گيرند و بايد چينش ها به گونه اي باشد كه بازديدكنندگان بتوانند به راحتي آنهارا مشاهده كنند (چينش وسير تاريخي). تالارها بايد داراي يك درب ورودي وخروجي باشد اين روش باعث كنترل بهتر بازديدكنندگان مي شود.

ويترين ها:

·       آنها بايد انعطاف پذير وقابل تغيير باشند.

·       شكل واندازة هاي آن بايد با موارد مورد نياز هم خواني داشته باشد.

·       اشياءريز ودرشت هركدام ويترين خاص ومتناسب باخودرا مي طلبد.

·       نحوة بازديد از مجموعه هاي سكه وكتاب بايد ويترين هاي طوري باشد كه ديد ومشاهدة آنها از بالا انجام شود.

·       شيشه هاي مورداستفاده بايد بلند،محكم،شفاف وروشن باشد.

·       فاقد هرگونه سوراخ بوده تا از ورود گردوغبار و حشرات جلوگيري نمايد.

·       بايدازجنس ورنگ مناسب استفاده شود.

تالار و ورودي موزه :

ورودي موزه يكي از مكانهاي جذاب موزه تلقي مي شود . چرا كه همين ورودي ها مشوق بازديد كنندگان محسوب مي شوند . اين ورودي ها  بايدداراي :

1.      نورپردازي خوب.

2.      نگبان(مسلح).محل فروش بليط.

3.      قسمت انتشارات.

4.      بخش اطلاعات (جوابگويي حضوري ويا بصورت كاتالوگ).

5.      وجود دستگاهاي كنترل و مراقبت (دوربين ،آژير).

نورتالارها (بصورت طبيعي يا مصنوعي) :

·       چراغهاي ثابت ومتحرك(بوسيلة ريل جابجا مي شوند).

·       ويترين ها بايد داراي چراغ باشند.

·       از نور فلورانست يا مهتابي با فيلتر(با توجه به توليد اشعة ماوراء بنفش ومضربودن آن براي اشياء) استفاده شود.

 

 

ساختمانها وقسمتهاي جانبي موزه :

دركنار موزه ها ساختمانهايي كه درارتباط با موزه است وجود دارد :

1.      موزهاي دائمي وموقت كه داراي تالارمي باشندمحلي براي برگزاري همايش ها،سمينارها ونمايش فيلم وجود دارد.

2.      كتابخانه ومراكز تحقيقات.

3.      كارگاه (كه درآن تعمييرات انجام مي شود).

4.      آزمايشگاه(آزمايشگاه هاي فيزيك وشيمي).

5.      محلي براي استراحت بازديدكنندگان(كافه،بوفه).

6.      بخش اداري وتأسيسات (آب ،برق،آسانسور،موارد خدماتي،)براي كارمندان وبازديدكنندگان.

عملكرد موزه ها :

عملكرد موزه ها به دودستة كلي تقسيم مي شود:

1.      اجتماعي.

2.      فرهنگي.

عملكرداجتماعي: باتوجه به اينكه بيان وزباني كه موزه با آن صحبت مي كنداشياءهستند واين زبان (اشياء)براي افراد بي سواد هم قابل درك مي باشد.وعملكرد موزه ها شامل موارد زير مي باشد:

خدمات اجتماعي: در درجه اول با اطلاع رساني در خدمت جامعه خودش ،جامعة جهاني وبين المللي،بازديد كنندگان فرا ملي باشد. و با نمايش گذاشتن اشياء (اشيائي كه براي اولين بار به نمايش گذاشته مي شوند مثلاً جام حسنلودرطي30 سال گذشته يك بار به نمايش گذاشته شده است) توريستها براي بازديدآنها مي روند.و بيشترتورهاي مسافرتي ازاين فرصتها استفاده نموده وموارداينچنين رادر برنامه هاي توريستي خود قرار مي دهند.

موزة توپقاپي سرا : اين موزه ،موزه اي است كه مسلمانان بعلت اشياء اسلامي (شمشير حضرت رسول(ص) ولباس رزم حضرت علي (ع)) به آن علاقه مند هستند. و پيروان اديان الهي از اشياء متعلق به دينشان استقبال و ازآنها ديدن مي نمايند.

شناخت ميراث وارزشهاي فرهنگي: كه اين ارزشها شامل :

1-   شناخت مخاطبان .

2-   درآمد سرانه.

شناخت مخاطبان: اين مخاطبان چه كساني هستند؟ ممكن است اين مخاطبان جز افراد عادي ، پژوهشگران، توريستها ، مؤسسات وآموزشگاهها باشند. موزه ها اكثراً در برنامه هايشان سرفصلهايي دارند و از اينكه مخاطبانشان چه كساني باشند توجه مي كنند. قرار دادن مترجم و راهنماهاي خوب براي افراد خاص و افراد عادي برحسب گروهاي اجتماعي و سطح سواد آنان و اينكه اين مترجمان و راهنماها بتوانند موارد را در سطح وكيفيتي بالا براي بازديد كنندگان خارجي وبين المللي و با زبان و شيوه اي ساده براي براي سايرگروههاي اجتماعي داخلي با سطح سواد پائين تربيان نمايند.

درآمد سرانه : درآمدسرانة بالا سبب انجام مسافرتهاي زيادودر نتيجه آشنايي بيشتربااين اماكن وآثاراست وعدم توانايي ويا نداشتن درآمد سرانه باعث محروميت از اين امكانات مي شود.      

عملكرد فرهنگي موزه ها : عملكرد فرهنگي موزه ها در به دو طريق است :

1-    برنامه ريزي مجموعه: اينكه هر مجموعه اي داراي هدف مي باشد كه آن اهداف سبب بوجودآمدن موزه مي شودوباگذشت زمان سبب گسترده شدن اهداف آن مي شود (كاخ موزة گلستان) كه در اوايل افراد خاص، سفرا و افراد سلطنتي و با گذشت زمان گسترش يافته وجنبة عمومي پيدا مي نمايد.

2-    نيازهاي فرهنگي جامعه: نيازهاي جامعه يعني اينكه جامعه را درجهت توسعه وگذراندن اوقات فراغت پيش برد ( چينش موزه از نظرآموزشي،كمك آموزشي و قابل دسترسي براي سايرمؤسسات و مراكز تحقيقي  و پژوهشي ديگر).

گردآوري آثار واشياء : اين آثار واشياء به دوروش جمع آوري مي شود:

1.      مستقيم:

مجموعه هاي انسان شناسي،زيست شناسي،مردم شناسي بصورت مستقيم جمع آوري مي شود.(در خصوص مردم شناسي، وجود روستاهايي كه هنوز به سبك قديم در حال گذراندن زندگي روزمره خود هستند ) و اماكني مانند حمام ها كه توسط سازمان ميراث فرهنگي باز سازي شده واعمال وافراد درون اين حمام ها به نمايش گذاشته شده است.

2.      غير مستقيم :

هدايا يا هبه ها: اين عمل مرسوم است وگاهي اوقات برخي اشخاص آثارنفيس وشخصي خودرا به موزه هااهدامي نمايندويا پس ازمرگ اشخاص اين آثارواشياءتوسط وراث آنان به موزه تحويل داده مي شود.

 خريداري نمودن : گاهي اوقات اشخاصي در جامعه وجود دارند كه اين اشياء وآثار در مالكيت آنان مي باشد كه سازمان ميراث فرهنگي اين اشياء را پس از قيمت گذاري از اين اشخاص خريداري مي نمايد.

قاچاق :اين اشياءتوسط عوامل دولتي وامنيتي از قاچاقچيان ضبط ودر اختيار سازمان ميراث فرهنگي قرار داده مي شود.

مديريت وراهبري مجموعه ها:

هر كاري كه موزه داران از ورود اشياء به موزه ارائه مي دهند جزء اين راهبري است (ثبت آثار، مراقبت ازآثار، نمايش آثار).

ثبت آثار :كه اين آثاربا علائم اختصاري(محل كشف،سال حفاري،شمارة ترانشه) برروي كارتهاي مخصوص چاپ يا پرينت شده ثبت مي شوند.اين اشياء با ورود به موزه تحويل انبار دار و يا امين موزه مي شودوطي جلسات وتصميم گيري ها تحويل افرادخاص(مسئول بخشها) مي شود. و در صورت نبود اين افراد رئيس و مسئول موزه مؤظف به تحويل گرفتن اين اشياء مي باشد.

ليست اموال : به ليست اموال موزه دفتركل گفته مي شود.تمامي اشياء دراين دفترثبت مي شوداين دفترنبايد در معرض خط خوردگي،پاك شدن و يا مفقود شدن قرارگيرد.چنانچه قرارباشدشئ موردنظري ازدفتر حذف شود بايد طي جلسه وصورتجلسه اي اقدام به حذف آن از دفترشود واين دفتر بايدعاري ازهرگونه پراكندگي باشد ( نظم درثبت رعايت گردد).مراتب ورود اشياء وثبت در دفتر سيرتغيير وتحول وحتي هنگام مفقود شدن  پيگيري آن را ميسر مي نمايد.

فهرست بندي اموال به سه طريق انجام مي شود:

1- ليست.

2- كارت.

3-    دفاتر.

در ثبت اشياء در دفاتر بايد چند نكته را مد نظر داشت :

·       كاغذ دفاتراز جنس خوب ومرغوب باشد.

·       صفحه هاي آن داراي شماره وسريال باشد.

·       برگ دفاتر داراي قسمت توضيحات باشد.

·       توضيحات بارنگي غير از رنگ ثبت نوشته شود.

·       براي ثبت از وسيلة نگارشي كه داراي دوام باشد استفاده شود.

·       ثبت اشياء نبايد داراي